یادداشت نویسنده 7فاز بر اپیزود چهارم فصل ششم «بازی تاج و تخت»

در داش كالين دوباره ياد صحنه بي نظير پايان فصل اول مي افتيم: دني حالا مي تواند آرزويي كه با دروگو براي بازگشت به وستروس درسر مي پروراند را عملي كند و در راس ده هاهزار جنگجوي قهار دوتراكي و به همراه سه اژدهايش پا جاي پاي جدش ايگون فاتح بگذارد. اژدها و هرچه به آتش مرتبط است به دنياي شيطاني نزديك تر است تا جهان انساني، ابليس از جنيان است و جن از آتش است و در منابع اسلامي با تندترين تعابير از مجازات با آتش زنهار داده شده است. اما درعين حال شكوه تاريك اژدها و ملكه اژدها و دركل خاندان تارگرين ها عميقا وسوسه كننده است و صحنه پاياني اين اپيزود يكي ازبهترين نمونه هاي چنين شكوهي بود. 
7فاز:
بازخورد: تقريبا بيشتر فن بوک هاي قديمي از صحنه برج عيش انتقاد کردند، از اينکه چرا تعداد حاضرين کم شده يا چرا سر آرتور با دوشمشير مي جنگد يا چرا Dawn در شکل واقعيش(سفيد همچون شير و درحال درخشش همچون ستاره) تصويرنشده است. حتي شوخيهاي بي مزه اي مثل پيشنهاد مدل شمشيرهاي جنگ ستارگان(خود اينکه طرفداران اين مثلا فانتزي سوپرآمريکايي خيال مي کنند آن مدل ازشمشير طراحي اوريژينال استاروارز است عيارشان را مشخص مي کند) هم براي اين صحنه مطرح شد. طراحي سازندگان ولي کاملا هوشمندانه و بادرک اقتضائات دنياي اثر والبته مديوم بود: آنها رزم/ fight را اصل گرفتند و بهترين رزم باشمشير اروپايي تاريخ تصوير را آفريدند. 
نکته اصلي امادرباره برج عيش معماي پيچ درپيچ آن است که ازسوي طرفداران به معماي ليانا وبچه اش تقليل داده شده است. وظيفه کينگزگارد حفاظت ازشخص پادشاه است و ريگار پادشاه نبود، پس اين سه سلحشور وفادار به تارگرين ها پيش شاهزاده شان چه مي کردند؟ اگر محافظ او بودند چرا به ترايدنت نرفتند؟ هاولند ريد چطور ند را ازدست سرآرتور نجات داده؟ بدترين بخش اين صحنه مدل غافل کشي آخرش بود، اين معما نيست و تنها يک لاپوشاني کثيف است که ربطي به داستان ما ندارد. اتفاق آن روز به قدري مرموز است که حتي عده اي معتقدند شمشير صبحگاهان هنوز زنده است. جواب همه اين سوالات در "تراژدي سامرهال" درست درشب تولد شاهزاده ريگار و البه تورنمنت هرنهال است: ريگار مدتها بود که تصميم گرفته بود پدر ديوانه اش راخلع کند و تنها به دنبال شرافتمندانه ترين راه ممکن بود. داستان او وليانا ابدا عاشقانه نبود و کينگزگاردها هم قصد حفاظت از ليانا و کودکش دنريس را نداشتند. قضيه پيچيده ترازين حرفهاست، خيلي پيچيده تر. 
 
يک: مرگ آستانه اي است که با گذشتن از آن همه چيز تغيير مي کند،(اين مسلما يک ايده مذهبي/ غيب باور است)بنابراين در دنياي يخ و آتش بازگشتگان از مرگ کلا و طرا تغيير مي کنند: دونداريون رابين هود مي شود و ليدي استون هارت ملکه مرگ. جان چطور؟ با اين موي مدل سامورايي و صورت مليح و چشمان سرمه سود و انشاهاي صلح طلبانه ظاهرا او از جواني دلير و متعهد به يک گاندي سکسي تغييريافته است، يا شايد هم اين اصلا جان نيست و قرار است يک سورپرايز بزرگ در انتظارمان باشد. صحنه ورود سانسا به کاسل بلک خوب است، به خصوص اولين نگاه تورموند به بريين. در کتابها بريين نمادي است براي اثبات سلحشوري صرفنظر از جنسيت: او ابتدا جيمي را تحت تاثير پهلوانيش قرار مي دهد و اصلي ترين دليل رستگاري کينگ اسلير مي شود و در کتاب چهارم هم هاوند بدبين را بارفتار و سخنانش به تاملي عميق وا مي دارد، اينجا و درسريال اما اوتنها يک زن جنگاور وباشرف است که کارهاي مسخره مي کند: در فصل قبل او هشت اپيزود در روز روشن چشم به پنجره قلعه اي در دوردست دوخته بود و منتظر ديدن شعله يک شمع از چندصد متري بود و نهايتا هم مردي زخمي و ازپادرآمده را با نامردي کشت و اسمش راهم گذاشت اعدام. اعدام يعني اجراي حکم قانوني يک نظام قانوني.(دراينجا شاه قانوني)اعدام بايد با تشريفات خاص و درحضور نمايندگان قانون انجام شود و نه در تاريکه هاي جنگلي و پنهان ازچشم همه و درشرايط ناعادلانه و نابرابر.(هنوزهم بعيدبه نظر مي رسد سريال استنيس را آنهم اين شکلي حذف کرده باشد، اين حماقت دريک اثراقتباسي از جم هم بعيد به نظرمي رسد چه رسد به اچ بي او) اگر داووس به يکباره و به خواست دي اند دي درفصل ششم تغييرماهيت نداده بود بايد اينجا به بريين جواب مي داد: کشتن استنيس نه اعدام که انتقام از قاتل قهرمان فانتزي هاي دخترانه ات بود.(البته درکتاب پادشاه هيچ نقشي در مرگ رنلي ندارد)قهرماني که درحقيقت يک بچه قرتي متوهم بود، به هر دو برادرش خيانت کرد و نهايتا هم توسط شاه قانونيش به قتل رسيد.  
 
دو: سوئيت رابين بالغ شده و هيچ چيزي حال به هم زن تر از يک پسر درحال بلوغ نيست.(برعکس دختران در اين سن) ويل قرار است دوباره با شمال متحد شود و باتوجه به تجربه شورش روبرت ايده اميدوارکننده اي هم به نظرمي رسد، اما کاري که سريال با بيليش به عنوان يکي از عقول منفصل شر داستان کرده واقعا مضحک است. چرا او سانسا را به وينترفل برد؟ براي اتحاد با بولتن ها؟ براي خيانت به بولتن ها؟ براي خيانت به تامن؟ براي اتحاد با ويل؟ يا شايد هم قراراست باور کنيم انگشت کوچيکه همه اتفاقات بعدي را ازقبل پيش بيني کرده است.
 
 سه: در ميرين تيريون سياست ورزي مي کند، ميساندي مشکوک مي زند و برده دار استاپوري يکي از بهترين ديالوگ هاي سريال را خطاب به تورکونودو مي گويد: فکر مي کني الان آزادي؟ کار تو اطاعت ازنظم موجود است، حالا با هراسمي. چقدر اين آموزه راجع به توهم آزادي مدرن صادق است.
 
چهار: کارآگاهان حقيقي درجستجوي رد دني به وائس دوتراک مي رسند. داريو ناهاريس کتابها آنقدر حقه باز و مرموز است که حتي سر و ريشش هم به شکلي غريب رنگارنگ است.(همين باعث شده تا بعضي او را يک "بي چهره" بدانند) اينجا اما بيشتر يک اسکروئر است که خيال مي کند تنها راه اثبات مردانگي به تخت بردن زنان است، رزم آوري و بازي با چاقويش گرچه اينجاهم مثل صحنه هايش درفصل قبل ماهرانه و بامزه است. دني نقشه اي درسر دارد و اوضاع درحال اوج گيري است.
 
پنج: مردان مسلح خدايان/ The Faith Militant قدمتي به اندازه اندال ها و خدايان هفت گانه شان دارند. ايگون فاتح با آنها راه مدارا پيش گرفت، ولي ميگور ظالم وقتي با يکي شبيه هاي اسپارو مواجه شد ابتدا در "محاکمه با هفت قهرمان" شکستشان داد و بعدش هم سوار بر بالريون وحشت زا کل معبد و هزاران نفر از مومنان را به تلي ازخاکستر بدل کرد. اينجا ولي مدتهاست پادشاه و همه نظام زيردست چندصدنفر باتوم به دست پيشاني داغ شده قرار گرفته اند و هيچ کاري هم نمي توانند بکنند وتازه باپيشنهاد ملکه مادرنابغه يادشان افتاده چه خبراست. اين همان ايده احمقانه اي است که امروز مدعي است مشتي ريشوي الله اکبرگو امنيت نظام بين الملل را به هم زده اند و هيچ کاري هم ازکسي ساخته نيست. اينگونه آدمها هميشه به وقت لزوم ابزاردست قدرت بوده اند وهستند: درست مثل نقش مومنين در جنگ داخلي تارگرين ها(The Dance of the Dragons) که باتحريک سيتادل باعث مرگ اژدهايان شدند، درست مثل داعش که امروز ابزاردست آمريکا براي مقابله با ايده مقاومت شيعي است.
 
شش: ثئون گريجوي به پايک برمي گردد و خواهر بامعرفتش را اين بار برعکس فصل دو درست مي بيند. او حالا و پس ازگذر ازهمه تاريکيهايي که خودخواسته واردشان شد رستگار شده: مصداقي اتم از "هرکه گريزد زخراجات حق، بارکش غول بيابان شود". الفي الن درکنار لينا هدي بهترين بازيگران سريالي هستند که سطح کيفي تک تک بازيگرانش از متوسط هاليوود معاصر بااختلاف بالاتر است. تصاوير جديد آقاي الن البته نشان مي دهند که چرا او توانسته رنج ودرد ثئون را اينطور زنده جلوي دوربين بياورد: شايد به همين زودي ها جايي در کنار فيليپ سيمور هافمن فقيد در انتظار او باشد، تلخ ولي واقعي.
 
هفت: رمزي سيب پوست مي کند و خرخره پاره مي کند و اوشاي وفادارهم غريبانه جان مي دهد. در اپيزود اول فصل چهار پوليور شکنجه گر به هاوند درباره ماونتين مي گويد وقتي مدام و هرروز کله بترکاني و پوست بکني بعداز مدتي حوصله ات سر مي رود، شايد بد نباشد دي اند دي کمي به اين آموزه فکر کنند و تا يکي ازشيطاني ترين کاراکترهاي داستان را کاملا لوث نکرده اند دست ازين ميان پرده هاي خنک رمزي بردارند.
 
هشت: جان و بروبچه ها مشغول شام خوردنند که "نامه صورتي" بالاخره به کاسل بلک مي رسد. سريال سازان در فصل قبل با ايده سوزاندن شرين توسط پدرش با يک تير چندنشان زدند و ظاهرا اين قضيه آنقدر زيرزبانشان مزه کرده که دراين فصل هم ريکون را نشان کرده اند، ازين نظر بايد خدا راشکر کنيم که مارتين برعکس اچ بي او دنبال جلب نظر افکارعمومي نيست وحوادث را طبق اقتضائات دنياي داستان طراحي مي کند و نه براساس کامنت هاي به اصطلاح "فن" ها. تورموند خيلي خوب فاز بريين را گرفته و اگر بتواند اين شيرزن کينگ اسلير را جايي تنها گيربياورد صحنه اي کاملا تورموندي خلق خواهدشد. ازطرفي غيبت گوست بازهم ترديدها را درباره اينکه آيا اين جان همان جان است يا يک جان ديگر دامن مي زند. گرچه خلق چنين گره اي آن هم دراين موقعيت خيلي محتمل نيست اما پتانسيل بي نظيري درآن نهفته است تا يک مسير داستاني جذاب و قرص متفاوت ازکتاب را درسريال بيافريند. 
 
نه: در داش کالين دوباره ياد صحنه بي نظير پايان فصل اول مي افتيم: دني حالا مي تواند آرزويي که با دروگو براي بازگشت به وستروس درسر مي پروراند را عملي کند و در راس ده هاهزار جنگجوي قهار دوتراکي و به همراه سه اژدهايش پا جاي پاي جدش ايگون فاتح بگذارد. اژدها و هرچه به آتش مرتبط است به دنياي شيطاني نزديک تر است تا جهان انساني، ابليس از جنيان است و جن از آتش است و در منابع اسلامي با تندترين تعابير از مجازات با آتش زنهار داده شده است. اما درعين حال شکوه تاريک اژدها و ملکه اژدها و درکل خاندان تارگرين ها عميقا وسوسه کننده است و صحنه پاياني اين اپيزود يکي ازبهترين نمونه هاي چنين شکوهي بود. 
 
بهترين صحنه: خروج مادر اژدهايان از آتش
بهترين ديالوگ: وقتي سانسا امضاي حرامزاده بولتن را مي خواند و جان کمي شبيه خودهميشگيش مي شود و با عصبانيت لقب لرد ادارد استارک شهيد را تکرار مي کند: «لرد وينترفل و محافظ قلمروي شمال».
اميرحسين جلالي
نظرات
رويا دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 داستان دنريس فوق العاده تکراري و بي هيجانه از نظر من...يه دور باطل که به هيچ جا ختم نميشه...واقعيت اينه که به جز فصل اول هيچ وقت دنريسو دوست نداشتم.
ديدار دوباره جان و سانسا بعد از سالها يکي از زيباترين سکانساي اين سريال بود...
20 8
پاسخ
amir سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 والا يکي حرف منو زد اين چرا نميميره فقط رو اعصابه کلا همه ديالوگاشم اينکه اول لقباشو ميزارن وسط باهاش جمله ميسازن
ع ل ي چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 منم از دنريس خسته شدم، لوس و بي‌مزه، فقط ميخوان به مخاطب حقنه کنند که واي همه بايد به اين "ملکه‌ي کوتوله‌ي لْختِ نسوز" احترام بذاريد. ولي اين سفر به گذشته‌هاي برن با زاغ سه چشم چقدر مي‌چسبه، لبخند و مهرباني لياناي نوجوان، ايمان سر آرتور دين، اونجا که برن پدرش رو قبل بالا رفتن به برج عيش صدا زد دلم لرزيد قلبم فروريخت اي کاش معجزه‌اي در جهان بود که مي‌توانست جوهري که گذشته با اون نوشته شده رو پاک ميکرد اي کاش ند استارک صداي پسر به دنيا نيامده‌اش را در گذشته بشنود.
حميد يكشنبه 2 خرداد 1395 وقيقا من واقعا موندم نويسنده اين مطلب که اينقدر مساعل رو قشنگ تفسير کرد چرا به يکي از لوس ترين شخصيت ها و در عين حال بي اساس ترين بخش اين اپيزود اينقدر بها دادن. [ اون همه قهار دوتراكي به ساده ترين و مسخره ترين شکل ممکن .... آقا اون همه رعيس رعسا نبايد محافظت بشن تو اون کلبه ؟! ... بعد دوتا مرد عاشقم به راحتي وارد يه شهر چند صد هزار نفري مي شن، ميکشن و هرکار دلشون خواست ميکنن ...دو بار استفاده از تريک زنده موندن از آتش .... تعظيم خفت بار اون همه دوتراكي ] . مکالمه تيريون يکي از بهترين هاي سريال بوده ....

فردين دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 البته توي کتاب اومده که ريگار اهل مبارزه نبود ولي زماني که با يک پيشگو صحبت مي کنه شمشير به دست مي گيره و خودشو براي يه جنگ بزرگ آماده مي کنه، هر چيزي که هست در مورد آزور آهاي يا همون منجي عالم هست،
اتفاقا داستان ليانا و بچش يا بچه هاش خيلي کوچيک نيست اگه ببينيم که بچش يا بچه هاش قراره در خط مقدم جنگ با وايت واکرها باشن،
بر اساس روال معمول سريال فکر مي کنم دو قسمت آخر اين فصل تکليف وقايع برج عيش تا حدودي مشخص بشه
6 3
پاسخ

علي دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 آقا اين ماجرا درست بشو نيست ...
من پيشنهاد ميکنم براي هر اپيزود دو متن بنويسين
يکي در مقايسه کتاب با سريال
يکي هم در تحليل خود سکانس هاي سريال!

آخه اين چه متناييه که مينويسين آقاي جلالي! گير دادي به کتاب ول کن نيستي برادر من! باور کنين هيچ جذابيتي نداره برام که بدونم سريال مو به مو مطابق کتاب هست يا نه! :|
31 7
پاسخ

جيمي دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 اسم متن رو بذارين ضد يادداشت هم خودتون رو خلاص کنين هم مارو
اينا چيه آخه
29 6
پاسخ

عليرضا دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 اي بابا ... کجايي کاوه اسماعيلي؟؟
حيف اين اپيزود به اين قشنگي که يه چنين متني براش نوشتين! دلم تنگ شده براي متن هاي آقاي اسماعيلي
27 7
پاسخ

عليرضا دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 آقاي جلالي ميدونين مشکل کجاست؟
مشکل اينجاست که شما عاشق سريال نيستيد! بايد عاشق چيزي باشي تا بتوني راجع بهش زيبا بنويسي
30 5
پاسخ

جان استارک دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 چرا اينقد چرت و پرت مينويسي
بجاي نقد بيشتر داستان غير خطي مينويسه
30 6
پاسخ

مجيد دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 باز که مطلبتون بسيار بسيار سطح پايين بود خواهشن ديگر ننويسيد
26 6
پاسخ

پوري يا سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 سلام، خسته نباشيد.
انصافا تو سبک خودت عالي مينويسيد، دم شما گرم. از درو ديوار و مه خورشيد و فلک گفتن و ايجاد ارتباط بينشون هم بسيار خوب بود. و قياس و ربط و تکميل داستان سريال با گفتن از کتاب دنبال کردن اين بررسي هارو به مراتب جذاب تر ميکنه، چون لزوما و صرفا فقط با نظر يک نفر در مورد آنچه گذشت روبرو نيستيم و در واقع اطلاعات جديد در کاره.
صحنه ي تورموند سر ميز غذا خيلي کميک تر و جالب توجه تر بود.
و صحنه ي پاياني! راستش در مورد رهبري دوتراکي ها مطمئن نيستم اما قطعا آتش نشان خوبي ميشد دنريس. از حق نگذريم اين فايرپروف بودن خوب جماعتي رو تحت رهبري در مياره، شرکت هاي هرمي با اين سرعت و کميت نميتونن عضو بگيرن.
4 18
پاسخ

ابدارچي اچ بي او سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 اقا فصله هنوز دلبري نكرده موافقيد ؟؟
9 8
پاسخ
سينسيناتوي. س سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 به نسبت فصل 5 خيلي بهتر شروع شده ولي يه مشکلي که سريال دچارش شده به نظر من اينه که کاراکتر‌ها زيادي پراکنده شدن و خط‌هاي داستاني از همه فاصله گرفتن و اين باعث شده ناگزير به علت محدوديت‌ها زمان پرداختن به هر خط داستاني کاهش پيدا کنه و در نتيجه اون پيچيدگي و ظرافت در روايت داستان کمتر شده به نسبت فصول ابتدايي که با پيوستن دوباره‌ي خط‌هاي داستاني مثل اتفاقي که براي سانسا و جان رخ داد اميدوارم که اوضاع بهتر بشه.

froka سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 قسمت خوبي بود ولي حيف تا به خودم مي يام تموم ميشه
برداشتهاي عجيب و غريبي انجام داديد ولي بايد برداشت هاي عجيب و غريبو ديد

به شخصه دوست دارم تحليل و نقدا بر اساس کتاب ها و تاريخچه وستروس باشه تا زمان حال و مشکلات دنياي ما

ما داريم فيلم و سريال مي بينم بريم تو بعد زمان و هنر هفتم نه ديگه اونجا هم دنيا ربط دادنشون با دنياي مشکلات خودمون باشيم
23 5
پاسخ

شايان سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 جناب نويسنده بايد اينو در نظر بگيرن کخ 80% بينندگان سريال کتاب رو نخوندن! بعضي توضيحات شما رو کلا ما نميفميم! يعني به شخصه نصفه نوشته هاتون رو نميفهمم!ولي بعضي جاها حرفا ي درستي هم زده ميشه! اين جان اسنو اون جان اسنو اي که ميشناسم نيس!اين يارو خيلي بي بخار داره نشون ميده!دنريس هم که مثل هميشه داستانش تکراريه!به نظر من فيلم خيلي ديگه پراکنده شده!نميتونن فيلمو جمع کنن!بعضي يعني اکثر سکانس ها دارن تکراري و خسته کننده ميشن!
20 7
پاسخ

majid سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 اپيزود خوبي بود داستان و کلي جلو برد بنظر ميرسه جان اسنو به اين درک رسيده که جنگيدن راه حل نيست و در هر صورت آخرش شکسته بعد جنگ وينتر فل به نظر ميرسه به جاي جنگ با ادر ها صلح بکنه همونجور که تريون داره اوضاع رو رديف ميکنه. به نظر مياد که مارتين در آخر ميخواد اين پيام رو برسونه که صلح کردنه که جهان رو نجات ميده نه جنگيدن
11 2
پاسخ
اميرحسين جلالي سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 اين نکته کاملا درستيه و اتفاقا مارتين ازهمون اول اين ايده رو پرورونده. ند براي قولي که به خواهرش داده بود، فلج شدن برن به دست جيمي، نفرت قديمي ازلنيسترها وتحريکات ديگران شاهشوبه کشتن داد و گرگ و شيرو وارد جنگ کرد و اصل حسرتش تولحظه آخرم همين بود. اصل راز برج عيشم همينه، وقتي سرآرتور به ند ميگه "حالاشروع ميشه" منظورش دقيقا همينه که جنگ جنگ مياره و اين دورباطل تا ابد ادامه پيداميکنه..
froka سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 مارتين گفته نم يخواد اخر داستان مثل ارباب حلقه تموم شه و شيرين باشه م يخواد يه پايان خاکستري رو ارائه بده داستان هم داري جوري پيش مي ره مي تونيم با شخصيت بد ها تو طول داستان ارتباط پيدا کنيم حداقل در مورد جيمي اين طوري بوده پس احتمالا اتحاد انگشت کوچيکه و اسنو هست از يه سو خواهر تئون شاه بشه از در صاح در مي ياد با جان هم پيمان شن کار شمال تمومه مي مونه پايتخت

طاها سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 اعتبار سايت با همين نوشته‌ها مي‌ره زير سوال ديگه. مزخرف :)
13 4
پاسخ

رهايي سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 خب من به شخصه خيلي خوشحالم که شما مجدداً به سبک خودتون برگشتين و کلي لذت بردم از متنتون. البته الان سيل مخالفت به شکل "امتياز منفي" روانه ي کامنت من ميشه.
باز هم ممنون جناب جلالي عزيز و بايد بگم يادداشت هاي شما، برخلاف نظر دوستان ديگه، بسيار به درک من از سريال کمک ميکنه.
7 21
پاسخ
عليرضا چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 خب منم همينو ميگم ديگه دوتا متن بنويسين يکي براي در مقايسه کتاب و سريال يکي فقط درباره سريال کار بديه اين کار؟؟

کيوان سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 گاندي سکسي و بروبچه ها و فلاني مشکوک مي زند و فاز گرفتن با بلوغ دخترها و کتاب و کتاب و کتاب و در کتاب فلان و در سريال فلان اما در کتاب فلان...
آقاي خنک نويس! نکته اي رو عرض کنم:
بحث در اينجا مديوم ادبيات نيست! game of thrones يک سريال تلوزيوني ست، هر چند اقتباسي باشد. مرحمت کرده و اينقدر کتاب رو توي حلق مخاطب نکن اي خوره ترانه يخ و آتش.
اينهمه نفرت و انزجار و ابتذالِ کلام و مريضي رو به خورد ما نده آقاي قلم به دست! تحقير و تمسخر و باز هم تحقير و تمسخر... حکمتش چيست من که نمي فهمم. يادش بخير زماني بود بعد از هر اپيزود مي آمديم اينجا دو خط يادداشت بخوانيم. حالا هر هفته از اين ادبيات جلف بايد فقط عصبي شويم و حالمان بد شود. يادداشت و نقد و ريکپ و ... هرچه که باشد قرار نيست حال مردم را بد کند. اگر اثري بعد است پس بايد با نقدش اتفاقا لذت برد و تعادل ايجاد کرد. اما اگر اين لذت تا سطح تمخسر و جلف بازي پايين بيايد نمي شود ديگران را هم در آن شريک کرد.
شديدا پيشنهاد مي کنم کمي به نظر خوانندگانِ 7 فاز احترام بگذاري و با منتقدينِ يادداشت هايت وارد ديالوگ شوي.
22 7
پاسخ
froka چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 کيوان عزيز اگه قرار باشه همه حرف دل مارو بزن هيچ همون جاي که هستيم مي مونيم بايد از ديد هاي متفاوت داستانو ديد منم شايد از بعضي نظرات و ربط دادنا خوشم نياد اما دليل نميشه زحمتشونو ببرم زير سوال اين نقد ها لذت سريالو برام دو چندان کرده هميشه اولين سايته که بلافاصله نقدو مي نويسه پس قابل احترامه بعد اين سايت يه سايت ديگه بعد دو سه روز نقدو مي ده بيرون دنيا سريال و فيلم با اين نقدها ارزش منده چه درست چه نادرست
عليرضا چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 دقيقا اصلا هيچکي محل سگ نميذاره به حرفايي که طرفدارا اينجا ميزنن
کيوان جمعه 31 ارديبهشت 1395 Froka عزيز! _ منظور بنده اصلا و ابدا اين نيست که ديگران حرف دل من و شما رو بزنن! اتفاقا هرکس بايد حرف خودش رو بزنه و نه حرف ديگري رو. اما خُب حرف زدن فُرم درست مي خواد. _ اين که شخصِ من يا شما از اين يادداشت لذت ببريم هم اصلا دفاع نويسنده نيست! اصولا هر کس ممکنه از هر چيزي لذت ببره و اين ملاک نيست. _ اينکه يک سايت بياد خيلي زود نقد بذاره اصلا ارزش و احترام نيست! شخصا حاضرم چند روز هم صبر کنم اما چيزي بخونم که حال و هوام رو خراب و ناراحت نکنه بلکه لذت و تجربه اثر رو امتداد بده ( حالا اون اثر مي تونه خوب بوده باشه يا نه ) اينکه در يک يادداشت سر تا پاي يک اثر رو به لودگي و خوشمزگي بگيريم و حرف هاي خُنک بزنيم اسمش يادداشت و ريکپه؟ من که شخصا لذت نمي برم و فقط حس بدي پيدا مي کنم. بنظرم حتي از يک پسر در حال بلوغ هم حال به هم زن تره. همچنان به مدير و نويسندگان 7 فاز پيشنهاد مي کنم که به نظر خوانندگان توجه کنن و احترام بگذارن. اينکه براي يک ماه، در چهار يادداشت درصد قابل توجهي از کامنت ها حاوي اعتراض و نارضايتي هست يعني مشکلي اين وسط وجود داره. از روي تعداد لايک ها و ديس لايک ها هم ميشه بازخورد عموم مخاطبين به نظرات رو بررسي کرد. پس ادب و رفتار حرفه اي ايجاب مي کنه که عوامل سايت عکس العمل نشون بدن.

سينسيناتوس. س چهارشنبه 29 ارديبهشت 1395 من علي‌رغم برخي اختلاف نظر‌هاي جدي، نه تنها يا سبک و ديد‌گاه متفاوت و خاص آقاي جلالي مشکلي ندارم بلکه برام جالبه و خوندنش لذت‌بخشه و حتي استفاده از کتاب که به هر حال منبع اصلي دنياي تاج تخت است هم اگر متعادل باشه يادداشت رو کامل‌تر ميکنه ولي نقد من اينه که به هر حال اين يادداشت‌ها همون طور که از عنوان نوشته بر مياد قاعدتا براي سريال نوشته ميشه و بايد اولويت نقد و يادداشت سريال باشه نه کتاب. به عنوان مثال اگه قسمت دورن بد در اومده که اومده، به دلايل مختلف که ميشه در موردش حرف زد ونوشت فارغ از اينکه چند خط در کتاب در مورد الاريا سند مطلب بوده.
5 5
پاسخ

احسان پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 "...شايد هم اين اصلا جان نيست و قرار است يك سورپرايز بزرگ در انتظارمان باشد."
اين گزاره بنظرم احتمال قابل توجهي داره. يه نشونه‌ي ديگه‌ش هم اينکه تو قسمت سوم بعد از اينکه جان اسنو از مرگ برگشت، دولورس اد که بغلش کرد با شوخي اشاره کرد و ازش پرسيد "خودتي؟ مطمئني خودتي؟"
1 4
پاسخ

حميدرضا پنجشنبه 30 ارديبهشت 1395 متن خوبي بود ولي چرا فکر ميکنيد بيليش يه احمقه؟ فعلا که سانسا شده بهانه رابين تا به خاطرش به وينترفل حمله کنه. اگه شمال رو بگيرن بيليش ميتونه با سانسا ازدواج کنه و ... .
2 1
پاسخ

اراز جمعه 31 ارديبهشت 1395 نوشته خوبي بود ، مرسي . با همه اش موافق نيستم ولي نيازي به توافق کامل هم نيست .
0 2
پاسخ

پويا شنبه 1 خرداد 1395 اول اينکه از آقاي جلالي به خاطر نقد خوبشون مچکرم ولي پيشنهاد ميکنم با لحن ملايم تري بنويسن ...من تازه دارم کتابو ميخونم جلد 2 کتاب هستم و سريال رو هم خيلي دوست دارم وقتي اومدم مطلب شما رو خوندم قيقا ضد حال خوردم .خيلي انرژي منفي ميديد به ادم . آدم احساس گناه ميکنه از ديدن يک همچين سريال سخيفي خخخخ البته شوخي کردم . ولي لطفا اين طوري ننويسيد . و به نظرم شما تصور ميکنيد داريد براي دانشجويان رشته جامعه شناسي که خيلي ادعا دارند نقد مينويسيد و خيلي ببخشيد به نطرم شما هم خيلي ادعا داريد ... به اين خاطر که کاملا مشخصه چقدر به ديده تخقير به سريال نگاه ميکنيد .
و يه سوال : چطور ممکنه دنريس زاده برج شادي باشه ؟ مگه مادر دنريس ،رايلا در حالي که باردار بوده و ويسريس فرار نکرده بودن؟ مگه دنريس در درگون استون به دنيا نيومده و در طوفان؟
اگه دنريس زاده برج شادي هستش و فرزند ليانا پس ادارد اونو چجوري بخ ويسريس رسونده ؟ واقعا گيج شدم . يعني دنريس فرزند ريگار و لياناست ؟ اگه جان فرزند برندون و اشارا دين هستش پس چرا ادارد هويت جان رو مخفي کرده ؟
گيج شدم وااااي
2 0
پاسخ

jon stark شنبه 1 خرداد 1395 "كينگزگاردها هم قصد حفاظت از ليانا و كودكش دنريس را نداشتند. قضيه پيچيده ترازين حرفهاست"
کودکش دنريس ؟ من که قاطي کردم کامل . اگه دنريس زاده برج عيشه پس چه جوري رفته پيش ويسريس ؟ مگه رايلا مادر دنريس باردار نبوده و با ويسريس فرار نکرده بودن ؟ دنريس خودش بارها ميگه من دنريس استورم بورن ام خب اونجا در برج عيش که ما هيج طوفاني نديديم؟ اگه جان پسر ريگار و ليانا نيست و پسر برندون استارک و آشارا دين هستش چرا ادارد بايد هويت جان رو مخفي کنه ؟ اگه کسي پاسخ قانع کننده اي داره لطفا بگه
آقاي جلالي لطفا در مورد اين حدستون توضيح هم بديد ما متوجه بشيم ممنون
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز