یادداشت نویسنده 7فاز درباره «بتمن علیه سوپرمن: سحرگاه عدالت» زک اسنایدر

از لحاظ فيلمنامه و داستان نيز فيلم اوضاعش بسيار خراب است. در اينجا با يك عدم درك ريشه‌اي و ارائه‌ي كاملا اشتباه از اكثر شخصيتهاي برجسته كميكهاي دي سي روبرو هستيم. بروس وين/بتمني كه قرار است هوشمندترين فرد دنياي دي سي باشد در اين فيلم نه تنها هيچ نشانه‌اي از هوش بروز نمي‌دهد بلكه به صورت فردي كوته فكر و به شدت بيگانه هراس به تصوير كشيده شده است كه به راحتي توسط لكس لوتر فريب مي‌خورد
7فاز: فيلم با مونتاژي بر محوريت شخصيت بروس وين در دو موقعيت موازي آغاز مي شود:« تير خوردن و به قتل رسيدن والدين وين و مراسم خاکسپاريشان.» با مطالعه دقيق همين مونتاژ مي توان مولفه اصلي و بارز زک اسنايدر را تشخيص داد: عدم درک و آگاهي وي نسبت به توانايي هايي که زبان سينما در اختيار يک فيلمساز قرار مي دهد. ناتواني وي در تنظيم يک دکوپاژ درست براي مونتاژي به اين سادگي منجر به نتيجه اي همچون استفاده از يک فِيد اين/ فِيد آوت آهسته و عذاب آور براي کات زدن از يک موقعيت به خودش مي شود. تمهيدي که يادآور اولين تجربه هاي فيلمسازي يک دانشجوي تازه کار سينماست. ناتواني اسنايدر در گسترش الگوي دکوپاژي اش را مي توان در سراسر کارنامه اش رديابي کرد. به عنوان مثال در "سيصد" در ده دقيقه اوليه ي فيلم با نوعي از اکشن آشنا مي شويم. تجربه اي که در آغاز فيلم پشت سر مي گذاريم در طول دو ساعت مدام از صفر شروع شده و عينا تکرار مي شود بدون آن که هيچ ارزشي چه از لحاظ دراماتيک، روايي، سينمايي، سبکي يا هر چيز ديگري به آن اضافه شود. در "مرد پولادين" نيز شاهد تلاشي براي به وجود آوردن روايتي متشکل از فلش بک ها و فلش فورواردهاي متوالي هستيم، در نهايت هر سکانس به صورت موزيک ويدئوي پاپي که هيچ نقطه ي اتصالي به واحدي بزرگتر ندارد در مي آيد. و محصول پاياني فيلمي است که در آن هيچ خبري از يک جريان سيالي که به اجزاي تشکيل دهنده اش وحدتي دروني ببخشد نيست. مشکلاتي که در "بتمن عليه سوپرمن" تنها به صورت فاجعه آميزتر و آزاردهنده تر تکرار مي شوند. 
 
در پايان مونتاژ مذکور با معضل چشمگير ديگري مواجه مي شويم. بروس وين جوان در پايان اين سکانس در رويايي در حالي که فوج فوج خفاشهاي دورش حلقه زده اند به پرواز در مي آيد و اسنايدر براي توجيه منطق رويايي سکانس و تمييز دادنش از واقعيت به جز نريشن بن افلک تمهيد ديگري ندارد. در طول فيلم قرار است با سکانس ها و موقعيتهايي روياگونه و فضاي ذهني بروس وين به درکي از درونيات اين شخصيت برسيم. همان طور که مي دانيم تاريخ سينما پر است از ايده ها ي سينمايي کارآمد براي رفت و آمد بين رويا و واقعيت، در هم آميختنشان و از هم جدا کردنشان. اما اسنايدر اين جنس موقعيت و فضاها را آنقدر ابتدايي و مضحک به اجرا در مي آورد که در بهترين حالت شبيه بي استعداد ترين کارگردانهاي ويدئوهاي کوتاه شبکه ام تي وي و در بدترين حالت همچون سکانس ملاقات کلارک کنت با پدر زميني اش جاناتان يادآور فيلم ها ي تلويزيوني و سريالهاي مثلا "عرفاني" صداوسيماي ايران است. اين ناتواني اسنايدر و تمهيدهاي پيش پا افتاده اش براي مواجهه با تلفيق رويا با واقعيت پيشتر در "ساکرپانچ" نيز به وضوح قابل رويت بود. در "بتمن عليه سوپرمن" نتيجه کمي، فقط کمي از "ساکرپانچ" قابل تحمل تر است.
 
اسنايدر در بيست دقيقه ابتدايي فيلم از استفاده از نماي معرف (Establishing Shot) براي انتقال از سکانسي به سکانس ديگر که روش مرسوم فيلمهاي هاليوودي است اجتناب مي کند و در عوض تلاش مي کند از تکنيکهايي شبيه به تدوين آثار ساتوشي کان و مايکل پاول ("چشم چران" به صورت خاص) استفاده کند که در آن ابتدا به جزء کوچکي از فضاي جديد آشنا شده و سپس شاهد بسط پيدا کردن تصوير به کل موقعيت هستيم. هرچند اسنايدر در چند جا همچون کات زدن به نماي ضد نور کاراکتري در حال خروج از يک غار موفق مي شود اما در اکثر انتقالها-برعکس دو کارگردان مذکور که کاملا بر اين تکنيک مسلط بودند- اين ايده را به بدترين شکل اجرا مي کند. گويي خود اسنايدر نيز از جايي متوجه جواب ندادن اين تمهيدش شده چون از جايي به بعد ناگهان روند مرسوم تر نماي معرف مورد استفاده مي گيرد. گذار از تکنيک انتقال اوليه به ثانيه آنقدر ناگهاني و بدون منطق ساختاري است که مخاطب را نسبت به وجود هرگونه استايل روايي قابل اعتنايي در فيلم بي اعتماد مي کند.
 
تصاويري که اسنايدر به مدت سه ساعت نشانمان مي دهد تنها ويژگي بارزشان اين است که به نظر مي رسد با دوربينهايي با کيفيت (Resolution) بالا به ثبت رسيده و جلوه هاي ويژه شان با کامپيوترهايي که موتور رندرگيرهاي قدرتمندي دارند انجام شده است اما در حقيقت هيچ گونه ارزش زيبايي شناسانه و خلاقيت هنري در آنها ديده نمي شود. مقايسه کنيد با آثار اوليه تري گيليام ( به خصوص "دزدان زمان") که با وجود بودجه کم و افکتهاي نه چندان دندان گير جشني از تصاوير به شدت خلاقانه و محصور کننده به راه مي اندازد و يا "نگهبانان کهکشان" و "بيداري نيرو" که به نحو احسن از بودجه هنگفتشان براي خلق تصاويري که نيازهاي خلاقه و قوه خلاقه ذهن مخاطب را تامين مي کنند بهره مي گيرند. در حقيقت تصاوير اسنايدر تنها واکنشي که بر مي انگيزند اين است که با خود مي گوييم حتما افراد زيادي ساعتهاي زيادي با کامپيوترهاي پيشزفته مشغول رندرگيري اين تصاوير بوده اند. واکنشي که همينجا متوقف شده و فراتر نمي رود.
 
از لحاظ فيلمنامه و داستان نيز فيلم اوضاعش به هيچ وجه بهتر نيست. در اينجا يک عدم درک ريشه اي و ارائه ي کاملا اشتباه از اکثر شخصيتهاي برجسته کميکهاي دي سي روبرو هستيم. بروس وين/بتمني که قرار است هوشمندترين فرد دنياي دي سي باشد در اين فيلم نه تنها هيچ نشانه اي از هوش بروز نمي دهد بلکه به صورت فردي کوته فکر و به شدت بيگانه هراس به تصوير کشيده شده است که به راحتي توسط لکس لوتر فريب مي خورد، کلارک کنت/سوپرمن شخصيت خسته کننده و مبهميست که به بتمن و لکس لوتر مي گويد با نکشتنشان دارد در حقشان لطف مي کند اما از رفتار بتمن که به جنايتکاران اعمال خشونت مي کند ناراضيست، رفتاري که در خوشبينانه ترين حالت به شدت رياکارانه است. واندر وومن نيز حضورش در فيلم تا حد زيادي بي دليل و به هدر رفته است.
 
تقريبا هيچ کدام از شخصيتها آن "حضور" و کاريزمايي که دوست داريم در به تصوير کشيده شدنشان ببينيم را ندارند - نماي معرفي بت موبيل را در نظر بگيريد که به جاي تبديل به يک "آن" يا "لحظه" سينمايي به نمايي رندوم در سکانس تعقيب پادوهاي لوتر تقليل داده مي شود - جسي آيزنبرگ انرژي زيادي را صرف بازي در نقش لکس لوتر کرده اما با متريال مضحک و کارگرداني غلط همه تلاشهايش منجر به اجرايي خجالت آور و تقريبا غيرقابل تماشا شده. اتفاقي که کمابيش و با غلظتهاي متفاوت براي اکثر گروه بازيگران فيلم که همگي هنرپيشه هايي توانا و مستعدند رخ داده. تنها استثنا را بازي جرمي آيرونز در نقش آلفرد مي توان در نظر گرفت. آيرونز موفق مي شود در ميان  اين آبروريزي عظيم آلفردي به يادماندني و جذاب را خلق کند.
 
اگر منصف باشيم فيلم به غير از آلفرد جرمي آيرونز ويژگي هاي مثبت ديگري هم دارد. مثلا اين که فقط سه ساعت از زندگيتان را هدر مي دهد و نه بيشتر و يا اينکه سطح توقعاتمان را تا حدي پايين مي آورد که ديگر بعيد است بعد از تماشاي "ليگ عدالت" نااميد شويم.
سياوش علي‌پرست
نظرات
پوري يا چهارشنبه 23 تير 1395 انصافا ذهن خلاقي داريد با اين متن من دراوردي!!
از اين جهت ک چطور ميشه قريب به 30-40 خط نقد و بررسي اون هم از بعد فن فيلمسازي روي فيلمي نوشت که سناريوش قريب به 3-4 خط بيشتر نبوده؟!
پيداس ک متن رو خودتون بيخود کشش دادين.
بقول استاد: فيلم مقواااا بود!!
با احترام، بعض متن شما نباشه، حتي نقد و بررسيش هم ارزش خوندن نداره از بس خودِ فيلم مضخرف بود.
ممنون.
10 2
پاسخ

سعيد چهارشنبه 23 تير 1395 يادداشت خيلي خوبي بود..ممنون از شما
6 3
پاسخ

omid چهارشنبه 23 تير 1395 با سلام متن جالبي نبود فيلم نقاط مثبتي هم داشت که حتي مخالفان فيلم هم به انها اعتقاد دارند از جمله بازي بن افلک و حضور بتمن به عنوان يه بتمني که کاملا با نسخه نولان متفاوته و وجه فانتزيش خوب در اومده همچنين به نظرم فيلمبرداري و موسيقي هم خوب بود جلوه هاي ويژشم هرچند چند جا تو روق ميزنه ولي قابل قبوله در مجموع بهتر بود اول يه فيلم مستقل از بتمن ميساختن بعدش ميرفتن سراغ اين فيلم
4 5
پاسخ

مبين چهارشنبه 23 تير 1395 چقدر به اين فيلم اميد داشتم.
و چقدر نا اميد شدم.
به اميد كنار رفتن زك اسنايدر از پروژه سينمايي دي سي.
9 1
پاسخ

محمدعلي شنبه 16 مرداد 1395 يکي از نکات مثبت فيلم، که به زور به تعداد انگشتاي يه دست مي رسن، is she with you هانس زيمر بود!
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز