یادداشت صوفیا نصرالهی درباره «نابغه» مایكل گراندیج

«نابغه» فيلم بزرگي نيست. در انتخاب ايده‌اش هوشمندانه عمل كرده. بازي‌هاي خيلي خوبي دارد و به جز يكي دو سكانس كه خوب درنيامده و اضافه بنظر مي‌رسد فيلم يكدست استانداردي است كه همه چيز سر جاي خودش است.
7فاز: در تعريف نبوغ در فرهنگ لغت آمده: يك‌جور روشنفكري استثنايي، يا قدرت و توانايي كه بيشتر از حالت طبيعي باشد. فيلم «نابغه» درباره شكل‌هاي مختلف نبوغ است كه در آدم‌هاي مختلف به شيوه‌هاي گوناگون بروز پيدا مي‌كند و گاهي تبديل به يك اثر هنري، يك كاراكتر مجذوب‌كننده و گاهي هم منجر به خودآزاري و ديگرآزاري مي‌شود. 
مايكل گرانديج تا امروز در سينما نام شناخته‌شده‌اي نبود. تهيه‌كننده و كارگردان انگليسي است كه در حوزه تئاتر شهرت دارد و در حوزه بازيگري هم در چند سريال انگليسي جلوي دوربين رفته. كمپاني هنري خودش را دارد و يك روشنفكر تمام عيار است. «نابغه» محصول سليقه روشنفكري گرانديج و توانايي جان لوگان در نوشتن فيلمنامه‌ است براساس سوژه‌اي كه در وهله اول شايد چندان جذاب بنظر نرسد. اگر در فيلم «نجات آقاي بنكس» ماجراي ملاقات والت ديزني با پي.ال تراورس نويسنده قصه «مري پاپينز» روايت مي‌شد جذابيت‌هاي خود ديزني و كمپاني‌اش مي‌توانست كنجكاوي‌برانگيز باشد و حول و حوش تقابل دو فرهنگ آمريكايي و انگليسي مانور داد كه اتفاقا «نجات آقاي بنكس» بيشتر حول همين تفاوت فرهنگي مي‌چرخد. «نابغه» ولي فيلم متفاوت‌تر، روشنفكرانه‌تر و تاريك‌تري است. اين تاريكي كه مي‌گويم هم در جهان شخصيت‌ها و داستان فيلم و هم حتي در فضاسازي نيويورك آخر دهه 20 وجود دارد. رنگ‌هاي تيره قهو‌ه‌اي و خاكستري و شهري كه بحران اقتصادي سنگيني را تجربه مي‌كند.
لوگان و گرانديج همه حاشيه‌هاي يك قصه مهيج را كنار مي‌زنند و تمام تمركزشان را روي دو كاراكتر اصلي مي‌گذارند: مكسول پركينز، ويراستاري كه كتاب‌هاي مهم‌ترين نويسندگان جهان از «وداع با اسلحه» ارنست همينگوي گرفته تا «گتسبي بزرگ» اسكات فيتزجرالد را منتشر كرده است و تامس ولف، جوان پرشور هنرمندي كه همه جا به در بسته خورده و حالا اولين كتابش را پركينز برايش چاپ كرده. تامس ولف قرار است هنرمند باشد و پركينز مردي كه كمك مي‌كند تا او به آرزوهايش دست پيدا كند. اما فيلم در چرخشي نرم و ظريف پركينز را هم‌سطح ولف قرار مي‌دهد. اوست كه زوائد كتاب ولف را برايش حذف مي‌كند تا تمركز روي كاراكتر اصلي، اوژن، باشد. پركينز نويسنده نيست ولي نگاه دقيق و هنرمندانه و نقادانه‌اي به ادبيات دارد. خوب را از بد تشخيص مي‌دهد و مهم‌تر از همه تسلطي كه روي خودش دارد براي روحيه حساس و گاهي ديوانه‌وار نوابغ ادبيات لازم است. مهم نيست از ولف كتابي خوانده باشيد يا اصلا به ادبيات آمريكا علاقمند باشيد تا از فيلم لذت ببريد. «نابغه» فيلمي درباره دو جنس متفاوت از نبوغ است. نبوغي كه خلق مي‌كند و نبوغي كه فرصت فراهم مي‌كند، الهام‌بخش است و از همه مهم‌تر نبوغي كه جهان واقعي را زندگي كرده است. اين مدل دوم كمتر توسط آدم‌ها كشف مي‌شود. درك اينكه كسي با توانايي‌هاي ذهني فوق‌العاده با وجود همه ناملايمات با خودش، آدم‌هاي اطرافش، خانواده‌اش و در كل با زندگي به صلح رسيده و مي‌تواند همه اين‌ها را مديريت كند و در تعادل نگهدارد پس نابغه است، كار دشواري است. همان كاري كه مكسول پركينز انجام مي‌دهد. جذاب‌تر اينكه در «نابغه» هيچ قطب منفي وجود ندارد. حتي الن برنستاين كه زماني بخاطر از دست دادن ولف عصباني است و روبه‌روي پركينز قرار مي‌گيرد درنهايت زني است كه الهام‌بخش نويسنده جوان بوده و زندگي‌اش را بر سر موفقيت او گذاشته و آخر كار هم كنار گذاشته شده است. كالين فرث حتي بيشتر از «سخنراني پادشاه» كه برايش اسكار گرفت اينجا در نقش پركينز درون‌گرا و صبور مي‌درخشد. تمام طول فيلم احساساتش را تحت كنترل دارد و فقط از طريق چشم‌ها و جزييات رفتاري‌اش است كه پي به احساسات دروني‌اش مي‌بريم. از آن طرف جود لا در نقش ولف كه انگار هر لحظه از شدت شور آماده انفجار است، يكي از بهترين كارهاي كارنامه‌اش را ارائه داده. بازيگران نقش‌هاي فرعي فيلم هم عالي هستند. نيكول كيدمن در نقش الن برنستاين همان بازي نمايشي را در طول فيلم دارد كه از يك زن تئاتري انتظار مي‌رود. ديالوگ‌گفتن‌ و اكت‌هايش كاملا نمايشي است تا آن سكانس عزيزي كه ولف دوباره به سراغش مي‌رود و اين‌بار برنستاين او را پس مي‌زند. به ولف يادآوري مي‌كند كه به او آسيب زده و حالا دارد به پركينز هم آسيب مي‌زند. در حقيقت برنستاين و فيتزجرالد هستند كه سنسورهاي حسي ولف را روشن مي‌كنند و به يادش مي‌آورند كه چقدر مديون پركينز است. از آن طرف همان‌طور كه فيتزجرالد ديالوگ كليدي فيلم را به ولف مي‌گويد كه: «مكس نابغه رفاقت است و تو كاملا به بادش دادي» اين فيلمي درباره احترام به رابطه دوستانه است. نه فقط در رابطه مكس با ولف كه همان چند ثانيه حضورش كنار همينگوي(كه البته بنظر مي‌رسد گرانديج مي‌توانست جلوي هيجان خودش را از نشان دادن همينگوي در فيلمش بگيرد و آن سكانس را كلا حذف كند) و حسي كه نسبت به فيتزجرالد دارد. 
«نابغه» فيلم بزرگي نيست. در انتخاب ايده‌اش هوشمندانه عمل كرده. بازي‌هاي خيلي خوبي دارد و به جز يكي دو سكانس كه خوب درنيامده و اضافه بنظر مي‌رسد فيلم يكدست استانداردي است كه همه چيز سر جاي خودش است. با جادوي يك فيلم بزرگ فاصله‌اي دارد كه بنظر بيشتر از فيلمنامه لوگان بخاطر هيجان گرانديج نسبت به قصه‌اي است كه روايت مي‌كند. ديالوگ‌نويسي لوگان درخشان است. بخصوص در سكانس‌هايي كه مي‌خواهد اثبات كند گاهي نوابغ بيش از اندازه از آدم‌هاي اطراف‌شان متوقع هستند و چطور بعضي وقت‌ها شانس مي‌آورند و دوروبرشان را آدم‌هايي مي‌گيرند كه تنها هدف‌شان شكوفايي آنهاست. آدم‌هايي كه دوست دارند نبوغ باعث خلاقيت شود. «نابغه» به وضوح اهميت هدايت نبوغ را توسط آدم‌هاي بالغ نشان مي‌دهد. اينكه صرف داشتن نبوغ براي خلق يك اثر هنري ماندگار كافي نيست و البته نبوغ دليلي هم براي كامل بودن احساسات انساني و تجربه عميق عواطف نمي‌شود. همه حرف گرانديج و لوگان بر سر همين است كه مكسول پركينز هم به اندازه تامس ولف نابغه است. نابغه‌ در تجربه عميق‌ترين احساسات بشري. 
عليرغم آن فضاي تيره، «نابغه» فيلم گرم شيريني از كار درآمده كه در چند سكانس حتي مي‌تواند مخاطبش را گير بياندازد. از آن فيلم‌هاي جمع و جوري كه ناديده گرفته مي‌شوند و كسي به اندازه‌اي كه بايد جدي‌شان نمي‌گيرد ولي به گمانم در عمق داستانش نكات مهمي درباره زندگي روشنفكرانه و بلوغ احساسات وجود دارد.
صوفيا نصرالهي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز