رصدخانه؛ بازیگران عصر ما - بخش دوم

7فاز: تجربه‌ي سالها بازيگري تئاتر، صداپيشگي، دكلماسيون، شعرو داستان‌خواني در راديو و صد البته جادوي خداداد حنجره از بنديكت كامبربچ بازيگري ساخته كه بي‌اعتنا به هر المان ديگر مي‌تواند با كنترل و تغيير اعجاب‌آور لحن و صدايش گستره‌ي متنوعي از احساسات را بيان كند.

7فاز:
اِمي راسم – 1986
نولا (2003) فيلم کم امتياز و گمنامي است. اهميت‌اش بيش از همه در معرفي بازيگر زن جوانش، اِمي راسم بود که چهره‌اي تقريباً شرقي داشت. راسم پس از نولا به رود مرموز (2003) و شبح اپراي جوئل شوماخر(2004) رسيد. از اعتبار رود مرموز سهم اندکي نصيب او شد که ميان بازيگران پرشمار اثر به چشم نمي‌آمد. برگردان سينمايي موزيکال معروف اندرو لويد وبر هم بيش از حد لباسي، بي‌روح و زرق و برقي از آب درآمد و راسم به انبوهي از آثار بي‌اهميت چون پوسايدون (2006) و دراگون‌بال: تکامل (2009) تبعيد شد. بازي در سريال بي‌آبرو (2011) و باز هم يک فانتزي تين‌ايجري آفريدگان زيبا (2013) يادمان انداخت چه سرمايه‌اي را شوماخر با اجراي بي‌ظرافتش زير خرواري از لباس و دکور خفه کرده بود. در بي‌آبرو راسم بهترين نقش و بازيش را به انجام رساند. دخترِ بزرگ خانواده‌ي گالاگر بيشتر قامت مادري اين جمع شوريده و خراباتي را يافت، کسي که به نظر مي‌رسيد تنها آدم مسئوليت‌شناس و حواس جمع خاندان باشد که مي‌تواند لقمه ناني هم از راه ديگري غير از دله‌دزدي و خلاف‌هاي سبک به دست بياورد.
امي راسم
بنديکت کامبربچ – 1976
ترکيب تبليغاتي بازيگر هزارچهره را زياد شنيده‌ايم. جدا از تعارف‌هاي ژورناليستي کامبربچ به معناي دقيق کلمه بازيگري هزار صداست. تجربه‌ي سالها بازيگري تئاتر، صداپيشگي، دکلماسيون، شعرو داستان‌خواني در راديو و صد البته جادوي خداداد حنجره از او بازيگري ساخته که بي‌اعتنا به هر المان ديگر مي‌تواند با کنترل و تغيير اعجاب‌آور لحن و صدايش گستره‌ي متنوعي از احساسات را بيان کند. اما او به همين اکتفا نکرده و بازيِ با تمرکز بالا، شخصيت‌پرداز و پرجزيياتي را هم کنار اين جعبه‌ي موسيقي قرار داده است. نتيجه ابر بازيگري است که نسبتا دير، پس از موفقيت گسترده‌ي سريال شرلوک، کشف شد. سان دي تايمز او را لارنس اليوير بعدي و يکي از 100 سازنده‌ي قرن بيست و يکم ناميد اما افسوس که به جز پيشتازان فضا: به سوي تاريکي (2013)هنوز در سينما از قابليت منحصربه‌فرد او چندان استفاده نشده. از ون‌گوگ و استفن هاوکينگ تا جوليان آسانژ در رکن پنجم (2013) (که فيلم تمام جذابيش را مديون بازي کامبربچ، شيوه‌ي حرف زدن تف تفي و دوئت‌اش با دنيل برول است) تخصص کامبربچ بازي در نقش آدمهاي واقعي و اغلب معاصر است. هولمز بازها بيش از همه با اين حرف هم عقيده هستند، از نظر آنها هولمز واقعي‌تر از خيلي آدم‌هاي دور و برشان است!
کامبربچ
بليک لايولي – 1987
به شهادت تريوياي آي.ام.دي.بي لايولي ستاره‌ي بداقبالي است. نامش، در کنار اوليويا وايلد، بيش از هر نام ديگري فهرست در نظر گرفته شده‌هاي پروژه‌هاي بزرگ مطرح بوده است و هميشه ناکام از به دست آوردن نقش‌هاي خوب دست خالي بازگشته. سِرناي دختر سخن‌چين (2012-2007) در سينما آنچنان که بايد گيرايي نداشته. ازميان فيلم‌هاي اين سال‌هايش شهر(2010) مي‌تواند بهترين کارش به شمار آيد. فانوس سبز(2011) با اندک امتيازهايش شکست خورد، وحشي‌هاي اوليور استون در اکران نابود شد و بازي خوب لايولي به نقش اوفلياي شکننده و اثيري به چشم کمتر کسي آمد. هرچند کمي نگذشت و معلوم نشد به چه علتي وحشي‌ها بعد از پخش دي وي دي ميان جماعتي از جوانان کالت شد و تصاوير، ديالوگ‌ها و گيف‌هاي فيلم با محوريت اوفليا از در و ديوار فن سايت‌ها و فوروم‌ها بالا رفتند. جمع نامبرده اگر وقت اکران فيلم حواسشان جمع مي‌بود شايد اوي مرموز و دست نيافتني وحشي‌ها منتظر فيلم‌هاي بهتر نمانده بود. لايولي صداي غم‌آلود و زمزمه‌واري دارد که انگ کش و قوس‌هاي عاطفي/رواني يک درام فرضي است.
بليک لايولي
مارتين فريمن – 1971
با وجود تمام امتيازها و بازنواخت مدرن کامبربچ از کارآگاه افسانه‌اي جرمي برت فقيد آنقدر خودِ جنس است که حتي شرلوک دوست‌ها هم به قول زنده ياد کريم امامي، مترجم چهار مجلد از داستان‌هاي هولمز، با دستي لرزان سند بهترين بازيگرِ هولمز را به نام يکي از اين دو نفر امضا مي‌کنند. در مورد دکتر واتسون اما چنين دو قطبي و تزلزلي وجود ندارد چون مارتين فريمن با اختلاف! بهترين واتسون سينمايي/تلويزيوني است. فريمن را مي‌توان در گونه بازيگران نامرئي قلمداد کرد. آنها که به نظر مي‌آيد براي ديده شدن هيچ کاري انجام نمي‌دهند و با اين وجود نديدن‌شان خيلي وقت‌ها کار سختي است. فريمن از آخرين و بهترين مثال‌هاي چنين بازيگراني است. شايد تنها موتيفي که از بازيش در شرلوک ياد آدم بماند سينه صاف کردن‌هاي مکرر و صاف و سيخکي راه رفتنش باشد. دکتر واتسن با آنکه از لحاظ ساختاري راوي ماجراست اما کسي است در جايگاه ما (خواننده، تماشاچي، در يک کلام مخاطب). کسي که از سير وقايع به هيجان مي‌آيد، مي‌ترسد، جرات مي‌ورزد يا تحليل مي‌کند و با تمام اين‌ها مي‌داند که بايد خود را به دست متني بسپارد که بر او مي‌رود. آسودگي و خوش‌خيالي فريمن که از فيلمي به فيلم ديگر (هابيت را ببينيد) ادامه مي‌يابد تصوير دل‌انگيزي از آرامش مخاطبي است که به جهان قصه‌ها ايمان دارد.
مارتين فريمن
روني مارا - 1985
پايان شبکه اجتماعي (2010): مارک زاکربرگ که کسي را براي خود نگه نداشته به آغاز ماجرا باز مي‌گردد. روبروي مانيتور مي‌نشيند، صفحه را رفرش مي‌کند تا مگر اريکا/روني مارا درخواست دوستي او را پاسخ گفته باشد. انتهاي فيلم کارشده‌ي فينچر شروعي براي بازيگر زن جوانش بود. درخواست‌هاي دوستي در شبکه‌هاي اجتماعي به کنار، روني مارا به يکي از محبوب‌ترين و مورد تقاضاترين بازيگران جديد مبدل شد. سال بعد او فيلم ديگري را با فينچر تجربه کرد، در دختري با خالکوبي اژدها (2011) به نقشي که چند سال پيشتر سکوي پرتاب نومي راپاسه شده بود. ليزبِت سالاندر با بازي مارا بزرگترين نقطه‌ي قوت اين بازسازي بود. شکنندگي، لاغري مفرط و رميدگي صدايش در تضاد با برقِ هوش چشم‌ها و جنگاوري سر و شکلِ او هکرِ تک‌رو و سخت‌سر سبب شد تا ليزبت تنها را به بهترين شکل بسازد. آدمي که آموخته بود به هيچ کس اعتماد نکند و فيلم نشان داد همان يک باري که خواست اعتماد را بيازمايد چه شکست تلخي خورد. دختري با خالکوبي اژدها نامزدي نقش اول اسکار را براي مارا به ارمغان آورد. در عوارض جانبي (2013) سودربرگ استفاده‌ي مغتنمي از آن آسيب‌پذيري و معصوميت کرد وغافلگيري تريلر هيچکاکي‌اش را بر مبناي بازي دوگانه‌ي او، از قرباني به ضدقهرمان، قرار داد. مارا در قسمت دوم سري هزاره هم بازي مي‌کند و در پروژه‌ي بي‌نام و پربازيگرِ ترنس ماليک يکي از نقش‌هاي محوري را برعهده دارد.
روني مارا
تام هيدلستون - 1981
تور: جهان تاريکي (2013): لوکي نابکار و دغل که در پي مرگ مادر ظاهرا سرش به سنگ خورده تصميم مي‌گيرد با تور آشتي کند تا به کمک هم دمار از روزگار الف‌هاي تاريکي درآوردند. در اين مسير مرگ دروغيني ترتيب مي‌دهد که تور، الف‌ها و ما را براي نيم ساعت آخر فيلم سرکار مي‌گذارد. لوکي مي‌تواند همه را گول بزند، همه به جز مارول‌بازها را که مي‌دانند لوکي به اين سادگي‌ها کشته و از داستان خارج نمي‌شود. در اين رويين‌تني بيش از همه بايد سهم بازيگر، تام هيدلستون، را منظور کرد. هيدلستون براي نقش تور تست داده بود و کنت برانا چيزي جالب‌توجه‌تر در همبازي تئاتري خود پيدا کرد : يک نقش منفي دوست‌داشتني و غيرقابل پيش‌بيني. هيدلستون در کنار کامبربچ، که با هم در اسب جنگي (2011) ظاهر شدند از تکنيکي‌ترين و خلاق‌ترين بازيگران معاصر است. اين جنبه‌ها بي‌شک جايي در تربيت تئاتري او دارد که مي‌تواند هر نقش بزرگ يا کوچکي را با اتکا به کدها و ژست‌هاي بدن و ميميک جوري اجرا کند که شخصت، انگيزه‌ها و اعمالش براي تماشاچي قابل رديابي باشد. در انتقام‌جويان (2012) تفاوت سبک و کلاسِ بازي هيدلستون و خيل عيَاران تضاد کارآمدي به نفع پيش‌برد فيلم ساخته است. انتقام‌جويان و دنباله‌هاي مارولي را کنار بگذاريم، درياي عميق آبي ترنس ديوس (2011) و بازي ديدني‌اش کنار ريچل وايز از بهترين کارهاي اوست. بنظر مي‌رسيد در تنها عاشقان زنده ماندند (2013) بازي او چندان به چشم نيايد در عوض با درک درست فضاي فيلم نقش خون آشام بي‌حوصله و ملول را دور از کليشه‌هاي خون آشامي و حتي جارموشي اجرا کرد.
تام هيدلستون

رضا رادبه
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


















استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز