سینمای دهه‌ی 70 آمریكا به روایت جاناتان كرشنر - بخش چهاردهم: بازار جوان و تاثیرات آن

روياهاي «ملتِ وودستاك» تحقق پيدا نكرد. در واقع يك سال بعد و زماني‌كه دهه‌ي 60 به دهه‌ي متفاوتِ 70 تبديل شد، آن ازهم‌پاشيدگي بيش ‌از ‌پيش آشكار شد.
7فاز: «باني و كلايد» و مخصوصا «فارغ‌التحصيل»، توجه را به اين واقعيت جلب كرد كه علاوه بر هاليوود نو، تماشاگر مستعد زيادي هم براي فيلم‌هايي كه سينماروهاي جوان را هدف قرار داده‌اند هست؛ مخصوصا آن‌هايي كه در اواخر دوران نوجواني‌ يا سال‌هاي اوليه‌ي بيست‌سالگي‌شان بودند. اين مومنتوم چند سالي بود كه جمع شده بود. در 1966، فرانسيس فورد كاپولاي 27 ساله با «تو حالا پسر بزرگي هستي» شهرتي به هم زد. مايك نيكولز و باك هنري با تماشاي اين داستانِ دوران بلوغ - با تاثيراتش از فيلم‌هاي اروپايي، سبك پوياي رسم زمانه، فيلمبرداري‌ در لوكيشن‌هاي واقعي‌، و «فرارِ» نهايي از كنترل والدين- با نگراني از سينما بيرون آمدند كه نكند براي‌ »فارغ‌التحصيل»‌شان رقيبي پيدا شده. نيازي به نگراني‌شان نبود اما كاپولا با «تو حالا پسر بزرگي هستي» خودش را به عنوان يك فيلمساز جوان خوش آتيه‌ي ديگر مطرح كرد.
كاپولا كارش را با ساخت بي‌-مووي‌ها براي راجر كورمنِ تهيه‌كننده شروع كرد. كورمن سال‌ها مشغول تهيه (و اغلب كارگرداني) فيلم‌هاي كم‌هزينه‌‌ي متعددي بود كه معمولا در سينماهايي كه براي تماشاي فيلم در آن‌ها نيازي به پياده‌شدن از ماشين نبود، نمايش داده مي‌شدند و تقريبا هميشه هم درآمدزا بودند. 
يك نسل از فيلمسازان فعاليت‌شان را با كار براي كورمن آغاز كردند؛ علاوه بر كاپولا، ديگر «كارآموزان» كورمن را پيتر باگدانويچ، مونته هلمن، رابرت تاون و جك نيكلسون تشكيل مي‌دادند. كورمن در 1966 «فرشتگان وحشي» را كارگرداني كرد؛ يك فيلم «موتورسيكلتي» كه باگدانويچ بدون آمدن اسمش در عنوان‌بندي يكي از نويسندگانش بود. اين فيلم بيش از همه به خاطر گروه بازيگرانش (پيتر فوندا، بروس درن، دايان لد و نانسي سيناترا) مشهور است و مخصوصا به اين خاطر كه تنها با 350 هزار دلار ساخته شد اما بيش از 10 ميليون دلار فروش داشت. كورمن در 1967 با ساخت «سفر»، فيلمي درباره‌ي ماده‌ي مخدر ال‌اس‌دي، فرهنگ جوانان را حتي مستقيم‌تر نشانه رفت. «سفر» هم كه نيكلسون آن را نوشت و فوندا، درن، دنيس هاپر و سوزان استراسبرگ در آن بازي كردند، به خاطر برگرداندن ميليون‌ها دلار در مقايسه با اندك هزينه‌اي كه براي ساخت آن شد مشهور است.
جاي تعجبي نيست كه عوامل اين فيلم‌ها خودشان دست به كار شدند. نيكلسون در 1967 در «فرشتگان وحشي روي چرخ» بازي كرد و فوندا و هاپر هم خيلي زود فيلم موتورسيكلتي كم‌بودجه‌ي خودشان را تدارك ديدند. نتيجه‌‌اش، «ايزي‌رايدر»، به كارگرداني هاپر و تهيه‌كنندگي فوندا، پديده‌‌اي فرهنگي و فيلمي بسيار پرفروش شد؛ موفقيتي كه حتي به مخيله‌شان هم خطور نمي‌كرد. با فيلمبرداري‌ در لوكيشن‌هاي واقعي (كار لاسلو كوواچ)، نقش‌آفريني فوق‌العاده‌ي نيكلسون، بي‌پردگي مونولوگ فوندا درباره‌ي مادرش در قبرستان كليساهاي نيو اورلئان، و پايان خرده‌فرهنگي غمگينانه‌اش، تماشاگران جوان با ضدقهرمان‌هاي «ايزي‌رايدر» حتي بيشتر از  بنجامين برادوكِ «فارغ‌التحصيل» همذات‌پنداري كردند. 
و دوباره موسيقي بود. موسيقي با ترانه‌هايي از The Band، Steppenwolf، The Byrds و جيمي هندريكس، در سرتاسر «ايزي‌رايدر» حضوري محسوس داشت. فوندا كه مي‌خواست از ترانه‌ي «اشكالي نداره، مامان» (It’s All Right, Ma) در عنوان‌بندي پاياني استفاده كند، فيلم را براي باب ديلان نمايش داد. ديلان نپذيرفت اما درجا چند قطعه شعر جديد نوشت و به فوندا رهنمود داد: «بده راجر مك‌گين روش آهنگ بذاره». نسخه‌ي مك‌گين از «حماسه‌ي ايزي‌رايدر» (كه پيش از آن، ترانه‌ي «اشكالي نداره، مامان» را با اجراي او در فيلم مي‌شنويم) روي عنوان‌بندي پاياني مي‌آيد. نمي‌توان بر شكاف بين نسل‌ها و شرايط پيچيده و گريزناپذيرِ جديد كه در فرهنگ‌هاي شكل‌گرفته در فيلم و موسيقي متبلور شده بود تاكيد نكرد. يك‌ماه بعد از اكران «ايزي‌رايدر»، نيم ميليون نفر براي كنسرت سه‌روزه‌ي راك در بِتِل نيويورك دور هم جمع شدند. با حفظ آرامشي چشمگير در رويدادي كه محاسباتش غلط از آب درآمد (ترتيب‌دهندگان اين رويداد جمعيتي حدود يك‌پنجم افراد حاضر را پيش‌بيني كرده بودند)، به نظر مي‌رسيد كه جوانانِ گردهم‌آمده نماينده‌ي يك خُرده‌فرهنگِ واقعي و سترگ باشند. فيلم اين رويداد (مارتين اسكورسيزي برخي نماها را فيلمبرداري كرد و يكي از تدوينگران اين پروژه بود) ششمين فيلم پرفروش 1970 شد و جايزه‌ي اسكار بهترين مستند سال را گرفت.
روياهاي «ملتِ وودستاك» تحقق پيدا نكرد. در واقع يك سال بعد و زماني‌كه دهه‌ي 60 به دهه‌ي متفاوتِ 70 تبديل شد، آن ازهم‌پاشيدگي بيش ‌از ‌پيش آشكار شد. اما در 1969، «ايزي‌رايدر» و «وودستاك» بر آنچه «باني و كلايد» و «فارغ‌التحصيل» وعده‌ داده بودند صحه گذاشتند: «بازار جوانِ» بزرگي وجود داشت كه از سوي بقاياي رو ‌به ‌زوالِ هاليوودِ كهنه (يا از سوي غول‌هايي كه استوديوها را خريده بودند و نمي‌توانستند بازاري با چنين ماهيتي را بپذيرند) چندان فهميده نشد. و بنابراين به نسل جديدي از فيلمسازان فرصت داده ‌شد تا نوع جديدي از فيلم را بسازند. بودجه‌ي ساخت «ايزي‌رايدر» توسط باب رافلسون و برت اشنايدر تامين شد؛ اندكي قبل از پخش فيلم، كمپاني توليد فيلم آن‌ها، رِي‌بِرت، به بي‌بي‌اِس تبديل شد و قراردادي براي ساخت شش فيلم با كلمبيا منعقد كرد. فيلم بعدي‌شان «پنج قطعه‌ي آسان» (1970) بود و پس از آن، اثر مشهور باگدانويچ، «آخرين سانس نمايش فيلم» (1971). هنري ياگلوم، نويسنده و كارگردان مي‌گويد: «ما مي‌خواستيم فيلم‌هايي بسازيم كه بازتاب زندگي‌هاي‌مان باشند، بازتاب همان التهابي كه جريان داشت... بازتاب تغييرات فرهنگي‌اي كه ما همه محصول‌اش بوديم. اين هدف غايي بي‌بي‌اس و فيلم دهه‌‌هفتادي بود».
اردوان شکوهي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز