در یادبود جاناتان دمی: چرا او یكی از بهترین فیلمسازان دوران ما بود؟

جامعه سينمايي در سوگ از دست دادن جاناتان دمي به سر مي‌برد. او در چهار دهه گذشته، يكي از متنوع‌ترين فهرست فيلم‌ها را در مقايسه با هر كارگردان ديگري در هاليوود داشت و دائما خود را با ساخت هر كمدي‌، مستند، درام و برنامه‌هاي تلويزيوني از نو به شكلي راديكال برمي ساخت. دمي هرگز يك فيلم را دوبار نساخت. 
ايندي‌واير: جاناتان دمي هرگز يك فيلم را دوبار نساخت. او يكي از بزرگترين و نامتعارف‌ترين كارگردانان زمانه ما بود.
جامعه سينمايي در سوگ از دست دادن جاناتان دمي به سر مي‌برد. او در چهار دهه گذشته، يكي از متنوع‌ترين فهرست فيلم‌ها را در مقايسه با هر كارگردان ديگري در هاليوود داشت و دائما خود را با ساخت هر كمدي‌، مستند، درام و برنامه‌هاي تلويزيوني از نو به شكلي راديكال برمي ساخت. دمي هرگز يك فيلم را دوبار نساخت.  در زير يادداشت‌هاي نويسندگان ايندي‌واير را درباره دمي خواهيد خواند و اينكه چرا ما به درستي او را كارگردان بزرگ دوران مي‌دانيم.
 
دمي طبقه‌بندي‌ها را به چالش كشيد
جاناتان دمي در فيلمسازي به چنين شيوايي دست يافته بود كه طبقه‌بندي‌هاي ساده را دستخوش تغيير مي‌كرد. با اينكه او كارگردان مستندهاي محبوب و فيلم‌هاي اسكاربرده بود، ولي هنوز فكر مي‌كنم در حرفه‌اش قدر نديده است. همه «سكوت بره‌ها»، «فيلادلفيا» و «ديگر منطقي نباش» (Stop Making Sense) را مي‌شناسند، اما كارهاي كمتر شناخته و تحسين‌‌شده‌اي همچون «كانديداي منچوري» و «جيمي كارتر: مردي از مزارع» از هشياري خودسرانه‌اي در برابر فيلم به مثابه فرم هنري لايه‌اي كه قابليت نمايش معاني زيادي را بطور همزمان دارد صحبت به ميان مي‌آورند. هر يك از فيلم‌هاي دمي يك بيانيه سياسي و پرتره‌اي صميمي از انسانيت ترك‌برداشته است. (جدي. در بين فيلم‌هايش بگرديد و يكي را پيدا كنيد كه با اين توصيف همخواني نداشته باشد)
دمي همچنين از حاميان تربيت و تعليم سينمايي بود. مركز فيلم جيكوب برنز او نقش فانوس دريايي را براي آن دسته از عشاق سينما كه بيرون از نيويورك‌سيتي زندگي مي‌كردند داشت، و برنامه نمايش سالن‌هاي آن بخش زيادي را مديون سليقه و حساسيت‌هاي وسيع او بود- همان‌طور كه درباره برنامه "فيلمسازان مستقر در محل" او صدق مي‌كرد. او همچنين در حمايت از استعدادهاي نو بر ديگران برتري داشت و اخيرا شفاها از فيلمسازان مختلف از جمله بري جنكينز و بردي كوربت اعلام حمايت كرده بود. هركسي كه گاها در رويدادهاي سينمايي نيويورك شركت مي‌كرد به ديدن دمي در همان حول و حوش عادت كرده بود، در حالي كه با فيلمش سر و كله مي‌زد، درباره سينما مي‌گفت.  او يكي از ما بود، اما با آهي پر حسرت تنهايمان گذاشت. فيلم محبوب من از دمي به شكلي خود دمي است، مردي كه به اندازه چيزهايي كه مي‌ساخت، سينمايي زندگي كرد. 
اما... با وجود همه اين‌ها، فيلم مورد علاقه من از دمي چيست؟ مي‌خواهم «چيزي وحشي» را انتخاب كنم. تركيبي شگفت‌آور از فيلم جاده‌اي با ديناميك يك كمدي اسكروبال، يك ماجراجويي پرجست‌وخيز جنايي و موج نويي، و فرصتي بزرگ براي ملاني گريفيث و جف دنيلز براي ارائه بهترين بازي‌هاي عمرشان. اگر در بين كمدي رمانتيك‌‌‌هاي آمريكايي موجود در بازار اين‌ روزها به دنبال فيلمي در اين سطح بگرديد از نتايج بدست آمده شوكه خواهيد شد. اما چه جاي شگفتي دارد- اين يك فيلم از جاناتان دمي است! - اريك كوهن 
 
فيلم‌هاي او به بهترين حالت ممكن عجيب و غريب بودند
فيلم‌هاي جاناتان دمي حس و حال عجيبي داشتند، به بهترين حالت ممكن.  هيچ چيز خودآگاه غيرعادي در تركيب بصري فيلم‌هاي او وجود ندارد، اين تاثير فيلم‌هاي او را حتي غيرمعمولي‌تر هم مي‌كند. به عنوان يك دانش آموز سال آخر در فورت ورث، تگزاس، «ديگر منطقي نباش» من را وحشت‌زده كرد و به هيجان آورد و در همين حين با Talking Heads آشنا كرد كه هزاران مرتبه بيشتر از موزيك ويدئو Little Creatures آبنباتي‌رنگ اين بند كه آن زمان با رنگ جيغ از MTV پخش مي‌شد اثري برآمده از دل بود. دمي كاملا قادر بود و طرح و رنگ خود را در فيلم‌هايي مثل «چيزي وحشي»، «ازدواج با مافيا» و «سكوت بره‌ها» بسازد و با اينكه در اين ميان فقط «بره‌ها» يك فيلم هارور بود، همگي‌شان در نوعي حس عدم آسودگي مشترك بودند كه شناسايي‌اش سخت است، و به همه اين دلايل فريب‌دهنده‌تر بودند. درباره خود دمي اما، او مردي سرحال و خوددار بود و شبيه به يك آقاي راجرز (Mister Rogers) فيلم‌پرداز. يك هميشه حاضر در فستيوال SXSW، او بارها مراسم سالانه جمع‌آوري كمك انجمن فيلم آستين كه پس از فستيوال برگزار مي‌شد ديده شد و همچنين يكبار در سال 2004 باعث شد بتوانم پرونده‌اي را براي ورايتي درباره اينكه چرا بايد اين جشنواره كوچك جالب را در مركز تگزاس برگزار كنند جمع كنم. مرد بزرگي را از دست داديم. – دانا هريس
 
دمي در استفاده از موسيقي بي‌‌همتا بود
حرفه دمي تا ابد با اجراهاي موسيقيايي او پيوند خورده است- شايد «ديگر منطقي نباش» شاهكار او باشد، اما اين ترانه آهسته عروسي در «ريچل ازدواج مي‌كند» است كه تا هميشه لحظه‌اي كه از اين كارگردان بيشتر به ياد مياورم باقي خواهد ‌ماند. يك ترانه ستايش‌آميز ساده، اجراي بي همتاي تاندي اديبيمپ از "Unknown Legend" نيل يانگ، با رمانتيك‌ترين عبارات براي ابراز قدرداني: "از اينكه با من ازدواج مي‌كني ممنونم." با شيوه‌اي كه دمي مهمانان عروسي را به تصوير كشيده، مي‌توانيد رابطه محبت‌آميز هر كدام را با زوج خوشبخت مركز فيلم فقط از روي نگاه‌هايشان تشخيص دهيد.  حتي براي چنين صحنه‌اي، كه هركس مي‌تواند تجربه لذت‌بخش شخصي خودش را از حضور در مهماني‌هاي مشابه به آن اضافه كند، به يك فيلمساز باتبحر نياز داريد كه بتواند گروهي بزرگ از بازيگران را به طوري كه انگار همان‌قدر به آن‌ها در داستان نياز است كه در يك گردهمايي شلوغ خانوادگي، دور هم جمع كند. فيلمبرداري كه هر تازه ازدواج‌كرده‌اي آرزوي داشتنش را دارد، كسي كه در دو دقيقه چيزي را نمايش مي‌داد كه بسياري از داستان‌سراياندر طول عمر خود كاملا از پس بيان آن برنيامدند. – استيو گرين
 
فيلم‌هاي او تدوين فشرده‌اي داشتند، اما عمرشان را پاياني نبود
ديشب، ساعت‌ها قبل ازمرگ جاناتان دمي (حتي پيش از آنكه بدانم مدت‌ها بيمار بوده است)، بطور اتفاقي كليپ صحنه‌اي از «ريچل ازدواج مي‌كند»را توئيت كردم كه در آن تاندي اديبيمپ روبه‌روي قربانگاه آن طرف رزمري دويت مي‌ايستد و "Unknown Legend" نيل يانگ را به سبك آكاپلا اجرا مي‌كند. لحظه‌اي كه ضربان قلبتان را متوقف مي‌كند، به اندازه كافي ترك‌انداز كه سالن سينما را در سكوت يك تالار كنسرت فرو ببرد، به قدر كافي زيبا كه به فيلم معنا بخشد و فراتر از آن جاودانه بماند. به مناسب خاصي براي به اشتراك گذاشتنش احتياج نداشتم.  فيلم‌هاي او به اين شكل با شما باقي مي‌ماندند. دمي فيلم‌هاي مهم‌تري از «ريچل ازدواج مي‌كند» ساخت و شايد حتي فيلم‌هاي بهتري، اما هيچ چيز به اندازه اين يكي نتوانست او را براي من به فردي منحصر بفرد تبديل كند. او موسيقي را در همه چيز و همه چيز را در موسيقي مي‌ديد. و بهترين فيلم‌هاي او - كه واقعا بيشترشان هستند - به موسيقي متن زندگي‌هاي ما شكل بخشيدند. – ديويد ارليخ
 
يكي از فيلم‌هاي او از بهترين فيلم‌هاي تا به حال كارگرداني شده در تاريخ سينما است
تماشاي «سكوت بره‌ها» براي اولين بار يكي از آن تجربه‌هاي سينمايي است كه هرگز فراموش نمي‌شوند. تمام نماها به شكل حساب‌شده‌اي چيده شده‌اند و زمان‌بندي در فيلم به طوري است كه حس ترس آميخته با احترام را القاء مي‌كند. صحنه‌هاي هانيبال لكتر و كلاريس استارلينگ در مقابل هم، ساز و كار قابل فهم شات/كانترشات را بدل به يك ترس ذهني بسيار قديمي مي‌كنند. اضطراب در كلوزآپ‌هاي دمي به قدري اوج‌گيرنده و ملموس جريان دارد كه نلرزيدن دربرابرشان تقريبا ناممكن است. هرگز آن احساس را از ياد نمي‌برم، مثل ميليون‌ها سينه‌فيل ديگر. «سكوت بره‌ها»، بدون شك يكي از بهترين كارگرداني‌ها را در تمام ادوار داراست. – زك شارف
 
او سينماي كوئير نو را به جريان اصلي آورد
اولين فيلم جريان اصلي كه زندگي همجنس‌گرايانه را به تصوير كشيده بود، «فيلادلفيا» از نظر سليقه و سبك از بسياري از ديگر ساخته‌هاي دمي كم‌خطرتر است، با مسئله‌اي كه در سال 1993 هنوز تابوي بزرگي به حساب ميامد: شيوع ايدز. اولين نمونه از چيزي كه بعدتر به عنوان "فيلم باپرستيز كوئير" شناخته شد، «فيلادلفيا» جهشي بود از سينماي كوئير نو تحت سلطه جريان مستقل به سينماي جريان اصلي باساخت فيلمهايي كه دغدغه همجنسگراها را دارند (به «باشگاه خريداران دالاس» فكر كنيد). تام هنكس براي بازي در نقش حقوقدان آسيب‌پذير اما سرسخت، اندرو بكت در اين فيلم موفق به دريافت جايزه اسكار شد. در تلاشي براي جلب نظر مخاطب دگرجنس‌گرا، دنزل واشنگتن اينجا قاضي همجنس‌گرا ستيزي است كه وكالت اندرو را برعهده مي‌گيرد. براي بسياري از افراد همجنس‌گرا، مثل من، اين فيلم از اولين پنجره‌هاي گشوده شده به روي زندگي همجنسگرايان در دوران معاصر بود. اما عدالتي كه اندرو طلب مي‌كرد بازتاب‌دهنده خواست اين گروه براي ديده‌شدن، شنيده ‌شدن و به رسميت شناخته شدن بود. موفقيت «فيلادلفيا» راه را براي استوديوها هموار كرد تا با ساخت فيلم‌هاي سبك‌تر با موضوع همجنس‌گرايي مثل «قفس پرنده» و «درون و بيرون»  خطرپذير باشند. جامعه سينمايي كوئير نه تنها يك فيلمساز مؤلف قابل ستايش را از دست داد، كه يك ياور جسور و قديمي را. – جود دراي
 
او به لحاظ رواني با درون‌مايه فيلم‌هايش وابستگي داشت
شهوت جاناتان دمي در فيلمسازي در آواي خالص كارهايش مشهود است، به علاوه در تنوع بالاي موضوعي آن‌ها: از بي‌-مووي‌ زندان زنان كه آغازگر حرفه‌اش شد تا فيلم مستندي درباره جيمي كارتر و تمام آثار ديگرش در اين ميان، دمي همواره در جست و جوي منحصربفردترين منابع الهام‌بخشي بود. عشق او به موسيقي بيش از همه چيز من را تحت تاثير قرار مي‌داد: از مستند درخشان تاكينگ هدز، «ديگر منطقي نباش» تا «ريكي و فلش» دوست‌داشتني با حضور مريل استريپ، موسيقي سوخت وسيله او بود. شايد يكي از بزرگترين الهه‌هاي او در طي سال‌ها، نيل يانگ يكي از آرتيست‌هاي محبوب من هم باشد. دمي سه مستند مجزا را درباره يانگ كارگرداني كرد: «نيل يانگ: قلبي از طلا» (2006)، «نيل يانگ ترانك شو» (2009)، «سفرهاي نيل يانگ» (2012) به همراه يك فيلم كوتاه در سال 1994 با عنوان «جلسات بغرنج». من هردوي اين هنرمندان را دوست دارم و روحيه نزديك به هم آن‌ها كاملا برايم قابل‌توجيه است: نگاه نيل يانگ به دنيا مثل مردي كوله‌بار بر دوش و فكر چگونه به جايي بهتر تبديل كردنش به درستي با روحيه دمي براي سرگرم‌كننده در عين حال تعليم‌دهنده بودن مرتبط بود. هردوي آن‌ها در پهناوري هنر خود در طول حرفه‌اي به درازاي عمرشان كند و كاو كردند. فكر كردن به اين دو اسطوره وقتي كه بين فيلمبرداري‌ها مي‌نشستند و صحبت مي‌كردند، آبجويي باز مي‌كردند و به كار ساختن آن لعنتي مي‌رسيدند، وجودم را از شعف لبريز مي‌كند. – بيل ارل
ويسنا فولادي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز