یادداشت پویان عسگری درباره «سیلویا اسكارلت» جرج كیوكر، «خولیتا» پدرو آلمودوار، «كافه سوسایتی» وودی آلن، و لزوم توجه به «تاریخ سینما»

«سيلويا اسكارلت» جرج كيوكر:
فيلم‌بين‌هاي ايراني در بازنگري سينماي كلاسيك آمريكا،‌ بايد سهم ويژه و خاصي براي جرج كيوكر در نظر بگيرند. يكي از بزرگترين فيلمسازان تمام دوران در نمايش زنانگي متفاوت، كه به غفلت در ميان بررسي‌هاي انتقادي سينما دوستان ايراني ناديده گرفته شده. قديمي‌ترها و نسل دلبسته دوبله، كيوكر را با «بانوي زيباي من» بخاطر مي‌آورند. فيلمي خوب با بازي عالي ركس هريسون كه البته در ميان فيلم‌هاي درجه يك كيوكر جايي ندارد
7فاز:
 
«سيلويا اسكارلت» جرج كيوكر:
فيلم‌بين‌هاي ايراني در بازنگري سينماي كلاسيك آمريكا،‌ بايد سهم ويژه و خاصي براي جرج كيوكر در نظر بگيرند. يكي از بزرگترين فيلمسازان تمام دوران در نمايش زنانگي متفاوت، كه به غفلت در ميان بررسي‌هاي انتقادي سينما دوستان ايراني ناديده گرفته شده. قديمي‌ترها و نسل دلبسته دوبله، كيوكر را با «بانوي زيباي من» بخاطر مي‌آورند. فيلمي خوب با بازي عالي ركس هريسون كه البته در ميان فيلم‌هاي درجه يك كيوكر جايي ندارد؛ فيلم‌هايي مانند «تعطيلات»، «داستان فيلادلفيا»، «دنده آدم» و در راس همه‌شان دو شاهكار مهجور و پيشروتر از زمان. «ستاره‌اي متولد مي‌شود» با بازي جودي گارلند افسانه‌اي كه در حكم پدر معنوي «نيويورك نيويورك» مارتين اسكورسيزي است و «سيلويا اسكارلت» كه امسال هشتاد ساله شد. جواهري ناديده گرفته شده كه به شكلي باورنكردني، دهه‌ها از زماني كه در آن ساخته شده جلوتر است. اوج توانايي كيوكر در نمايش «زنانگي برآشوبنده» و وارونه كردن جنسيت از طريق تكثير «زنان در پوشش مردان». كاترين هپبورن كه بدون اغراق بهترين بازيگر زن تاريخ سينما است در اولين همكاري مشتركش با كري گرانت، بهترين جلوه فريبكاري در دل «كمدي/ ملودرام» را به نمايش مي‌گذارد. در فيلمي بي‌نهايت مدرن با لحني متغير كه لحظه‌اي مي‌خنداند و لحظه‌اي ديگر از فرط جديت، تماشاگر را ميخكوب مي‌كند. در سينماي كلاسيك آمريكا، كمتر فيلمي را مي‌توان يافت كه همچون «سيلويا اسكارلت» از «اغتشاش جنسيت» استفاده و بهره‌اي چنين هنرمندانه برده باشد. فراتر از فيلم عالي بيلي وايلدر «بعضي‌ها داغشو دوست دارن» كه به دوران خودآگاه سينماي آمريكا تعلق دارد، كيوكر در ساحت معصوميت و ناخودآگاه هاليوود، «اغتشاش جنسيت» را بدل به ايده‌اي فرمي در شكل روايي و لحن متلون فيلم مي‌كند. انگار اين فيلمي است كه به جنسيت خود اطمينان ندارد و بازيگوش با اين اغتشاش تفريح مي‌كند. در عين حال، با اين اغتشاش و جا زدن يك زن در قالب مردانه، شاهد داستان دختري مي‌شويم كه تحت سلطه و استيلاي پدر دردسرسازش و براي نزديك‌تر كردن خود به او، همه كاري مي‌كند و پسر مي‌شود و از زنانگي‌اش فاصله مي‌گيرد. اما لحظه رهايي دختر و سربرآوردن ايده زن آزادخواه جرج كيوكر، وقتي رخ مي‌نماياند كه پدر در لحظه‌اي دهشتناك مي‌ميرد و سلطه مردانه پايان مي‌پذيرد.
 
«خوليتا» پدرو آلودوار:
فيلم جديد پدرو‌ آلمودوار «خوليتا» مستعد بد فهميده شدن است. همان‌طور كه «پوستي كه در آن زندگي مي‌كنم» به راحتي پس زده شد و كمتر كسي پي به روحيه موحش و جهان چرك‌آلود و متعفن فيلم برد. جرقه‌هاي نبوغ آلمودوار اما تمامي ندارد. همچون فيلم‌هاي متاخرش، اينجا هم با يك جهان موجز كه به حاشيه‌نويسي بر شاهكارهاي قبلي فيلمساز مي‌ماند، مواجه هستيم. انگار به صفحات مياني يك رمان عامه‌پسند پرتاب مي‌شويم، بدون آنكه نيازي به نمايش قبل و بعد آن باشد. فيلمساز در آستانه ورود به پيري، جوانانه در حال تجربه و بازي با مصالح قبلي است و لحظه‌اي از بازيگوشي و رندي غافل نمي‌شود. لحظه جابجايي دو بازيگر حسي توامان طبيعي و سورئال دارد و دستاوردي شگفت‌انگيز در پيروي از الگوي بونوئل بزرگ‌ در «ميل مبهم هوس» است. يكي از بهترين فيلم‌هاي سال رو به پايان كه صحبت درباره ظرايف و جزئياتش تمامي ندارد. يك شاهكار كوچك كه از دل «قلمرو احساسي» پدرو آلمودوار متولد شده و در نسبت با شاهكارهاي سترگ قبلي آلمودوار، چابك‌تر، گريزپاتر و البته وحشي‌تر بنظر مي‌رسد.
 
«كافه سوسايتي» وودي آلن:
چه چيزي «كافه سوسايتي» را در ميان فيلم‌هاي هزاره سوم وودي آلن در كنار «بلو جزمين» متمايز و خاص مي‌سازد؟ يا‌ به عبارت بهتر چه چيزي سبب تجربه ناب «اندوه آلني» مي‌شود؟ جواب در پذيرش جوهر خطرناك جهان فيلم‌ها است. در اينكه آلن اكثر اوقات با چرخيدن پيرامون مغاك داستان‌هايش و وارد نشدن به آنها، امكان جدي شدن «استتيك» فيلم‌ها را از خود و تماشاگر دريغ مي‌كند. آلن در «كافه سوسايتي» اما با رجوع به تاريخ سينماي كلاسيك آمريكا (مشخصا «كازابلانكا» مايكل كورتيز، «آپارتمان» بيلي وايلدر) و دو شاهكار غمين و دلفريب دهه هفتادي‌اش «آني هال» و «منهتن»، و شاهكار دهه هشتادي كمتر ديده شده‌اش «روزهاي راديو»، روي ديگر سكه «نيمه شب در پاريس» را نمايش مي‌دهد. روي اندوهگين و ملودرام فانتزي با طنين و تاثيري آشكار از پايان دو شاهكار دهه هفتادي. و در اين مسير، مثل هر فيلم عالي ديگري از آلن، بازيگر نقش اصلي زن، ذره ذره قلب‌ تماشاگر را فتح مي‌كند. كسي كه اساسا جهان فيلم براي ابراز عشق و مهر به او بنا شده است. كرستن استوارت با حضور و كاريزمايي كه شارلوت رمپلينگ جوان را بخاطر مي‌آورد، چون الماس در دل اين اثر احساساتي و‌ در نقش «ملكه غمگين» مي‌درخشد. فراتر از بازي عالي، استوارت به كيفيتي غريب در بازتوليد زنان آلني دست مي‌يابد. «معجزه حضور» او يادآور دايان كيتون در «آني هال» و مريل همينگوي در «منهتن» است. همان‌طور كه پايان احساساتي «كافه سوسايتي» به نواده سكانس نهايي «منهتن» مي‌ماند؛ مرد و زن دلداده از هم فاصله مي‌گيرند تا اينگونه از عشق‌شان محافظت كنند. صداي وودي آلن همچون يك نقال سالمند و خردمند، شبيه به شكل ساختاري روايت در «روزهاي راديو»، داستان ساده و تاثيرگذار و هميشگي «بوي ميت گرل» را با همراهي تصاوير گرم و شهواني ويتوريو استورارو روايت مي‌كند. اوج پختگي و سادگي نگاه آلن به «عشق» و عاطفه مشترك بين يك مرد و زن.
 
توجه به «تاريخ سينما»:
اخيرا، به واسطه تعاريف مثبتي كه از سريال «فلش اند بون» شنيده بودم، به تماشايش نشستم و در حد انزجار از آن بدم آمد. فارغ از سريال كه به لحاظ داستان‌پردازي و ترسيم شخصيت‌ها، يكي از احمقانه‌ترين و دروغين‌ترين سريال‌هاي سال‌هاي اخير است، لزوم طرح‌ يك موضوع حسابي ذهنم را به خود مشغول كرد؛ جدي گرفتن ايده «دوره و مرور تاريخ سينما». تماشاي شاهكارهاي كلاسيك و مدرن و شناخت الگوهاي‌ روايي و بصري آنها. در اين روزگار كه از شاهكارهاي كلاسيك، چندين فيلم و سريال بدون ارجاع به منابع الهام، اقتباس مي‌شوند و دل و دين از همه مي‌برند بايد به تاريخ سينما مسلط باشيم تا در هياهوي «هورا»ها گم نشويم و سره را از ناسره، اصل را از جعل تشخيص دهيم. بهترين مثال كه مرتبط با همين سريال مضحك «فلش اند بون» است و با آثار مهم چند سال اخير سينماي آمريكا هم ارتباط برقرار مي‌كند به «كفش‌هاي قرمز» مايكل پاول و امريك پرسبرگر برمي‌گردد. از عجيب‌ترين فيلمسازان تاريخ سينما با فيلم‌هايي غريب و مكانيسم‌هاي احساسي غريب‌تر. همين سريال كذايي و فيلم‌هاي «ويپلش» ديمين چزل و «قوي سياه» دارن آرونوفسكي، به شكلي واضح و عيان از يكي از خطوط داستاني شاهكار پاول و پرسبرگر اقتباس شده‌اند. مقايسه اين سه اثر با «كفش‌هاي قرمز» هم تماشاگر را متوجه ستايش‌هاي بي‌دليل از اين آثار مي‌كند و هم به او مي‌فهماند كه هفتاد سال قبل از اين آثار پرمدعا، دو كارگردان نابغه انگليسي به شكلي به مراتب كامل‌تر و همه جانبه‌تر اين «تماتيك» را در دنيايي ديوانه‌وارتر شرح و بسط داده‌اند. اينگونه است كه تماشاگر تربيت شده و مسلح به «تاريخ سينما»، گول هر مزخرفي (مثل همين مورد «فلش اند بون») را‌ نمي‌خورد و با فهمش نشانه‌ها و مصاديق حماقت و «ناهنر» را تشخيص مي‌دهد. تاريخ سينما تنها معيار واقعي يك «خوره‌ فيلم» است.
پويان عسگري
نظرات
مجيد شنبه 1 آبان 1395 عالي مينويسي آق پويان دمت گرم
1 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز