50 فیلم برگزیده قرن «بیست و یكم» به انتخاب پویان عسگری

حالا كه شانزده سال از هزاره سوم و قرن تازه گذشته، بد نيست كه سراغ بهترين فيلم‌هاي هزاره برويم و آنها را با هم مرور كنيم. نه لزوما فيلم‌هايي كه مورد پسند و توجه منتقدان بوده‌اند كه از آن فيلم‌ها هم در اين فهرست خواهيم داشت. منظورم فيلم‌هايي است كه جلوتر و بهتر از منتقدان، تماشاگران عادي و خوره‌هاي فيلم متوجه ارزش و اهميت‌شان مي‌شوند. پس در اين فهرست بيشتر با «مووي» مواجه خواهيد شد تا «فيلم». مووي به همان معناي سرگرم‌كننده‌اي كه از اين واژه سراغ داريم و ذهن را به سمت سينماي آمريكا هدايت مي‌كند.
7فاز: حالا كه شانزده سال از هزاره سوم و قرن تازه گذشته، بد نيست كه سراغ بهترين فيلم‌هاي هزاره برويم و آنها را با هم مرور كنيم. نه لزوما فيلم‌هايي كه مورد پسند و توجه منتقدان بوده‌اند كه از آن فيلم‌ها هم در اين فهرست خواهيم داشت. منظورم فيلم‌هايي است كه جلوتر و بهتر از منتقدان، تماشاگران عادي و خوره‌هاي فيلم متوجه ارزش و اهميت‌شان مي‌شوند. پس در اين فهرست بيشتر با «مووي» مواجه خواهيد شد تا «فيلم». مووي به همان معناي سرگرم‌كننده‌اي كه از اين واژه سراغ داريم و ذهن را به سمت سينماي آمريكا هدايت مي‌كند. از سينماي كشورهاي ديگر هم در اين فهرست، فيلم موجود است اما از آنجا كه نگارنده شيفته «مووي»هاي آمريكايي است و چندان ميانه خوشي با فيلم‌هاي يبس و عصا قورت داده ندارد، بيشتر اين ليست را شاهكارهاي سينماي آمريكا پر كرده‌اند. فيلم‌هايي ديده شده و مهجور كه حاوي لذت ناب سينما هستند. به شيوه‌ها و رويكردهاي مختلف. از فيلم‌هاي «سوپر هيرويي» تا فيلم‌هاي «مستقل» كه به زحمت فرصتي براي پخش و ديده شدن پيدا مي‌كنند. اگر از تماشاي فهرست‌هاي تكراري خسته شده‌ايد، اگر انتظار ديگري از فيلم و سينما داريد و اگر دنبال ذائقه خاصي از زيبايي شناسي سينمايي هستيد، سرتان را با اين فهرست گرم كنيد كه از خوب جايي سر درآورده‌ايد. لذت و هيجان ناب اينجا است. در درون هر يك از اين 50 شاهكار برآشوبنده. سينماي واقعي. به دور از انتلكت‌بازي محفلي و ترويج سطحي‌نگري. اين شما و اين 50 فيلم برگزيده قرن بيست و يكم:
 
50. گرن تورينو (كلينت ايستوود)
بهترين فيلم متاخر ايستوود. آخرين باري كه او در فيلمي از خودش بازي مي‌كند و در جستجوي شرافت، مرگ را در آغوش مي‌كشد. ترانه پاياني فيلم فراموش‌نشدني است. همان‌طور كه لحظه مرگ ايستوود در فيلم تا ابد يادتان مي‌ماند. فيلم وصيت‌نامه‌اي كارنامه مرد كهنسال اما سرحال يانكي.
 
49. آقاي فاكس شگفت‌انگيز (وس اندرسون)
در ميان فيلم‌هاي متاخر اندرسون كه شبيه به دختركان ترشيده مي‌مانند، اين يكي طراوت و تازگي دارد كه متمايزش مي‌كند. دليل اصلي در قالب انيميشني‌اي است كه اندرسون براي روايت داستان رولد دال اتخاذ كرده و سبب شده ميزانسن‌هاي تكراري فيلمساز، تر و تازه به نظر برسند. صداي جرج كلوني در قالب آقاي فاكس، بهترين نقش‌آفريني در كل كارنامه‌اش است.
 
48. قصه‌هايي كه ما مي‌گوييم (سارا پولي)
سارا پولي بازيگر سابق و فيلمساز امروز در سومين فيلمش مرزهاي سينماي مستند را جابجا مي‌كند. حين تماشاي شاهكار پولي از خودمان سئوال مي‌كنيم كه آيا اين يك فيلم مستند/ خانوادگي/ ملودرام/ عاشقانه است؟ علاوه بر جسارت پولي در روايت داستان خانواده‌اش، فيلم در فرمش جسارت‌آميزتر عمل مي‌كند و انگاره‌هاي ذهن مخاطب پيرامون فيلم مستند و داستاني را به چالش مي‌كشد. مادر پولي با روحيه متهور و بي‌باكش، و سرزندگي و شوري كه براي زندگي كردن و تجربه‌هاي تازه دارد، شخصيت ويژه‌اي است كه در ياد تماشاگر مي‌ماند.
 
47. درياي آبي عميق (ترنس ديويس)
اقتباس درجه يك فيلمساز مهجور اما كاربلد انگليسي ترنس ديويس از داستان معروف ترنس راتيگان. يادآور فيلم‌هاي عاشقانه كلاسيك و در راس همه‌شان «برخورد كوتاه» ديويد لين. ريچل وايز در نقش زن عاشقي كه در آستانه ويراني است درخشان ظاهر شده. همان‌طور كه تام هيدلستون در نقش عاشق جفاپيشه غوغا مي‌كند و تماشاگر را از خود منزجر. موسيقي ساموئل باربر از ياد نرفتني است و بازآفريني صحنه‌هاي مربوط به جنگ جهاني دوم فراموش نشدني.
 
46. گمشده در ترجمه (سوفيا كوپولا)
فيلم سهل و ممتنعي است. ظاهر ساده و خالي‌اش مي‌تواند گولتان بزند كه جدي‌اش نگيريد اما اگر اينكاره باشيد سريع پي به استراتژي كوپولا خواهيد برد. همه چيز خالي شده تا زوج ناجور فيلم به چشم بيايند و اين خلوت عامل نزديكي‌شان به هم باشد. تيتراژ ابتدايي فيلم و تصوير از پشت اسكارلت جوهانسون بهترين معرف براي او در نزد تماشاگران سينما بود. لحظه پاياني فيلم و نجواي بيل موري در گوش دختر از لحظات كلاسيك سينماي هزاره سوم است. شرم بر آكادمي اسكار كه به موري براي بازي در اين فيلم اسكار بهترين بازيگر نقش اول مرد را نداد!
 
45. مولن‌روژ (باز لورمن)
باز لورمن فيلمساز جالب و ويژه‌اي است. از معدود كارگردانان سال‌هاي اخير كه سرسپردگيش به تئوري «كمپ» را بارها در فيلم‌هايش نشان داده. «مولن‌روژ» بهترين فيلم لورمان است و او موفق مي‌شود از خلال هرج و مرج و شلوغي و زرق و برق به سكون و سكوت پيامد سرخوردگي در عشق برسد. جايي كه معشوق زيبارو با بازي فريبنده نيكول كيدمن، شبيه به هر «قصه عشق» ديگر به دليل بيماري، مرد و دنيايي كه عاشقش است را ترك مي‌كند. بازخواني ترانه‌هاي قديمي با حال و هواي امروزي از ديگر نكات جالب فيلم است. بهترين موزيكال قرن بيست و يكم در كنار «سوئيني تاد» تيم برتون.
 
44. آخرين روزها (گاس ون‌سنت)
افراطي‌ترين فيلم از سبك شخصي‌اي كه ون‌سنت پيامد موفقيت «فيل» به آن رسيد. روايت هذياني و نشئه‌آلود فيلمساز از آخرين روزهاي يكي از اسطوره‌هاي موسيقي دهه نود؛ كرت كوبين. فيلمي شبيه به بهترين آثار سينماي مدرن در دهه شصت ميلادي كه از دادن اطلاعات و واضح كردن داستان، طفره مي‌رود و بنايش را بر پرسه‌هاي طولاني شخصيت اصلي‌اش گذاشته است. لحظه پاياني فيلم، جايي كه روح آهنگساز از بدنش بلند مي‌شود هم پايان عجيبي براي فيلم رقم مي‌زند و هم استراتژي افراطي دقايق گذشته را معني مي‌كند. انگار كل فيلم در حال تماشاي تجربه برزخي شخصيت اصلي بوده‌ايم.
 
43. جونو (جيسون ريتمن)
يك فيلم گرم و شيرين و اميدبخش. داستان دختري كه از معصوميت به شناخت مي‌رسد. از طريق سخت‌ترين تجربه‌اي كه هر زني مي‌تواند پشت سر بگذارد؛ حاملگي. فيلمي كه هر لحظه مي‌تواند در اندوه غرقتان كند اما چون روي به تور و خورشيد دارد، جانب خوشي و خوشبختي را مي‌جويد. رابطه جونو با پدرش از بهترين روابط پدر دختري در هزاره سوم است. موفقيت اين فيلم اما براي بازيگر و كارگردانش تكرار نشد و «جونو» بدل به مهمترين فيلم كارنامه‌ جيسون ريتمن و الن پيچ شد.
 
42. ايكس من: فرست كلس (متيو وان)
يكي از سرگرم‌كننده‌ترين فيلم‌هاي هزاره سوم. جايي كه متيو وان با استعداد در تلاش براي احياي مجموعه «ايكس من» از تاريخ سينما و «جيمز باند» مدد مي‌گيرد. اينجا با گذشته شخصيت‌ها آشنا مي‌شويم و آنها را در روزگار جواني و در دهه شصت ميلادي مي‌بينيم. مايكل فسبندر در نقش «مگنيتو» درخشان است و جنيفر لارنس در قالب «ميستيك» دلبري مي‌كند. موسيقي هنري جكمن كه در حال و هواي آثار هانس زيمر است همچون بوستر، انرژي تمام نشدني فيلم را بوست مي‌كند.
 
41. سوپر بد (گرگ موتولا)
بهترين فيلمي كه تحت ليسانس جاد آپاتو تابحال به نمايش درآمده. بهتر از فيلم‌هاي خود آپاتو كه اينجا تهيه‌كننده است، شاهد يكي از بالغانه‌ترين ديدگاه‌ها در مواجهه با دوستي و معرفت و عشق مي‌شويم. فيلمي با ظاهر تين‌ايجري و زننده كه منطقيون و مدعيان، عمرا به پاي تماشايش نخواهند نشست. اما اگر تماشاگر تربيت شده‌اي باشيد از خلال ديوانگي‌هاي تين‌ايجرهاي فيلم، پي به درون خردمند فيلم خواهيد برد. زوج جوناه هيل و مايكل سرا فراموش‌نشدني است و اغراق نيست اگر بگوييم بهترين جلوه رفاقت و دوستي در هزاره سوم را در اين فيلم به منصه ظهور رسانده‌اند.
 
40. خرگوش قهوه‌اي (وينسنت گالو)
يكي از بدنام‌ترين فيلم‌هاي قرن بيست و يكم. فيلمي كه حتي راجر ايبرت را هم وادار به فحش دادن كرد و با خشم تماشاگران در جشنواره كن روبه‌رو شد. فيلم غريب گالو يكي از شاهكارهاي دسته فيلم‌هاي «ويرد» است. فيلم‌هايي ناجور و حال بهم‌زن كه تماشايشان احتياج به طاقت و تحمل دارد و هر تماشاگري نمي‌تواند آن را تاب آورد. اما «خرگوش قهوه‌اي» كه اين همه منفور شد و فحش نثارش شد يك فيلم عاشقانه است. داستان مردي كه در فراق محبوبش به پرسه و جستجوي او برمي‌آيد و در اين مسير متوجه اتفاق تراژيكي كه افتاده، مي‌شود. سكانس پاياني فيلم، دلخراش‌تر از آن است كه بشود توصيفش كرد. فقط بايد تماشايش كنيد و در حس ويرانش، نابودي را تجربه كنيد. «فساد ذاتي» پل تامس اندرسون در مقايسه با شاهكار گالو به برنامه كودك ظهر جمعه مي‌ماند.
 
39. اواتار (جيمز كامرون)
نقطه عطف سينماي هزاره سوم. جايي كه كامرون نابغه، باز هم با جاه‌طلبي‌اش باعث گسترش قواعد بياني سينما مي‌شود و يك بعد به بعدهاي قبلي اضافه مي‌كند! علاوه بر بعد سوم كه انقلابي در زمينه ساخت و پخش فيلم بود، گرافيك خاص و غريب فيلم هم تجربه بي‌نهايت خاص و چشم‌نوازي براي مخاطب فراهم مي‌آورد. داستان تكراري فيلم يادآور وسترن‌هاي تجديدنظرطلبانه است اما قدرت كارگرداني كامرون و توانايي بالاي او در پرداخت صحنه‌ها، جهان فيلم را بدل به تجربه‌اي تازه و ديده نشده مي‌كند. سكانس عظيم نهايي فيلم در كنار سكانس قلعه سوم «آشوب» آكيرا كوروساوا، از اوج‌هاي تاريخ سينما در پرداخت صحنه‌هاي باشكوه جنگي است.
 
38. كورالاين (هنري سليك)
يكي از غيرعادي‌ترين انيميشن‌هاي تاريخ سينما كه غرابت معنايي و تصويري‌اش آن را تبديل به اثري ويژه كرده است. يادآور بهترين آثار تيم برتون و اين تم مركزي فيلم‌هايش؛ «مرده‌ها از زنده‌ها موجودات بهتر و قابل تحمل‌تري هستند». جلوه‌هاي بصري فيلم مبهوت كننده هستند و به حد اعلاي فانتزي رسيده‌اند. صداي مليح داكوتا فينينگ در نقش كورالاين شيطان، از ياد نرفتني است. از معدود انيميشن‌هاي قرن بيست و يكم كه تماشايش براي همه بچه‌ها مناسب نيست. «كورالاين» به اثري از راجر كورمن مي‌ماند كه وينسنت مينه‌لي كارگردانيش كرده باشد.
 
37. هوش مصنوعي (استيون اسپيلبرگ)
اشك‌ها به پهناي صورت جاري مي‌شوند. از خود بيخود مي‌شويم و احساس تمام وجودمان را فرا مي‌گيرد وقتي «هوش مصنوعي» به پايان مي‌رسد. احساساتي‌ترين فيلم نوجوان رمانتيك اما محافظه‌كار سينما. يك «پينوكيو»ي مدرن با سرشت و سرنوشتي تراژيك‌تر از پسرك چوبي. هيلي جوئل اوزمنت نقش كودك كامپيوتري نگون‌بخت را جوري بازي مي‌كند كه قلب‌تان از فرط درد، سوراخ سوراخ مي‌شود. خرس اسباب‌بازي در كنار موسيقي باشكوه جان ويليامز، دو بال احساسي بچه براي به پرواز درآوردن عواطف تماشاگر هستند.
 
36. مارگارت (كنت لونرگان)
از مهمترين استعدادهاي هنري سينماي هزاره سوم كه در طول پانزده سال فقط دو فيلم ساخت. كنت لونرگان با «مي‌توني روي من حساب كني» معروف شد و نامش بر سر زبان‌ها افتاد اما «مارگارت» بود كه نشان داد چه روحيه خاصي در فيلمسازي دارد. فيلمي كه شبيه به يك فيلم تين‌ايجري شروع مي‌شود و بعد از هر چند دقيقه به شكل و لحني ديگر در مي‌آيد. فيلمي كه شبيه به شاهكار بزرگ موريس پيالا «به عشق‌هاي ما» راوي داستان يك دختر حساس و زودرنج به شيوه‌اي خاص و غيرقراردادي مي‌شود. آنا پاكويين يادآور ساندرين بونر در شاهكار پيالا است و خود لونرگان هم دقيقا مانند «به عشق‌هاي ما» نقش پدر دختر را برعهده دارد.
 
35. 500 روز سامر (مارك وب)
گاهي خوشي، گاهي غم. مهمترين آموزه و اصل زندگي. چيزي كه قرار است پسر عاشق داستان در طول فيلم با پذيرش شكست عشقي و نبود معشوق دركش كند. با يادآوري خاطرات تلخ و شيرين او. روزهاي با هم بودن و شب‌هاي تنهايي. شبيه به تمام روابط عاطفي‌اي كه پشت سر گذاشته‌ايم در فيلم مارك وب هم تلخي و شيريني را با هم مي‌چشيم. لحظه‌اي كه پسر و دختر بر فراز بلندي و روي نيمكت نشسته‌اند و قصد خداحافظي دارند، قلب را مچاله مي‌كند. همان‌طور كه سكانس اسپليت اسكرين مهماني، تماشاگر را ياد تمام خاطرات تلخ و شيرين جاري در قلب‌اش مي‌اندازد. جوزف گوردون لويت در نقش پسر داستان، اينقدر دوست‌داشتني و خواستني ظاهر شده كه دوست داريد دست توي فيلم كنيد و لپ‌اش را بكشيد!
 
34. امريكن سايكو (مري هارون)
از فيلمي كه در عنوانش اسم «رواني» را يدك مي‌كشد چه انتظاري داريد؟ «امريكن سايكو» نه تنها تمام اين انتظارات را برآورده مي‌كند كه تماشاگرش را رخ به رخ تباهي به حسي از جنون و روانپريشي مي‌رساند. فيلمي خطرناك كه به بهترين شكل مفهوم «هوش منفي» را تشريح مي‌كند. با بازي كريستين بيل باهوش. داستان مرد آداب‌داني كه عاشق موسيقي عامه‌پسند است و با همراهي ترانه‌هاي پاپ از خجالت سوژه‌هايش درمي‌آيد و آنها را سلاخي مي‌كند. فيلمي قسي‌القلب و خطرناك كه تماشايش كار هر كسي نيست اما اگر ذره‌اي احساس همدلي با قاتلين زنجيره‌اي داريد و احساس قتل در سرتان وول مي‌خورد، تماشايش از اوجب واجبات است!
 
33. نگهبانان كهكشان (جيمز گان)
اوج فانتزي و سرگرمي در يك محصول كاميك بوكي. فيلمي با ساوند ترك شاهكار و ترانه‌هاي درجه يك كه اغراق نيست اگر بگوييم بهترين فيلمي است كه تابحال از كمپاني معظم «مارول» بيرون آمده. جايي كه انسان و درخت و راكون و موجودات ديگر دست به دست هم مي‌دهند تا گروه محافظ از كهكشان را تشكيل دهند. ميزان سرخوشي لحن فيلم باورنكردني است و تماشاگر فيلم‌بين را به ياد شاهكارهاي هاوارد هاكس مي‌اندازد. فيلمسازي كه اگر الان فيلم مي‌ساخت، با مشي و منشي كه ازش سراغ داريم، حتما كارگردان «نگهبانان كهكشان» مي‌شد. كريس پرت در نقش پسر به فضا آورده شده مي‌درخشد و شخصيت «گروت» با صداي وين ديزل، ظرف مدت زماني كوتاه، كلاسيك شد.
 
32. فقط خدا مي‌بخشد (نيكلاس ويندينگ رفن)
اوج سبك‌پردازي مورد علاقه كارگردان دانماركي. ضيافتي پر رنگ و لعاب از نور و نئون و گرافيك. يا به عبارت بهتر آمبيانسي برآشوبنده براي پر و بال دادن به مفاهيم «اختگي» و «دلمردگي». در فيلم غريب رفن، انگار همه مرده‌اند و يك سري اشباح براي انتقام به دنبال هم افتاده‌اند. رابطه غريب مادر و فرزندي كريستين اسكات تامس و رايان گاسلينگ حسي چندش‌آور از «زناي با محارم» به تماشاگر منتقل مي‌كند و صحنه‌هاي خشونت‌آميز فيلم در حكم اداي دين رفن به فيلمساز عجيب ژاپني تاكشي ميكه هستند. همان‌طور كه حال و هواي بي‌منطق و هذياني فيلم يادآور بهترين آثار الخاندرو خودروفسكي است.
 
31. هانيبال (ريدلي اسكات)
از منفورترين فيلم‌هاي قرن بيست و يكم در نزد منتقدان. فيلمي كه هيچگاه درست فهميده نشد و فقط فحش خورد. منتقدان به دنبال موش و گربه‌اي از جنس «سكوت بره‌ها» و مواجهه خوددار آن فيلم با خشونت بودند. غافل از آنكه ريدلي اسكات در «هانيبال» مسيري متفاوت را طي مي‌كند و به جاي ساختن يك هارور قراردادي، يك فيلم غريب عاشقانه مي‌سازد. جايي كه شبيه به بهترين فيلم‌هاي اسكات شاهد رقابت دو يا چند مرد با هم مي‌شويم. اينجا موضوع رقابت كلاريس استارلينگ است و حسي از زنانگي كه او در مردان برمي‌انگيزد. و چون هانيبال لكتر عاشق كلاريس است، علاقه بقيه مردان به زن، حسادت او را برمي‌انگيزد و باعث مي‌شود دست به مجموعه جنايت‌هايش بزند. فيلمي خاص كه عاطفه و جنايت را با هم تركيب مي‌كند و تماشاگر را به مشاهده خوردن مغز انسان وامي‌دارد!
 
30. امريكن هاسل (ديويد او راسل)
تنها فيلمساز دو دهه اخير كه روان‌رنجوري و بيش‌فعالي  را با خوش مشرب بودن و عياشي تلفيق كرده و روحيه‌اي را سبب شده كه هم پرستن استرجس را به خاطر مي‌آورد و هم مارتين سكورسيزي، هم كمدي اسكروبال‌هاي كلاسيك و هم «فيلم دهه هفتادي». ديويد او راسل كه در اواخر دهه نود با «سه پادشاه» مورد توجه قرار گرفته بود، بعد از چند سال فترت و ساخت فيلم‌هايي با لحن تازه، با «امريكن هاسل» دوباره به سطح اول فيلمسازي بازگشت. لحن و روحيه تازه در «كلاهبرداري آمريكايي» به اوج خود رسيد و معجزه «متد اكتينگ» بعد از سال‌ها روي پرده رخ داد. او در كار ويژه‌اش با گروه بازيگري به كيفيتي از طبيعي بودن در دل نمايش رسيد كه در اين دو دهه در سينماي آمريكا بي‌سابقه بوده است. بازيگران فيلم هم صحنه به صحنه با آن لباس‌هاي پرزرق و برق در حال شكفتن هستند و دلبري از تماشاگران فيلم. يكي از يكي بهتر. و اوج اين كيفيت ويژه غبطه برانگيز، كاپل/ زوج ايمي ادامز و كريستين بيل است. بهترين كاپل سينماي آمريكا در قرن بيست و يكم.
 
29. پوست اسرارآميز (گرگ اراكي)
آب و هواي اين منطقه زيادي پست و فاسد و متعفن است. همه تا بيخ در گناه و تباهي غوطه مي‌خورند و اميدي به نجات كسي نيست. يكي از واقعي‌ترين و در عين حال آزاردهنده‌ترين فيلم‌هاي هزاره سوم كه مرتبط با موضوع كودك آزاري و تجاوز به كودكان ساخته شده است. برخلاف رويكرد معمول فيلم‌هاي تين‌ايجري آمريكايي، اينجا خبري از خنده و شوخي و تفريح نيست. اگر معجزه‌اي هم باشد خود را به شكل برف و سرما نشان مي‌دهد. اما اراكي بي‌واهمه از برچسب‌هاي بدنامانه، متهور تا آخر خط مي‌رود و زير پوست گند و گه گرفته شهر كوچك را به صريح‌ترين شكل ممكن به تماشاگر نشان مي‌دهد. نريشن پاياني جوزف گوردون لويت كه در واكنش به تركيدن عاطفي آن يكي پسر بيان مي‌شود، از واقعي‌ترين حرف‎‌هايي است كه تابحال يك شخصيت در فيلمي سينمايي بيان كرده است: «مي‌خواستم بهش بگم نگران نباش، همه چي خوب مي‌شه.. اما ديدم دروغه. هيچ چي خوب نمي‌شه و لازمه كه تا ابد نگران باشيم ...»
 
28. مانيبال (بنت ميلر)
دومين فيلم بنت ميلر يكي از مهمترين استعدادهاي سينماي آمريكا در قرن بيست و يكم. فيلمي در ظاهر درباره بيسبال و مربيگري اما در باطن درباره قدرت ذهن و كاريزما و جذبه و تمركز. اينكه چگونه مي‌شود با اين فاكتورها به نهايت عملكرد رسيد و چطور مي‌شود از گوهر درون مراقبت كرد. ديالوگ‌هاي نوشته شده توسط آرون سوركين فوق‌العاده هستند و در دهان بازيگران به نقل و نبات مي‌مانند. فيلم اما از آن جذبه و فيزيك برد پيت است. بهترين نقش‌آفريني سينمايي او در نقش مردي كه حرص و ولع بردن دارد اما ذاتا يك بازنده است. جوناه هيل در كنار پيت حضور درخشاني دارد و يكي از بهترين «دو مرد»هاي هزاره سوم را سبب شده‌اند. صحنه مواجهه برد پيت با همسر سابقش و شوهر او از يادنرفتني است. همانطور كه ترانه‌اي كه دختر در آخر فيلم به پدرش مي‌دهد تا هميشه در يادمان مي‌ماند: «تو يه بازنده‌اي ...»
 
27. نايت‌كراولر (دن گيلروي)
شبيه‌ترين فيلم قرن بيست و يكم به «راننده تاكسي» شاهكار مارتين اسكورسيزي. فيلمي كه قبل از اين قرن امكان ساختش وجود نداشت و به شكلي خطرناك، فرزند زمانه خود است. شخصيت اصلي نايت‌كراولر اما برخلاف تراويس بيكل، خودانگيخته و سرد و بي‌احساس نه تنها مرعوب شبكه تلويزيوني (معادل كمپين انتخاباتي در راننده تاكسي) و زن مقابلش نمي‌شود كه در معامله‌اي هيجان‌انگيز، خودش و حرفش را به كرسي مي‌نشاند. شخصيت جيك جيلنهال در فيلم با نام لوييس بلوم در همان سال نمايشش كيفيتي كالت پيدا كرد و وارد تاريخ سينما شد؛ يك چشم‌چران قرن بيست و يكمي با تمامي تعابير پيرامونش. از چشم‌چراني رسانه‌اي و هتك به حريم خصوصي مردم تا كلاسيك‌ترين نوع چشم‌چراني؛ پاييدن يك زن زيبا. با خنده‌هاي شيطاني، استرسي دائمي‌، شوقي لايزال و هوشي افسارگسيخته براي بازي دادن بقيه و كنترل كردن آنها. و موهايي كه به وقت عملگرايي از پشت بسته مي‌شوند. يك هيولا كه خيلي خوب متوجه شده؛ امنيت يك ايده را نمي‌توان به خاطر موجودات غيرقابل اعتماد به خطر انداخت. و جيلنهال در اين نقش مثل الماس مي‌درخشد. يكي از بهترين نقش‌آفريني‌هاي هزاره سوم.
 
26. هر (اسپايك جونز)
اينجا قلبي شكسته و ترك برداشته در حال تپيدن است. به اميد روزي كه كسي و ياري، مرهم درد و زخمش باشد. واكين فينيكس با سبيلي بر لب و پيراهن‌هاي رنگي بر تن، سرخورده و مخمور عشق است. محبوب سابق ترك‌اش كرده و حالا او دل در گروي يك سيستم عامل، يك صدا دارد. در دنيايي كه صداها جايگزين آدم‌ها شده‌اند و خاطرات گذشته با تكنولوژي قابل حصول هستند. يك فيلم علمي-تخيلي خاص كه از پي پيشرفت و تكنولوژي به جاي خالي «او» مي‌رسد. فيلمي افسرده‌حال كه با دميدن نسيمي ملايم از اميد، قامت راست مي‌كند اما وقتي مي‌فهمد 640 نفر قبل از او با صدايش در ارتباط هستند، در اندوه و غصه متوقف مي‌شود. تا اينكه مي‌فهمد، راه نجات در پذيرش واقعيت است. در همراهي و هم‌آغوشي با ايمي ادامزي كه هميشه كنارش بوده و حالا برايش برجسته شده است. «هر» حكايت مكرر و اندوهگين عشاق سرخورده‌اي است كه بالاخره با فراق‌ يارشان كنار مي‌آيند. بهترين فيلم اسپايك جونز به انضمام قطعات شنيدني «آركد فاير».
 
25. بهترين دوران جواني (ماركو توليو جوردانا)
يك فيلم خاص و تك‌افتاده در نسبت با استانداردهاي قرن بيست و يكم. شبيه به رمان‌هاي قرن نوزدهمي؛ مطول و حجيم و پر از رويدادهاي دراماتيك. داستان يك خانواده يا يك ملت كه با جام جهاني فوتبال نقطه‌گذاري شده است. از جام جهاني 1966 انگليس و باخت ايتاليا به كره شمالي تا جام جهاني 2012 و باخت ايتاليا به كره جنوبي. در طول شش ساعت فيلم، شاهد گذر عمر اعضاي خانواده در طول پنج دهه مي‌شويم. از جواني و عاشقيت و از دست دادن تا ميانسالي و استرس و اندوه و خودكشي. بااحساس‌ترين فيلمي كه هزاره سوم به خود ديده و در اين كهكشان احساسات، السيو بوني در نقش «متيو» در حكم قلب رنجور داستان است. يك وجود ويژه كه يادآور مردان خشن و عاطفي اسكورسيزي است. ديگر حضور ويژه فيلم به مايا سانسا تعلق دارد كه نقش معشوقه «متيو» را بازي مي‌كند.
 
24. جاذبه (آلفونسو كوآرون)
بهترين ساي-فاي جريان اصلي قرن بيست و يكم. بهتر از «ميان‌ستاره‌اي» كريستوفر نولان و فيلم‌هاي مشابه. فيلمي موجز، دقيق، بي‌پيرايه با ساخت و كارگرداني درجه يك كه با وجود هزينه زيادي كه صرفش شده، ماهيتي تجربي و خاص دارد. فيلمي كه پيامد جا افتادن «سه بعدي» در سينماي دنيا، امكان ساخت پيدا كرد و كارگردان خوره‌اش آن را با حضور دو بازيگر جلوي پرده سبز و در استوديو ساخت. فيلمي در ستايش اراده و توان انسان با بازي خيلي خوب ساندرا بولاك در نقش زن فضانورد. ده دقيقه آخر فيلم، از رها شدن در كهكشان تا فرود آمدن روي زمين، سينمايي‌ترين تجربه قرن بيست و يكم را رقم زده. باشكوه و پرتعليق و همچون به دنيا آمدن يك انسان، اميدبخش و خوشحال‌كننده. موسيقي استيون پرايس وراي شاهكار و درجه يك و اين حرف‌ها است. نه فقط بهترين موسيقي فيلم قرن بيست و يكم كه يكي از بهترين موسيقي متن‌هاي تاريخ سينما.
 
23. ماهي مركب و وال (نوآ بومبك)
خلف بر حق وودي آلن در قرن بيست و يكم كه فيلم‌هاي بهتري از آلن ساخت و نشان داد سنت سينماي روشنفكرانه آمريكايي هنوز ثابت و پابرجا است. فيلم‌هايي كه روشنفكران آمريكايي را مورد توجه قرار مي‌دهند و به طرح دغدغه‌ها و مسائل آنان مي‌پردازند. در ميان فيلم‌هاي خوبي كه بومبك در هزاره سوم ساخت «ماهي مركب و وال» بهترين‌شان است. داستان يك خانواده روشنفكر آمريكايي كه پيرو جدايي پدر و مادر خانواده، هر كدام دچار مسائل و مشكلات خودشان مي‌شوند. فيلمي با يك جف دنيلز ريشوي معركه كه مخ دوست دختر پسرش را مي‌زند! لحن متغير فيلم، كلاس درس در پرداخت «شوخي/ جدي» يك فيلمنامه است و شوخي و اداي دين فيلم به «از نفس افتاده» ژان لوك گدار فراموش نشدني.
 
22. قلعه متحرك هاول (هايائو ميازاكي)
حكيم عالي‌مرتبه سينماي ژاپن. استادي كه در هر انيميشن، از انبان حكمتش، كمي و اندكي به تماشاگر عرضه مي‌دارد و او را در فانتزي و وحشت و جادو و شعف غرق مي‌كند. «قلعه متحرك هاول» حداعلاي پرداخت احساساتي خالق نسبت به مولفه‌هاي تكرار شده‌اش است. يك داستان عاشقانه با موسيقي مثل هميشه جادويي جو هيسايشي كه براي رسيدن به عشق و از بين بردن طلسم جادوي جادوگر، در زمان سفر مي‌كند، گذشته را به آينده پيوند مي‌زند و آسمان را به زمين مي‌رساند. پر از شوك‌هاي عاطفي و سينمايي و شخصيت‌هاي غريب و محيرالعقول. انگار كه اين شاهكار ميازاكي را برايان دي‌پالما كارگرداني باشد با روحيه و برداشت عجيبش از عشق و هراس و خشونت.
 
21. اسكات پيلگريم عليه جهان (ادگار رايت)
فيلمي تازه و به روز كه كمتر كسي فازش را گرفت. حاصل ذهن يك خوره فيلم بريتانيايي به نام ادگار رايت. فيلمي اقتباس شده از كاميك بوكي به همين نام كه داستان رسيدن يك پسر به يك دختر بعد از هفت خوان رستم را روايت مي‌كند. داستان از اين قرار است كه مايكل سرا براي رسيدن به مري اليزابت وينستد بايد با هفت عاشق قبلي او، به شيوه بازي‌هاي كامپيوتري فايت كند و اگر شكست‌شان داد راهي مرحله بعد شود. از معدود فيلم‌هاي قرن بيست و يكم به همراه «لبه فردا» داگ ليمان كه از امكانات بيانگري بازي‌هاي كامپيوتري در روايت يك فيلم سينمايي استفاده كرده‌اند و شكلي را سبب شده‌اند كه مختص خودشان است. «شان مردگان» ديگر شاهكار رايت كه به نوعي هجو و تكمله مجموعه «مردگان ...» جرج رومرو محسوب مي‌شود هم مي‌توانست در اين فهرست قرار بگيرد. اگر كه نگارنده شرط يك فيلم از هر فيلمساز را براي خودش نگذاشته بود. مدل مو و رنگ‌هاي جور واجور موي مري اليزابت وينستد، مهمترين دستاورد صنعت مد و زيبايي در فيلم‌هاي قرن بيست و يكم است؛ زيبا، الهام‌بخش، ملوس و بي‌نهايت خواستني.
 
20. داگويل (لارس فون‌تريه)
نه فقط از خاص‌ترين فيلم‌هاي قرن بيست و يكم كه متمايز و استثنايي در تاريخ سينما. فيلمي كه هيچ مشابه و بديلي ندارد و شبيه به يك تئاتر بزرگ خط‌كشي شده مي‌ماند. با يك جهان بروتال و سنگدل و بي‌رحم كه آدم‌ها را بابت اشتباهاتشان به رگبار مصيبت مي‌بندد. فون‌تريه مريض در مقام خالق جهان، در كل زمان طولاني سه ساعته فيلم در حال جمع‌آوري نفرت از ساكنان منفور و بدطينت شهر خيالي فيلمش است تا در پايان فيلم به سبع‌ترين شكل از آنها انتقام بگيرد. بهترين فيلم كارگردان بااستعداد و منزوي سينماي اروپا. هيچ‌جا شبيه به «داگويل» آدمها تا اين حد اسباب بازي فون‌تريه نبوده‌اند و اين موضوع براي او كه سينما را بيشتر و بهتر از زندگي مي‌شناسد، بسيار خوشايند بوده است. نيكول كيدمن در نقش زن ستم‌كش داستان سنگ تمام مي‌گذارد و بهترين بازي‌اش را ارائه مي‌دهد. حضور جيمز كان در نقش پدر كيدمن و انجام ترور نهايي توسط او، يك بازي بينامتني جذاب از سوي فون‌تريه با «پدرخوانده» كوپولا است كه از صحنه ترور كان در آن فيلم آشنايي‌زدايي مي‌كند.
 
19. باورنكردني‌ها (براد برد)
اگر مي‌خواهيد بفهميد گرافيك و ريتم و رنگ و سرگرم‌كنندگي يك انيميشن در بالاترين استاندارد چگونه بايد باشد به تماشاي «باورنكردني‌ها» بنشينيد. نه فقط بهترين انيميشن كمپاني معظم پيكسار كه بهترين انيميشن ساخته شده در قرن بيست و يكم. خوش ريتم‌تر و سرگرم كننده‌تر از «وال.اي» و بامزه‌تر از «در جستجوي نمو». انيميشني كه به اندازه «توي استوري»‌ها خودش را جدي نمي‌گيرد و به اندازه «كمپاني هيولاها» هم در نمايش احساسات افراط نمي‌كند. به اندازه و كوبنده. يك خانواده سوپر هيرو با نيروهاي ويژه كه براي نجات خانواده/ دنيا بسيج مي‌شوند. چموش و تند. با حس طنزي كمياب كه در كمتر محصول پيكسار تا اين حد سرد و هوشمندانه بوده. انيميشني براي خوره‌هاي فيلم و نه آنها كه دلبسته مفاهيم عميقه هستند. اداي دين به اديت هد طراح لباس معروف سينماي كلاسيك خيلي بامزه است و هالي هانتر در نقش مادر خانواده سنگ تمام مي‌گذارد. همان‌طور كه صداي ساموئل ال جكسون در نقش فروزون فراموش نشدني است. دان سيگل اگر زنده بود عاشق «باورنكردني‌ها»ي براد برد مي‌شد.
 
18. همه چيز از دست رفته (جي. سي. چندور)
بادبان‌ها را بكشيد و خبردار بايستيد. رابرت ردفورد با كشتي‌اش به آب زده اما از بخت بد پيرمرد و ما عشاق بي‌شمارش، كشتي سوراخ مي‌شود و همه چيز از دست مي‌رود. پيرمرد مي‌ماند و درياي نامرد و جاني كه كف دستش گرفته. شروع فيلم، در آخرين شب قبل از وصال نهايي، او را مي‌بينيم كه خطاب به خانواده‌اش، خطاب به آنها كه اذيت‌شان كرده، طلب مغفرت و بخشش مي‌كند. به خاطر تمام چيزهايي كه مي‌توانست باشد و ديگر نيست. پيامد اين شروع، ادامه فيلم و تقلاهاي دائمي مرد ما بدل مي‌شود به استعاره‌اي از زيستن. تاب آوردن در برابر تمام جوش و خروش‌ها و امواج ناگهاني. جي. سي. چندور در «همه چيز از دست رفته» هم به شيوه روبر برسون شاهد خاموش و سرد تقلاهاي فيزيكي يك انسان براي زنده ماندن مي‌شود و هم مانند هاوارد هاكس با همراهي موسيقي منقلب كننده الكس ايبرت به حمايت از قهرمان گير كرده در مخمصه‌اش برمي‌آيد و به او روحيه و دلگرمي مي‌دهد. يك رويكرد دوگانه خاص كه در پايان فيلم اختيار نجات يا مرگ رابرت ردفورد را به تماشاگر واگذار مي‌كند. از من مي‌پرسيد؟ مرد ما زنده مي‌ماند.
 
17. مالهالند درايو (ديويد لينچ)
بهترين فيلم لينچ نيست. چون قبل‌ترش «مخمل آبي» را ساخته بود. اما «مالهالند درايو» در كنار «استريت استوري» و «قسي‌القلب» شاهكارهاي دسته بعدي لينچ را تشكيل مي‌دهند. فيلمي غريب، مبهم، آميخته به راز و جادو. اگر بخواهيد سر از اسرار داستان و بزنگاه‌هاي آن دربياوريد قطعا سرخورده و ناراضي مي‌شويد. خبري از جواب نيست و منبع ابهام مخفي‌تر از اين حرف‌ها است كه رخ بنماياند. اما برخلاف فيلم بد و بيش از حد ستايش شده «بزرگراه گمشده» اين ابهام منطق زيبايي شناختي خودش را دارد و صرفا يك بازي سركاري از طرف خالق نيست. شبيه به بهترين فيلم‌هاي مبهم سينماي مدرن و در راس همه‌شان «بل‌دوژور» لوييس بونوئل زيبايي افسازگسيخته نائومي واتس و لارا هرينگ، دامي براي تماشاگر است تا از طريق آن وارد جهنم شود. موسيقي آنجلو بادالامنتي فراموش نشدني است و سوپرايمپوز نهايي صورت دو زن روي هاليوود غرق در گناه بي‌نظير. انگار كه بونوئل هوس كرده باشد «سانست بولوار» بيلي وايلدر را بازسازي كند.
 
16. پيش از نيمه شب (ريچارد لينكلتر)
بهترين فيلم از سه‌گانه «پيش از ...». فيلمي كه نه مانند «پيش از طلوع» كار راحت و هيجان‌انگيز شكل‌گيري رابطه را برعهده دارد و نه مانند «پيش از غروب» آدم‌ها اينقدر از هم فاصله دارند كه همنشيني‌شان به يك خاطره بدل شود. اتان هاوك و ژولي دلپي در «پيش از نيمه شب» 9 سال بعد از آن روز دل‌انگيز در «پيش از غروب» ازدواج كرده‌اند و صاحب زندگي و فرزند هستند. بحران آغاز شده و ديگر خبري از خوشي‌هاي جوانانه فيلم اول و پختگي نسبي فيلم دوم نيست. آنها بايد از تمام ابزارشان استفاده كنند، بجنگند و به يكديگر حق خودخواهي بدهند تا اينگونه از زندگي زناشويي‌شان محافظت كنند. ديالوگ نويسي دو بازيگر به همراه لينكلتر در اوج قرار دارد و بهترين مثالش، بهترين سكانس كل تريلوژي است. جايي كه هاوك و دلپي در حين معاشقه و سكس دعوايشان مي‌شود و به جان هم مي‌افتند. طبيعي‌ترين و واقعي‌ترين دعواي زناشويي تاريخ سينما، بارها جلوتر وبي‌پيرايه‌تر از فيلم‌هاي اينگمار برگمان و وودي آلن. نيم تنه عريان دلپي در اين سكانس از يادنرفتني است.
 
15. زير پوست (جاناتان گليزر)
گنگ و غريب و ثقيل و سنگين براي درك و هضم. يكي از خاص‌ترين فيلم‌هاي قرن بيست و يكم. ساي-فايي بكر كه به عنوان استعاره‌اي از آفرينش قابل شناسايي است. آفرينشي كه با تولدي كوبريكي آغاز مي‌شود و با آخرالزمان بروتال ژاپني/ كارپنتري پايان مي‌پذيرد. اسكارلت جوهانسون در نقش غريبه مرموز حيرت‌انگيز است و يكي از بهترين نقش‌آفريني‌هاي هزاره سوم را سبب شده است. غريبه مرموز ماهيتي شبيه به زنان افسونگر/ اغواگر سرد فيلم‌هاي ژاپني دارد - ملكه برفي كوايدان كوباياشي مثلا - و موسيقي فيلم اين احساس را تقويت مي‌كند. در عين حال بعد از جان كارپنتر كمتر فيلمساز و فيلمي را سراغ داريم كه تا اين حد نسبت به ذات انسان نگاه بدببينانه و ترسناكي داشته باشد. از طرف ديگر كمتر فيلمسازي در سال‌هاي اخير جهان فيلمش را بر اساس نگاه ساختاري هيچكاك بنا كرده؛ ديالكتيك كلوزآپ صورت بازيگر كه خيره و مبهوت به جهان پيرامونش مي‌نگرد و نماي نقطه نظر او كه پيرامون ترسناك موحش را تعريف مي‌كند و بر اوهام و هراسش مي‌افزايد. پايان فيلم از بهترين و تكان دهنده‌ترين پايان‌هاي اين دو دهه است. جايي كه تيلت آپ دوربين نگاه تماشاگر را در مقام ناظر اين جهان به نماي نقطه نظر موجود فنا شده پيوند مي‌زند؛ يك تمهيد درخشان به اين معنا كه انگار در تمام مدت فيلم در حال تماشاي نابودي خودمان/ انسان بوده‌ايم.
 
14. پوستي كه در آن زندگي مي‌كنم (پدرو آلمودوار)
طرفداران هميشگي آلمودوار را راضي نكرد. به اين خاطر كه منتظر يك ملودرام زنانه ديگر از او بودند. اما «پوستي كه در آن زندگي مي‌كنم» بازگشت آلمودوار به فيلم‌هاي دوره اولش بود. فيلم‌هايي زننده، گستاخ با ايده‌هايي خطرناك درباره جنسيت و انسان. مهمترين فيلم آن دوره كه «پوستي كه در آن زندگي مي‌كنم» هم در حال و هواي آن قرار دارد، «مرا ببند، مرا باز كن» با بازي آنتونيو بندراس است. اينجا هم يك عاشق/ ديوانه براي بازآفريني ياد معشوق از دست رفته، شخصي را زنداني مي‌كند و بعد با ايده‌اي ديوانه‌وار درصدد تغيير جنسيت او برمي‌آيد. شاهكار چرك آلمودوار هم يادآور «سرگيجه» هيچكاك است و هم «ميل مبهم هوس» بونوئل را به ذهن تداعي مي‌كند. در ساحتي ديگر انگار در حال تماشاي فيلمي از خسوس فرانكو هستيم كه در سينماي جريان اصلي ساخته شده باشد. شبيه به فيلم بونوئل و البته پيچيده‌تر از آن، اينجا نقش يك آدم را دو نفر بازي مي‌كنند؛ يك مرد و يك زن! كاگرداني پدرو آلمودوار غبطه‌برانگيز است و موسيقي آلبرتو ايگلسياس شنيدني و ماندگار.
 
13. اينسپشن (كريستوفر نولان)
باور كنيد خود نولان هم نمي‌داند چه كسي در خواب چه كسي است. يا اينكه فلاني بيدار است و آن يكي خواب. مثل تمام فيلم‌هاي نولان اين پوشه‌هاي مزاحم حضور دارند تا جهان فيلم را از چيزي كه هست پيچيده‌تر جلوه دهند اما رمز لذت بردن از اين فيلم عالي اين است كه بي‌خيال فرفره شويد و خود را در اتمسفر خاص و جادويي فيلم غرق كنيد. جايي كه نولان با ايده نبوغ‌آميز دزدان رويا، مرز بين خيال و فانتزي و واقعيت را درمي‌نوردد. در صحنه‌هايي با كارگرداني عالي و اداي دين‌هاي بي‌شمار به مجموعه فيلم‌هاي جيمز باند. جايي كه شخصيت‌هاي فيلم اسكي‌سواري مي‌كنند، به پرواز درمي‌آيند و در كمپوزيسيون‌هاي بهم ريخته با هم مي‌جنگند. لئوناردو ديكاپريو در نقش كاب مي‌درخشد. بهترين حضور يك بازيگر در نقش اصلي فيلم‌هاي نولان. به عبارت بهتر مرداني با درون آسيب‌پذير و حساس يك پسربچه كه اندوهي رمانتيك و عشقي تلف شده در دل و سر دارند. ويژگي‌هاي پسرانه صورت ديكاپريو به او كمك كرده تا به بهترين شكل با نقشش اخت شود و به درون قلب تماشاگر نفوذ كند. فيلمبرداري والي فيستر و موسيقي هانس زيمر در نوع خود از بهترين‌هاي قرن بيست و يكم هستند. اگر بهترين نباشند.
 
12. سابقه خشونت/ سو سابقه (ديويد كراننبرگ)
بهترين فيلم كراننبرگ طي بيست سال اخير و از بهترين تريلرهاي سينماي آمريكا در قرن بيست و يكم. فيلمي با روحيه و وقاري كلاسيك كه شبيه به وسترن‌هاي دهه پنجاه سينماي آمريكا، داستان يك هويت مخفي شده در يك شهر حاشيه‌اي را نمايش مي‌دهد. جايي كه واكنش ناخودآگاه ويگو مورتنسن، توجه‎‌ها را به خود جلب مي‌كند و كار را به جايي مي‎رساند كه عده‌اي جايزه‌بگير براي كشتن جانش به شهر مراجعه مي‌كنند. فيلم آغاز دوره تازه فيلمسازي كراننبرگ و توجه او به موضوعات رئال بود و بهترين‌اش هم باقي مانده است. ويگو مورتنسن در نقش مرد با هويت مخفي، بي‌نظير ظاهر شده و بازيگران مكمل هم حضوري بيادماندني دارند. ماريا بلو در نقش همسر مورتنسن، يك زن كراننبرگي وحشي و حشري ديگر خلق مي‌كند و اد هريس در نقش جايزه‌بگير خونسرد، يادآور يكي از همان جانورهاي سبع كراننبرگي است. ويليام هارت بعد از مدت‌ها غيبت در سينماي جريان اصلي آمريكا، در پايان فيلم و در تقش برادر مورتنسن خود را نشان مي‌دهد و يادمان مي‌اندازد كه چقدر بازيگر خوبي است. پايان فيلم و شستن دست‌هاي خوني در درياچه تماشاگر فيلم‌بين را به ياد شاهكار كلود شابرول «قصاب» و پايان سرد آن فيلم مي‌اندازد.
 
11. داني داركو (ريچارد كلي) / بريك (رايان جانسون)
از مهمترين فيلم كالت‌هاي هزاره سوم. از آن فيلم‌ها كه خوره‌ها فازشان را مي‌گيرند و بعدتر منتقدان به كشف‌شان نائل مي‌شوند. شاهكار ريچارد كلي جزو اولين تلاش‌ها در بازگشت به حال و هواي دهه هشتاد و انتقاد از آن روزگار بود. فيلمي «ويرد» با مايه‌هاي ساي-فاي كه نيكلاس روگ و ديويد لينچ را به ذهن متبادر مي‌كند. فيلمي كه چشمان ترسناك جيك جيلنهال را چون بختكي شوم در قلب جهانش جا ساز كرده تا به وقتش دمار از روزگار خودش و تماشاگران فيلم دربياورد. يادآور چشمان نفريني ميا فارو در «بچه رزمري» رومن پولانسكي و توئيستي (پيچ داستاني) كه از فرط بهت و حيرت وادارتان مي‌كند دوباره به تماشاي فيلم بنشينيد و گوش فرا دهيد به ديالوگي كه مي‌گويد: «اين لباس مسخره چيه تنت كردي....؟».
اولين فيلم رايان جانسون هم در بداعت و سليقه و ظرافت چيزي كمتر از «داني داركو» ندارد. بازسازي شاهكار آكيرا كوروساوا «بدها آسوده مي‌خوابند» در يك دبيرستان آمريكايي. به عبارت بهتر «بريك» يك نئونوآر دبيرستاني است و به تلفيقي خاص از فيلم نوآر با فيلم تين‌ايجري مي‌ماند. فيلمي پيچيده با فيلمنامه‌اي ديرياب كه وادارتان مي‌كند دوباره ببينيدش و كارگرداني‌اي درجه يك. جانسون بعدتر اپيزود «مگس» از سريال «بركينگ بد» را كارگرداني كرد و ساي-فاي غريب «لوپر» را با حال و هوايي تازه براي ژانر كارگرداني كرد. موسيقي نيتن جانسون از بهترين موسيقي متن‌هاي اين دو دهه است و جوزف گوردون لويت هم كه بازيگر فوق‌العاده‌اي است، حضوري درخشان در فيلم دارد.
 
10. برگشت‌ناپذير (گاسپار نوئه)
حاصل ذهن يك نابغه. فيلمي كه تماشايش كار بسيار سختي است. همان‌طور كه سر در آوردن از ذهن يك نابغه، كار بشر و انسان معمولي نيست و انسان عادي در فهم رفتار و كردار نابغه دچار سوتفاهم مي‌شود، «برگشت‌ناپذير» هم در مواجهه با تماشاگران، نه تنها درست فهميده نشد كه مورد نفرت و انزجار هم قرار گرفت. مشكل از سطح فهم پايين كساني است كه از فيلم بدشان آمده و با اعتماد بنفس عليه آن صحبت مي‌كنند. بله تجربه تماشاي شاهكار نوئه سخت و آزار دهنده است اما مگر كم شاهكار در تاريخ سينما داريم كه نمي‌شود به راحتي تماشايشان كرد. از «فريكز» تاد براونينگ و «سالو»ي پازوليني تا «دومي‌ها»ي جان فرانكن هايمر و «آزمون» تاكشي ميكه. شاهكار نوئه به دسته فيلم‌هاي «ويرد» تعلق دارد و لذت بردن از آن مستلزم سليقه تربيت شده است. سليقه‌اي كه همه جور فيلمي ديده و در مواجهه با «برگشت‌ناپذير» قالب تهي نمي‌كند. در عين حال شاهكار نوئه كه از آخر به اول روايت مي‌شود و از جهنم به بهشت مي‌رسد، در راستاي مفهومي كه در نظر گرفته، خلاقانه‌ترين شيوه روايي را دارد. كيلومترها جلوتر از «ممنتو»ي نولان و «21 گرم» ايناريتو. هر جور ديگري كه فيلم را روايت كنيد، معنا و مفهومش را از دست مي‌دهد و تنها در اين شكل روايي است كه كانسپت «زمان همه چيز را از بين مي‌برد» معني مي‌شود. مونيكا بلوچي فيلم فراموش نشدني است و صداي ضجه‌هايش هنگام شكنجه در دالان، و آرامشش در آخر فيلم روي چمن‌هاي پارك، امان‌تان را مي‌برد.
 
9. بلو ولنتاين (درك سيانفرانس)
واقعي‌ترين و در عين حال دلخراش‌ترين فيلمي كه در دو دهه اخير درباره روابط زناشويي ساخته شده است. فيلمي كه در دو سطح از روايت جريان دارد و در يكي شاهد آشنايي مرد و زن، دلبستگي‌شان به هم و عشقي كه در نهايت شكل مي‌گيرد، هستيم و در روايت ديگر، سال‌ها بعد از ازدواج مرد و زن ناظر سرمايي مي‌شويم كه اين ازدواج را پوشانده و فاصله‌ها را بيشتر كرده است. فيلمي جانكاه و جانگداز كه چون آينه، اعمال عاشقانه مخاطب در زندگي واقعي را بازتاب مي‌دهد. اينجا زن نقش فاعل را در رابطه به عهده گرفته و مرد در واكنش به بحران‌هاي پيش آمده، عنان از كف داده و به الكل روي آورده است. بنا به زاويه ديدتان مي‌توانيد مرد را بي‌مسئوليت يا زن را بي‌معرفت بخوانيد اما مثل هر رابطه‌اي، مشكل به هر دوي‌شان باز مي‌گردد. اساسا فيلم اين سئوال را مطرح مي‌كند كه بعد از روزهاي خوش اول رابطه و عشق و عاشقي كه ساري و جاري است، چه چيزي قرار است محافظ يك عشق يا يك پيوند عاشقانه باشد؟ ميشله ويليامز و رايان گاسلينگ در نقش زوج رنجور مي‌درخشند و آتش به دلتان مي‌زنند. «بلو ولنتاين» يكي از مهمترين فيلم كالت‌هاي قرن بيست و يكم است.
 
8. بگذار فرد مناسب وارد شود (توماس الفردسون)
محل تلاقي فيلم آمريكايي با ايده‌هاي هنري اروپايي در سوئد پوشيده از برف. فيلمي استثنايي و بي‌بديل كه بازسازي‌اش در آمريكا نشان داد چه شاهكار بزرگي است! داستان دوستي و همراهي يك پسر با ظاهري دخترانه و دختري كه ظاهري پسرانه دارد و خون‌آشام است. دوستي‌اي كه عميق مي‌شود و پسر را معاشر دختر تنها و خون‌آشام را حامي پسر آسيب‌پذير مي‌كند. در فيلمي كه هم تحت تاثير «فاني و الكساندر» اينگمار برگمان است و هم رو به سوي فيلم‌هاي ومپايري تاريخ سينماي آمريكا دارد. علاوه بر اينها از خلال اين خشونت كنترل شده و تكان دهنده، حسي از عشق و عاطفه خود را نشان مي‌دهد و باعث مي‌شود لحن فيلم از چيزي كه هست هم پيچيده‌تر شود. دو سكانس پاياني فيلم، يكي در استخر و ديگري در قطار، در تاريخ سينما جاودانه خواهند شد. همانطور كه موسيقي تيتراژ پاياني فيلم قلب‌تان را پاره پاره خواهد كرد. «بگذار فرد مناسب وارد شود» در كنار تمام ويژگي‌هاي حيرت‌انگيزش فيلمبرداري نابغه به سينماي جهان معرفي كرد با نام هويته ون هويتما. فيلمبردار «هر» اسپايك جونز و «ميان‌ستاره‌اي» كريستوفر نولان.
 
7. عشق مست لايعقل (پل تامس اندرسون)
فيلمي تنها و تك افتاده در كارنامه كاري پل تامس اندرسون. فيلمي كه نه به دوره اول آنسامبل‌گونه اندرسون تحت تاثير آلتمن و اسكورسيزي تعلق دارد و نه مي‌تواند نسبتي با فيلم‌هاي گنگ و مبهم و ناقص دوره دومش برقرار كند. بهترين فيلم اندرسون بعد از شاهكار «شب‌هاي بوگي» و شخصي‌ترين فيلم او. جايي كه اندرسون همچون زندگي واقعي‌اش، ادام سندلر را به برادري كوچكتر جمع زياد خواهران وا مي‌دارد. داستان پيرپسري تنها كه در جستجوي عشق پژمرده شده و بوي نا گرفته. به همين خاطر سرش را گرم بيزينس مزخرفش كرده تا فراموش كند چه زندگي گهي دارد. تا اينكه به اصرار يكي از خواهرانش با اميلي واتسون آشنا مي‌شود و به او دل مي‌بازد. موازي اين داستان، ماجراي خطرناكي داريم از مزاحمت صاحب‌كار يك دختر تلفني كه دنبال تلكه كردن سندلر است. اين بهترين نقش‌آفريني سندلر، كمدين بااستعداد سال‌هاي گذشته است. بازيگري كه در كل فيلم با كت و شلوار سورمه‌اي رنگ ديده مي‌شود و معادل امروزي اليوت گولد فيلم‌هاي رابرت آلتمن در دهه هفتاد محسوب مي‌شود. «عشق مست لايعقل» به اندازه «خون به پا خواهد شد» در نزد منتقدان ارج و قرب نديد. شايد به اين خاطر كه نشانه‌هاي واضح «خون به ...» بيشتر راه به تعبير و تفسير مي‌دهند تا جهان ساده اما گيج و منگ «عشق مست لايعقل». شاهكار پل تامس اندرسون، منگلي‌ترين كمدي رمانتيك تاريخ سينما است.
 
6. شبكه اجتماعي (ديويد فينچر)
برخلاف ظاهر امن‌اش كه در آن خبري از جرم و جنايت نيست و حتي خون هم از دماغ كسي ريخته نمي‌شود، ترسناك‌ترين فيلم فينچر است. داستان يك شياد با چشماني چون موش كه با ايده‌اي منفي به يك شبكه اجتماعي مي‌رسد. به جايي كه آدم‌ها در قرن بيست و يكم در آن زندگي مي‌كنند و چه چيزي ترسناك‌تر از اينكه تمام اطلاعات مردم در سراسر جهان در اختيار او است و علاوه بر اينكه شاهد و ناظر اعمال آدم‌ها است، به آنها خط مي‌دهد و افكار عمومي را به راحتي هدايت مي‌كند. نسخه قرن بيست و يكمي «همشهري كين» شاهكار جاودانه اورسن ولز كبير. با اين تفاوت كه دلسوزي‌اي براي اين حيوان قرن بيست و يكمي وجود ندارد. حتي فينچر هم غمخوار و همراه او در ريفرش كردن صفحه دوست دختر سابق نيست. برخلاف پايان رومانتيك «همشهري كين» كه سوزانده شدن «رزباد» سبب اندوه و دريغ مخاطب مي‌شد. فيلمنامه آرون سوركين حيرت‌انگيز است و به اندازه يك كمدي اسكروبال كلاسيك ديالوگ و صحنه دارد. فينچر اين فيلمنامه طولاني را با سرعتي ديوانه‌وار كارگرداني كرده و فيلم به شيوه‌اي كارگرداني شده كه انگار در حال تماشاي يك سكانس طولاني دو ساعته هستيم. خلاقانه‌ترين و خاص‌ترين شيوه تدوين فيلم در قرن بيست و يكم كه اغراق نيست اگر بگوييم بهترين تدوين هزاره سوم تا به اينجا بوده است. موسيقي الكترونيك ترنت رزنر هم همپاي بقيه سطوح فيلم در حال پمپاژ كردن هوش و قريحه است. بهترين فيلم ديويد فينچر خردمند و عاقل در كنار «هفت» و «زودياك».
 
5. سوئيني‌تاد (تيم برتون)
آخرين شاهكاري كه از كودك رمانتيك سينما باقي مانده. جايي كه در انتهاي يك مسير، در پايان يك شب كريسمسي پوشيده از برف، قطرات خون، رد سرخ‌شان را روي سفيدي برف، برجا مي‌گذارند و صداي ناقوس‌هاي كليسا به ما مي‌فهماند كه آرايشگر بدجنس خيابان فلينت براي گرفتن انتقام بازگشته است. يك حماسه باشكوه يا به عبارت بهتر يك اپراي اپيك كه خون و خشونت و احساس و آواز را تلفيق مي‌كند و فيلمي را سبب مي‌شود كه از فرط فقدان عاطفه و محبت، به جنايت و قساوت رو مي‌آورد. در هيچ فيلم ديگر قرن بيست و يكم با چنين تركيبي مواجه نمي‌شويم؛ بااحساس و پرحرارت، در عين حال سنگدل و مشحون از نفرت. فيلم خود نمايش است و معياري براي سنجش ذوق زيبايي شناسي و سينما شناسي مخاطبش. راحت بگويم، اگر از فيلم خوشتان نيامده يا تحت تاثير آن قرار نگرفته‌ايد، بهتر است سر خود را به كار ديگري مشغول كنيد. كسي كه نمي‌تواند از اين پكيج پرشور لذت ببرد، در يك كلام «ول معطل» است. سوئيني تاد آخرين بازي درخشان جاني دپ در يك نقش ويژه و برجسته بود. صحنه مرگ دپ در بستر رودخانه خون، جاودانه است و ايده نهايي فيلم آن حرف راستي است كه كسي در دنيا جرات زدن‌اش را ندارد؛ دنياي پليد امروز بايد نابود شود تا روي خرابه‌هايش دنياي نو شكل بگيرد.
 
4. تقريبا مشهور (كمرون كرو)
بهترين فيلم كرو در كنار «جري مگواير» روايتي پخته و زيست شده توسط كارگردان در دهه هفتاد ميلادي است. در سالي كه لقب بهترين سال تاريخ راك اند رول را به خود اختصاص داده، سال 1973. داستان پسر نوجوان عاشق موسيقي راك كه همراه گروه ساختگي «استيل‌واتر» پا به تور موسيقي سال 1973 مي‌گذارد و محشور اعضاي بند/ گروه و گروپي‌هاي دلفريب مي‌شود. جايي كه سر از رابطه عاشقانه اما مخفي بيلي كراداپ ليدر بند و كيت هادسون سردسته گروپي‌ها، در مي‌آورد و خودش يك دل نه صد دل عاشق دختر زيبارو مي‌شود. اين در حالي است كه طرد دختر توسط كراداپ باعث شده كه او به پسر نوجوان نزديك‌تر شود و در اين فعل و انفعال است كه شاه صحنه رمانتيك قرن، در اواخر فيلم اتفاق مي‌افتد. جايي كه دختر سرخورده از عشق بي‌ثمر، كرور كرور قرص مي‌خورد و خود منگ و نيمه بيهوشش را به پسر نوجوان مي‌رساند. پسر تلاش مي‌كند با كمك گرفتن از خدمات هتل، حال دختر را جا بياورد و تنها ايده اين است كه مستخدم هتل با سيلي توي گوش دختر بزند. پسر كه از مشاهده اين صحنه و كتك خوردن دختر زيبارو دلش ريش شده، رويش را آن‌ور مي‌كند و بعد دوباره و يواشكي به دختر نگاه مي‌كند. ياد چه فيلمي افتاديد؟ «آپارتمان» بيلي وايلدر. صحنه‌اي مشابه كه جك لمون ناظر اذيت شدن و زجر كشيدن عشقش، شرلي مك‌لين مي‌شود. «تقريبا مشهور» چنين فيلمي است. يادآور شاهكارهاي سينماي كلاسيك آمريكا و كارگردانان بزرگ آن دوران كه بدون نياز به ادا و اطوار و جنگولك‌ بازي‌هاي فرمي، با عميق شدن بر تجربيات زيستي آدميزاد، انبوهي شاهكار كمدي و ملودرام ساختند. فرانسيس مك‌دورمند در نقش مادر سختگير پسر نوجوان فوق‌العاده است و فيليپ سيمور هافمن فقيد موفق مي‌شود يكي از بهترين تصاوير از منتقدان را خلق كند. يك منتقد خوره و عاشق و باسليقه. ساوند ترك فيلم جادويي است و شبيه به مسافرت با ماشين زمان به دهه هفتاد ميلادي مي‌ماند.
 
3. 2046 (ونگ كارواي)
منظومه عشق. برآيند كل كارنامه فيلمسازي ونگ كار واي و جاه‌طلبانه‌ترين فيلم او كه فيلم‌هاي قبلي را بدل به تجربه‌هاي محدود مي‌كند. هيچ فيلمسازي در تاريخ سينما به اندازه‌اي كه كارواي در «2046» نشان مي‌دهد، غمخوار عشق نبوده و براي آن مرثيه نسروده است. فيلمي كه با بازسازي آيكون‌هاي تاريخ سينما در دهه‌هاي گذشته به سير و سفري در تاريخ سينما و كنكاش در دوره‌هاي مختلف فيلمسازي از فون‌اشترنبرگ تا گدار تبديل مي‌شود و تماشاگر را از «مراكش» تا «كسوف» مهمان شمايل‌هاي مسلط تاريخ سينما مي‌كند. منظومه عشق كارواي در عين حال فيلم ناقصي است. خيلي از موقعيت‌ها فرجام دراماتيك پيدا نمي‌كنند و فيلمساز انگار كه آخرين فرصتش بوده باشد از رابطه‌اي به رابطه ديگر شيفت مي‌كند. براي كارواي سرنوشت رابطه‌ها مهم نيست، او حتي از مرز نااميدي و سرخوردگي هم گذر كرده. براي او صرفا تعريف و روايت ماجراهاي عاشقانه و همدلي با مردان و زنان عاشق مهم است. توني ليونگ به عنوان نماينده كارگردان در فيلم، از زنان و دختركان دلبري مي‌كند و آسايش و آرامشش در همراهي دائمي با زنان است. لبخندهاي ليونگ فراموش نشدني است و اغراق نيست اگر بگوييم زيباترين خنده را در ميان بازيگران شاغل در قرن بيست و يكم دارد. اگر روزي روزگاري، تهي از عشق بوديد و در جستجوي عاطفه، ساوند ترك شهواني فيلم را گوش دهيد و غرق در احساسات شويد. فيلم را اما تماشا نكنيد. چون آتش‌تان مي‌زند، چون تحمل و همراهي با اين همه مرد و زن عاشق كار سختي است و كار دست آدم مي‌دهد. فيلمبرداري كريستوفر دويل نابغه گرافيك و بافت خاصي دارد و از بهترين فيلمبرداري‌هاي هزاره سوم است. گونگ لي، ژانگ زي‌اي، في ونگ و مگي چونگ، همگي در فيلم حضور دارند و دل و دين از توني ليونگ و تماشاگران فيلم مي‌برند. اين حجم از حضور زنان زيبا در هيچ فيلم ديگر قرن بيست و يكم تكرار نشده است.
 
2. سينكداكي، نيويورك (چارلي كافمن)
كمتر فيلمي را در سال‌هاي اخير و حتي در كليت تاريخ سينما به ياد مي‌آوريم كه همچون «سينكداكي، نيويورك» عاطفه و منطق تماشاگر را يك جا نشانه رفته باشد. كمتر فيلمي را از پس تصاوير جا خوش كرده در ذهنمان به جا مي‌آوريم كه چنين هنرمندانه و نامنتظر، عقل و احساس، دل و مغز را در مجموعه‌اي كه واجد صفت عاطفه‌اي غريب است، كنار هم قرار دهد. و چارلي كافمن نابغه نه تنها به قيمت ستايش يكي، به ديگري بي توجهي نمي‌كند، بلكه هر دو را براي هم، براي در خدمت هم بودن مي‌خواهد. براي اين‌كه با نبوغ غيرعادي‌اش دست به خلق دنياهايي مشحون از هزارتو بزند و مثل هر هنرمند درست ديگري با فوت كوزه‌گريش، دمي عاشقانه در كالبد آن دنياها جاري كند. «سينكداكي، نيويورك» هم هوش تماشاگرش را به چالش مي‌كشد و هم او را از نظر حسي رقيق و منكوب مي‌كند؛ شبيه به ويراني دنياي مصنوع پايان فيلم. شايد بهترين استعاره براي ورود به جهان پيچيده اثر، همين دنياي ويران باشد. جايي در انتهاي فيلم كه تماشاگر از پس جمع كردن نشانه‌ها براي رسيدن به معناي دنياي فيلم، خود را در باتلاقي احساسي به جا مي‌آورد كه راه خلاصي و گريز از آن وجود ندارد.اين همان لحظه باشكوهي است كه اشك‌ها بر روي گونه‌ها جاري مي‌شوند. همان لحظه‌اي كه بمير گفتن دايان ويست در گوشمان مي‌پيچد و ترانه درخشان جون بريون با نام آدم كوچولو شروع به آغازيدن مي‌كند. مايكل اتكينسون، منتقد سابق و نام آشناي مجله ويليج وويس به هنگام نمايش «تابش ابدي يك ذهن بي‌لك» فيلم را جذاب‌ترين كوشش براي سينمايي كردن ذهن انسان از سگ آندلسي (لوييس بونوئل) تا آن زمان دانسته بود. ادعاي درستي كه مي‌توان آن را با قطعيت بيشتري در مورد «سينكداكي، نيويورك» تكرار كرد. فيليپ سيمور هافمن فقيد در فيلم كاري وراي بازيگري انجام مي‌دهد. بهترين بازي يك بازيگر مرد در هزاره سوم و نقطه اوجي استثنايي در «بازيگري در تاريخ سينماي آمريكا».
 
1. مردي كه آنجا نبود (برادران كوئن)
نه فقط بهترين فيلم برادران كوئن، نه فقط بهترين فيلم قرن بيست و يكم، كه بي‌همتا و يكه در تاريخ سينما. برآيند تاريخ «فيلم نوآر» و تكمله‌اي سترگ از برادران بر شاهكار قبلي نوآرشان «فارگو». فيلمي كه با عنايت به دو شاهكار بزرگ فيلم نوآر «غرامت مضاعف» بيلي وايلدر و «خيابان اسكارلت» فريتس لانگ، و داستان «غرامت مضاعف» جيمز. ام. كين ساخته و پرداخته شده است. در پيچيده‌ترين پلات و پيرنگ هزاره سوم، اساتيد پيرنگ‌هاي غريب، تماشاگران را در دالان‌هاي حيرت و شوك رها كرده و او را مقهور پيچيده‌ترين پلاتي كه تاريخ «فيلم نوآر» به خود ديده، مي‌كنند. از منتقدان انتظار نداشته باشيد پي به عظمت چنين شاهكاري ببرند. راه بر هر گونه تاويل و تفسير بسته و مسدود است. در مواجهه با چنين داستان بسته‌اي كه مو لاي درز پيرنگش نمي‌رود، منتقد چه مي‌خواهد بگويد؟! گزينه مناسب براي منتقدان «اي برادر كجايي؟» و «يك مرد جدي» است و نه «مردي كه آنجا نبود» كه از فرط وضوح در داستانگويي، مي‌تواند آب را هم ببرد. كوئن‌ها اين‌قدر در پيرنگ فيلم نبوغ‌آميز عمل كرده‌اند كه حتي سر به سر خودشان هم مي‌گذارند و جايي از فيلم كرم‌شان مي‌گيرد قاتل را لو دهند! بيلي باب تورنتون كه از بهترين بازيگران سينماي معاصر آمريكا است در قالب آرايشگر توسري‌خور اما شيطان صفت سنگ تمام مي‌گذارد و يادآور ادوارد. جي. رابينسون با قامتي بلندتر است. فيلمبرداري سياه و سفيد راجر ديكينز چيزي فراتر از شاهكار است و بهترين سياه و سفيد قرن بيست و يكم را سبب شده. در عين حال در پايان فيلم از يكي از اسرار حيات رونمايي مي‌شود. جايي كه بيلي باب تورنتون در مسير رسيدن به صندلي الكتريكي اعدام، به خودش و تماشاگران فيلم يادآوري مي‌كند: «شايد چيزهايي كه نمي‌فهميدم اونجا برام روشن بشن. مثل مهي كه از بين ميره.. شايد دوريس اونجا باشه و شايد اونجا بتونم بهش بگم تموم چيزهايي رو كه اينجا كلماتي براي بيان‌شون وجود نداشت».
پويان عسگري

ريچارد لينک‌ليتر اتان هاوک جاذبه ساندرا بولاک آلفونسو کوارون جاني دپ ادگار رايت نوا بومبک نيکلاس ويندينگ رفن رايان گاسلينگ اسپايک جونز واکين فينيکس جي سي چندور رابرت ردفورد ديويد ا راسل کريستين بيل ايمي ادامز برادران کوئن مارتين اسکورسيزي لئوناردو ديکاپريو جونا هيل ديويد فينچر برکينگ بد چارلي کافمن سارا پولي جنيفر لارنس اورسن ولز هانس زيمر کريستوفر نولان ريدلي اسکات وس اندرسون استيون اسپيلبرگ جيسون ريتمن ديويد کراننبرگ جيمز کامرون اسکارلت جوهانسون ديويد لينچ جان کارپنتر هاوارد هاکس نگهبانان کهکشان متيو وان اد هريس آلفرد هيچکاک استنلي کوبريک بيل موري جيمز کان ژان لوک گدار نيکول کيدمن ويگو مورتنسن فيليپ سيمور هافمن پل تامس اندرسون بنت ميلر آکيرا کوروساوا مايکل فسبندر آنا پاکوئين فرانسيس فورد کوپولا کمرون کرو برد پيت جيک جيلنهال نائومي واتس جاناتان گليزر گاسپار نوئه جوزف گوردون لويت جف دانيلز تيم برتون کلينت ايستوود جيمز گان کلود شابرول پدرو آلمودوار شب‌گرد کرت کوبين هايائو ميازاکي بيلي وايلدر راجر کورمن باز لورمان همشهري کين ادام سندلر گاس ون سنت جرج کلوني براد برد
نظرات
رضا شنبه 6 شهريور 1395 سقفو فرو ريختي، اعتماد...مجلس بعد تو ليست بده
9 10
پاسخ

سينيور پي شنبه 6 شهريور 1395 نکته مثبت ليست همان است که خود نگارنده در ابتدا ذکر کرد. نکته منفي ليست دقيقاً زير پا گذاشتن نکته مثبت است؛ عدم يک‌پارچگي ليست بيانگر اين است که بعضي فيلم ها (يا به قول نگارنده مووي ها) به زور وارد ليست شده‌اند.
و البته از سليقه نسبتاً بد منتقد عزيز هم نگذريم.
15 4
پاسخ
محسن شنبه 6 شهريور 1395 سليقه نسبتا بد؟! بهترين ليستي که تاحالا ديدم يکي از سينماي آمريکا بده
kazmiller سه شنبه 16 شهريور 1395 تلاش ايشون براي گفتن اين که شبکه اجتماعي در کنار سون و زودياک بهترين فيلماي فينچرن خيلي ستودنيه :)) ناديده گرفتن بنجامين باتن و البته فايت کلاب که اصل قضيه س رو چيکار کنيم؟

ندا شنبه 6 شهريور 1395 عالي!!
8 7
پاسخ

محسن شنبه 6 شهريور 1395 درود آقا پويان.الحق که با فاصله بهتر از بقيه هستي.دمت گرم
6 9
پاسخ

فرهاد شنبه 6 شهريور 1395 کيف کردم پويان خان ايول به شما
5 9
پاسخ

اميد شنبه 6 شهريور 1395 عالي بود، درود بر تو پويان عزيز
6 6
پاسخ

آقاي نارنجي يكشنبه 7 شهريور 1395 نتيجه‌ي جستجوي "نايت‌كراولر " (شماره‌ي 27 ليست) در گوگل:
نام کاربري: آنا نايتکراولر; محل سکونت: night; سن: 22; شغل: preying on victims; علايق: يه کاسه خون ، ترجيحاً‌ از گردن.
3 1
پاسخ

اراز يكشنبه 7 شهريور 1395 پس کو kill bill و master عمو
-3 3
پاسخ

امير يكشنبه 7 شهريور 1395 ليست خوبيه اما چنتا مووي خفن جاشون خاليه:ارباب حلقه ها(فرسنگ ها جلوتر از اواتار و نگهبانان کهکشان)-ماتريکس?و?-گلادياتور-کوهستان بروکبک- شواليه تاريکي-قوي سياه-shame-اين اخرشه-مرشد-conjuring-ماهي و گربه-وشاهکار قرن که بايد در صدر قرار مي گرفت ولي جز??تا هم نيست!!! ؛ گرگ وال استريت
5 3
پاسخ
مهران دوشنبه 8 شهريور 1395 ماهي و گربه؟!!! نخندونمون تو رو خدا :)))

ندا دوشنبه 8 شهريور 1395 فقط کاش براي only god forgives رتبه ي بهتري در نظر مي گرفتيد و فيلم hero (2002 رو هم يه جا جا مي‌داديد مثلا به جاي پيش از نيمه شب که به نظرم در برابر بلو ولنتاين که توي ليست هم هست خيلي کم مياره..
2 2
پاسخ

سامان دوشنبه 8 شهريور 1395 عالي بود آقاي عسگري ، خواندني و رشک برانگيز و پر از عشق به سينما . ممنون از شما و قلم فوق العاده تان.
2 1
پاسخ

حامد دوشنبه 8 شهريور 1395 کاشکي اسم انگليسي رو هم ميزدي که بشه پيداش کرد و دانلود کرد
2 1
پاسخ

سايه سه شنبه 9 شهريور 1395 بسيار عالي و خواندني بود آقاي عسگري.بخصوص بخش "برگشت ناپذير" و مقايسه اش با فيلمهاي معمولي "ممنتو" و بد "21 گرم".چه خوب که سليقه تربيت شده خودتان را داريد و مثل بقيه منتقدها اسکي نميکنيد.درود بر شما :)
-2 2
پاسخ

جواد سه شنبه 9 شهريور 1395 هر کي يه سليقه اي داره و بايد بهش احترام گذاشت . اما جايي براي پيرمردها نيست و جزيره شاتر ميتونستن جايي تو اين ليست داشته باشن . وجود اينسپشن خيلي خوشحالم کرد .
0 2
پاسخ

پوري يا جمعه 12 شهريور 1395 درود؛
هميشه از نوشته هاي شما لذت بردم حتي اين يکي که بيشتر به ليستي شخصي و هرچي-الان-به-ذهنم-مياد بود. ليستتون با قالب تعريفي در تضاد بود. از طرفي قرار بود فيلم هاي مهجور و بدور از کشف منتقدان و اکادمي ها باشه که انظارم ديگه فيلماي بلاکباستري و پر جايزه نبود اما حالا که اسم بردين پس چرا از بهترين ها اسمي نيست؟
اينسپشن-جاذبه-بين ستاره اي-پيش از.. ؛ مهجور؟
و چرا
اميلي
the fall
little miss sunshine
deadpool
طلوع ابدي يک ذهن بي نقص
هزارتوي پن
منطقه 9
قصه هاي خشن
سيکاريو
شهر خدا
يک پيامبر
و از فينچر که گفتيد اما
جدا" gone girl
و دختري با تتوي اژدها
جايي نداشتند و مابقي خبري نيست؟
1 0
پاسخ

ملکبان شنبه 13 شهريور 1395 ممنونم

1 1
پاسخ

javad چهارشنبه 17 شهريور 1395 فيلماي خوبي رو ليست کردي , مردي که آنجا نبود واقعا شاهکار کوئن هاست , از جايي براي پيرمرد ها نيست و فارگو هم به نظرم بهتر بود , کنار بيگ لبوفسکي , خون ساده , يک مرد جدي , بهترين هاي کوئن هاست , يه فيلم که به نظرم تو ليستت خاليه , بازگشت پادشاه : ارباب حلقه هاست . چون تا حالا فيلمي نديدم که آنقدر خوب فانتزي و اپيک و احساس رو با هم ترکيب کنه , فيلمي که همه بهش احترام ميزارن چه مخاطب هنري چه مخاطب معمولي و پاپ کرني .
3 1
پاسخ

soheil دوشنبه 5 مهر 1395 " اما برخلاف فيلم بد و بيش از حد ستايش شده «بزرگراه گمشده» اين ابهام منطق زيبايي شناختي خودش را دارد و صرفا يك بازي سركاري از طرف خالق نيست."
"«فساد ذاتي» پل تامس اندرسون در مقايسه با شاهكار گالو به برنامه كودك ظهر جمعه مي‌ماند."

با ديدن اين دو متن و بودن اينسپشن تو ليست کلا قيد ليستو زدم
بگذريم از ره بندي ليست ک فوق العاده بده
منتقد هم گويا فقط محتوا رو اساس و پايه ليست ديده وگرنه خباثت ذاتي اندرسون از حيث فرم و تکنيک خرگوش قهوه اي گالو ( ک مطلقا فيلم بدي نيست) رو پودر ميکنه.
همچنين بزرگراه گمشده لينچ...........
بگذريم
نبود يه فيلم از بلاتار و اسکورسيزي . شيائو شين . جيا ژانگکه . گدار و خيليا ديگه هم خيلي عجيبه
7 1
پاسخ

جورا مورمنت دوشنبه 5 مهر 1395 معذرت ميخوام ولي چرا ارباب حلقه ها نبود؟ :| يا در ميان ستاره اي؟ خدايش چرا نبود؟ سليقه شما درست ولي اينا رو نميشه از قلم انداخت :|
0 0
پاسخ

لاله دوشنبه 5 مهر 1395 سلام. آقاي عسگري تصور مي کنم سليقه ات کمي شبيه من باشه. من هم خيلي از فيلمهاي معناگراي اروپايي خوشم نمياد. اما واقعا از برخي شاهکارهاش نميشه گذشت و بعيد مي دونم نديده باشيدشون:
talk to her
the sea inside
blue (bleu)
همينطور، در ليستتون جاي کارهايي خالي هست که حداقل از گرن تورينو و گمشده در ترجمه و ... فکر مي کنم پله ها فراتر باشند. مثلا عجيبه هيچ فيلمي از تارانتينو ي نابغه براتون جالب نبوده! از نولان فقط يک فيلم توجهتون رو جلب کرده! من برخي از فيلمهايي که دوست داشتم در ليستتون مي ديدم را (علاوه بر سه مورد فوق) اينجا مي نويسم:
cloud atlas
shutter island
pianist
the legend of 1900
into the wild
pulp fiction
interstellar
fight club
english patient
dark knight
مجموعه the lord of the rings
black swan
و ...

3 0
پاسخ
دياکو چهارشنبه 7 مهر 1395 توي ليست بهترين فيلم هاي قرن 21 پالپ فيکشن (1994) نميتونه که باشه. مال قرن 21 هست.

دياکو چهارشنبه 7 مهر 1395 من اين ليست رو به صورت يه ليست imdb در آوردم براي کسايي که به خاطر نداشتن اسماي انگليسي نميتونن راحت فيلما رو پيدا کنن. فقط ترتيب شماره ها برعکسه. يعني فيلم شماره 1 توي اين ليست اونجا آخرين فيلم هست و همينطور در مورد بقيه.http://www.imdb.com/list/ls066078993/?publish=publish
2 0
پاسخ
پويان عسگري پنجشنبه 8 مهر 1395 ممنون از شما دوست عزيز بابت ذوق و سليقه‌اي که به خرج دادين :) فقط دو فيلم رو به اشتباه گذاشتيد: 1: The Deep Blue Sea - شماره 4 2: Punch-Drunk Love - شماره 44 ممنون و مخلص.
majid شنبه 24 مهر 1395 البته فيلم بريک جا افتاده اضافه کنيد http://www.imdb.com/title/tt0393109/?ref_=fn_al_tt_2

سجاد چهارشنبه 7 مهر 1395 little miss sunshine
big fish
اين دوتا رو اضافه کن
1 1
پاسخ

ali akbar mousavi شنبه 11 دي 1395 ليست جالبيه
متني که در نکوهش مردي که آنجا نبود نوشتيد جالب تر.
پيچيده ترين پلات فيلم نوآر و داستان سربسته اي که مو لاي درزش نميرود ، به خوبي ابعاد شاهکار کوئنا نشون ميده.
احتمالا اگه بنا به اشاره به يک فيلم فقط از يک فيلم ساز نبود
درون لوئين ديويس هم تو اين ليست جا ميگرفت.
وجود فيلمايي مثل اسکات پيگرام ادگار رايت و مانيبال بنت ميلر تو ليستتون نگاه منحصر به فرد و باريک بينتون رو نشون ميده.
هر چند من زياد از حمايت ها به عقيده خودم نادرستتون از گاسپر نوئه راضي نيستم
اما بازم جزو منتقد هايي هستيد که سعي ميکنم
متن هاتون رو از دست ندم
و در انتها فکر کنم که حداقل وجود يه فيلم از تاد هينز تو اين ليست ضروري بود
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز