سینمای دهه‌ی 70 آمریكا به روایت جاناتان كرشنر - بخش دوازدهم: بانی و كلاید

اما بسيار جنجال‌برانگيزتر از شكستن مرز نمايش تمايلات جنسي، بيانِ اساسا نوين و صريحِ خشونت در «باني و كلايد» بود. خشونتي كه تقريبا نيم‌ساعت بعد از شروع فيلم ناگهان از راه مي‌رسد و در ادامه بيشتر و بيشتر مي‌شود.
7فاز: گلوله‌ها واقعا پوست و استخوان را مي‌شكافند
«باني و كلايد» (1967) ساخته‌ي آرتور پن بيش از هر فيلم ديگري از ورود «سينماي نو» به امريكا خبر داد؛ معادلي كه مجله‌ي تايم ضمن اختصاص روي جلدش به فيلم در گزارش مفصلي كه درباره‌اش چاپ كرد از آن استفاده كرد. فيلم يك موفقيت تمام‌عيار بود كه نه تنها فروش بسيار خوبي داشت كه تاثير عميقي بر فرهنگ گذاشت و حتي روند دنياي مُد را هم متاثر كرد. داستانش در دهه‌ي 30 مي‌گذشت اما آشكارا موضوعات مهم روز را مستقيما نشانه رفته و منعكس‌كننده‌ي حساسيت‌هاي جديد بود و به همين خاطر هم به جنجال دامن زد. با اين همه اين احتمال وجود داشت كه «باني و كلايد» به راحتي ناديده گرفته شود. حمايت استوديو از پيش‌توليد تا اكران در بهترين حالتش متوسط بود و بسياري ريويوهاي اوليه به غايت خصمانه‌ بودند. بازلي كراتر فيلم را «آن‌قدر بي‌معني كه نمي‌توان درباره‌‌ي خوب و بد بودنش نظر داد» خواند. تنها بعد از بحث و جدلي داغ بين منتقدين (كه عمدتا بنا بر نگاه‌شان به نسل‌هاي قديم و جديد تقسيم شده بودند) و تلاش‌هاي مستمر وارن بيتي ستاره و تهيه‌كننده‌ي 30 ساله‌ي فيلم براي متقاعد كردن جك وارنر 75 ساله در بايگاني‌نكردنِ پروژه بود كه «باني و كلايد» توانست مخاطبش را پيدا كند. جك وارنر كه از فيلم متنفر بود در 1969 خودش را بازنشسته كرد و آخرين غول از غول‌هاي قديمي صنعت فيلمسازي صحنه را ترك كرد.
«باني و كلايد» پروژه‌اي بود مدت‌ها به تاخير افتاده. فيلمنامه‌اش را رابرت بنتون و ديويد نيومن (دو ژورناليست‌ جوانِ نويسنده‌ي مقاله‌ي مشهورِ «حساسيتِ جديد») نوشتند كه بسيار ملهم از موج نوي فرانسه بودند؛ موج نويي كه به تعبير خودشان آن‌ها را مجاز كرد كه «اخلاقياتِ پيچيده‌تر، شخصيت‌هاي مبهم‌تر و روابطِ هوشمندانه‌تر» را در نوشتن لحاظ كنند. در واقع آن‌ها «باني و كلايد» را اختصاصا براي تروفو نوشتند و كارگردان فرانسوي در مارس 1964 راهي نيويورك شد و در طول اقامتش در امريكا بارها با آن‌ها ديدار كرد. بسياري از پيشنهادات تروفو به فيلم نهايي راه يافتند اما او در نهايت ساخت فيلم را نپذيرفت و براي دلخور نشدن‌شان تا مي‌توانست فيلمنامه را ستود و به عنوان جايگزينش گدار را پيشنهاد كرد كه با اين پروژه آشنا بود و مشتاق به ساختنش. گدار به تروفو تلگراف زد: «عاشق باني و كلايد هستم». اما اين ميان‌پرده‌ي گداري پايان خوبي نداشت چون تهيه‌كننده‌هاي اوليه‌ي فيلم نمي‌توانستند خودشان را با سرعت خطرناكِ گدار در فيلمسازي تطبيق دهند.
اين پروژه ادامه پيدا نكرد تا بالاخره وارن بيتي (به پيشنهاد تروفو) حقوق ساخت آن را خريد. او براي كارگرداني سراغ آرتور پن رفت و رابرت تاون را هم براي اِعمال اصلاحات روي فيلمنامه وارد كرد. فيلم پن هم مثل «درست به هدفِ» جان بورمن از فرصت‌هايي كه با پايان سيستم مميزي قديمي فراهم شده بود نهايت استفاده را كرد كه در همان نماهاي آغازين فيلم هم مشهود است. 
اما بسيار جنجال‌برانگيزتر از شكستن مرز نمايش تمايلات جنسي، بيانِ اساسا نوين و صريحِ خشونت در «باني و كلايد» بود. خشونتي كه تقريبا نيم‌ساعت بعد از شروع فيلم ناگهان از راه مي‌رسد و در ادامه بيشتر و بيشتر مي‌شود. در بحبوحه‌ي فراري ديوانه‌وار، مردي خودش را به ماشين در حال فرار آويزان مي‌كند كه كلايد به صورتش شليك مي‌كند؛ و پرداخت اين صحنه بر خلاف كمپوزيسيون هاليوودِ كلاسيك كه تماشاگران در آن زمان به آن خو گرفته بودند بدونِ كات است. خشونت از همان‌جا شدت مي‌گيرد. تقريبا هميشه شروع‌كننده‌اش پليس است و در ادامه حتي گرافيكي‌تر و خشن‌تر هم مي‌شود. وقتي باني، كلايد، و باك بارو (جين هاكمن) در جريان تيراندازي‌هاي مختلف زخمي مي‌شوند كاملا آغشته به خون هستند. گوشت شكافته مي‌شود و زخم‌ها عذاب‌آورند. با هر تيراندازيِ موفقيت‌آميز دار و دسته‌ي كلايد، پليس قدرت آتش بيشتري براي مقابله مي‌آورد؛ كيفيت اغراق‌شده‌اي كه خبر از سلاخي نهايي باني و كلايد در فوران گلوله‌ي آتش مسلسل مي‌دهد.
پرداخت خشونت در فيلم براي سازندگانش واقعي و صادقانه بود. پن همان زمان گفت: «بياييد با اين حقيقت روبرو شويم: به [جان اِف.] كِندي تيراندازي شد. ما در ويتنام هستيم، در حال تيراندازي و تير خوردن. پس چرا درباره‌اش فيلم نسازيم». كارگردان ارتباطي ضمني بين فيلمش و جنگ ويتنام مي‌ديد. مرگ كلايد، مخصوصا با نمايش پرواز تكه‌اي از جمجمه‌اش، قرار بود تداعي‌كننده‌ي قتل كندي باشد.
خشونت در «باني و كلايد» بحث‌برانگيز بود؛ نه صرفا به خاطر تاثير شوك‌آور (قابل ملاحظه)اش كه به دليل قضاوت‌هاي تلويحا قانون‌محورش. در بي‌اهميت شمردن زندگي انسان، پليس‌ها خشن‌تر، بي‌رحم‌تر و بي‌مبالات‌تر از قهرمان‌هاي ياغي فيلم هستند. همان‌طور كه بنتون صادقانه اذعان كرد: «شخصيت‌هاي سمپاتيك‌مان باني و كلايد بودند». دزدان بانك و آدمكش‌ها، بله، اما شخصيت‌هايشان به كرات با گرماي موثري به تصوير كشيده مي‌شوند و در عوض مردان قانون و شمايل‌هاي قدرت همگي سرد و بي‌رحم نمايش داده مي‌شوند. محكوم كردنِ سبك زندگي جنايتكارانه‌ي دار و دسته‌ي كلايد با قرار دادن‌شان در بستر دوران ركود اقتصادي تلطيف شده است؛ فيلم با ارجاعاتي به تصرف خانه‌هاي رهني توسط بانك، پناهندگانِ طوفانِ شن، و بانكدارهاي سنگدل نقطه‌گذاري شده. اگر فيلم را تمثيلي از دهه‌ي 60 بدانيم، كه نيت سازندگانش هم همين بود، حرف فيلم آشكارا سياسي است. دار و دسته‌ي بارو نماينده‌ي خرده‌فرهنگ جوان دهه‌ي 60 هستند و پليس كه با خونسردي كامل به ياغيان تيراندازي مي‌كند نماينده‌ي سيستم حاكم زمانه. دو نويسنده‌ي فيلم، نيومن و بنتون، مخصوصا روي خالكوبي رفيق كلايد، سي. دبليو. ماس (مايكل جِي. پولارد) تاكيد فراواني داشتند. نيومن توضيح داد: «فقط به اين خاطر كه والدين‌مان از موي بلند، راك‌ن‌رول و مصرف ماري‌جوآنا «آزرده»‌ مي‌شدند... ما اين آزردگي را در خال‌كوبي روي سينه‌ي سي.دبليو. منعكس كرديم. همين خالكوبي است كه پدر سي.‌دبليو را آزرده مي‌كند نه قانون‌شكني پسرش». نيومن در ادامه تاكيد كرد كه به همين خاطر - و صرفا به همين خاطر- است كه پدر سي. دبليو باني و كلايد را «لو مي‌دهد» و «آن دامِ مخفيانه را ترتيب مي‌دهد».
بازلي كراتر - بانفوذترين منتقد فيلم در امريكا كه از 1940 در نيويورك‌تايمز مي‌نوشت-  از فيلم راضي نبود. كراتر مدت‌ها مخالف مميزي فيلم بود اما به عنوان رئيس ليبراليسمِ سيستم حاكم از فيلمسازان و تماشاگران توفع داشت كه با پرده‌ي نمايش «آزاد»ي كه مورد حمايتش بود با احترام و خويشتن‌داري برخورد كنند و براي مصلحت اجتماعي از آن استفاده كنند. او در سال‌هاي دهه‌ي 60 غالبا مايوس شد و سرخوردگي‌اش با بي‌حرمتي به مقدسات، بي‌احترامي به قانون و مخصوصا خشونتي كه مشخصه‌هاي فيلم‌هاي امريكايي شده بودند، بيشتر شد. كراتر سه بار و در سه جاي مختلف در نكوهش از فيلم نوشت: در جريان جشنواره‌ي فيلم مونترال، در پايان همين جشنواره و در ريويوي معمولش زمان اكران فيلم در نيويورك. كراتر در محكوم‌كردن اين فيلم تنها نبود. ريويوي شيكاگو تريبيون هم منفي بود؛ جان سيمون فيلم را با عبارت «پرستش سخيفانه‌ي ضدقهرمان» پس زد؛ جوزف مورگنسترن در نيوزويك فيلم را «كريه» و «تهوع‌آور» خواند.
اما با منتقدين جوان‌تري كه به دفاع از فيلم برخاستند، موج منفيِ به راه افتاده خيلي زود بر گِل نشست. مورگنسترن فيلم را دوباره ديد و در اقدامي نامعمول ريويوي دومي بر آن نوشت كه مثبت بود و در شماره‌ي بعدي نيوزويك چاپ شد. («متوجه شدم كه فيلم خيلي خوب مي‌داند چگونه از خشونتش استفاده‌ كند و بيانيه‌ي قانع‌كننده‌اي با آن صادر كند»). راجر ايبرتِ 25 ساله درباره‌اش نوشت: «نقطه‌ي عطفي در تاريخ سينماي امريكا، اثري صادق و درخشان، كه زمانه‌اي را كه در آن زندگي مي‌كنيم مستقيم و بدون ترحم نشانه رفته است. خشونت فيلم شايد واقعا شوك‌آور باشد اما احتمالا بد نيست در اين زمانه به خاطر داشته باشيم كه گلوله‌ها واقعا پوست و استخوان را مي‌شكافند». پالين كيل مقاله‌ي مفصلي 8000 كلمه‌اي در دفاع از «باني و كلايد» - و كلي‌تر از آن در حمايت از بلندپروازيِ بيشتر در سينماي امريكا- نوشت. از نقطه‌نظر او، «حقيقتِ كثيفِ مرگ» در فيلم پن «ضروري» بود كه اين بدين معني نبود كه كيل به خشونت در فيلم‌ها چراغ سبز نشان مي‌داد. او در مقاله‌اي مشابه به خشونتِ «به لحاظ اخلاقي سوال‌برانگيز» در «دوازده مردِ خبيث» (1967) حمله كرد و درباره‌اش نوشت: «اين فيلم «شخصا» مرا آزار مي‌دهد». اما از نظر او،  باني و كلايد، «مبناي ساده و مطمئني از هويت» را از مخاطبان دريغ مي‌كند و تماشاگران «بايد» با خشونت آن احساس راحتي كنند.
اين لحظه‌اي كليدي در پيدايش هاليوود نو بود. قبل از اين كه سال تمام شود، تايم اعلام كرد كراتر ديگر سرمنتقد مجله‌ نيست. جايگزين او رناتا آدلرِ 29 ساله بود. كراتر ده سال بعد در نگاهي دوباره به فيلم آن را اثري شاخص خواند اما كماكان به باورهايش پاي‌بند ماند. از نظر او، «غيراخلاقي بودن» و «خشونت لجام‌گسيخته»‌ي فيلم، آزاردهنده و نابخشودني بود. «باني و كلايد» در برآورد او به اين دليل موفق بود كه «پيش‌پنداشت‌ها و توهمات جواناني را اقناع كرد كه با بيتل‌ها و باب ديلان به بلوغ رسيده بودند؛ جواناني كه فلسفه‌شان اين بود كه هر كاري مي‌خواهي، بدون توجه به قضاوت ديگران مي‌تواني انجام دهي و باورشان به اين كه سرپيچي از دستگاه حاكم، خوش‌آيند و شجاعانه است».
پي‌نوشت: روايت‌هاي مختلفي درباره‌ي ارتباط ژان لوك گدار با «باني و كلايد» هست. برخي اين ادعا را مطرح مي‌كنند كه گدار به هاليوود اعتماد نداشت و پيشنهاد ساخت فيلم را از همان ابتدا نپذيرفت. بتنون ادعا مي‌كند كه گدار مي‌خواست فيلم را در ماه ژانويه (زمستان) در نيو‌جرسي فيلمبرداري كند و وقتي يكي از تهيه‌كننده‌ها در اعتراض به او گفت كه داستان فيلم در تگزاسي مي‌گذرد كه هوا در سرتاسر سال گرم است، بر آشفت و از پروژه كنار كشيد.
اردوان شکوهي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط







































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز