یادداشت پویان عسگری درباره جك نیكلسون به بهانه تولد 80 سالگی او

جلوتر از هر چيزي اين موسيقي دريغ انگيز جري گولد اسميت است كه به ما اعلام مي‌كند وارد منطقه شوم «محله چيني‌ها»ي رومن پولانسكي/رابرت ايوانز/رابرت تاوني شده‌ايم. جهان پلشت آدم‌هاي تباه. هر يك به شيوه‌اي و گونه‌اي. در يك طرح توطئه كه آكنده شده از دروغ و رذالت و حقه‌هاي بي‌شمار. نقاب‌هايي كه روي صورت‌ها نشسته و كارآگاه جيك گيتس چون ماسك و نقابي ندارد، مورد هتك دسته متجاوزين قرار مي‌گيرد.
7فاز:
ديويد تامسون درباره جك نيكلسون مي‌گويد او براي همه متر و معيار بود. براي همه آمريكايي‌هاي افسرده‌حالي كه جنگ ويتنام، رسوايي واترگيت، استعفاي ريچارد نيكسون و همه اتفاقات پيامدش آنها را فشل و پنچر كرده بود. نيكلسون معياري بود براي تاب آوردن، در بدترين شرايط خم به ابرو نياوردن و لبخند موذيانه تحويل دنيا دادن. اما سر برج‌هاي دوقلو و حمله تروريستي كه سال 2001 اتفاق افتاد ديگر نيكلسون معيار نبود و تامسون نوشت و گفت ببينيد كار دنيا به كجا رسيده كه ديگر نيكلسون هم نمي‌تواند تاب آورد. حق با آقاي تامسون بود. نيكلسوني كه مرد وسواسي و پرروي «بهترين شكل ممكن» را بازي كرد هماني نبود كه در قالب اشميت در «درباره اشميت» فرو رفت و آسيمه و حيرتش را از نبود زنش به رخ جهان كشيد.
اين اواخر كه «نايت‌كراولر» دن گيلروي ديده شد و لبخند شرير جيك جيلنهال پسنديده، همه‌ش ياد نيكلسون بود و آن چشمان تابناك و خنده‌ي شيطاني. بهترين‌هايش را در دهه 70 ديديم؛ دهه جك. بارها از آل پاچينو و رابرت دنيرو و داستين هافمن در صنعت فيلم نقش تاثيرگذارتري داشت و دمش به جاهاي كلفتي وصل بود. در «پنج قطعه آسان» باب رافلسون در يكي از سردترين و اروپايي‌ترين تجربه‌هاي تاريخ سينماي آمريكا، نقش مردي را بازي كرد كه پوچي تمام جانش را انباشته بود و به سياق مردان و زنان سينماي دهه شصت اروپا، بي‌هدف و بي‌مقصد پرسه مي‌زد تا بلكه بجويد چيزي را كه وجود خارجي ندارد. در طول فيلم فهميد كه عشق هم سرابي بيش نيست و ره و منزلش جاي دگر است.
جلوتر از هر چيزي اين موسيقي دريغ انگيز جري گولد اسميت است كه به ما اعلام مي‌كند وارد منطقه شوم «محله چيني‌ها»ي رومن پولانسكي/رابرت ايوانز/رابرت تاوني شده‌ايم. جهان پلشت آدم‌هاي تباه. هر يك به شيوه‌اي و گونه‌اي. در يك طرح توطئه كه آكنده شده از دروغ و رذالت و حقه‌هاي بي‌شمار. نقاب‌هايي كه روي صورت‌ها نشسته و كارآگاه جيك گيتس چون ماسك و نقابي ندارد، مورد هتك دسته متجاوزين قرار مي‌گيرد. تا هم بابت فضولي بي‌جا دماغش ناكار شود و هم آماده‌ي شوك نهايي. اين يكي از رمانتيك‌ترين اكت‌ها در تاريخ فيلم نوار است؛ جراحتي عميق در مركز صورت كارآگاه. اول از ريخت مي‌اندازنش و بعد با طنين «اينجا محله چيني‌هاست» بهش مي‌‌فهمانند كه چقدر رمانتيك و كودكانه و ساده‌انگارانه درباره همه چيز فكر مي‌كرده.
نقش پيچيده‌اش در «پنج قطعه آسان» را به شيوه و سياقي ديگر در يكي از مرموزترين و مگوترين شاهكارهاي تاريخ سينما تكرار كرد؛ «حرفه: خبرنگار» ميكل آنجلو آنتونيوني. در فيلم آنتونيوني همه چيز اسيدي‌تر شده بود و مردي كه نقشش را نيكلسون بازي مي‌كرد هرلحظه آمادگي اين را داشت كه منفجر شود و بدل به ذره‌اي از ذرات هوا. انگار كه «آخرين تانگو در پاريس» را با فيلم باب رافلسون ميكس كرده باشند. فيلمي كه تجربه تماشايش هربار فلج‌كننده‌تر مي‌شود و همچون برداشت طولاني انتهاي فيلم، روح ما هم هنگام تماشا از جسممان فاصله مي‌گيرد.
در آن شب كذايي در «پرواز بر فراز آشيانه فاخته» ميلوش فورمن، تصميم مي‌گيرد بماند. به خاطر دل و غريزه پسرك. كه ديگر پسر نباشد و مرد شود. اما همه‌ش اين نيست. اگر نماند چه كند؟ رندال مك‌مورفي‌ها مي‌مانند. پس قرار را بر فرار با رييس و دو دختر زيبا ترجيح مي‌دهد. يكي از دو دختر را با پسرك راهي مي‌كند تا اينگونه پسرك ديگر پسر نباشد. خودش مي‌ماند. مي‌نشيند در تاريكي و زل مي‌زند به جايي نامعلوم. به خلا. از آن مكث‌هاي بي‌توضيح و شاهكار تاريخ سينما. فكر مي‌كند و لبخندي شيطاني روي صورتش مي‌نشيند. مجالي براي لبخند نيست. پس از روي صورت به سرعت محو مي‌شود و جاي خود را به غمي عالم‌گير مي‌دهد. از آن‌ها كه جايش در درون است و نه جلب توجه برون. غم با رندال آنقدر مي‌ماند تا صحنه كات بخورد به صبحي كه قرار است پرستار راچد دمار از روزگارش درآورد.
پيرتر كه شد بيشتر كمدي بازي كرد. اين سلاح تازه‌اش بود براي مواجهه با دنياي فاني. دنيايي كه تمام امكانات و فهم آدم‌هايي چون جك را ازشان مي‌گيرد و از آنها عليه خودشان استفاده مي‌كند. از دوست و مثلا رفيق گرفته تا كوتوله‌هاي نقشه‌كش ذره‌بين به دست. جك لباس كمدي و مسخرگي به تن كرد و در «بهترين شكل ممكن» جيمز ال بروكس كار را به آنجا رساند كه نصف شب خودش را پشت خانه زن برساند و بهش بگويد او (زن) كاري مي‌كند كه بخواهد آدم بهتري باشد. يك لحظه تعيين كننده در تاريخ بازيگري جك نيكلسون. آن مرد شيطاني و سرد، آن هوش لج‌درآر طعنه‌زن و آن ديوانه‌ي از خودراضي، «نياز به عشق» را نه تنها پذيرفت كه حتي حاضر بود تمام ويژگي‌هاي جذاب و البته منفي‌اش (از نظر عرف) را كنار بگذارد و آدمي معمولي‌ باشد. جك نيكلسون خيلي خوب فهميد كه براي گذر كردن از بيراهه‌ها و كابوس‌ها، براي تاب آوردن ظاهرسازي‌هاي تمام نشدني، بايد تظاهر به معمولي بودن كرد.
پويان عسگري
نظرات
dakota يكشنبه 3 ارديبهشت 1396 قطعا از بزرگان تاريخ سينما.
و بازيگر مورد علاقه من.
3 0
پاسخ

آراز چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 تظاهر به معمولي بودن .... عالي بود
2 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز