یادداشت پویان عسگری درباره «لا لا لند» دیمین شزل

نوزده سال بعد از «تايتانيك» جيمز كمرون، بار ديگر فيلمي برآمده از «جريان اصلي» سينماي آمريكا، توجه تماشاگران را به آن حرف راستي كه كمتر كسي جرات زدنش را دارد، جلب مي‌كند؛ «هستي و كائنات به مثابه يك رابطه عاشقانه». شبيه به مهمترين فيلم‌هاي كلاسيك تاريخ سينماي آمريكا از «مراكش» جوزف فون‌اشترنبرگ و «بربادرفته» ديويد او سلزنيك تا «كازابلانكا» مايكل كورتيز و «ستاره‌اي متولد مي‌شود» جرج كيوكر.
7فاز: 
نوزده سال بعد از «تايتانيك» جيمز كمرون، بار ديگر فيلمي برآمده از «جريان اصلي» سينماي آمريكا، توجه تماشاگران را به آن حرف راستي كه كمتر كسي جرات زدنش را دارد، جلب مي‌كند؛ «هستي و كائنات به مثابه يك رابطه عاشقانه». شبيه به مهمترين فيلم‌هاي كلاسيك تاريخ سينماي آمريكا از «مراكش» جوزف فون‌اشترنبرگ و «بربادرفته» ديويد او سلزنيك تا «كازابلانكا» مايكل كورتيز و «ستاره‌اي متولد مي‌شود» جرج كيوكر، همه چيز - از صحنه و نور و زرق و برق - مهيا شده تا يك زوج آشنا شوند و به هم دل ببندند و در نهايت هم را از دست بدهند؛ بشكفند و پژمرده شوند و به ياد «عشق و احترام» محفوظ بينشان، لبخندي از سر سخاوت و مهر بهم تحويل دهند. در اين مسير ديمين شزل با اعتماد بنفسي حيرت‌انگيز و هوشي وافر، داستانش را خالي و خلوت و بدون فراز و فرود دراماتيك پيش مي‌برد. خبري از شخصيت‌هاي فرعي نيست يا داستانك‌هايي كه چاشني داستان اصلي شوند. آدم‌هاي كنار دو شخصيت اصلي هم بيشتر ماهيتي عروسك‌گونه و غيرواقعي دارند. در اين دنياي مصنوع آغشته به رنگ و فانتزي و تخيل، تنها دو آدم زندگي مي‌كنند. دو عاشق كه كارگردان آنها را با خود به سفري در دل نظام استوديويي «هاليوود» برده است. از اين «تجربي»تر در ميان فيلم‌هاي «هاليوود» هزاره سوم سراغ داريد؟ از اين نظر فيلم، تماشاگر «خوره فيلم» را به ياد «جاذبه» آلفونسو كوآرون مي‌اندازد. در آنجا دو آدم ميان كهكشان و لايتناهي و در فيلمي «علمي تخيلي». و اينجا در «لا لا لند» دو آدم در قلب دكور و موسيقي و عاطفه‌ي درون يك فيلم «موزيكال». رايان گاسلينگ در نقش پسر مغرور كه خويشتن‌داري و غرورش، همچون سدي در برابر بروز احساساتش عمل مي‌كند، درخشان است. شبيه به مردان نجيب و ماخوذ به حياي سينماي كلاسيك، او مي‌تواند انتخاب اول هر كارگرداني كه به دنبال عاشقي «خاص» مي‌گردد، باشد. در عين حال هيچ مردي در سينماي آمريكاي مرتبط با هزاره سوم، به اندازه گاسلينگ در نمايش «وجد/سرخوردگي»اي كه عشق برمي‌انگيزد، موفق نبوده است. بعد از اجراي درجه يك گاسلينگ و كارگرداني فوق‌العاده شزل و طراحي صحنه و لباس نظرگير فيلم، آن چيزي كه جلوه مي‌كند و به چشم مي‌آيد «تدوين» درخشان تام كراس است. كسي كه براي فيلم قبلي شزل «ويپلش» برنده اسكار بهترين تدوين شده بود، اينجا با استعانت از ايده‌هاي قديمي و منسوخي چون «آيريس» و «ديزالو»، و «فيد»هاي كوتاه و بلند، فيلم را قوام مي‌بخشد و احساسات تماشاگر را همچون رهبر اركستر مي‌نوازد.
 
سكانس پاياني فيلم كه محل مناقشه و بحث شده، حيرت‌انگيز است. نمونه‌ي عيني بازسازي «عواطف» پژمرده شده و به زبان در نيامده‌ي هر انسان عاشق كه در خلوتش خود را به اين خاطر كه به اندازه كافي در رابطه عاشقانه‌اش، «شجاع» و «عاشق» نبوده، شماتت مي‌كند. سباستين (رايان گاسلينگ) دست به پيانو مي‌برد و ميا (اما استون) و تماشاگران كل مسير اندوهناك طي شده را اين‌بار در همان صحنه‌ها، متفاوت از چيزي كه در واقعيت اتفاق افتاده، تماشا مي‌كنند. اين يادآوري نه از سر ناچاري يا عجز كه به دليل جاودانه كردن «عشق» ابدي سباستيان و ميا، روي مي‌دهد. ساده و بااحساس، و در نسبت با غريزه تماشاگر و كاري كه با آن مي‌كند «برآشوبنده». «نمايش» و تخيل به دو آدم عاشق چيزي را مي‌دهد كه «زندگي واقعي» درون فيلم ازشان دريغ كرده بود. آن‌ها بواسطه نمايش حسي را با هم تماشا (تجربه) مي‌كنند كه پيشه دختر و غرور پسر مانع از وقوعش شده بود. آنها با اين ايده از حسرت به «مكنت» مي‌رسند.
 
«لا لا لند» نه مانند موزيكال‌هاي شاهكار ژاك دمي، قدم در مسير شكل تازه‌اي از ساخت فيلم «موزيكال» مي‌گذارد و نه مانند «نيويورك نيويورك» مارتين اسكورسيزي به تلفيقي از هاليوود كهنه و نو، بدل مي‌شود. فيلم شبيه به سفر با «ماشين زمان» در هاليوود كلاسيك مي‌ماند. بي‌اعتنا به الگوهاي تازه‌اي كه فيلم موزيكال‌هاي مهم اين دو دهه «مولن‌روژ» باز لورمن و «شيكاگو» راب مارشال به آن دست يافتند، ساده و بي‌پيرايه، بي‌نياز از زرق و برق و سر و صدا، داستان دلبستگي و دلشكستگي دو آدم را روايت مي‌كند. انقدر ساده و معمولي كه تماشاگر به شك مي‌افتد، همه‌ش همين بود؟ بله. همه‌ش همين است. آن چيزي كه هميشه درگيرش بوده‌ايم و هستيم و خواهيم بود، آن چيزي كه انگار ازش گذر كرده‌ايم و واجد فراموشي شده و مدفون در گنجينه ناخودآگاه، آن چيزي كه انكار و سركوب‌ش مي‌كنيم و با دروغ و كنايه و طعنه بخاطرش مي‌آوريم، همين جا است. در قلبمان مي‌تپد و در روحمان مي‌خراشد. چشم و گوشمان را پر مي‌كند و برايمان تبديل به «باور» مي‌شود؛ دوست داشتن انساني ديگر كه روزگاري «غريبه» بود و ناآشنا، اما حالا و هميشه بخشي از ما است و «آشنا»ي ابدي.
پويان عسگري
نظرات
دنيا غلامي شنبه 9 بهمن 1395 واي که ديدم ديشب واي که چقدر شيرين و زيبا بود?
3 0
پاسخ

محمد يكشنبه 10 بهمن 1395 بازي اما استون حيرت انگيز بود.
بسيار دل نشين بود.در يک کلمه شاهکار
4 0
پاسخ

امير جمعه 22 بهمن 1395 پر زرق و برق و بي محتوا
اما استون در حد يه بازيگر سطح معمولي ظاهر شده

0 7
پاسخ
amir دوشنبه 21 فروردين 1396 داداش شما برو همون شب هاي برره رو کن. فيلم پر از حس و محتوا بود و البته رنگ بندي ها فوق العاده....

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز