سینمای دهه 70 آمریکا به روایت جاناتان کرشنر - بخش سوم: ممیزی سیستم استودیویی، لژیون کاتولیک، رکود اقتصادی بزرگ و کابوس مک‌کارتیسم (2)

در 1946، يكي از بهترين سال‌ها در تاريخ هاليوود، 90 ميليون امريكايي هر هفته به سينما مي‌رفتند اما مخاطبان هرگز دوباره به اين تعداد نرسيدند. در 1950 هر هفته حدود 60 ميليون بليط فروخته مي‌شد و ريزش مخاطب ادامه ‌داشت. 1946 سالي تعيين‌كننده در سياست امريكا هم بود. براي اولين بار در طول دوران رياست جِي. ادگار هوور بر FBI، انتخابات ماه نوامبر با پيروزي قاطع جمهوري‌خواهان در ورود به كاخ سفيد و مجلس سنا همراه شد و چهره‌هاي شاخص در ميان اين قانون‌گذاران جديد، سياستمداران جوان و جاه‌طلبي بودند چون ريچارد نيكسون كه سياست ضدكمونيسم جنگ‌طلبانه را سرمشق خود قرار داده بود. 
7فاز: در 1946، يکي از بهترين سال‌ها در تاريخ هاليوود، 90 ميليون امريکايي هر هفته به سينما مي‌رفتند اما مخاطبان هرگز دوباره به اين تعداد نرسيدند. در 1950 هر هفته حدود 60 ميليون بليط فروخته مي‌شد و ريزش مخاطب ادامه ‌داشت. 1946 سالي تعيين‌کننده در سياست امريکا هم بود. براي اولين بار در طول دوران رياست جِي. ادگار هوور بر FBI، انتخابات ماه نوامبر با پيروزي قاطع جمهوري‌خواهان در ورود به کاخ سفيد و مجلس سنا همراه شد و چهره‌هاي شاخص در ميان اين قانون‌گذاران جديد، سياستمداران جوان و جاه‌طلبي بودند چون ريچارد نيکسون که سياست ضدکمونيسم جنگ‌طلبانه را سرمشق خود قرار داده بود. نيکسون در کمپين خود بر سياست تهاجمي در شکار کمونيست‌ها تاکيد داشت و همين خط‌مشي را چهار سال بعد در انتخابات بعدي مجلس سنا با موفقيت ادامه داد. او در اين فاصله به عنوان عضو کميته‌ي تحقيق درباره‌ي فعاليت‌هاي ضد امريکاييِ مجلس نمايندگان امريکا (HUAC) در تلاش براي جدال با فعاليت‌هاي مخرب کمونيست‌ها شهرتي به هم زد. با تغيير قدرت سياسي در کنگره در 1947، رياست آن کميته به جِي. پارنل توماس، مخالف پرشور «برنامه‌ي اقتصادي و اجتماعي فرانکلين روزولت بعد از ظهور رکود بزرگ اقتصادي» رسيد که اعمال فشار بر هاليوود را فرصتي مناسب براي به چالش کشيدن سياست‌هاي ليبرال در جامعه در مقياسي گسترده‌تر ديد. 
توماس در اکتبر 1947 براي بررسي «نفوذ کمونيست‌ در صنعت فيلم‌هاي سينمايي» جلساتي در کنگره تشکيل داد، ابتدا با حضور روساي استوديوها و ساير شاهدانِ «دوست و همکاري» که اسم کمونيست‌هاي شاغل در صنعت فيلمسازي را فاش کنند. اين کميته در کار خود بسيار جدي بود – نيکسون قول داده بود «شبکه‌ي سرخ» برملا خواهد شد- و اسم 19 تن از افراد متهم به خرابکاري در اين جلسات برده شد. ليبرال‌هاي شاخص هاليوود، شامل جان هيوستن، کاترين هپبورن، بيلي وايلدر، گروچو مارکس و همفري بوگارت با تشکيل کميته‌اي بر متمم اول قانون اساسي امريکا تاکيد، و به واشنگتن سفر کردند تا حمايت‌شان را از اين متمم نشان دهند. در همين حال، اريک جانستون، رئيس سابق اتاق بازرگاني ايالات متحده که به تازگي جايگزين ويل هيز در رياست MPPDA شده بود، صراحتا گفت: «تا وقتي زنده هستم هرگز خودم را درگير چيزي ضدامريکايي‌تر از يک ليست سياه نخواهم کرد.... هرگز ليست سياهي وجود نخواهد داشت. ما قصد نداريم براي راضي کردن اين کميته به سوي ديکتاتوري گام برداريم.» 
اما جسارت هاليوود که هرگز به قدر کفايت نبود به سرعت تحليل رفت. ضعف اقتصادي در صنعت فيلمسازي و شايد حتي گرايش به مدارا با انجمن محافظه‌کار بانکي (که سرمايه‌ي حياتي را براي اين صنعت فراهم مي‌کرد) اين عقب‌نشيني را تشديد کرد. به علاوه، اين جلسات با بگومگوهاي پوچ و گاها خنده‌دار ميان اعضاي پر قيل و قال کميته‌ و شهودي که از همکاري سرباز مي‌زدند پيشرفت خوبي نداشت. توماس بعد از شهادت 11 تن از 19 نفر، ادامه‌ي جلسات را به ناگاه به حال تعليق درآورد. برتولد برشت يکي از 11 شاهد از امريکا گريخت و گروهِ باقيمانده به «دهِ هاليوود» مشهور شد. در 24 نوامبر مجلس نمايندگان با 346 راي موافق در برابر 17 راي مخالف راي بر آن داد که اين ده نفر به خاطر بي‌حرمتي به کنگره تحت نظر قرار بگيرند. (سرانجام همه‌ي آن‌ها به همين جرم براي مدتي زنداني شدند). روز بعد، جانستون پس از جلسه‌اي محرمانه با مديران صنعت فيلمسازي در نيويورک، «بيانيه‌ي والدورف» را منتشر کرد که طي آن استوديوها ضمن محکوم‌کردن «ده هاليوود»، عهد کردند هيچ کمونيست يا خرابکاري را «دانسته استخدام نخواهند کرد.» پيمان‌هاي وفاداري گريزناپذير بودند. به همين خاطر «ليست سياه هاليوود» شکل گرفت.
اوضاع در طول سال‌هاي بعد فقط و فقط بغرنج‌تر مي‌شد. در فوريه‌ي 1950، سناتور جوزف مک‌کارتي از ايالت ويسکانسين که آن زمان شهرتي نداشت، در يک سخنراني‌ به جديتِ از سر گرفته‌شده در سطحي ملي براي ريشه‌کن کردن خرابکارها در جامعه‌ي امريکا اشاره کرد: «اين‌که امروز ‌چنين در جايگاه عجز و ناتواني قرار گرفته‌ايم صرفا بدين خاطر نيست که تنها دشمنِ بالقوه‌ي قدرتمندمان، افرادي را براي نابودي کشورمان فرستاده که بيشتر به خاطر عملکردهاي خائنانه‌ي آن‌هايي‌ست که اين کشور با آن‌ها رفتار خيلي خوبي داشته.» مک‌کارتي، سياستمداري فرصت‌طلب که در جستجوي خط مشي‌اي سياسي براي مطرح کردن خودش بود از اين «شکار دشمن داخلي» نهايت استفاده را برد. هر قدر هم که مک‌کارتي را فرومايه بدانيم بايد در ذهن داشته باشيم که او در سال‌هاي دهه‌ي 50 خاک مستعدي براي پرورش دانه‌هاي زهرآگين‌اش يافت. همان‌طور که ژان پي‌ير ملويل يک بار در توضيح شاهکارش «ارتش سايه‌ها» (1969) گفت: «فراموش نکنيد افرادي که از جنبش مقاومت روي برگرداندند بيشتر از افرادي بودند که خودشان را وقف آن کردند.»
مک‌کارتيسم در امريکايي زخم‌خورده از ظهور «هيولاي سه سره» ريشه دوانيد: در دوره‌ا‌ي 9 ماهه‌ از سپتامبر 1949 تا ژوئن 1950، روس‌ها سال‌ها پيش از آن که به مخيله‌ي کسي خطور کند به بمب اتمي رسيدند؛ کمونيست‌هاي چيني با اصول پذيرفته‌شده‌ي روز مبني بر کاهش مقبوليت «جهان آزاد» در ابعاد صدها ميليوني فاتح جنگ داخلي شدند؛ و کره‌ي شماليِ کمونيست بدون اخطار قبلي به کره‌ي جنوبي حمله کرد. تهديد کمونيست بين‌المللي ناگهان کاملا واقعي به نظر مي‌رسيد و ايده‌ي محبوب روز اين که چنين تهديدي احتمالا با کمک دشمناني از داخل امريکا ميسر شده است. در چنين جوي بود که کنگره «قانون امنيت داخلي» را علي‌رغم وتوي رئيس‌جمهور ترومن تصويب کرد. اين قانون ثبت اسامي و اطلاعات کمونيست‌ها را ملزم مي‌کرد و به موجب آن هيات نظارتي بر فعاليت‌هاي خرابکارانه تشکيل شد تا از خرابکاران مظنون بازجويي کند. و در 1951، کميته‌ي تحقيق درباره‌ي فعاليت‌هاي ضد امريکايي تلاش‌هايش براي محو کمونيست‌ها از هاليوود را تشديد کرد. 
هزينه‌هاي انساني ليست سياه هاليوود و کوشش بسيار گسترده‌تر در سطح ملي براي شناسايي و حذف «خرابکاران» از کليه‌ي ابعاد جامعه به خوبي مستند شده است. برخي مثل داشيل همت، نويسنده‌ي «شاهين مالت» به زندان رفتند؛ سايرين مثل ژول داسن (کارگردان «شهر برهنه») از امريکا گريختند. بسياري در پيشگاه کميته شهادت دادند. استرلينگ هيدن فعاليت حرفه‌اي‌اش را نجات داد اما هرگز بازيابي نشد. (او بعدها نوشت: «چندان پيش نمي‌آيد که انسان دريابد به خاطر نوع رفتاري تحسين شده که خودش از آن منزجر است.») تعداد بي‌شماري قادر به پيدا کردن کار نبودند. کمتر ترساننده اما بيشتر فراگير، تاثير سرکوب‌کننده‌اي بود که هراس سياسي روي محتواي فيلم‌ها گذاشت. مک‌کارتيسم با حذف هر چيزي از روي پرده که ممکن بود چالشي براي ارزش‌هاي امريکايي تعبير يا سوء تعبير شود، سومين موج بزرگ خودسانسوري هاليوود را توليد کرد. همان‌طور که اليا کازان در 1952 اشاره کرد، «هنرپيشه‌ها نگرانِ بازي کردن هستند، نويسندگان نگرانِ نوشتن و تهيه‌کنندگان نگرانِ توليد فيلم.» کازان مي‌دانست. او در ژانويه‌ي 1952 «به خاطر بُعد وجداني مساله» حاضر به افشاي اسامي در پيشگاه کنگره نشد اما در هراس از روند فعاليت حرفه‌اي‌اش ماه آوريل بازگشت و اسم 16 نفر را براي ضبط در حافظه‌ي عمومي قرائت کرد.
فيلم‌هاي بزرگي در دهه‌ي 50 ساخته شدند - مي‌توان از «جنگل آسفالت» جان هيوستن، «پنجره‌ي عقبي» آلفرد هيچکاک و «نشاني از شر» اورسن ولز اسم برد- اما فيلم‌هاي امريکايي اين دهه بيش از هر چيز با وحشت‌زدگي، سازش‌کاري‌ و الزام‌شان به تبعيت از قطعيت اخلاقي مطلوب مميزي شناخته شدند و سازمان قانون توليد به اعمال مميزي و نظارت بر خروجي هاليوود تا فروپاشي ناگهاني‌اش در 1966 ادامه داد. در مروري دوباره کاملا مشخص است که گرچه از هم پاشيدنِ قوانين مميزي موجب تحولي  ناگهاني و اساسي در محتواي فيلم‌ها شد اما چارچوب‌هاي رژيم مميزي چندي بود که اهميت‌شان را به تدريج از دست داده بودند.
در 1953 اوتو پره‌مينجر در اقدامي تاريخي، «ماه آبي است» را بدون مُهر PCA پخش کرد، فيلمي که به خاطر ارجاعات صريحش به بکارت قهرمان داستان از نظر سازمان هيز مطلوب نبود اما نجابت مطرح‌شده در فيلم حفظ شد؛ در واقع روح حاکم بر PCA، اگر نه کلمه‌به‌کلمه‌ي قوانين آن، دست‌نخورده ماند. بسيار مخرب‌تر از آن فيلم، «تشريح يک قتلِ» پره‌مينجر (1959) بود که در آن وکيل فيلم با بازي جيمي استيوارت از يک قاتل دفاع مي‌کند. دقيق‌تر که صحبت کنيم، عدالت در «تشريح يک قتل» با برائت متهم در محاکمه محقق مي‌شود اما فيلم ترديد چنداني درباره‌ي پيچيدگي اخلاقي اين شخصيت باقي نمي‌گذارد. همان‌طور که اندرو ساريس اشاره کرد، «پره‌مينجر کشمکش ابدي را نه بين درست و غلط، که بين درست/غلط از يک طرف و درست/غلط از طرف ديگر ديد.» نمايش فيلم در شيکاگو ممنوع شد (حقي که تا اواخر 1961 توسط دادگاه‌ها محفوظ نگه داشته شد) و منطق پشت اين ممنوعيت که توسط مدير ارشد مميزي شهر شيکاگو توضيح داده شد اين بود: «بايد اجازه داد کودکان هر فيلمي را که در شيکاگو نمايش داده مي‌شود ببينند. اگر فيلمي براي يک کودک مطلوب نيست، پس فيلم مطلوب نيست. ختم کلام.»
پره‌مينجر و ديگران به دليل در معرض سقوط بودن استوديوها در سال‌هاي 1950، خواهان پس‌زدن قوانين مميزي بودند. اکران «ماه آبي است» در سينماها تا حدودي به خاطر جدال حقوقي بين دولت ايالات متحده با کمپاني پارامونت در دادگاه عالي 1948 بود؛ دادگاهي که راي آن، حق انحصاري استوديوها را در اکران فيلم‌ها در سينماهاي زنجيره‌اي‌شان سلب کرد. رشد روزافزون تلويزيون (در کنار عوامل گوناگون ديگري شامل حومه‌ي شهرنشيني که افراد را هر چه بيشتر از کاخ‌هاي سينمايي مرکز شهر دور مي‌کرد) در حال کم کردن از توده‌ي انبوه مخاطبان فيلم بود، حال آن که از بُعدي ديگر، فيلم‌هاي بين‌المللي شاخص‌تر (و بدون پايبندي به قانون PCA) که در سينماهاي هنري نمايش داده مي‌شدند نزد مخاطبان شهري و دانشگاهي محبوبيتي به هم زده بودند. در 1950، حضور هفتگي به زير 60 ميليون رسيد و يک‌سوم کامل از مخاطبان قديمي از دست رفت. تا 1960 اين رقم به کمتر از 25 ميليون سقوط کرد. تمام اين تغيير و تحولات هاليوود را تهييج کرد تا لااقل سراغ خوراک جسورانه‌تري برود، مخصوصا که تا آن زمان از هرگونه اشاره‌اي در محتواي سياسي فيلم‌ها که شامل مهين‌پرستي افراطي نمي‌شد، سرسختانه اجتناب کرده بود. 
آزادسازي محدوديت‌هاي غيررسمي روي محتواي سياسي فيلم‌ها همپاي تحمل رو به افزايش صنعت فيلمسازي در پذيرش موضوعات (نسبتا) خطير در فيلم‌ها جلو نيامد اما ريشه‌هاي تغيير سياسي هم در مروري دوباره قابل مشاهده است. در 1953 استالين مرد و جنگ کره تمام شد و در 1954 ماهيت مک‌کارتيسم در طول جلسات پخش تلويزيوني‌شده‌ي «ارتش-مک‌کارتي» فاش شد؛ پيش از پايان سال، مک‌کارتي از سوي همکارانش در سنا استيضاح شد و در ادامه به الکل رو آورد و انزوا پيشه کرد تا سه سال بعد که مرگ زودهنگام ناشي از بيماري کبدي به سراغش آمد. اتفاقا 1954 سالي هم بود که جو برين، مدير PCA از سمتش کناره گرفت؛ جانشين به‌دقت‌انتخاب‌شده‌اش، جفري شرلاک، مطابق انتظار عمل کرد اما او بيش از رئيس قديمي‌اش پراگماتيک بود. و سرانجام ليست سياه در انتهاي دهه‌ي 50 در حال محو شدن بود. در 1958 نيکسون قائم‌مقام رئيس‌جمهور با کرک داگلاس ديدار و به ليست سياه به عنوان «معضل صنعت فيلمسازي» اشاره کرد. داگلاس در آن سال دالتون ترومبو از «دهِ هاليوود» را استخدام کرد تا «اسپارتاکوس» را بنويسد و از آن مهم‌تر اين‌که موقع اکران فيلم در 1960 اسم ترومبو را در تيتراژ قرار داد. (پره‌مينجر در «اکسودوس» مشابه همين کار را کرد). در طول چند سال بعد، فيلم‌هاي برجسته‌ و حتي جسورانه‌تر سياسي مثل «کانديداي منچوري» (1962) جان فرانکن‌هايمر و «دکتر استرنج‌لاو» (1963) استنلي کوبريک به بازار آمدند. دو فيلمي که تا همين پنج سال قبل امکان ساخته‌شدن‌شان وجود نداشت. 
تلاقي عواملي که سال‌ها جمع شده بودند – کاهش مخاطب، ظهور تلويزيون، موفقيت سينماهاي نمايش‌دهنده‌ي فيلم‌هاي هنري و پراکندگي متصديان حاکم پس از فروپاشي سيستم استوديويي کلاسيک- بيشتر و بيشتر شد و سرانجام استفاده‌اي درست از موقعيت به دست آمده، ديوارهاي مميزي را شکست. با درگذشت ناگهاني اريک جانستون مدير MPAA در 1963، هاليوود پس از جستجويي طولاني براي سومين بار شخصي بانفوذ از واشنگتن را به اين سمت انتخاب کرد. جک والنتي آجودان ويژه‌ي رئيس‌جمهور ليندون جانسون در 16 مي 1966 با ترک کاخ سفيد و شروع به فعاليت در نيويورک‌سيتي بر صندلي ويل هيز نشست. والنتي، خستگي‌ناپذير و ميانه‌رو، مثل هيز به کميته‌ي «روابط عمومي» باور داشت اما اين دموکراتِ «جامعه‌ي بزرگ»، خودش را به عنوان يک «سانسورچي» با معيارهايي که به او به ارث رسيده بود تطبيق نداد و اولين سخنراني‌اش در نقد قانون توليد بود.
«سانسورچي نبودن» بخش عمده‌اي از دو سال نخست دوران تصدي طولاني والنتي در MPAA را به خود اختصاص داد. چند هفته بعد از تکيه‌ي او بر مسند جديد، برادران وارنر «چه کسي از ويرجينيا وولف مي‌ترسد» را برايش نمايش داد. فيلمي ساخته‌ي مايک نيکولز بر اساس نمايشنامه‌ي برنده‌ي جايزه‌ي تونيِ ادوارد آلبي که از سوي شرلاک، رئيس PCA، «غير قابل قبول» ارزيابي شده بود. والنتي با دقت و حسن توجه‌‌اي که نشان داد کمپاني را به خواسته‌اش رساند.‌ او خط به خط درباره‌ي ديالوگ‌ها بحث کرد («لعنت به تو» (screw you) حذف شد، «پسر بدکاره» (son of a …) ماند) و در پروسه‌اي موفقيت‌آميز از قانون‌گذاري، امکان اکران فيلم را فراهم کرد. فيلم با مهر PCA به بازار آمد و برچسب «براي تماشاگران بالغ» بر آن خورد. در ادامه‌ي همان سال و پخش‌شده توسط مترو گلدوين مه‌ير بدون مهر PCA، «آگران‌ديسمان» ميکل‌آنجلو آنتونيوني بود که استاندارد جديدي براي برهنگي روي پرده تعريف کرد. در 1967 فيلم‌هاي بسياري استانداردهاي قبلا پذيرفته‌شده در نمايش خشونت را درهم‌شکستند و قانون مميزي از جوانب مختلف نقض شد. والنتي در جايگاهي که در آن قرار داشت، مشتاق به پايه‌ريزي فرم جديدي از «خود-کنترلي» و مشوق بيان مسوولانه‌ي ايده‌هاي هنري در عين احترام‌گذاشتن به استانداردهاي اجتماعي و فراهم‌کردن قدري کنترل روي عرضه‌ي محتواي بالقوه مساله‌ساز براي کودکان بود. اين مهم در 1968 با معرفي سيستم درجه‌بندي صنعت فيلمسازي که تا امروز هم تا حدود زيادي دست‌نخورده مانده، رسميت يافت. جدال‌هاي حقوقي بر سر طرح مسائل «وقيحانه» تا سال‌هاي دهه‌ 70 هم ادامه مي‌يافت اما موانع سيل خروشانِ جنسيت، خشونت و ديالوگ برداشته شده بودند. بسيار مهم‌تر و حياتي‌تر - هرچند کمتر آشکار در آن زمان- اين بود که در 1967، هاليوود سرانجام بعد از ساليان متمادي تا حد زيادي از تجارتي که ديدگاهي اخلاقي را بر فيلمسازانش تحميل مي‌کرد يا براي انواع داستان‌هايي که مي‌توانست تعريف شود محدوديت قائل مي‌شد، خارج شده بود.
اردوان شکوهي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز