یادداشت منتقد امپایر درباره تاریخ در جهان «بازی تاج و تخت»

جهان بازي تاج و تخت، با گذشتن از مرزهاي اكستريم يخ و آتش، به نوعي فراخي مي‌رسد كه در تاريخ ژانر فانتزي در تلويزيون بي‌سابقه است. زامبي‌ها و اژدهايان نقشي بيش از ساختار طبقاتي داستان، يا تنش‌هاي مذهبي آن و رويكردش به نقش مردان و زنان در اين جهان ندارند. زاغ‌هاي سه چشم جايگزين بانك‌دارها مي‌شوند، وارگ‌ها هم جايگزين قاچاقچيان. بازي تاج و تخت از آن‌جايي وسوسه‌تان مي‌كند كه نه يك فانتزي بلكه دقيقا متضاد آن است: عميقا و به شكلي شهواني واقعي.
امپاير- تام هالند:
تام هالند تاريخدان معتقد است موفقيت جهاني بازي تاج و تخت به دليل حقيقي بودن آن است تا فانتزي بودنش. يادداشت زير اولين بار در شماره 323 مجله امپاير منتشر شده است.
 
در بازي تاج و تخت، فقط يک تخت پادشاهي است که واقعا اهميت دارد. اين تخت در قلعه سرخ (Red Keep) در پايتخت قرار دارد، مقر اصلي سلطنت، که بر اساس رمان‌هاي جرج آر.آر مارتين در طول 300 سال پادشاهان از آنجا بر وستروس فرمانروايي مي‌کردند. تختي که با شمشيرهاي ذوب‌شده از نفس آتش‌بار اژدها ساخته شده و يادآور فتح باشکوهي است که مملکتي به بزرگي يک قاره را از دل هفت اقليم سابقا مستقل پديدار آورد. در طي فصل‌هاي سريال، اين تخت يادآور تمام چيزهايي است که در خطر هستند. هيچ کس اميدوار نيست که تاج فاتح را در بازي تاج و تخت بر سر خود ببيند، مگر اينکه شکست نخورده بر اين تخت نشسته باشد. "شمشير مغلوب‌شدگان، هزاران شمشير، مثل شمع‌هاي آب شده به هم پيوسته‌اند." مثل تخت آهنين.
با وجود اينکه بازي تاج و تخت، با اژدهايان و ديوار 700 فوتي‌اش يخ‌‌اش مشخصا يک فانتزي است، اما مردماني در وستروس هستند که کمتر از ما نسبت به افسانه‌ها واقع‌بين و ديرباور نيستند، و معمولا آن‌هايي در خفا پشت تخت آهنين مشغول هستند که کارکرد آن را بهتر از هرکسي مي‌دانند. در يکي از صحنه‌هاي تاثيرگذار در فصل سوم در اپيزود The Climb، دو نفر از اين کارگزاران به يکديگر مي‌رسند: وريس، جاسوس اعظم سلطنتي (با بازي کانلت هيل)، و پيتر بيليش، خزانه‌دار پادشاهي (ايدن گيلن). هردو بدبين هستند و بي‌ترحم، هردو قادرند با چشماني آسيب‌شناس به تاريک‌ترين نقاط ذات آدمي رخنه کنند. با اين حال آنچه در نظرشان عبرت‌آموز جلوه مي‌کند از ديگري بسيار متفاوت است. وقتي وريس، درحالي که به تخت آهنين خيره شده، به هزاران شمشير سازنده آن اشاره مي‌کند، بيليش پوزخندي مي‌زند و مي‌گويد آن‌ها حتي 200 شمشير هم نيستند. وريس مي‌گويد: "اما به محض رها کردن اين دروغ چه چيزي برايمان باقي مي‌ماند؟" پاسخ به سرعت و يقين پيش مي‌آيد: "هرج و مرج."
دلالان قدرت در حزب جمهوري‌خواه يا اتحاديه اروپا بدون شک در همين لحظه در حال گفت وگويي مشابه هستند. طبيعتا مخاطرات شخصي در وستروس از واشنگتن يا بروکسل در سطح بالاتري هستند. کساني که در بازي تاج و تخت قدم برمي‌دارند و مي‌بازند بر از دست دادن سرهايشان –يا در شرايط حداقلي اندام جنسي‌شان- ريسک مي‌کنند. وريس که در کودکي به دست يک ساحر اخته شده و سپس شاهد سوزانده شدن دم و دستگاهش توسط او در مراسم جادو بوده، هيچ خيال باطلي درباره عمق وحشتي که مي‌تواند جامعه‌اي را قورت دهد ندارد. او مي‌گويد هرج و مرج يک گودال است که هيچ ميلي براي سقوط به درونش ندارد. اگرچه او بي هيچ مسئوليت اخلاقي به نظر مي‌رسد اما مخفيانه کار مي‌کند که وستروس را از نابودي نجات دهد. بازي تاج و تخت بي اين قهرمانان بااصالت هرگز به اين موفقيت شگفت‌انگيز نمي‌رسيد. رموز شرافت و جلوه‌هاي خوش‌قلبي حتي در تاريک‌ترين مکان‌ها هم يافت مي‌شوند. 
بيليش به وريس مي‌گويد: "هرج و مرج يک گودال نيست، هرج و مرج يک نردبان است." وفاداري به مملکت، يا به خدايان يا عشق، همگي خيالات باطلي هستند. "فقط اين نردبان واقعي است. بالا رفتن از آن همه چيزي است که وجود دارد." بيليش، با همه جانورخويي و زيرکي‌اش، به اندازه هرکس ديگري در اين مسير ماهرانه حرکت مي‌کند؛ اما او قطعا در بهره جستن از  انفجار دروني وستروس در جنگ داخلي تنها نيست. با شکستن يکباره وستروس، صفات مشخص هفت اقليم با يکديگر در هم مي‌آميزند، خيلي قبل‌تر از آنکه اين شکستگي عيان شود، و با آشکارشدن آن، جاه طلبي خاندان‌هاي رقيب از هر زماني بيشتر حالت درندگي به خود مي‌گيرند. حقيقت –همانطور که بازي تاج و تخت در طي پنج فصل آن را به تصوير مي‌کشد- اين است که وريس و بيليش هردو درست مي‌گويند. هرج و مرج در يک زمان مهلک و مرفع است. هرچه گودال عميق‌تر باشد، نردبان هم وسوسه‌انگيزتر مي‌نمايد. 
عواقب آن، نمايش شگرف مرگ و رنج است که بازي تاج و تخت  در به اوج رساندن آن به شهرت رسيده. سريال که عنوان مطمئن‌‌ترين منبع متمرکز بازيگران بريتانيايي را از هري‌پاتر ربوده است، پيرنگ‌هاي خونيني دارد که مستلزم بکارگيري گروه بازيگران خستگي‌ناپذير و انتخاب گزيده آن‌هاست. ستارگاني که مي‌توانند در هرسريالي ديگري به حضور طولاني‌مدت‌شان مطمئن باشند، در اين يکي استعمال و جويده و سپس به بيرون تف مي‌شوند.  حقه‌اي که در «رواني» توسط هيچکاک استفاده شد، رها کردن يک بظاهر قهرمان مرکزي در جايي کمتر از ميانه‌هاي راه، هماني است که بازي تاج و تخت به کرات دربرابر تماشاگران خود اجرا کرده است. ويدئوهايي از هواداران در حال تماشاي صحنه اوج فصل سوم ، زماني که يک گروه کامل از کاراکترهاي محبوب در يک نشست به هلاکت رسيدند، به سرعت در اينترنت دست به دست شد. نفس تماشاگران در سينه حبس شد، از وحشت اشک‌شان گرفت و باورشان نشد. کمتر درامي در تلويزيون تا به حال توانسته به اين کيفيت غافلگيرکننده باشد. 
البته، بسياري از ما کاملا از آنچه در راه بود باخبر بوديم. چون سريال توانسته بود در طي پنج فصل خطوط داستاني کتاب‌هاي منبع اقتباس را دنبال کند. با اين حال پيشاپيش در فصل پنجم اين روند در حال تغيير بود. پيرنگ‌هاي جفت و جور شده کم‌کم جاي خود را به انحرافات دراماتيک دادند. اتفاقات شوم زيادي هم با غلظت بيشتري از کتاب‌ها ظاهر شدند. زماني که در پايان فصل قبل، جان اسنو تا حد مرگ در حال خونريزي بود، خوانندگان مارتين هم به اندازه بقيه از مرگ قطعي او اطمينان نداشتند.
«بادهاي زمستان»، کتاب بعدي مجموعه که در اصل قرار بود پيش از کريسمس منتشر شود، هنوز به اتمام نرسيده و در نتيجه؛ آنطور که مارتين گفته است، "گره‌هاي داستاني و افشاگري‌هايي در فصل شش بازي تاج و تخت وجود خواهند داشت که هنوز در کتاب‌ها اتفاق نيفتاده‌اند." هيچ‌کس نمي‌داند چه چيزي در راه است، و براي اولين بار شايد اين درباره همه حقيقت داشته باشد.
اگرچه همين را مي‌شود درباره فصل تازه هر سريالي گفت، از «بروکلين 99» تا «دانتون ابي». اما سريالي در سطح بازي تاج و تخت هرگز وجود نداشته است، آنچه بر سر قهرمانان مختلف اثر مي‌آيد، مرزها و قاره‌ها را مي‌شکافد و بر نقطه نقطه آن‌ها تاثير مي‌گذارد.
در رمان‌هاي مارتين و سريال اقتباسي آن‌ها، شگفتي مجموعه به اندازه پيرنگ در جزئيات آن نهفته است. کمتر چيزي تا به حال حس قرارگيري در مکان‌هاي مختلف را تا اين حد حقيقي جلوه داده است.  ارتشي از مردگان در اسکله‌اي دور در شمال در اپيزود Hardhome طوفان بپا مي‌کنند، و کار بي عيب تيم جلوه‌هاي ويژه در کنار سرمايي که از اقيانوس بالا مي‌آيد، مه يخي که فضا را مي‌پوشاند و زندگي که محصور دشمن شده جلوه‌گري مي‌کند. در اپيزود چهارم فصل سوم، اژدها، برده‌داري را در يک نفس به آتش مي‌کشد، و مرگ برده‌دار، عوض اينکه به ظاهر چيزي برخاسته از افسانه‌هاي فولک باشد، به عنوان دست‌آويزي براي شورش اجتماعي عمل مي‌کند.
جهان بازي تاج و تخت، با گذشتن از مرزهاي اکستريم يخ و آتش، به نوعي فراخي مي‌رسد که در تاريخ ژانر فانتزي در تلويزيون بي‌سابقه است. زامبي‌ها و اژدهايان نقشي بيش از ساختار طبقاتي داستان، يا تنش‌هاي مذهبي آن و رويکردش به نقش مردان و زنان در اين جهان ندارند. زاغ‌هاي سه چشم جايگزين بانک‌دارها مي‌شوند، وارگ‌ها هم جايگزين قاچاقچيان. بازي تاج و تخت از آن‌جايي وسوسه‌تان مي‌کند که نه يک فانتزي بلکه دقيقا متضاد آن است: عميقا و به شکلي شهواني واقعي.
تمام اينها توضيح مي‌دهند که چرا بازي تاج و تخت نه تنها بزرگترين حماسه فانتزي در تاريخ تلويزيون که بزرگترين حماسه تاريخي است. وستروس به شکل قابل تشخيصي يادآور گذشته اروپاست. چيزهايي که درباره گذشته اين جهان مي‌خوانيم تداعي‌کننده دوره‌اي است که شکسپير در اولين مجموعه از نمايشنامه‌هاي تاريخي خود از آن‌ها صحبت مي‌کند: جنگ رزها در قرن پانزدهم که ماجراي نبرد دو خاندان رقيب لنکستر و يورک را بر سر تصاحب تاج انگليسي روايت مي‌کند. 
با اين حال، کمي بيشتر به سوي شمال برويد، هرچه از پايتخت دورتر شويد بيشتر در دل گذشته فرو مي‌رويد. پرچم‌ها به اهتزاز درآمده‌اند، قلعه‌هاي مرتفع سر به آسمان کشيده‌اند، و شواليه‌هايي که پا به ماجراجويي‌هاي دشوار گذاشته‌اند انگار در روزهاي اوج قرون وسطي به سر مي‌برند. دورتر از آن، در کنار درياهايي که با کشتي‌ها مسلح شده‌اند از وايکينگ‌هاي اسکانديناوي ياد مي‌کنيم، در حالي که وينترفل، قلعه‌اي که سريال از آنجا آغاز مي‌کند، چيزهاي زيادي از آنگلوساکسون‌ها را در خود دارد. در دورترين نقطه شمال، پايتخت توسط يک ديوار يخي غول‌آسا محافظت مي‌شود: ديوار دفاعي که مارتين پس از ملاقات از ديوار هادريان آن را تجسم مي‌کند. اما در وستروس، مثل امپراطوري رم، دنيا به مرزهاي تمدن محدود نمي‌شود. سفر به شمال را ادامه دهيد تا به زمين‌هاي آنسوي ديوار برسيد، با شمن‌ها و ماموت‌هاي غول‌پيکرش اين منطقه مشخصا عصر يخبندان را يادآوري مي‌کند. کابوس‌هايي که زاده اين منطقه هستند و سايه خود را از همان ابتدا بر جهان داستان گسترده‌اند نيز ظاهرا از دل ظلماتي بس کهن بيرون مي‌آيند. اگر زمستان در راه است، از گذشته‌ شگفت‌انگيز بسيار دوري از راه خواهد رسيد. 
"ترس براي شب دراز است، وقتي خورشيد چندين سال پنهان مي‌شود و کودکان در تاريکي مطلق به دنيا مي‌آيند و مي‌ميرند." دايه پسر لرد وينترفل اين را مي‌گويد. "آن وقت است که بايد ترسيد، لرد کوچک من، زماني که وايت‌واکرها از ميان جنگل‌ها پديدار مي‌شوند."
اين که زمان وايت‌واکرها بالاخره فرا رسيده باشد چيزي از درستي ادعاي بازي تاج و تخت به عنوان يک  درام تاريخي نمي‌کاهد. ترس از آخرالزمان، خواه به شکل گرگي باشد که خورشيد را مي‌بلعد يا جنگ در بهشت، تصورات اجداد ما را از دنيا گرفتار طلسم خود کرده بود. در وستروس، مثل اروپاي قرون وسطي، خطري که در بعد فراطبيعي کمين کرده است کمتر از طاعون يا قحطي يا جنگ واقعي نيست.
تخت آهنين در ابتداي فصل ششم در قلعه سرخ سخت برجاي خود نشسته است: پاداش نهايي کساني که فکر مي‌کنند هرج و مرج يک نردبان است. در همين حين، همان‌طور که مرعوب‌کننده‌ترين ساحره سريال مي‌گويد، "جنگ واقعي در شمال شکل مي‌گيرد." جنگ قدرت ميان پادشاهان ميرا هيچ است. "مرگ بر روي ديوار قدم‌رو مي‌شود." اگرچه در درامي درباره وقايع سال 1066 ديديم که سرنوشت در جنگ هيستينگ، شکست را براي هرولد رقم نزد، درحالي که شياطين براي عبور از درياي شمال حاضر و آماده بودند. مشکل بزرگ درام‌هاي تاريخي تا حدي قابل‌پيش‌بيني بودن آنهاست. نبوغ بازي تاج و تخت در اين است که نگاه ما را معطوف به گذشته نگه مي‌دارد، بي‌آنکه بگذارد بدانيم چه کسي برنده نهايي خواهد بود.
ويسنا فولادي
نظرات
sxdead يكشنبه 20 تير 1395 چقدر زيبا
ممنون خانم فولادي.
4 0
پاسخ

sxdead يكشنبه 20 تير 1395 من يه نظر دارم راجع به نقد کردن اين سريال.حالا نميدونم چقدر خوبه يا درسته يا استقبال بشه؟! ولي به نظر من جذاب ميشه
هم تو نقد اشاره ها و کنايه هاي هنرمندانه کارگردان و نويسنده گنجانده بشه ( مثل تراشيدن موي سر والتر وايت که کاملا اشاره خيلي عالي و هنرمندانه داشت به فيلم کوتاه ريش تراش بزرگ اسکورسيزي يا اشاره به مگس که نماد آلودگيه يا سرعت عقربه هاي ساعت تو فصل اخر بريکينگ بد )
هم تو اين سريال هر خانداني رو با فلسفه و داشته هاش بررسي کنه.مثلا يه خاندان پول داره اما سياست نداره يا يکي قدرت نظامي داره اما کله شقه يا احساسيه ( چقدر هم از اين نمونه ها تو تاريخ زياده) و بعدش بررسي بشه که چياش تضعيف شده يا چه امکاناتي براش مونده و اين طوري يه پيش بيني هم ارائه بده.کلا هر خانداني رو مثل يه مکانيزم ببينه و نه يه شخص خاص
صرفا تو نوشته ها يه بار ديگه فيلم نامه نوشته نشه و خود فيلم بازگو نشه و همين طور اسپويل يا مقايسه نشه چون اين طوري خسته کننده و وقت تلف کني ميشه خوندن نوشته
4 1
پاسخ

جان تارگرين يكشنبه 20 تير 1395 عالي بود
4 0
پاسخ

رويا يكشنبه 20 تير 1395 چه متن زيبايي بود و چه ترجمه خوبي ...
((...بازي تاج و تخت نه تنها بزرگترين حماسه فانتزي در تاريخ تلويزيون كه بزرگترين حماسه تاريخي است.))
جمله بالا همه چيزو کامل درباره شکوه اين سريال نشون ميده
11 0
پاسخ

سيامک يكشنبه 20 تير 1395 باتشکربابت ترجمه نوشتار.کتاب وسريال بيش ازاينکه فانتزي باشد واقعيست.....
5 0
پاسخ

vahid دوشنبه 21 تير 1395 بانک جهاني پول همون بانک براووسه فرقي نميکنه که جنگ چي بشه اونا چولشون رو از مردم بدبخت ميگيرن دني هم يه فاشيسته به تمام عياره
8 0
پاسخ

سعيد دوشنبه 21 تير 1395 واقعا فصل 6 ضعيف بود ما هميشه تغيير شخصيت ها رو داشتيم مث جيمي يا تريون اما الان شخصيتا خيلي ضعيف شدن جيمي سرسي تريون بيليش...کاليسي که عين هميشه شانسي ارتش بدست مياره ميخواد برده داري رو آزاد کنه خودش از آويزه ميخواد واسش بجنگن چرا چون ميگه من از بقيه لياقتم بيشتره
4 3
پاسخ

محسن دوشنبه 21 تير 1395 باز راب اگه سياست نداشت از تاکتيک جنگي چيزي سرش ميشد جا اسنو با يه اسب فرقي نداره!مشکل اصلي شمالي ها همين احساسي بودنه شمالي شجاعت دارن چيزي که به درد جنگ با وايت واکرها ميخوره اما براي مبارزه با آدما بايد سياست داشته باشي
6 5
پاسخ
اد. دوشنبه 21 تير 1395 تايوين سياست داشت شمال سخت و سرده و رحم نداره و اين همونيه که بايد باشه. شمالي‌ هاي احساسي؟! براي تايوين راب استارک تموم اون چيزي بود که مي‌ دونست سر جيمي لنيسترش نيست و آرزو داشت که باشه
کارن سه شنبه 22 تير 1395 البته راب فقط توي جنگ سياست داشت ...تا جايي که توي کتاب خونديم جان هم در جنگ از خودش سياست نشون ميده ، منتها اون چيزي که ما ازش در نبرد جرامزاده ها ديديم و احساساتي شدنش و بدون استراتژي رفتارکردنش درواقع خواست تهيه کننده ها نويسنده ها و کارگردان بوده نه جان اسنو ي هميشگي ما
فردين سه شنبه 22 تير 1395 شما خودتون رو جاي جان اسنو بزاريد (جان اسنو رمزي نيست، همه ما از فصل اول مي دونيم که حاضره جونشو براي خانوادش بده)، وقتي مي بينيد که اون بلا داره سر برادر کوچيکتون مياد مطمئنأ بهش کمک مي کنيد، همه ما تو جامعه خانواده هاي فقيري رو ديديم که متأسفانه يکي از اعضاشون به سرطان مبتلا ميشه ولي خانواده با اينکه مي دونه احتمال زنده موندن طرف خيلي کمه ولي دار و ندارشو ميفروشه و کلي پول هم قرض مي کنه تا اونو نجات بده در حاليکه مي دونه احتمال درمان خيلي کمه، مي خواد حداقل بعدها شرمنده خودش نباشه

علي يكشنبه 19 دي 1395 حيفه که ديگه از اين مقالات نداريد واقعا من بخاطر همينا جذب اينجا شدم. يکي مقالات شما درمورد گيم اف ترونز يکي تحليل حسين شريفو خيلي قبول داشتم
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط





































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز