یادداشت پیتر بردشاو منتقد گاردین درباره «فروشنده» اصغر فرهادی/ فیلمی باارزش یادآور هانکه و ویلنو

فيلمي زيركانه و جاه‌طلب. با اين حال زماني كه داستان به يكي از شاگردان عماد مي‌رسد همه چيز بيش از اندازه وابسته به پيرنگ است. «فروشنده» سخت‌ تلاش مي‌كند كه تاثيرگذاري بيشتري از كارهاي قبلي كارگردان داشته باشد اما كيفيت مرموز و معمايي «جدايي» را ندارد. درواقع، تم انتقام-عدالت آن تقريبا من را به ياد ملودرام جنايي دني ويلنو، «زندانيان» (2013) انداخت. 
7فاز: يک زوج طبقه متوسط، در اين برداشت استادانه کارگردان «جدايي» از نمايشنامه آرتور ميلر، متوجه شکاف‌هاي ديوارآجري خانه‌شان مي‌شوند.
ظاهر درام جالب‌توجه، اگرچه ساختگي اصغر فرهادي در جشنواره فيلم کن با عنوان «فروشنده» شايد اين گمان را به ذهن تماشاگر بياورد که ژانر تازه‌اي در سينماي جهان متولد شده است: رخداد شوک‌آور از جنس هانکه/آنتونيوني. آدم‌هايي متوسط عشرت‌طلب با بي‌خيالي به گذران زندگي مشغول هستند و بعدتر اتفاقي ناگوار-رمزآلود، ناشناخته و شوم- دامنگيرشان مي‌شود و آرامش را از آن‌ها مي‌‌گيرد و پوسته سخت عادات روزمره آن‌ها را در هم مي‌شکند تا حس تازه شرم و گناه را پديدار کند.
دو فيلم «فارغ‌التحصيلي» کريستين مونيو و در سطحي پايين‌تر «دختر گمنام» برادران داردن در کن امسال نيز يک رخداد شوک‌آور هانکه/آنتونيوني در خود داشتند؛ همه درباره تعرضات جنسي، بحران‌هاي زندگي طبقه متوسط، آسودگي‌هاي سلب‌شده، مردمي که زنگ خانه ديگري را به صدا درمي‌آورند و شايد اجازه ورود داشته باشند و شايد نه، با فوتيج‌هايي از سيستم تصاوير مداربسته که آني از زندگي‌هاي به حاشيه رانده شده مردماني را نشان مي‌دهد که در نگاه طبقه متمول جامعه ترسناک مي‌‎نمايد. فروشنده در اين بين شروع به قرار گرفتن در قالبي خاص مي‌کند، و بي‌شک هرچقدر حساب‌شده و ماهرانه پيش برود اما رفته رفته شکل متکلفي به خود مي‌گيرد.
فيلم‌هاي درخشان فرهادي، «جدايي» (2011) و «درباره الي» (2009) هردو چيزي از هانکه و آنتونيوني را در خود داشتند، اگرچه به عقيده من «فروشنده» از جهات بسياري به «چهارشنبه‌سوري» (2006) او نزديک است و بازيگر اصلي اين فيلم، ترانه عليدوستي شگفت‌انگيز را همراه خود دارد. آن فيلم هم ايده ويراني مکان زندگي افرادي را مطرح مي‌کرد که در نتيجه اين رنج و تحول چيزهاي زيادي درباره رابطه ميان آن‌ها فاش مي‌شد. گرچه آن فيلم کمتر از «فروشنده» خودنما و بيشتر جسورانه بود.
داستان اين فيلم اما درباره يک زوج طبقه متوسط خوشحال در تهران است: رعنا و عماد، با بازي ترانه عليدوستي و شهاب حسيني. مرد معلم است و زن خانه‌داري مي‌کند و فکر تشکيل يک خانواده در بين آن‌ها وجود دارد. اما بيشتر از آن، اين دو اعضاي بااستعداد يک گروه تئاتر نسبتا حرفه‌اي هستند که قرارست نمايش «مرگ فروشنده» آرتور ميلر را به روي صحنه ببرند، عماد نقش فروشنده شکست خورده، ويلي لومن را بازي مي‌کند و رعنا نقش همسر او، ليندا را؛ هردو کلاه‌گيس‌هاي خاکستري سر کرد‌ه‌اند و گريم شده‌اند تا پيرتر و انديشناک‌تر نشان دهند. درست در زمان شروع اجراي نمايش، آن‌ها مجبور به تخليه آپارتمان خود مي‌شوند چراکه به نظر مي‌رسد تمام ساختمان به علت نقص مهندسي در حال سقوط است، فرهادي صحنه‌اي بسيار برهم‌زننده خلق مي‌کند که در آن ترک‌هايي دورتادور قاب پنجره را مي‌شکافند. يک فاجعه تايتانيکي قريب‌الوقوع.
زوج درنهايت يک آپارتمان ديگر پيدا مي‌کنند که به لطف يکي از بازيگران همکارشان به آن‌ها مي‌رسد. اما خيلي دير متوجه مي‌شوند که زماني يک فاحشه در اين خانه زندگي مي‌کرده، و آن‌ها بايد رفت و آمد و زنگ‌زدن‌هاي ناخوشايند مردم را در هر ساعت از شبانه‌روز تاب بياورند. رعنا يک شب در ورودي خانه را به خيال اينکه شوهرش از راه رسيده باز مي‌کند. اما اين شوهرش نيست که پشت در مي‌بيند.
يک شگفتي و خوشايندي قراردادي در شيوه‌اي که فرهادي صحنه‌هاي زندگي غمناک و پيچيده زوج را با صحنه‌هايي از نمايش آرتور ميلر درهم‌مي‌آميزد وجود دارد، به همراه تجسم قراردادي او از بروز احساسات. رئاليسم شلوغ و تراژدي‌ کلاسيک متناسب با آن شانه به شانه هم پيش مي‌روند. عماد خودش مردي متفکر و درونگراست، اما به همان اندازه ممکن است بازي در نمايش ميلر او را به اين تصور واداشته باشد که قهرماني اخلاق‌گرا و متکبر است. ويلي لومن با حالتي خشمگين از اين متعجب شد که چطور مردي نمي‌تواند به همسر و خانواده‌اش چيزهاي خوبي در زندگي بدهد. عماد به اين فکر مي‌کند که چطور مردي نمي‌تواند زن‌اش را از يک تعرض در امان نگه دارد. فرهادي با زيرکي اين اجازه را به تماشاگران مي‌دهد که درباره حد پيشروي اين دو خط موازي به گمانه‌زني بپردازند، و سپس در دقايق پاياني فيلم آن‌ها را وارونه مي‌کند، البته به شيوه‌اي که اين ارتباط تازه کمي رياکارانه به نظر مي‌آيد.
فيلمي زيرکانه و جاه‌طلب. با اين حال زماني که داستان به يکي از شاگردان عماد مي‌رسد همه چيز بيش از اندازه وابسته به پيرنگ است. «فروشنده» سخت تلاش مي‌کند که تاثيرگذاري بيشتري از کارهاي قبلي کارگردان داشته باشد اما کيفيت مرموز و معمايي «جدايي» را ندارد. درواقع، تم انتقام-عدالت آن تقريبا من را به ياد ملودرام جنايي دني ويلنو، «زندانيان» (2013) انداخت. 
با اين اوصاف، IQ خالصي که در شيوه کارگرداني فرهادي جريان دارد اين فيلم را بسيار تماشايي مي‌کند؛ تنها يک فيلمساز به جسارت او مي‌تواند جايي هم براي کمدي در فيلم‌اش باز کند: عماد از فرط خستگي در کلاس چرت مي‌زند و شاگردهايش براي گرفتن سلفي درکنار صورت درحال خروپف او ژست‌هاي مسخره مي‌گيرند. «فروشنده» يک درام خوش‌ساخت و باارزش است.
ويسنا فولادي
نظرات
مسعود يكشنبه 2 خرداد 1395 با عرض سلام. فکر کنم در عبارت « فكر تشكيل يك خانواده در بين آن‌ها وجود دارد» منظور نويسنده بچه دار شدن باشه. چون عبارات رياraise a family يا start a family به معناي to begin having children است. قصد جسارت نداشتم فقط به لحاظ معنايي وقتي يک زوج دارن با هم زندگي ميکنن فکر تشکيل خانواده زياد معني نداره. با تشکر
5 0
پاسخ

amir يكشنبه 2 خرداد 1395 از اين تريبون استفاده مي‌کنم و به آقاي حسيني بابت برنده شدن جايزه کن تبريک مي‌گويم
و يه خسته نباشيد به همه‌ي دست‌اندرکاران فيلم مخصوصا آقاي فرهادي و خانوم عليدوستي
7 0
پاسخ

majid سه شنبه 4 خرداد 1395 اين کژ فکري در مقايسه ميان فرهادي و هانکه را بر برنارد شاو مي بخشيم و مي گذاريم پاي کج فهمي اش از سينماي مؤلفي چون هانکه.
1 4
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز