یادداشت نویسنده 7فاز بر اپیزود هفتم فصل چهارم بازی تاج و تخت/ Game of Thrones

7فاز: هنگامي كه اوبراين مشعل را برمي‌دارد، بر تاريكي زندان تيرين نوري برمي‌افروزد و به او مژده مي‌دهد كه قهرمانش خواهد بود. بغض تيرين لحظه احساسي هيجان‌انگيزي ايجاد و بييندگان سريال را ترغيب مي‌كند تا به انتظار اپيزود بعدي بنشينند و تماشاچي مبارزه اوبراين مارتل و مانتين باشند.

7فاز: پيش‌بيني‌هايمان غلط از آب درآمد. جيمي مبارزِ تيرين نيست. همه‌چيز را اماده اين نبرد کرده بودند. فرصتي براي جيمي که از اسارت در زندان استارک‌ها و بريده شدن دستانش تا جنگيدن با خرسي وحشي براي نجات زندان‌بانش، گذشته بود تا همه آن مسير را طي کند و به شهرش بازگردد و سفر پيمان‌شکن بودن تا پيمان‌دار بودن را با نبرد براي برادري که آخرين اميدش بود تمام کند. و چه چيزي بهتر و پرشکوه‌تر از پيمان برادري براي نقطه نهايي اين اوديسه؟ او را با دوست برادرش تمرين داده بودند و ترکيبي از مبارزه سلحشورانه و خدعه رندانه را هم از او فراگرفته بود تا حالا همه چيز آماده آن مبارزه‌اي بشود که تماشاگر سريال بازي تاج و تخت را سيراب مي‌کرد. اما آن‌ها گزينه ديگري را انتخاب کردند. گزينه آن‌ها، بران هم نبود. او يک‌بار براي تيرين جنگيده و انتخابي غافلگيرکننده‌ براي اين مبارزه نيست. علاوه بر اين‌که بارها بر اين ويژگي بران تاکيد شده بود که او سلحشوري پاي‌بند به سنت‌هاي اصيل نيست و اگر چه تيرين را بيش از هرکسي دوست دارد اما وفاداري به خود و حيات خودش را مهم‌تر و مقدم بر هرچيزي مي‌داند. تيرين با شوخ‌طبعي نااميدانه‌اي آخرين ياران باقي‌مانده‌اش را که دست رد به خواسته‌اش زده‌اند، بدرقه مي‌کند.
درست زماني که تيرين از طريق جيمي که ناتوان از همراهي با اوست مطلع مي‌شود که مانتين مبارز منتخب سرسي‌ست، تمهيد ساده سريال براي ورود اوبراين مارتل به آدم‌هاي نمايش بازي تاج و تخت لو مي‌رود. انتقام خون خواهرش هنوز بر گرده او سنگيني مي‌کند. اوبرايان سومين مردي‌ست که پاي به سلول تيرين مي‌گذارد و او را غافل‌گير مي‌کند. در حالي‌که تماشاگر پيش‌تر پي برده است که حالا ديگر وقت خودنمايي اين قهرمان تازه رسيده است. نفرت از لنيسترها و روياي انتقام از مانتين، بالاخره اوبراين را از تفريحات جنسي خودش خارج مي‌کند و او وارد بازي مي‌شود. اوبراين که در سکانس دادگاه از همراهي با بقيه حضار در نيش زدن به تيرين پرهيز نکرده بود، حالا در سلول و در تاريکي روبه‌روي او مي‌نشيند و از خاطره کودکي خودش مي‌گويد. از زماني‌که به کسترلي راک آمده بود و شاهد زنده بي‌رحمي سرسي نسبت به تيرين در همان زمان نوزادي بود. تيرين هنوز هم بسان همان کودک معصومي‌ست‌ که گناه قتل مادرش را به جرم تولد به دوش مي‌کشيد. هنگامي که اوبراين مشعل را برمي‌دارد، بر تاريکي زندان تيرين نوري برمي‌افروزد و به او مژده مي‌دهد که قهرمانش خواهد بود. بغض تيرين لحظه احساسي هيجان‌انگيزي ايجاد و بييندگان سريال را ترغيب مي‌کند تا به انتظار اپيزود بعدي بنشينند و تماشاچي مبارزه اوبراين مارتل و مانتين باشند. غول بي‌رحمي که به دعوت سرسي به پايتخت آمده و انتظارمان براي تماشاي موجود قسي‌القلبي که بارها داستان آدمکشي‌ها و شکنجه کردن‌هايش در هارنهال را شنيده بوديم سرآورد. سکانس تمرين کردن او با مردم عادي که انگار براي تيز کردن شمشير او در مقابلش سلاخي مي‌شوند هم شهوت خشونت‌طلبِ بينندگان را ارضا مي‌کند و هم‎پيش‌پرده‌اي جذاب است در راستاي معرفي او براي فصل نبرد در اپيزود بعدي. يک‌جور رجزخواني . علاوه بر آن سرسي را مي‌بينيم که با لذت قهرمان خودش را هنگام تکه پاره کردن بينواهاي مقابلش، تماشا مي‌کند و از کنار دل و روده ريخته‌شده‌شان گذر مي‌کند تا به او خير مقدم بگويد. احساستان را تحريک کردند؟ پس منتظر قسمت بعد باشيد تا اوبراين در مقابل مانتين و سرسي و تايوين تنها نباشد.
بازي تاج و تخت
مانتين ما را رها نمي‌کند و حتي وقتي به مرور سفر آريا و هاوند، مي‌رسيم باز هم سندهايي در باب شقاوت او رو مي‌شود که مخاطب را بيش از پيش درگير سرنوشت قهرمان محبوب قديمي‌اش/تيرين و احتمالا اين تازه وارد جذاب/اوبرايان کند. سفري که هر بار بر دو قسمت است. اول آن‌چه آريا از هاوند مي‌آموزد که اين‌بار فرو کردن شمشير است در قلب براي کشتن. آريا بعد از تحمل رنج‌ها و حوادثي وحشتناک، حالا ليست انتقامي دارد که از ابتداي اين فصل براي خط کشيدن روي نام هر کدام از آن‌ها آماده مي‌شود. او بعد از کشتن پوليور در کافه، دوباره يکي از شخصيت‌هاي سفرش را مي‌بيند که او را تهديد به تجاوز کرده بود و حالا به شوق گرفتن جايزه سر هاوند به او حمله کرده است. آريا نيدل‌ش را درست در قلبش او فرو مي‌کند و تمام. خونسرد و آماده براي انتقام... و حالا آموزه تازه اي هم از هاوند گرفته است؛ لذت کشتن.
در قسمت مکمل سفر آن دو، مي‌رسيم به نقطه اي که هاوند در کنار گرماي معصومانه و زنانه حضور آريا براي اولين بار نقاب ترسناکش را از روي هيبت سوخته و خشنش برمي‌دارد. همان‌قدري که خوي وحشي مردانه‌اش را به آريا انتقال مي‌دهد، حالا او را شريک لحظه بيرون‌ريزي حسي‌اش مي‌کند و از زخمي حرف مي‌زند که از دوران کودکي‌اش توسط برادرش (مانتين) روي صورتش مانده. و از وحشتي که از آتش دارد... دوربين در نمايي نفس‌گير به پايين صورت هاوند مي‌رود و آريا که محرم حرف‌همايش شده براي مرهم زخمش نه از آتش سوزان که هاوند از آن گريزان است، بلکه از آب براي تطهير او استفاده مي‌کند.
مليساندرا در استروم لند، همسرِ استنيس را ترغيب به حضور در ميدان مي‌کند. و از او مي‌خواهد شيرين دخترش را هم با خود بياورد. با اينکه سليس (همسر استنيس) تاکيد مي‌کند که شيرين به خداوند نور ايمان ندارد. چيزي از نقشه مليساندرا معلوم نيست. او با اطمينان به خداي نور از آينده حرف مي‌زند . سکانس رويارويي او با سليس تضاد عجيبي رقم مي‌زند؛ از طراوت و جذابيت جنسي مليساندرا در مقابل پيري و کسالت سليس. مليساندرا گويا تمام خاندان باراتيون را در تسخير خود دارد.
در شمال و در قلعه سياه جان اسنو و يارانش که از کشتن خائنين و سوزاندن خانه کرستر بازگشته‌اند با استقبال خوبي از اليسر ترون که گويي انتظار بازگشت‌شان را نداشته، مواجه نمي‌شوند. ترون به پيشنهاد جان اسنو مبني بر بستن تونل ديوار و مقاومت از درون قلعه با ارتش وحشي‌ها موافقت نمي‌کند. جان اسنو براي دفاع از قلعه در اپيزودهاي پاياني که احتمالا همراه با جنگي بزرگ خواهد بود کار سختي در پيش خواهد داشت.
در شرق و در ميرين مثلث عاشقانه‌اي در حال شکل گرفتن است. دنريس، داريو ناهاريس و جوراه مورمنت. داريو ناهاريس، جسور و جنگ‌جو و عاشقي بي‌پرواست. او به دنريس مي‌گويد که عاشق جنگ و زن‌هاست. و دنريس را از سويي به جنگ با يونکاي، شهري که اربابانش نافرماني کرده‌اند ترغيب مي‌کند و از سوي ديگر طلب عشق او را دارد. هرچند که دنريس اين‌بار برخلاف اولين برخوردش با ناهاريس، خود کنترل هر دو ماجرا را در دست مي‌گيرد. از سويي ديگر جوراه مورمنت محافظه‌کار، آرام و سياست‌پيشه است. او دنريس را به تدبير در برخورد با اربابان يونکاي دعوت مي‌کند و دنريس مي‌پذيرد. احتمالا در قسمت‌هاي بعد شاهد تنش بيشتري بين جوراه مورمنت و داريو ناهاريسِ درون دنريس خواهيم بود.
برين تارث و پادريک در ماموريت‌شان براي نجات سانسا به دوست قديمي آريا برخورد مي‌کنند و حدس مي‌زنند که آريا به سمت ويل و خاله‌اش خواهد رفت. همان‌جايي که سانسا همراه پيتر بيليش و بانو آرين است. سانسا قلعه وينترفل را که حالا براي‌ش ديگر يک روياي دست‌نيافتني‌ست روي برف‌هاي وِيل مي‌سازد. در حالي‌که تم موسيقي شمال، تصوير را همراهي مي‌کند. يادگار از دست رفته استارک‌ها. اما اين رويا ظاهرا براي بيليش جاه‌طلب نزديک و ملموس است. او به سانسا ابراز عشق مي‌کند. لرد بليش آنقدر قدرت‌طلب است که سانسا را قرباني رسيدن به شمال کند. يا اينکه واقعا اين عاشق قديمي و شکست‌خورده، احساسي را که نسبت به کاتلين داشت در سانسا ديده است؟ لايسا بعد از تماشاي اين صحنه سانسا را به پرت کردنش از چاه قصر تهديد مي‌کند. اما اين سرنوشت خود اوست که به دست پيترِ عزيزش که براي به دست آوردن او همه نزديکانش را قرباني کرده بود، به قعر دره‌هاي ويل پرت شود و خود قرباني بعدي انگشت کوچيکه باشد.

کاوه اسماعيلي
نظرات
تابان يزداني سه شنبه 6 خرداد 1393 مانند قبلي ها جذاب و خواندني بود و فک کنم نبردي در شمال/ديوار و در وستروس بين اوبراين و خاندان لنيسترها در راه باشد..آقاي اسماعيلي عزيز به نظرتون اين فصل در مقايسه با فصل هاي قبلي دچار رخوت و سکون نشده؟ افت نکرده آيا؟
0 1
پاسخ

کاوه اسماعيلي سه شنبه 6 خرداد 1393 ممنون دوست عزيز از لطفتون. با شما موافق هستم که شخصيتهاي وخانواده‌هاي جديد نتوانستند جايگزين خوبي براي شخصيتهاي قبلي سريال باشند. اما به نظر من رويکرد فصل چهارم بيشتر به اتفاقات دروني شخصيتها ميپرداخت تا گره‌هاي داستاني و البته اين يک ريسک هم براي چنين سريالي بود.
0 0
پاسخ

سين سين چهارشنبه 7 خرداد 1393 مرسي آقاي اسماعيلي. :)
مثل هميشه مطلبِ شما جالب و هوشمندانه بود.
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز