سینمای دهه 70 آمریكا به روایت جاناتان كرشنر - بخش نهم: دی‌پالما، مازورسكی، كاپولا و اسكورسیزی

شايد بزرگترين مريد سينماي نوي اروپا مارتين اسكورسيزي بود كه در عصر افسانه‌اي تماشاي فيلم‌ در مدرسه‌ي فيلمسازي مشغول به تحصيل بود: «موج نوي فرانسه... سينماي هنري ايتاليا... چيزي كه اين فيلم‌ها به ما دانشجويان سينما دادند حسي از آزادي بود و اين‌كه هر كاري را مي‌تواني انجام دهي»
7فاز: از موج نو تا هاليوود نو
برايان دي‌پالماي 28 ساله آرزويش اين بود كه به تعبير خودش «گدار امريكايي» باشد. او با كارگرداني رابرت دنيروي 25 ساله در «احوال‌پرسي‌ها»، خودش را چنان وقف اين تكليف كرد كه انگار دارد روي موارد محقق‌شده از فهرست كارهايي كه بايد انجام مي‌داد خط مي‌كشد. «احوال‌پرسي‌ها» دقايق ابتدايي‌اش را صرف تكه‌فيلم‌هايي از ليندون جانسون و جنگ ويتنام مي‌كند و ميان‌نويس‌ها، شخصيت‌هايي كه با صداي بلند از روي صفحات كتاب يا مجلات مي‌خوانند و خودافشاگريِ قابل توجهي درباره‌ي‌ فيلم، رسانه و «عملِ تماشا كردن»، بخش مهمي از فيلم را تشكيل مي‌دهند. «احوال‌پرسي‌ها» زمان زيادي را صرف دل‌مشغولي‌هاي رمانتيك جواناني مي‌كند كه غالبا (و به گونه‌اي غريب و مضحك) با قيل‌و‌قال در خيابان‌ها پرسه‌ مي‌زنند. فيلم با ارجاعاتي غيرمستقيم به كميته‌ي‌ تحقيق درباره‌‌ي فعاليت‌هاي ضد امريكايي، «آگران‌ديسمان» و كتاب مشهور تروفو درباره‌ي‌ هيچكاك، دغدغه‌ي قتل كِنِدي را هم دارد. بودجه‌ محدود و فيلمبرداري در لوكيشن‌ بدين معني بود كه محصول نهايي از رتوش استوديو در امان است اما محدوديت بودجه براي دي‌پالما نسبت به «آن نوع از آزادي... كه مي‌تواني با اين‌گونه فيلم‌برداري‌كردنِ فيلم‌ها داشته باشي» اهميت كمتري داشت.
پل مازورسكي گرايش بيشتري به تروفو داشت. او «ويلي و فيل» را ساخت كه به نوعي بازسازي «ژول و ژيم: بود (او بعدها «آس‌و‌پاس در بورلي‌هيلز» را هم با محور قرار دادنِ «بودوي نجات‌يافته از آب» رنوآر ساخت). مازورسكي بعد از موفقيت گسترده‌ي فيلم اولش، «باب و كارول و تد و آليس» (1969)، نامطمئن از حركت بعدي‌اش، سراغ «آليس در سرزمين عجايب» رفت؛ فيلمي درباره‌ي‌ كارگردان مُرددِ جواني (با بازي دانلد ساترلند) كه با همان اولين فيلمش گيشه را فتح مي‌كند. فيلم با سكانس‌هاي فانتزي پيچيده‌ي فليني‌وار، يك نقش‌آفريني از ژان مورو و صرف زمان زيادي به كشمكش بين هنر و تجارت (مازورسكي در چرخشي واقعا كميك نقش يك تهيه‌كننده‌‌ي نوكيسه‌ي كُند ذهن را بازي مي‌كند) از سوي برخي منتقدين به طعنه «يك و نيم» خوانده شد. اين مقايسه مطمئنا به‌جا بود؛ فليني خودش در فيلم حضوري كوتاه دارد و شخصيت‌هاي فيلم مازورسكي غالبا به «هشت و نيم» او اشاره مي‌كنند.
يكي ديگر از جوانان شيفته‌ سينماي اروپا فرانسيس فورد كاپولا بود كه مثل كلود شابرول به اتكاي موفقيت چند فيلم اولش توانست به دوستانش براي عملي‌كردن پروژه‌هاي‌شان كمك كند. او اذعان كرد: «ايده‌ي رومانتيك من اين است كه قسمتي از موج نوي امريكا باشم». در بين فيلم‌هاي اوليه‌‌اش، «اهل باران» (1969)، ملهم از رويدادي در دوران كودكي‌اش، صريح‌ترين مُهر موج نو را دارد. بازيگران و گروه‌ ساختِ كاپولا با فيلمنامه‌اي ناتمام، سوار بر پنج ماشين، سفري جاده‌‌اي به 18 ايالت را آغاز كردند. آن‌ها نه تنها در لوكيشن‌هاي واقعي‌ فيلمبرداري كردند كه هنرپيشه‌ها غالبا در لابه‌لاي رويدادهاي واقعي قرار داده شدند و برخي صحنه‌ها هم بدون اين‌كه هنرپيشه‌ها بدانند از آن‌ها فيلمبرداري مي‌شود گرفته شد. «اهل باران» حرف‌هاي زيادي براي گفتن درباره‌‌ي امريكا داشت اما مي‌توان آن را پيش‌درآمدي هم دانست براي بسياري از موضوعات هويت‌محوري كه با شكل‌گرفتن جنبش زنان بر آن‌ها تاكيد مي‌شد.
شايد بزرگترين مريد سينماي نوي اروپا مارتين اسكورسيزي بود كه در عصر افسانه‌اي تماشاي فيلم‌ در مدرسه‌ي فيلمسازي مشغول به تحصيل بود: «موج نوي فرانسه... سينماي هنري ايتاليا... چيزي كه اين فيلم‌ها به ما دانشجويان سينما دادند حسي از آزادي بود و اين‌كه هر كاري را مي‌تواني انجام دهي». براي اسكورسيزي، دو دقيقه‌‌ي ابتدايي «ژول و ژيم» بيشترين آزادي ممكن بود. رنه و گدار هم تاثيرهاي مهمي بر اسكورسيزي گذاشتند و همين‌طور جان كاساوتيس، فيلمساز متفاوتِ مستقل امريكايي كه «سايه‌ها»ي او (1959) – فيلمي درباره‌ي‌ تلقي سازنده‌اش از موسيقي جاز-  پديده‌اي در سينماي هنري بود. اسكورسيزي 25 ساله بود كه اولين فيلم بلندش را ساخت: «چه كسي درِ خانه‌ام را مي‌زند» (1967) كه با عنوان «من اول زنگ مي‌زنم» در جشنواره‌‌ي بين‌المللي فيلم شيكاگو نمايش داده شد.
«چه كسي در خانه‌ام را مي‌زند» بسياري از مضامين و نقش‌مايه‌هايي را مطرح مي‌كند كه در «پايين شهر» (1973) دوباره ظاهر مي‌شوند: شمايل‌نگاري مذهبي، خشونتِ خياباني، موسيقي راك و خجالتي‌بودن مردان در برابر زنان. اولين فيلم اسكورسيزي، فيلمبرداري‌شده با گروهي حداقلي در خيابان‌ها، كريدورها، كليساهاي محلي و آپارتمان‌هاي اجاره‌اي، درباره‌ي‌ «خودِ ديگر» اسكورسيزي، جِي. آر (با بازي هاروي كيتل) است كه براي انتخاب بين دوستان بيكاره‌ي مزاحم دور و برش و دلبستگي رومانتيك جديدي كه پيدا كرده، سخت تلاش مي‌كند. فيلم در همان دقايق ابتدايي‌اش، سفر دريايي شبانه‌اي‌ به استيتن‌آيلند كه واقعا در شب فيلمبرداري‌شده، اينسرت‌هاي جهشي، فلاش‌بك‌هاي قطع‌كننده و گفتگوها درباره‌ي‌ فيلم‌هاي امريكايي و مجلات فرانسوي را به تصوير مي‌كشد. دوربين روي دستِ لرزانِ پرسه‌زننده، دو صحنه‌ي تاثيرگذارِ مهماني را ضبط مي‌كند كه بسيار مديون كاساوتيس و گوياي تنش به غايت ملتهبي است كه در لايه‌ي زيرين پيوندهاي مردانه نهفته. اسكورسيزي فيلم را براي كاساوتيس نمايش داد كه او آن را دوست داشت و صادق و شريف خواند؛ اين همان‌چيزي بود كه تمام جنبش‌هاي نوي سينمايي در جستجويش بودند.
اردوان شکوهي
نظرات
ناستنکا سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 "اسكورسيزي فيلم را براي كاساوتيس نمايش داد كه او آن را دوست داشت و صادق و شريف خواند؛ اين همان‌چيزي بود كه تمام جنبش‌هاي نوي سينمايي در جستجويش بودند."
متن معرکه و درجه يکي بود.
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط






































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز