ده مرگ به یاد ماندنی بازی تاج و تخت/ Game of Thrones در سه فصل اول

7فاز: در كتاب مارتين، راب تازه چهارده سالش است كه پدرش در غربت گردن زده مي‌شود. كاش زمستان اين طور بي‌خبر از راه نمي‌رسيد تا گرده‌هاي فرزند ارشد ند كمي براي قبول مسئوليت ستبرتر مي‌شدند.

دهم: لرد ريکارد کارستارک / استيفن بلاونت(فصل اول) و جان استال(فصل دو و سه) / مرگ در فصل سوم:
او فرمانرواي استحکامات استراتژيک کارهولد درشمالي‌ترين نقطه هفت اقليم است و به دليل اشراف به درياي لرزان (The Shivering Sea) که مرز آبي تمدن و پشت آن محسوب مي‌شود همواره جزو تعيين‌کننده‌ترين هم‌پيمانان و پرچمداران پادشاهي شمال بوده است.(که پس از بيعت لرد ثورن استارک با ايگون فاتح و انضمام شمال به پادشاهي متحد هفت اقليم لرد وينترفل از طرف پادشاه و به عنوان محافظ شمال داراي اختيارات سلطنتي شده است) آنها از زمان اندال‌ها و مردان نخستين به محبت و فرمانبرداري استارک‌ها زنده‌اند، چنانکه در معرکه غاصبين (نام مشهور شورش فراگير رابرت باراتيون و هم رزمانش عليه سلسله تارگرين‌ها که به برچيده شدن بناکنندگان کينگزلندينگ و آيرون ثرون انجاميد) کارستارک‌ها از سلحشوران سپاه شمال بودند و در شورش راب استارک (مشهور به شورش شمال)هم خود لرد ريکارد و لشکريانش پا در رکاب پادشاه شمال شدند. ريکارد اسم خود و پسرانش (ثورن، ادارد و هريون که دوتاي اول را کينگ اسلير به قتل رساند، يکي را سببا و ديگري را مستقيما) را از اسم مردان استارک برداشته است. وقتي لرد ريکارد از پادشاهش درخواست عدالت مي‌کند کاتلين يکي از همان رفتارهاي بي‌کلاسش را آغاز مي‌کند و با خودخواهي تمام قاتل و يکي از استوانه‌هاي دشمن را به طمع نجات دخترانش آزاد مي‌کند و عدالت سلطنتي را از کارستارک‌ها دريغ مي‌کند، بدبختانه بچه پادشاه شمال هم در اين حساس‌ترين لحظات مشغول لاس زدن با دختر خوشگلي است که تور کرده. ريکارد نااميد و سرخورده متاسفانه به بدترين انتخاب ممکن دست مي‌زند و همه حقانيت خودش را با غافل‌کشي ويلم و مارتين لنيستر بچه سال و زنداني به باد مي‌دهد، دقيقا مثل سر پرافتخار خودش و پادشاهش در شمال. اگر لرد ادارد هم زنده بود البته همين کاري را مي‌کرد که راب کرد، ولي در آن صورت اصلا چادر فرمانده قشون به حرمسرا تبديل نمي‌شد و کارستارک هم طغيان نمي‌کرد که کار به اينجا ختم شود. در عين حال به نوعي اعدام عدالت‌طلبانه پرچمدار خطاکار را مي‌توان تنها نقطه افتخارآميز و استارک‌وار زندگي کوتاه و تراژيک راب دانست.
بازي تاج و تخت
نهم: کورن هاف‌هند / سايمون آرمسترانگ(فصل دوم) / مرگ در فصل دوم:
نمونه اي از پاکبازان و خاک‌نشينان پادشاهي پر زرق و برق متمدن، مرداني که همواره از ديد عوام الناس مخفي‌اند ولي در بزنگاه‌ها فاروق سرنوشت همين عوام مي‌شوند. (و بازهم مارتين است که مي‌درخشد و تبعيدگاه سياه تمدن را پايگاه رستگاران مي‌کند، به همراه پادشاه به تخت پشت کرده نابينا يعني مايستر ايمون تارگرين زاهد) سوابق کورين قدبلند و خاکستري چشم ستودني است، او نفر دوم برج سايه و از دلاورترين رنجرهاي کسل بلاک است. وقتي براي شناسايي لشکر منس ريدر به عمق سرزمين وحشي‌ها نفوذ مي‌کند بازهم حضور يک بچه استارک ديگر کار دستش مي‌دهد، ولي نه او مثل کارستارک غرورش سوار گرده‌اش است و نه جان مثل راب از خون پدر کم بهره است. پس مرد سياه‌پوش بي‌حرمت يخ‌نورد، در يکي از درخشان‌ترين صحنه‌ها به پدر خائن و مادر فاحشه جان(واقعا کدامشان؟ وايلاي ند يا کاتلين گرفتار؟؟) فحش مي‌دهد تا شمشير کهن مورمونت‌ها با دستان شريف حرامزاده وينترفل قلب رنجور نصفه دست را درست مثل قلب نقشه پادشاه وحشي‌ها جر بدهد:
اين مائيم، مراقبين ديوارگرد و ناشناس
بازي تاج و تخت
هشتم: مائستر لوين / دونالد سامپتر(فصل يک و دو) / مرگ در فصل دوم:
يکي از دردناک‌ترين و نشانه‌وار‌ترين مرگ‌هاي داستان، مرگ پيرحکيمي است که نر وحشي‌اي چون ند استارک در بستر زناشويي‌اش او را محرم‌تر از محارمش مي‌داند. اوست که به شانه‌هاي سترگ مرد ما کمک مي‌کند (يکي از شاهکارهاي کارگرداني پايلوت سريال صحنه‌اي است که ند ساکت در وسط قاب ايستاده و مائستر لوين در سمت راست و همسرش کاتلين در سمت چپش سخن مي‌گويند و يکي به رفتن و ديگري به ماندن مي‌خوانندش) تا باز هم پاي رفاقت و شرافتش (با رابرت اژدها کش و کينگ رابرت صاحب عهد) بايستد و زبانش در مقابل همسر نگران و در محاصره‌اش گره‌دار نشود و هم اوست که تا آخرين لحظه و تا نيزه گردنه‌گيران خانواده بي سر و پاي گريجوي قلبش را نشکافته از خيرخواهي براي دوست و دشمن غافل نمي‌شود و هم اوست که قبل از رحلتش به نهر جاري در پاي درختان بهشتي جنگل خدايان نائل مي‌شود و يک بار ديگر بلندتر از هر صدايي در هر جايي از هفت اقليم فرياد مي‌زند که:
استارک‌هاي وينترفل شرف تمدن هزاران ساله‌اند و باقي مي‌مانند.
بازي تاج و تخت
هفتم: سر جئور مورمونت / جيمز کوزمو(فصل يک تا سه) / مرگ در فصل سوم:
ملقب به خرس پير، فرمانده نگهبانان ديوار در کسل بلاک و يکي از اسطوره‌هاي داستان. او لرد جزيره خرس در نزديکي وينترفل است و در شورش رابرت به همراه پسر بزرگ و وارثش سر جورا مورمونت از نمايان‌ترين سلحشوران و فاتحين پايتخت بودند. اما  روز داوري براي او زماني فرا مي‌رسد که پسردليرش به جرم برده‌فروشي توسط فرمانرواي شمال به مرگ محکوم مي‌شود. سر جورا البته و خوشبختانه موفق مي‌شود تا از شمشير عدالت کينگ رابرت (آيس/ يخ / همان شمشير افسانه‌سازي که مارتين آيس ناميدش تا با نشان دادن شروع فصل چهار يعني جشني براي کلاغ‌ها و خلق صحنه کوره و آهنگران مزدبگير تايوين لنيستر، دليل نامگذاري منظومه‌اش به آوازي از يخ و آتش را فرياد بزند / همان شمشير شکوهمندي که از فولاد والريايي است و تنها در اختيار قليلي از پرافتخارترين خانواده‌هاي هفت اقليم چون خانواده هشت هزار ساله استارک است / همان شمشيري که از گذر پانصد سال جنگ و نبرد با سربلندي عبورکرد ولي در برابر موجودي به نام تايوين لنيستر ذوب شد / باز همان شمشير عظيم‌الجثه‌اي که تايوين لنيستر وقتي کفتاروار از جنازه استارک‌ها مي دزدد و چون معتقد است بي‌دليل اين قدر عظيم است ذوبش مي‌کند تا با ايده مدرن به حداکثر رساندن بهره‌وري دوتا از رويش کپي کند، به هرحال طبيعي است که حقير از درک چرايي عظمت عظيم عاجز باشد / همان شمشير برازنده‌اي که اولين بار نشانمان داد پيمان براي لرد ادارد استارک آن قدر مهم است که رنج عظيم بي‌سر کردن جواني که مستحق مردن نيست را به جان مي‌خرد تا پيمان سلطنتي محترم بماند، آنجا که دو دست بر دسته آيس و چانه بر روي دو دست کلمات را با بغض بر زبان مي‌آورد: اين د نيم اوف رابرت...) بگريزد و به آنسوي درياها برود و به خدمت ملکه برحق مادر اژدهاها درآيد. اما پدري که سر جئور باشد نه تنها فرمان پادشاه مبني بر مهدورالدم بودن پسرش را به روي چشم مي‌گذارد و براي يابنده‌اش جايزه تعيين مي‌کند، بلکه براي نشان دادن شرمندگي‌اش درمقابل آستان همايوني خود نيز تخت و کرسي مي‌نهد و چونان مجرمين بي نام و نشان راهي ديوار مي‌شود. سرانجام پشت فرمانده سياه‌پوشان توسط يکي از کيف‌قاپ‌هاي شورشي به نام رست دريده مي‌شود و يک شمالي شريف‌زاده استارک‌پرست ديگر به ولي‌نعمتش مي‌پيوندد.
بازي تاج و تخت
ششم: رنلي باراتيون / گثين آنتوني(فصل يک و دو) / مرگ در فصل دوم:
برادر کوچک کينگ رابرت و لرد استورمز اند. در يک دنياي بهتر شايد او مي‌توانست پادشاه باشد، اما کاري که او پس از مرگ برادر تاجدارش مرتکب شد عهدشکني، نمک‌نشناسي و در عين حال حماقت محض بود. در جريان شورش رابرت اين لرد استنيس بود که مسقط الراس خاندان باراتيون را از محاصره‌اي پانصد روزه نجات داد، ولي رابرت به هر دليلي رنلي را لرد استورمز اند کرد و استنيس بدون ذره‌اي ترديد فرمان پادشاهش را پذيرفت. پس از درگذشت رابرت اما رنلي به طمع قدرت به قوانين خون و خانواده‌اش خيانت کرد و ند را (خود رنلي بايد تعريف کند که ند در نظر او کيست) بي‌پشت و پناه در ميان لنيسترهاي لاشخور رها کرد تا بشود آنچه که شد. او سرانجام زماني که سرخوش و مطمئن در ميان صدهزار پرچمدارش به تاج و تخت مي‌انديشيد اسير نيروهاي تاريک و جادويي شد تا بيشتر از اين در مسير نادرست قدم برندارد.   
بازي تاج و تخت
پنجم: کال دروگو / جيسون موموآ(فصل يک) / مرگ در فصل اول:
نمونه‌اي ديگر از نگاه ضد مدرن مارتين فرمانده وحشي‌هاي دوتراکي است که از اکثر لردها و ليدي‌هاي هفت اقليم باکلاس‌تر و متمدن‌تر است، مردي چنان قدرتمند و آهنين که حريفانش را با سلاح خودشان هم مي‌تواند بکشد. مردي وحشي و به زخم خو کرده که وقتي محبت دنريس را مي‌چشد قدرت و قلبش را به او مي‌بخشد و يکي از رومانتيک‌ترين زوج‌هاي داستان را مي‌سازد. مردي که بيشتر از هرچيز در دوران ما شبيه وکال يکي از بندهاي متال به نظر مي‌رسد (شايد به خاطر آن موي بافته بلندش شبيه وکال شدوزفال مثلا). و البته در دنياي مومنانه مارتين قوي‌ترين‌ها به دست پست‌ترين‌ها و حقيرترين‌ها کشته مي‌شوند تا تاکيدي باشد بر بي‌اختياري انسان در آفرينشي که صاحبي دارد و گرداننده‌اي وراي ما و نيروهاي‌مان و تصميمات‌مان.
بازي تاج و تخت
چهارم: عروسي خونين / راب استارک(ريچارد مدن)، کاتيلن استارک(ميشله فيرلي) و تاليسا استارک(اونا چاپلين) / مرگ در فصل سوم:
در کتاب مارتين راب تازه چهارده سالش است که پدرش در غربت گردن زده مي‌شود. کاش زمستان اين‌طور بي‌خبر از راه نمي‌رسيد تا گرده‌هاي فرزند ارشد ند کمي براي قبول مسئوليت ستبرتر مي‌شدند، ولي اين خاصيت دنياي ماست و جز رضا و تسليمش چاره نيست. با اين تفاصيل شاه بچه شمال الکي پيمان مي‌بندد و الکي پيمان مي‌شکند و دوباره الکي پيمان مي‌بندد، آن هم با فضله موشي که بوي خون گنديده مي‌دهد. راب بچه تازه از باکرگي درآمده چنان در درياي شهوت غرقه است که نه حرف مادرش را مي‌شنود و نه نصيحت عموي سرد و گرم چشيده‌اش سر بريندن تالي که درباره والدر فري حرف آخر و آخر حرف را مي‌گويد:
من تاپاله‌هاي خيسي ديده‌ام که از والدر فري شريف‌ترند.
اما با همه اين اوصاف مي‌شد با راب همدردي کرد اگر حماقت و نفلگي را به جايي نمي‌رساند که در جواب مادرش وقتي مادرانه از او مي‌خواهد لحظه‌اي به استخوان‌هاي از خاک بيرون مانده پدر بينديشد چشم بدراند که پدرم مرده...
مابقي ماجرا ديگر حتي ارزش يادآوري هم ندارد. يکي ديگر از مدال‌هاي افتخار تايوين لنيستر که در دنياي مارتين شر اصلي است و به وضوح نماد سياستمداران يهودي خصال اتوکشيده دنياي مدرن (شايد معادل فرانسيس آندروود خانه پوشالي نت‌فليکس مثلا) است. نمک به حرامي، پيمان‌شکني، دروغ‌گويي، حسادت، غافل‌کشي، ميهمان‌کشي و مابقي حسان خصال جناب تايوين لنيستر بزرگ؛ حتي امضاي شخصي استاد هم پاي اين هولوکاست ثبت مي‌شود که همانا ريختن خون نوزادان به مادر چسبيده باشد. اين وسط از همه دردناک‌تر شايد مرگ تاليسايي باشد که عاشق ور استارکي راب شد و تا آخرين لحظه سعي کرد کار درست را انجام دهد.. چشمان بهت زده دخترک وقتي کرم‌هاي فري، ادارد به دنيا نيامده‌اش را پاره پاره کردند تصميم گرفتند تا ابد به يک جا خيره شوند: عمق نگاه کوسه‌وار چشم‌هاي آبي تايوين لنيستر.
بازي تاج و تخت
سوم: لرد جون آرين
/ مرگ در کتاب اول منظومه آوازي از يخ و آتش :
از او در سريال تنها پيکري بي‌چشم مي‌بينيم و خبري مي‌شنويم، اما او يکي از شريف‌ترين و موثرترين شخصيت‌هاي داستان است. او لرد ويل و محافظ شرق است و پير رفقاي هم‌آغوش يعني ند و رابرت. اوست که پس از زنده سوزانده شدن پدر و برادر بزرگتر ند و دزديده شدن ليانا (خواهر شانزده ساله ند و معشوقه آسماني رابرت) توسط ريگار تارگرين هدايت خشم دو برادر را عهده‌دار مي‌شود و شورش را پي‌ريزي مي‌کند و پس از به تخت نشاندن رابرت هفده سال به جاي پادشاه و به نام او هفت اقليم را به خوبي و خير و شرافت مي‌گرداند. و هموست که کشته شدنش به دست لنيسترها (با کمک فضله موش ديگري به نام بيليش) شروع زمستان مي‌شود و شروع داستان.
بازي تاج و تخت
دوم: کينگ رابرت باراتيون؛ درگون اسلير / مارک ادي / مرگ در فصل اول:
مردي از خانواده باراتيون که قلب‌هايي از گدازه‌هاي آتش دارند و شعارشان اين است که: از آن ما خشم است / Ours is the Fury. رفيق ند که با او بچگي مي کند و با او بزرگ مي‌شود و با او عاشق مي‌شود و با او شورش مي‌کند و با او سينه ريگار اژدها را به ضربت گرزش (سلاح تخصصي رابرت) خرد مي‌کند و با او به عزاي ليانا مي‌نشيند... اما غم ليانا قلبش را چنان خاکستر مي‌کند که قبل از به تخت نشستن مي‌ميرد و آنکه باقي مي‌ماند مردي غمگين و دائم‌الخمر است که ديگر هيچ‌چيز در آسمان‌ها و زمين به چشمش نمي‌آيد الا اثري و خبري از خانداني که عشقش را به يغما بردند و وقتي اين خبر را مي‌شنود دوباره مي‌ايستد تا همه عالم ببينند که سرو بالايي به صحرا مي‌رود. اوست که دوباره سراغ برادرش در وينترفل مي‌رود و آتش به سردي گراييده‌اش را دوباره برمي‌آفروزد و اوست که وقتي حريف شرافت ند نمي‌شود و نمي‌تواند براي ترور دنريس راضي‌اش کند قال خودش را مي‌کند و همراه آن پيکر رشيدش هر چيز قشنگ ديگري - ازجمله بدن بي‌سر رفيق خودش و روشني جهان داستان - را به زير خاک مي‌برد... بگذار ديگران خيال کنند رابرتي که اژدها مي‌کشد به خاطر مستي و زهر گراز مي‌ميرد.
اوست که به سرسي (زني که هميشه و هنوز رابرت را مي‌پرستد و هرچه کرده و مي‌کند از تبديلي است در قلب زنان که نااميدي از محبوب باعثش مي‌شود: تبديل آتشين‌ترين عشقها به عميق‌ترين نفرتها) مي‌گويد:
ديگر حتي قيافه ليانا هم يادم نيست.. تنها چيزي که مي‌دانم اين است که از همه عالم فقط يک چيز را با همه وجودم مي‌خواستم و يکي آن را از من گرفت... و هفت‌اقليم هم نتوانست جايش را پر کند.
بازي تاج و تخت
نخست: لرد ادارد استارک شهيد / دست راست پادشاه و محافظ سلطنت / شان بين / مرگ در فصل اول:
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا
همانا از مومنين تنها بعضي مردانند که بر سر عهدشان با پروردگار ثابت قدم مي‌مانند. عده‌اي از ايشان مرگ را درآغوش گرفته‌اند و مابقي نيز در انتظارش هستند، آنچه اما تبديل و تغيير نمي‌پذيرد عهد و پيمانشان است.
قرآن کريم / سوره احزاب / آيه بيست و سه
بازي تاج و تخت

اميرحسين جلالي
نظرات
کاوه سه شنبه 13 خرداد 1393 مثل هميشه عالي و خوندني. ارجاع به اون صحنه مستر لوين و کاتلين در اطراف ند عالي بود. و نام برد از کورن تک دست که شخصيت مهجوري توي سريال دراومد.
8 1
پاسخ

صورتي سه شنبه 13 خرداد 1393 ببين من الان تا مرگ هشتم خوندم فعلا ، اما تا همين جا جا داره که بگم : ow fuck.. fuck.. ow fuck
8 5
پاسخ

صورتي سه شنبه 13 خرداد 1393 حالا تموم شد...
فَوقع ما وَقَعَ
بي نظير بود.
4 1
پاسخ

ايمان چهارشنبه 14 خرداد 1393 يادداشت البته خيلي خوب و نکته سنج نوشته شده و اشارات بسيار خوبي هم داره به جزئيات. اما خيلي يک طرفه است نگاه نويسنده. ستايش نامه ايه براي استارک ها و وابستگانشون و به شکل مشخص خود ند. درسته که ند استارک شهيد اين جهان و اين داستانه براي ما اما اين نگاه صفر و يکي تا حدي پس زننده است. در هر حال از اين يادداشت خوب و اينکه انقدر اين سريال رو تحت پوشش داريد ممنونم.
8 1
پاسخ

شه يكشنبه 18 خرداد 1393 عالي!
5 1
پاسخ

سجاد شنبه 24 خرداد 1393 من معمولا کمتر جائي کامنت ميدم
اما قلم روان و بيان شيواي شما من رو مسحور خودش کرد و ناچار به تمجيد اين ذهن پويا و ادبيات غني و دايره واژگان لايزال جنابتان
به جِد عرض ميکنم!
غرق لذت شدم از اين همه توصيفات بي بديل و عارفانه
اميدوارم اين قلم و صاحبش در بيکرانِ ادب جاودانه شود ، که دور از انتظار هم نيست.
13 2
پاسخ

پوريا پنجشنبه 29 خرداد 1393 متن‌تون کمي از هم گسيخته و نامنسجمه. احساسات شخضي رو هم توش دخيل کرديد که خب اگر روي وال فيسبوک بود خيلي هم خوب بود اما در يک مجله? اينترنتي انتظار من خواندن متني کمتر جانبدار و شخصي است. بعد آيه قرآن درباره? يکي از دوست داشتني‌ترين کاراکترهاي اين سريال اگر نشان جوگيري نيست نشانه? چيست دوست عزيز؟
7 5
پاسخ

شوسودوفسکي جمعه 30 خرداد 1393 بگذار ديگران خيال كنند رابرتي كه اژدها مي‌كشد...
2 1
پاسخ

اميرحسين جمعه 30 خرداد 1393 ازهم گسيخته و نامنسجم رو که حتما شوخي مي کنيد و منم ناديده مي گيرمش، اما راجع به احساساتي و جانبدارانه عرض مي کنم که بعد از چند سال کار مطبوعاتي ما سايت خودمونو پيدا کرديم و حالا و اينجا قراره ثابت کنيم که متن احساساتي و جانبدارانه چقدر مي تونه منطقي و مستحکم هم باشه.
و اما آيه قرآن و شخصيت محبوب شما.. لابد بايد عذرخواهي کنم که خبط عظيم کردم و وسط قشنگيا حرف قرآن رو پيش کشيدم، آره؟ خيلي عذر مي خوام اگه واسه شما فلان حرف بهمان کس و بيسال فيلم ارزش نقل داره و آيات قرآن نه. بهتر بود اين رو هم ناديده مي گرفتم، اما به جاش از شما مي خوام يه بار از صدر تا ذيل قرآن رو نه به احترام آسمان که به احترام خودتون بخونيد و بعد اگه هنوز هم صحبتي بود درخدمتيم.
3 4
پاسخ
بانو آناهيتا چهارشنبه 24 تير 1394 با سلام متن توصيفيتون و بيانتون به گونه اي بود که نشد تا خوندن تمام دست نوشته تون از صفحه بگذرم و نيز با ديدن کامنتهاي سايرين تصميم گرفتم بنويسم نظرمو : حقيقتن مشخص کردن سمت سويي که براي آن جهت مي گيريم تا حق بياني داشته باشيم به ما و آنچه ايده و انديشه ي ماست استحکام ميبخشد . با شما حتي اگر جانبدارانه باشد بيانتان در اين نوع نگاه موافقم. ودرباره ند استارک وقتي به بيان آيه اي که گذاشتيد رسيدم به کام جانم نشست به نظرم کتاب آسماني که بيانش از سوي خالق آدميان است قطعا خودش بهتر توصيف کننده فطرت و ذات آفريده ي خويش است. همانگونه که اخيرن سخنراني يک بانوي محقق و مولف يهودي درباره قرآن و محمد پيامبر اسلام ص برايم بسيار و بارها و بارها جالب و شگفت انگيز بود. http://www.ted.com/talks/lesley_hazleton_the_doubt_essential_to_faith http://www.ted.com/talks/lesley_hazelton_on_reading_the_koran و خوشحالم که در زمره ي نويسندگان متحجر نيستيد.

buck چهارشنبه 1 مرداد 1393 خيلي ممنون واقعا عالي بود
ند :(((((
2 1
پاسخ

محمد يكشنبه 5 مرداد 1393 عالي بود . ممنون .
2 0
پاسخ

ترانه چهارشنبه 15 مرداد 1393 بنويس اي مرد که نوشتنت آرزوست...عاااااااااالي
2 0
پاسخ

اميد شنبه 25 مرداد 1393 دمت گرم داش . . . خيلي متفاوت و قشنگ بود
1 1
پاسخ

محمّد شنبه 3 آبان 1393 اون لُرد استارک شهيد خيلي بامزه بود :)
4 3
پاسخ

علي چهارشنبه 21 آبان 1393 علي
درفصل چهارم شاهد شوکها و مرگهاي غير منتظره ديگري باشيد.
3 0
پاسخ

فربد چهارشنبه 12 آذر 1393 واقعا خيلي متن قشنگي بود همه حقايق به طور كامل بيان شده بود ولي به نظر من مرگ راب استارك دومين مرگ دردناك بود
2 1
پاسخ

آدريان يكشنبه 16 آذر 1393 وقتي ند استارک اونجوري کشته شد من مقاوم شدم .. و ديگه مرگ بقيه انچنان به چشمم نيومد ..يعني براشون فقط يه آه کشيدم و رد شدم ... اما مرگ لرد استارک اشکم رو در اورد ...
ديگه خيلي اهميت نداره کي بميره و کي زنده بمونه ...
6 0
پاسخ

يوسف يكشنبه 30 آذر 1393 من وقتي اين متن رو خوندم كه فصل چهارم رو هم تمام كردم. ولي بعد از خوندن متن شما چنان متاثر شدم كه ميخوام دوباره اين قسمت ها رو ببينم . واقعا متن شما در بعضي جاها حتي قشنگ تر از خود سرياله.
با سپاس
4 0
پاسخ
محمود جمعه 1 خرداد 1394 عاشقjason momoa

سعيد يكشنبه 28 تير 1394 بنظرم يکي از بهترين قسمتاي فيلم نبرد بلک واتر بود ولي ضد حال ترينشوم قسمت اخر فصل پنجم بود جايي که استنيس و جان کشته شده اند حق هيچکدومشون اينطور مردن نبود
2 0
پاسخ

عين يكشنبه 23 اسفند 1394 عالي، چه قلمي
0 0
پاسخ

علي جمعه 20 فروردين 1395 واقعا دست مريزاد،نوشته تون بسيار زيبا بود و ممنون به خاطر اين قلم زنيه زيبا????
0 0
پاسخ

حانيه چهارشنبه 5 خرداد 1395 سلام و درود....عالي...عالي...عالي...يه آن حس کردم دارم کتاب اين فيلم رو ميخونم.توصيفتون يه جوري بود که انگار خودم تو اون لحظه و فضا بودم.راستش صحنه اي که منو به شدت غافلگير کرد کشته شدن راب استارک و مادر و همسرش بود.انگار کاتلين با آغوش باز به استقبال مرگ ميرفت.واقعا تاثير گذار بود.
1 0
پاسخ

dadres چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 داشتم بعد مدتها،دوباره اين متنها رو ميخوندم که ياد يه چيز باحال افتادم
خيليا اينجا کامنت گذاشتن و بيان شيوا و جذاب و باکلاس نويسنده (اميرحسين جلالي)رو مدح کردن و در رسايش قلم فرسايي ها کردن...
از جمله: بنويس که نوشتنت آرزوست..
ولي درباره قسمت اخر فصل ششم و باز به قلم همين جناب نويسنده،همه دوستان کامنت گذاشتن:
عقده اي،بي کلاس،مجبوري بنويسي،از سايت بندازينش بيرون،چون پيش بيني هات درست درنيومد،داري ميسوزي و... .
برام جالب بود که چجوري زحمات و تلاش يک نفر،يکباره به باد ميره و مورد انتقاد بي رحمانه قرار ميگيره
کاش همه ما،و بيشتر از همه خودم،قدر نوشته هاي خوب و قشنگ،حتي اگه بر خلاف نظرات خودمون هست رو بدونيم..
ممنون
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط













































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز