سینمای دهه‌ی 70 آمریكا به روایت جاناتان كرشنر - بخش سیزدهم: فارغ‌التحصیل

«فارغ‌التحصيل» به اين ترتيب نه تنها لذت‌ خودش از تابوشكني هاليوود نو را به رخ مي‌كشد كه به گونه‌اي تلويحي‌تر اشاره به آن دارد كه بنجامين پا جا پاي پدرش مي‌گذارد. اين مفهوم تسلسل نسلي، و بازخوانشي كه براي داستان خانم رابينسون امتياز ويژه‌اي قائل مي‌شود، تعبير بدبينانه‌تري از فيلم را پيشنهاد مي‌كند. اما چنين بازخوانشي اين واقعيت را تغيير نمي‌دهد كه «فارغ‌التحصيل» در زمان ساخته‌شدنش به عنوان «بيانيه‌ي استقلال يك نسل» توسط توده‌ا‌ي انبوه از مخاطبان جوان تحسين شد.
7فاز: فقط قدري نگران آينده‌ام هستم
 «فارغ‌التحصيلِ» مايك نيكولز كه در دسامبر 1967 اكران شد موفقيتي همه‌جانبه (و غيرقابل انتظار) بود و همراه با «باني و كلايد» از نخستين آثار شاخص هاليوود نو. نيكولز تاثيرپذيري‌اش را بر همگان آشكار كرد و بسياري از منتقدين متوجه حساسيت‌هاي اروپايي فيلم شدند: كار با دوربين روي دست در صحنه‌ي مهماني شروع فيلم، موقعيت‌هاي غير معمول دوربين، و نمايي از خانم رابينسونِ خيس از باران، تك‌افتاده با پس‌زمينه‌ي ديوار سفيد كه مستقيما از آنتونيوني گرفته شده بود. اشاره‌هاي مختصري به فليني -شامل حضور كوتاه ادرا گيل كه نقش ساراگينا را در «هشت‌ و نيم» بازي كرد- هم در فيلم هست. اما بيشترين تاثير كه ريچارد سيلبرت طراح صحنه‌ي فيلم هم به خاطر داشت، موج نوي فرانسه و مخصوصا تروفو بود. به عنوان مثال، پرداخت صحنه‌ي مواجهه‌ي بنجامين با خانم رابينسون در اوايل فيلم، مشابه صحنه‌اي در «ژول و ژيم» تروفوست. تدابير نورپردازي، برداشت‌هاي طولاني، نوع استفاده از لوكيشن در سانست بولوار، و تداخل‌هاي شنيداريِ ربط‌دهنده‌ي صحنه‌، همگي «فارغ‌التحصيل» را در موقعيت سينماي نو قرار مي‌دهند. نيكولز سراغ اسطوره‌هاي راستين هاليوود هم رفت: نماي فوكوسِ عميق از بنجامين در تقلاي رسيدن به ليوان نوشيدني‌اش با نماي جام زهر در «همشهري كين» مطابقت دارد و تقارن سنجيده‌ي سكانس كلاب شبانه (الن در تلاش براي عقب نماندن از بنجامين در ورود به كلاب، و بنجامين در تعقيب الن بعد از خروج از كلاب) به لحاظ ساختار، هيچكاكي است. 
«فارغ‌التحصيل» محصول نسل جديد و حساسيت‌هايش بود. يك كمدي، پيشگام در طرح موضوعات ممنوع، درست مثل نيكولز كه ابتدا به عنوان يكي از دو عضو تيم كمدي بداهه‌‌ي بي‌نهايت خنده‌داري كه جلوتر از زمانه‌اش بود به شهرت رسيد. نسخه‌اي از آن اجرا، «شامگاهي با مايك نيكولز و الن مِي» (كارگرداني‌شده توسط آرتور پن) نزديك به يك سال در تئاترهاي برادوي روي صحنه بود. نيكولز كه از تئاتر به سينما آمده بود «چه كسي از ويرجينيا وولف مي‌ترسد» (1966) را ساخت كه هشداري جدي براي سيستم مميزي قديمي بود. «فارغ‌التحصيل» را باك هنري نوشت كه پس از موفقيت فيلم يكي از پرخواهان‌ترين نويسندگان جوان صنعت فيلمسازي شد. داستين هافمن كه وقتي براي نقش انتخاب شد چهره‌اي ناشناخته بود يك‌شبه ستاره شد و يكي از هنرپيشه‌هاي نقش اول در فيلم دهه‌‌هفتادي. (و نوع كاملا جديد و متفاوتي از ستاره. هافمن مثل بسياري از همتايان دهه‌‌هفتادي‌اش فاقد كيفيت رومانتيك يك ستاره‌ي كلاسيك هاليوودي بود). موسيقي مُد روز سايمون و گارفونكل بخش مهمي از فيلم بود و قطعاتي طولاني در سرتاسر فيلم را شامل مي‌شد كه نه تنها انتخابي غير متداول كه حال و هوايش باب طبع جوانان هم بود. فيلم در سبك، ذات و نوع نگاه، المان‌هاي پيدايش هاليوود نو را شكل داد.
«فارغ‌التحصيل» آشكارا فيلمي درباره‌ي كشمكش نسل‌هاست و با توجه به حال و هواي دهه‌ي 60، حول محور ماترياليسم. اولين جمله‌اي كه در فيلم شنيده مي‌شود اين است: «خانم‌ها و آقايان، ما در تداركِ فرودمان به لس‌آنجلس هستيم»، و بنجامين، عملا و حقيقتا، به دستاوردهاي آكادميك شايان توجهش در دانشگاهي در شرق پشت مي‌كند و به ماترياليسم توخالي كاليفرنياي جنوبي فرود مي‌آيد. مشهورترين اشاره به اين مساله‌ از طرف آقاي مك‌گوآير است؛ يك دوست خانوادگي كه در خلوت به بنجامين توصيه‌اي درباره‌ي «پلاستيك‌ها» مي‌كند اما اين آشكارا توصيه‌ي تمام اعضاي نسل قديمي‌تر، شامل خانواده‌ي بنجامين و رابينسون‌ها هم هست. قصد نيكولز بيان اين ايده بود كه بنجامين در حال غرق‌شدن در سيل كالاهاي مادي است و به همين خاطر آبِ هميشه‌حاضر، يكي از موتيف‌هاي فيلم است كه از همان سكانس‌هاي اوليه در آكواريوم و استخر شنا حضور دارد.
نيكولز علاوه بر آب، براي نشان دادن بيگانگي بنجامين از دنياي بزرگسالانه، به كرات از ميان حفاظ‌هاي شيشه‌اي يا ساير چيزهاي شفاف‌ از او فيلم گرفت. مكثِ بيش‌ از اندازه روي نقاشي دلقكِ توي قاب در سكانس مهماني آغازين نيز نارضايتي او را از رويكرد پدر و مادرش در به معرض نمايش گذاشتن‌ او براي پُز دادن به دوستان‌شان در مراسم تكراري سالروز تولدش نشان مي‌دهد. او كه ملبس به لباس غواصي با اكراه براي نمايش بيرون آورده مي‌شود بسيار شبيه به يك فُك درياييِ آموزش‌ديده شده است. بنجامين، هراسان از تبعات بزرگسالي (صف بسيار طولاني از سالخوردگاني كه به زحمت از درب ورودي هتل تَفت خارج ميشوند و تنها چند جوان كه به سرعت در جهت مخالف وارد مي‌شوند)، در آرزوي چيزي متفاوت است. مهم‌تر از همه‌، او نمي‌خواهد مثل والدينش بشود. در عوض در ديالوگ اول فيلم به پدرش توضيح مي‌دهد كه «قدري نگران آينده‌ام هستم»، وقتي پدرش از او درباره‌ي دليل نگراني‌اش مي‌پرسد در جواب مي‌گويد «نمي‌دونم ... متفاوت» و البته كه منظورش متفاوت از پدرش است. (هرچند كه به نظر نمي‌رسد پدرش منظور او را متوجه شده باشد).
مرز باورهاي متفاوتِ دو نسل در فيلم، چيزي بود كه همه درباره‌اش صحبت مي‌كردند و شروع‌كننده‌ي اين بحث منتقدين بودند. هاليس آلپرت نوشت: «فارغ‌التحصيل تنها يك فيلم موفق نيست، بلكه پديده‌اي است از حضور چندباره‌ي غالبا جواناني كه در سرماي زمستان براي تماشاي چيزي خوب، چيزي كه براي «آن‌ها» ساخته شده، جلوي سينما صف مي‌بندند». بر خلاف جوانان، بسياري از تماشاگران بالاي چهل سال فيلم را دوست نداشتند. فراتر از دوست‌نداشتن، اين فيلم عصباني‌شان مي‌كرد. گويي خودشان مي‌فهميدند كه شخصا به‌شان حمله شده. آلپرتِ در آن زمان پنجاه‌ساله از همذات‌پنداري مخاطبان جوان با فيلم بيش از آن‌كه ناراحت شود سر شوق آمد و با شناسايي همين نكته در فيلم نوشت: «شرايط براي نسل قديم رو به وخامت گذاشته است». ريچارد شيكل چهل و چند ساله كمتر سر شوق آمد و در ريويويش ضمن اذعان به اين‌ كه خودش هم يكي از همان «آدم‌هاي دِمُده‌ي» پايبند به اصول نسل قبل است نوشت: «اعتماد نسل جوان به من هيچ اهميتي براي شخص من ندارد، چون من هم به آن‌ها اعتمادي ندارم».
مخصوصا در نگاهي دوباره به فيلم، اين امكان هست كه ماهيت اين كشمكش نسل‌ها را اشتباه خواند. «فارغ‌التحصيل» گرچه هم در سبك و هم در محتوا فيلمي انقلابي بود اما طغيان خودِ بنجامين از جنس كلاسيك است نه خُرده‌فرهنگ. اين ايده كه جواني بدون پايبندي به ارزش‌هاي اجتماع در آرزوي چيزي متفاوت است و به انتظارات نسل قبلي پشت مي‌كند در دهه‌ي 60 ابداع نشد. و همان‌طور كه منتقدين فيلم تاكيد دارند، بنجامين در بستر زمانه‌اش به هيچ وجه يك سنت‌شكن يا عضوي از خرده‌فرهنگ (او در سرتاسر فيلم ژاكت و كراوات به تن دارد) يا حتي اندكي سياسي نيست. اين مساله تا حدودي به اين خاطر است كه كتابي كه فيلم از رويش ساخته شد در 1963 نوشته شد (گرچه در گذر زمان، اين مشخصه‌اي است كه تاريخ‌مصرف‌دار بودن فيلم را نسبت به فيلم‌هاي همدوره‌اش كه بيشتر روي اين موضوع متمركز شده بودند كمرنگ‌تر مي‌كند). يك بُعد سنت‌شكنانه از رفتار بنجامين، كه چشمگير هم هست، اين است كه او و اِلن (كاترين راس) «بعد» از تغيير عقيده‌ي الن در صحنه‌ي پاياني با هم فرار مي‌كنند. اين در كتاب به خاطر نگراني‌هاي فراوان نويسنده‌اش چارلز وِب بدين شكل اتفاق نمي‌افتاد. «فارغ‌التحصيل» نه تنها قرارداد هاليوودي براي حضور قهرمان در «لحظه‌ي حياتي» را به سخره مي‌گيرد كه بنجامين و الن به گونه‌اي سنت‌شكنانه‌تر به اخلاقيات مرسوم پشت مي‌كنند. فيلم در آخر يك علامت تعجب در منحني رواييِ تراژيك خانم رابينسون قرار مي‌دهد. او با خشم به الن مي‌گويد: «[براي اين تصميم] خيلي دير شده». الن فريادزنان پاسخ مي‌دهد: «نه براي من!» براي خانم رابينسون (آن بنكرافت) است كه خيلي دير است، و چندي هم هست كه چنين بوده. او دو بار به صورت الن سيلي مي‌زند و اين تنها لحظه‌اي در سرتاسر فيلم است كه او خونسردي‌اش را از دست مي‌دهد.
آن سيلي‌ها خوانشي متفاوت، بازتعريفي، و بدبينانه‌تر از فيلم را طلب مي‌كنند كه لااقل تا حدودي نسبت به نسل قديمي‌تر كه در سرتاسر اين كمدي به گونه‌اي سخره‌آميز و بي‌رحمانه در آماج حملات است، مهربانانه‌تر است. اگر شرح گذشتِ دهه‌ها با تماشاي فيلم‌ مي‌تواند به آن دگرگونيِ تعهد تماشاگر از آندره به والي در «شام من با آندره» تقليل داده شود، همين را هم مي‌توان در «فارغ التحصيل» و تغيير توجه تماشاگر پا به سن گذاشته از بنجامين به خانم رابينسون ديد. به عنوان مثال راجر ايبرت در ريويوي 1967 خود تنها در دو جمله به بنكرافت اشاره مي‌كند كه اولين آن در پاراگراف هفتم است. اما ريويوي مجددِ  ايبرت در 1997، با بحثي پرشور درباره‌ي خانم رابينسون شروع مي‌شود و حضور او در سراسر ريويو غالب است؛ شخصيتي كه براي ايبرت، نمودِ «سمپاتيك‌ترين و هوشمندانه‌ترين شخصيت فيلم» است. از نظر او، «خانم رابينسون در حقيقت تنها شخصيت پوياي فيلم است» و «تنها آدمي در فيلم كه شما به عنوان بيننده مي‌خواهيد با او ديالوگ برقرار كنيد». كم بودند ناظراني كه زمان اكران فيلم متوجه اين نكته شدند.
اين بازخواني و احياي خانم رابينسون سرآغازي براي يادآوري اين نكته است كه در يك فيلم دهه‌‌هفتادي، تمام شخصيت‌ها ناكامل و داراي نقص هستند و به همين خاطر مايه‌ي شگفتي نيست كه «فارغ‌التحصيل» در كاوشي نزديك‌تر به عنوان فيلمي كه در آن تمام شخصيت‌ها، فارغ از نسل، در مظان اتهام هستند نمايان مي‌شود. بنابراين هر چند والدين بنجامين (كه به قدر كفايت خوب به نظر مي‌رسند) قدري توخالي و ماترياليستيك‌اند و آقاي رابينسون ازهمه‌جا بي‌‌خبر و به لحاظ جنسي ناتوان است، اما واقعا مشخص نيست كه بچه‌ها روبه‌راه باشند. الن اُبژه‌ي منفعل هوس است و به راحتي جلوي نامزد توخالي‌اش براي حضور در محراب كليسا كم مي‌آورد. و همين‌طور در مورد بنجامين؛ او چيز باارزشي نيست. هيچ اتفاقي در فيلم دال بر آن نيست كه او چيزي جز صرفِ سادگي باشد و او بيشتر فيلم را در تعريف دقيقي از «انفعال» مي‌گذراند. «فارغ‌التحصيل» با نمايي طولاني از بنجامين شروع مي‌شود كه مجسمه‌وار به جلويش خيره شده است و پس از آن مثل يك زامبي روي دستگاهِ انتقال سالن فرودگاه جلو برده مي‌شود؛ درست مثل چمدانش. او عملا بيشتر وقتش در قسمت‌هاي مياني فيلم را به شناور بودن و پرسه‌زدن مي‌گذراند.
خانم رابينسون هم مطمئنا نقص‌هاي خودش را دارد. اما در نگاهي دوباره، او پيچيده‌ترين و حتي تراژيك‌ترين شمايل در فيلم است. صحنه‌ي كليدي مرتبط به آن در اتاق هتل‌ رخ مي‌دهد، جايي كه بنجامين اصرار مي‌كند آن‌ها موضوعي براي صحبت‌ پيدا كنند. خانم رابينسون هنر را پيشنهاد مي‌دهد، صرفا به اين خاطر كه سريعا از آن شانه خالي كند («هيچ‌چي درباره‌ش نمي‌دونم»). سپس اين مكالمه به عقب برمي‌گردد، به روزهايي كه خانم رابينسون دانشجو بود و با آقاي رابينسون – كه دانشجوي حقوق بود- ديدار مي‌كرد و نتيجه‌ي آن بارداري ناخواسته‌اش و ازدواج بود. بنجامين كه از او درباره‌ي رشته‌‌ي تحصيلي‌اش مي‌پرسد، خانم رابينسون پاسخ مي‌دهد: «هنر». بنجامين، ابتدا گيج و منگ، اتفاقي به اين نتيجه مي‌رسد كه: «حدس مي‌زنم توي اين سال‌ها يه جورايي علاقه‌ت رو به هنر از دست دادي». پاسخ خانم رابينسون: «يه جورايي».
اين قسمت در كتاب و فيلمنامه همين‌طور نوشته شده است. روي پرده، اين لحظه‌اي كليدي‌ست. خانم رابينسون تمايلي به صحبت ندارد؛ مخصوصا درباره‌ي گذشته‌اش. مكالمه كه به اين نقطه مي‌رسد، او از بنجامين رو برمي‌گرداند؛ اما به سوي دوربين. اين تنها جلوه‌ي آسيب‌پذيري خانم رابينسون از نقطه‌نظر مخاطب تا اينجاي فيلم است. او براي چند ثانيه دلزده و غمگين است. آن لحظه‌ي زودگذر در تركيب با جمله‌ي «يه جورايي»، كل مسير زندگي خانم رابينسون و بازشناسايي او از آن را فاش مي‌كند؛ اين دردي‌ست كه او تحمل مي‌كند اما دنبال دفن كردن‌اش است. حقيقتي كه بايستي آشكار مي‌شد فاش مي‌شود؛ اين‌كه او نه هميشه خانم رابينسون، كه زماني زني جوان با آينده‌اي نانوشته بوده. اما روياها و آرمان‌هايش (هر چه كه بودند) با يك بارداري ناخواسته، يك ازدواج بدون عشق، و مادريِ ترديدآميز متوقف شدند؛ در اواخر دهه‌ي 40 انتخاب‌هاي جذابِ چنداني براي يك دانشجوي باردار وجود نداشت.
زندگي خانم رابينسون، و رفتارش در فيلم، تنها پيش‌داستانِ «فارغ‌التحصيل» هستند. هيچ شخصيت‌سازيِ ديگري اين‌قدر عميق نيست. (الن حتي بعد از گذشت نيمي از فيلم هم آفتابي نمي‌شود). به علاوه، اين ساختار روايي مي‌تواند به خوانش بسيار محزون‌تري از فيلم ربط داده شود؛ اين‌كه بنجامين و الن سرانجام به آن‌چه كه بر والدين‌شان گذشته تجسمي دوباره خواهند بخشيد و زندگي‌شان در نهايت، «متفاوت» نخواهد بود. اين ديدگاه غالب مايك نيكولز، و تعبير او از آن سكوتِ قدري آزار دهنده‌ در جمع‌بندي فيلم است كه نه با بوسه‌اي پُراحساس يا قهقهه‌اي بلند كه با نگاه‌هاي خاموش، طولاني و خيره‌ي رو به جلويي تمام مي‌شود كه دعوت به اين پرسش مي‌كنند: «بسيار خب، حالا چي؟» چنين خوانشي از اين كمدي محبوب دهه‌ي 60 جنبه‌ي تراژيك آن را دو چندان مي‌كند: داستان فرصت‌هاي دريغ‌شده‌ي خانم رابينسون و طرح آن كه اين الگو توسط دخترش تجسمي دوباره خواهد يافت. 
اين خوانش با ارتباطِ متناوب بين الن و خانم رابينسون، و مادر بنجامين با خانم رابينسون در سرتاسر فيلم تقويت مي‌شود. (از اين جفت‌ دوم مي‌توان براي تقويتِ خوانشي اوديپي از فيلم استفاده كرد). فيلم با اين موازي‌سازي‌‌ها به اين نكته اشاره مي‌كند كه بنجامين (و الن) پا جاي پاي والدين‌شان مي‌گذارند. اولين ديدار خانم رابينسون با بنجامين در اتاق الن است؛ به گونه‌اي كليدي، اولين تصوير گذرا از اندام خانم رابينسون در اين صحنه در پُرتره‌ي الن منعكس مي‌شود. همچنين هر دو زن تحصيلات‌شان را براي يك ازدواج عجولانه‌ا‌ي كه از پيش‌ ترتيب‌ داده ‌شده است، متوقف مي‌كنند. (وقتي بنجامين نوميدانه در جستجوي الن در خوابگاهش است، به او گفته مي‌شود كه «الن "رابينسون" دانشگاه را ترك كرده است»). به گونه‌اي تلويحي‌تر، اين دو زن با همراهي‌شان با آب هم مشخص مي‌شوند. اين اشك‌هاي روي صورت الن در كلاب شبانه است كه جرقه‌ساز رابطه‌ي بنجامين با اوست؛ و اين خشم خانم رابينسون است – نمايش‌داده‌شده در بارانِ در حال باريدنِ روز بعد، زماني كه او وارد ماشين بنجامين مي‌شود (بنجامين اول فكر مي‌كند او الن است)- كه رابطه‌ي بنجامين و الن را نقش بر آب مي‌كند. (و اين به گونه‌اي متفاوت در كتاب آمده: «در آن روز سرنوشت‌ساز، آسمان سراسر آبي بود و حتي يك ابر كوچك هم در آن وجود نداشت»).
جفت‌‌شدنِ خانم رابينسون و مادر بنجامين مخصوصا زماني آشكار مي‌شود كه رابينسون‌ها، در ديدار با برادوك‌ها، براي سلام سراغ بنجامين مي‌روند. در نماي توي چشم‌زننده‌‌اي ضدِ نور خورشيد، چهره‌هاي هر چهار بزرگسال مبهم هستند كه ظاهرشان را مشابه مي‌كند (و همگي هم عينك آفتابي دارند). به علاوه، آن‌ها اتفاقا در ترتيبي «نادرست» مي‌ايستند - آقاي رابينسون، مادر، پدر، خانم رابينسون- پس اگر قرار باشد اين زوج‌ها با هم جفت شوند، آقاي رابينسون «با» مادر بنجامين و خانم رابينسون با پدر بنجامين خواهند بود. بلافاصله در ادامه‌ي اين صحنه، صحنه‌اي‌ست كه بنجامين و مادرش (در لباس خوابي سياه‌رنگ) درباره‌ي بيرون‌رفتن‌هاي گاه و بيگاه بنجامين مشاجره مي‌كنند. مادر كه متقاعد شده فرزندش دارد دروغ مي‌گويد، اتاق را ترك مي‌كند. بنجامين فريادزنان مي‌گويد: «يه دقيقه صبر كن». ديالوگي كه در يك برهم‌نمايي شنيداري در صحنه‌ي بعدش بين بنجامين و خانم رابينسون تكرار مي‌شود.
«فارغ‌التحصيل» به اين ترتيب نه تنها لذت‌ خودش از تابوشكني هاليوود نو را به رخ مي‌كشد كه به گونه‌اي تلويحي‌تر اشاره به آن دارد كه بنجامين پا جا پاي پدرش مي‌گذارد. اين مفهوم تسلسل نسلي، و بازخوانشي كه براي داستان خانم رابينسون امتياز ويژه‌اي قائل مي‌شود، تعبير بدبينانه‌تري از فيلم را پيشنهاد مي‌كند. اما چنين بازخوانشي اين واقعيت را تغيير نمي‌دهد كه «فارغ‌التحصيل» در زمان ساخته‌شدنش به عنوان «بيانيه‌ي استقلال يك نسل» توسط توده‌ا‌ي انبوه از مخاطبان جوان تحسين شد.
اردوان شکوهي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط













































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز