یادداشت پویان عسگری درباره «لا لا لند» دیمین شزل

نوزده سال بعد از «تايتانيك» جيمز كمرون، بار ديگر فيلمي برآمده از سينماي «جريان اصلي» آمريكا، توجه تماشاگران را به تماتيك بارها تكرار شده در تاريخ اين سينما معطوف مي‌كند؛ «تقابل روزمرگي با آفرينش» و پيامدش انتخاب بين دوراهي «رابطه عاشقانه يا خلق اثر هنري».
7فاز: 
نوزده سال بعد از «تايتانيك» جيمز كمرون، بار ديگر فيلمي برآمده از سينماي «جريان اصلي» آمريكا، توجه تماشاگران را به تماتيك بارها تكرار شده در تاريخ اين سينما معطوف مي‌كند؛ «تقابل روزمرگي با آفرينش» و پيامدش انتخاب بين دوراهي «رابطه عاشقانه يا خلق اثر هنري». «لا لا لند» به سفر با «ماشين زمان» در هاليوود كلاسيك مي‌ماند و شبيه به مهمترين فيلم‌هاي «موزيكال» كلاسيك تاريخ سينماي آمريكا از «بيوه شادان» ارنست لوبيچ و «يك آمريكايي در پاريس» وينسنت مينه‌لي تا «ستاره‌اي متولد مي‌شود» جرج كيوكر و «داستان وست سايد» رابرت وايز و جروم رابينز، همه چيز مهيا شده تا يك زوج آشنا شوند، بهم دل ببندند و در نهايت هم را از دست بدهند؛ بشكفند و پژمرده شوند و به ياد «عشق و احترام» محفوظ بينشان، لبخندي از سر سخاوت و مهر بهم تحويل دهند. در اين مسير ديمين شزل با اعتماد بنفسي حيرت‌انگيز و تواضعي كه يادآور فيلمسازان كلاسيك سينماي آمريكا است، داستانش را خالي و خلوت و بدون فراز و فرود دراماتيك پيش مي‌برد. خبري از شخصيت‌هاي فرعي نيست يا داستانك‌هايي كه چاشني داستان اصلي شوند. آدم‌هاي پيرامون دو شخصيت اصلي هم ماهيتي عروسك‌گونه و غيرواقعي دارند. در اين دنياي مصنوعِ آغشته به رنگ و فانتزي و تخيل، تنها دو آدم زندگي مي‌كنند. دو شخصيت كه كارگردان آنها را با خود به سفر در دل نظام استوديويي «هاليوود» برده است؛ دو عاشق در قلبِ دكور، موسيقي/نامبر، عاطفه‌ و روياهاي موجود در يك فيلم «موزيكال». از اين «تجربي»تر در ميان فيلم‌هاي «هاليوود» هزاره سوم سراغ داريد؟ از اين نظر فيلم، تماشاگر «خوره فيلم» را به ياد «جاذبه» آلفونسو كوآرون مي‌اندازد. در آنجا دو آدم ميان كهكشان و لايتناهي و در فيلمي «علمي تخيلي». و اينجا در «لا لا لند» دو آدم در درون يك فيلم «موزيكال». «لا لا لند» نه مانند موزيكال‌هاي شاهكار ژاك دمي («چترهاي شربورگ» و «دختر خانم‌هاي روشفور»)، قدم در مسير شكل تازه‌اي از ساخت فيلم «موزيكال» مي‌گذارد و نه مانند «نيويورك نيويورك» مارتين اسكورسيزي به تلفيقي از هاليوود كهنه و نو، بدل مي‌شود. رايان گاسلينگ در نقش پسر مغرور كه خويشتن‌داري و غرورش، همچون سدي در برابر بروز احساساتش عمل مي‌كند، درخشان است. شبيه به مردان نجيب و ماخوذ به حياي سينماي كلاسيك. اما استون زيبارو هم با ترس و نياز و هوشي كه چشمان درشتش را انباشته، در مرز بين زنان وابسته سينماي كلاسيك و دختران مستقل فيلم‌هاي مدرن آمريكايي قرار مي‌گيرد . ولي جدايي و فاصله گريزناپذير است. هم در جهان عاشقانه فيلم‌هاي كلاسيك آمريكايي و هم در زندگي واقعي. و اينگونه در پايان «لا لا لند» مرد و زن با مرور لحظات عاشقانه‌‌، نگاه‌هاي سرشار از دريغ و پذيرش اندوه ناشي از فقدان ديگري، به يكديگر يادآور مي‌شوند: «هر چقدر بيشتر باهوش و زيبا و مغرور باشي، به همان ميزان محتاج احساسات و حمايت و آغوش خواهي بود». علاوه بر اجراي درجه يك گاسلينگ و استون، و كارگرداني فوق‌العاده شزل و طراحي صحنه و لباس نظرگير فيلم، آن چيزي كه جلوه مي‌كند و به چشم مي‌آيد «تدوين» درخشان تام كراس است. كسي كه براي فيلم قبلي شزل «ويپلش» برنده اسكار بهترين تدوين شده بود، اينجا با استعانت از ايده‌هاي قديمي و منسوخي چون «آيريس» و «ديزالو»، و «فيد»هاي كوتاه و بلند، فيلم را قوام مي‌بخشد و احساسات تماشاگر را همچون رهبر اركستر مي‌نوازد.
سكانس پاياني فيلم كه محل مناقشه و بحث شده، حيرت‌انگيز است. نمونه‌ي عيني بازسازي «عواطف» پژمرده شده و به زبان در نيامده‌ي هر انسان عاشق كه در خلوتش خود را به اين خاطر كه به اندازه كافي در رابطه عاشقانه‌اش، «شجاع» و «عاشق» نبوده، شماتت مي‌كند. سباستين (رايان گاسلينگ) دست به پيانو مي‌برد و ميا (اما استون) و تماشاگران كل مسير اندوهناك طي شده را اين‌بار در همان صحنه‌ها، متفاوت از چيزي كه در واقعيت اتفاق افتاده، تماشا مي‌كنند. اين يادآوري نه از سر ناچاري يا عجز كه به دليل جاودانه كردن «عشق» ابدي سباستيان و ميا، روي مي‌دهد. ساده و بااحساس، و در نسبت با غريزه تماشاگر و كاري كه با آن مي‌كند «برآشوبنده». «نمايش» و تخيل به دو آدم عاشق چيزي را مي‌دهد كه «زندگي واقعي» درون فيلم ازشان دريغ كرده بود. آن‌ها بواسطه نمايش حسي را با هم تماشا (تجربه) مي‌كنند كه پيشه دختر و غرور پسر مانع از وقوعش شده بود. آنها با اين ايده از حسرت به «مكنت» مي‌رسند.
«لا لا لند» بي‌نياز از زرق و برق و سر و صدا، داستان دلبستگي و دلشكستگي دو آدم را روايت مي‌كند. انقدر ساده و معمولي كه تماشاگر به شك مي‌افتد، همه‌ش همين بود؟ بله. همه‌ش همين است. آن چيزي كه هميشه درگيرش بوده‌ايم و هستيم و خواهيم بود، آن چيزي كه انگار ازش گذر كرده‌ايم و واجد فراموشي شده و مدفون در گنجينه ناخودآگاه، آن چيزي كه انكار و سركوب‌ش مي‌كنيم و با دروغ و كنايه و طعنه بخاطرش مي‌آوريم، همين جا است. در قلبمان مي‌تپد و در روحمان مي‌خراشد. چشم و گوشمان را پر مي‌كند و برايمان تبديل به «باور» مي‌شود؛ دوست داشتن انساني ديگر كه روزگاري «غريبه» بود و ناآشنا، اما حالا و هميشه بخشي از ما است و «آشنا»ي ابدي.
پويان عسگري
نظرات
دنيا غلامي شنبه 9 بهمن 1395 واي که ديدم ديشب واي که چقدر شيرين و زيبا بود?
3 0
پاسخ

محمد يكشنبه 10 بهمن 1395 بازي اما استون حيرت انگيز بود.
بسيار دل نشين بود.در يک کلمه شاهکار
4 0
پاسخ

امير جمعه 22 بهمن 1395 پر زرق و برق و بي محتوا
اما استون در حد يه بازيگر سطح معمولي ظاهر شده

0 7
پاسخ
amir دوشنبه 21 فروردين 1396 داداش شما برو همون شب هاي برره رو کن. فيلم پر از حس و محتوا بود و البته رنگ بندي ها فوق العاده....

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز