یادداشت پویان عسگری درباره «اسنودن» اولیور استون و پایان «جیب‌بر» روبر برسون

فيلم‌هاي آخر اوليور استون به برداشتي محدود و سطحي از دستمايه‌هاي فيلم‌هاي قبلي‌اش مي‌مانند. حركت روي مرز حساس نگاه انتقادي به سياست آمريكايي، با برجسته كردن شخصيت‌هاي «خائن» و «ميهن‌پرست» و پرداختن به تقابل ميان آنها. بهترين فيلم‌هاي استون «جي‌اف‌كي» و «نيكسون» هر كدام جانب يكي از اين دوگانه را مي‌گيرند و با تمركز و غور در احوال شخصيت‌هاي رنجور و مصلح، امكان كشف و شهود در فيلم‌ را فراهم مي‌آورند. 
7فاز:
«اسنودن» اوليور استون: 
فيلم‌هاي آخر اوليور استون به برداشتي محدود و سطحي از دستمايه‌هاي فيلم‌هاي قبلي‌اش مي‌مانند. حركت روي مرز حساس نگاه انتقادي به سياست آمريكايي، با برجسته كردن شخصيت‌هاي «خائن» و «ميهن‌پرست» و پرداختن به تقابل ميان آنها. بهترين فيلم‌هاي استون «جي‌اف‌كي» و «نيكسون» هر كدام جانب يكي از اين دوگانه را مي‌گيرند و با تمركز و غور در احوال شخصيت‌هاي رنجور و مصلح، امكان كشف و شهود در فيلم‌ را فراهم مي‌آورند. «اسنودن» اما به مانند «دابليو» نگاهي قراردادي و ژورناليستي به مسئله سياست آمريكايي دارد. استون، صورت مسئله پيچيده را به يك گزاره ساده تقليل مي‌دهد و بجاي حركت روي مرز شكننده «خائن/ميهن‌پرست» از ادوارد اسنودن يك قهرمان ملي مي‌سازد. يك ملودرام/تريلر‌ ساده كه هر كارگردان ديگري هم مي‌تواند سازنده‌اش باشد. فيلم در مقايسه با مستند تحسين شده «سيتيزن فور» به برنامه‌اي تلويزيوني شبيه شده كه از روي عجله، مي‌خواهد پاسخي سرراست به تمام سئوال‌هاي پيچيده پيرامون اين شخصيت متناقض بدهد. اين ميان، چيزي كه شايد مي‌توانست فيلم را از معمولي بودن نجات دهد و آن را واجد سويه‌اي تازه و كمتر ديده شده كند، رابطه ميان ادوارد اسنودن و دختر همراهش است. استون به وضوح از اين امكان غفلت مي‌كند و به سادگي از كنارش مي‌گذرد و از شيلين وودلي همان تصويري را مي‌سازد كه از سيسي اسپيسك در «جي‌اف‌كي» ساخته بود. دختري كه تنها وظيفه و رسالتش‌ همراهي و پشتيباني از مردي كه دوستش دارد، است. در حالي كه اسپيسك در «جي‌اف‌كي» نقش يك زن دهه شصتي را بازي مي‌كرد و وودلي قرار است جلوه‌گر دخترانگي در هزاره سوم باشد. كه نيست و همان تصوير محدود زنان در ذهن استون را بازتاب مي‌دهد. با همه اين حرف‌ها اما بهترين حضور فيلم به شيلين وودلي تعلق دارد. فراتر از نقش محدود و كليشه‌اي كه استون برايش نوشته، وودلي موفق مي‌شود حضورش را بر‌ فيلم و بازي قراردادي جوزف گوردون لويت تحميل كند و توجه تماشاگر را به خود معطوف. يكي از بهترين بازيگران زن سينماي آمريكا در هزاره سوم كه به دور از ادا و اطوارهاي همكاران بي‌استعداد و پرمدعايش، آرام و بطئي از فيلمي به فيلم ديگر «فهم و‌ درك»اش از بازيگري را ارتقا مي‌دهد و با پذيرش نقش‌هاي چالش‌برانگيز، توانايي‌هاي خودش را محك مي‌زند. بهترين لحظه «اسنودن» هم‌ به وودلي تعلق دارد. جايي كه مرد جاسوس از فرط تنهايي و استيصال، بعد از چند ماه، به آغوش دختري كه عاشقش است، پناه مي‌برد.
 
پايان «جيب‌بر» روبر برسون: 
اگر روزي مجبور به انتخاب «ده پايان» برگزيده عمر شوم، بدون شك صدر فهرست به «جيب‌بر» روبر برسون اختصاص خواهد يافت. جايي كه تنها يك فيلم به پايان نمي‌رسد. اين پايان دنيا و پايان احساسات است. علاوه بر رويكرد «استعلايي» برسون كبير در مضاعف‌سازي صحنه‌هاي به ظاهر يكسان و مشابه، و بر هم زدن انتظارات فرمي تماشاگر، او به دريغي عاشقانه دست مي‌يابد بارها فراتر از تمام فيلم‌هاي عاشقانه تاريخ سينما. بهترين فيلم‌ دوره «زندان» برسون، عشق را آنطور كه هست، مخوف و سرد و منجمد نمايش مي‌دهد. به عبارت بهتر «انفجار احساسي» پايان فيلم، گوياي درون مسدود فردي است كه صحنه به صحنه بروز احساساتش را به تاخير مي‌اندازد تا اينكه در نهايت، پشت ميله‌هاي زندان به تنهايي و نيازش اعتراف مي‌كند. هر تفسيري پيرامون فيلم و تاويل‌هاي فلسفي ناكافي و نابسنده خواهد بود. اين شاهكار غريب و پايان شورانگيزش از دل شخصيت‌هاي روان‌رنجور داستان‌هاي داستايوسكي، «بيگانه» آلبر كامو و نگاه «سختگيرانه» به‌ انسان مي‌آيند. جايي كه برسون افسانه‌اي از سبك‌پردازي به احساس مي‌رسد. از زمهرير «بي‌كسي» و تنهايي به آتشفشان عواطفي كه از فرط ناديده گرفته شدن، به مرحله مذاب شدن رسيده‌اند. ديالوگ پاياني فيلم در نسبت با ميزانسن و دقايق سپري شده، طنين و معنايي معكوس پيدا مي‌كند؛ مرد مي‌گويد اين همه راه آمده تا به زن برسد. اما كدام رسيدن؟ حالا كه پشت ميله‌هاي زندان است، رسيدن همان معناي نرسيدن را مي‌دهد. نبودن و نداشتن. پل شريدر كه بارها ارادتش به برسون را اعلام كرده در چند فيلم («امريكن ژيگولو»، «كت پيپل» و‌ «سبك خواب») سعي كرد اين پايان را تكرار و تقليد كند. اما جز پايان «امريكن ژيگولو» كه آن هم تاثير محدود و خفيفي دارد، هيچگاه به جادوي برسون دست نيافت. تنها فيلمي كه البته به شيوه‌ و اسلوبي متفاوت به اين تاثير در پايان رسيد «آخرين تانگو در پاريس» برناردو برتولوچي بود؛ بي‌پناهي و ويراني احساسات يا به عبارت بهتر «احساسي باقي نمانده» كه كسي بخواهد خرج «ديگري» كند.
پويان عسگري
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز