تاریخ شفاهی «راننده تاکسی»: دنیرو، اسکورسیزی، فاستر و شریدر از 40 سالگی فیلم می‌گویند

پل شريدر (فيلمنامه‌نويس): چيزهاي زيادي براي من در حال از هم پاشيدن بودند، ازدواج ناموفق،  مشاجره با بنياد فيلم آمريكا (AFI)، نقدنويسي را هم از دست داده بودم. پولي نداشتم و كم و بيش در ماشين‌ام زندگي مي‌كردم، بسيار مي‌نوشيدم و مشغول خيال‌پردازي مي‌شدم. سالن نمايش پوسي‌كت در لس‌انجلس تمام شب باز بود و من براي خواب به آنجا مي‌رفتم. ميان نوشيدن و ناخوشي‌ام، با معده در حال خونريزي وارد اتاق اورژانس شدم. 27سالم بود و در بيمارستان متوجه شدم تقريبا يك ماه است كه با كسي حرف نزده‌ام. استعاره تاكسي زرد از آنجا به سراغم آمد، اين تابوت فلزي كه در شهر مي‌چرخد و بچه‌اي در آن گرفتار شده كه به نظر در قلب جامعه ايستاده و درحقيقت يكه و تنهاست. مي‌دانستم اگر درباره اين كاراكتر ننويسم سرانجام  خود او خواهم شد. 
هاليوود ريپورتر- گرگ کيلدي: در عصر روز نمايش فيلم در فستيوال فيلم تريبکا، ستارگان فيلم، کارگردان و فيلمنامه‌نويس آن از جنجال و التهاب پيش از ساخته شدن يک شاهکار سينمايي حرف زدند.
تنها چند ماه پس از اتمام فيلمبرداري «راننده تاکسي» در خيابان‌هاي نيويورک سال 1975، نيويورک ديلي نيوز با تيتر مشهور سرمقاله خود به چاپ رسيد: "از فورد به شهر: بميريد." رييس جمهور خبر کمک‌مالي‌ دولت فدرال به نيويورک در آستانه ورشکستگي را تکذيب کرده بود. فيلم اين حضيض را در تاريخ شهر به تصوير مي‌کشد: تاکسي راننده‌اي که در خيابان‌هاي خيس خورده شهر مي‌گردد، و در حرکت روبه جلوي خيره‌‌سرانه‌اش به قدر کوسه «آرواره‌ها» تهديد‌کننده عمل مي‌کند. تراويس بيکل رابرت د نيرو، کهنه‌سرباز ويتنام، فاحشه‌ها و کاسب‌هاي ايستاده در پياده‌رو را ديد مي‌زند و مي‌گويد: "يه روز يه بارون واقعي تمام کثافت‌هاي اين شهر رو مي‌شوره." آن خيابان‌هاي پايين‌شهر مدت‌هاست که تميز شده‌اند، اما «راننده تاکسي» که چهلمين سالگردش را با نمايش فيلم در فستيوال فيلم ترابيکا در 21ام آوريل جشن مي‌گيرد، ذره‌اي از قدرت تخريب‌کننده خود را از دست نداده است. در فيلمنامه پل شريدر، برخاسته از روزهاي بحران‌زده خود او، بيکل ابتدا مسحور سيبل شفرد، عضو کمپين انتخاباتي، زني خونسرد و  دست‌نيافتني شده و با طرد شدن از سوي او، به فرشته انتقام جودي فاستر، دخترک فاحشه تبديل مي‌شود. پالين کيل فيلم را "يکي از نوادر فيلم‌هاي مدرن هارور" مي‌داند. فيلم در زمان اکران چهار نامزدي اسکار، براي د نيرو و فاستر، برنارد هرمن آهنگساز در کنار جايزه بهترين فيلم سال، بدست آورد تا درنهايت جايزه اصلي شب مراسم را به فيلم «راکي» ببازد. 
پل شريدر (فيلمنامه‌نويس): چيزهاي زيادي براي من در حال از هم پاشيدن بودند، ازدواج ناموفق،  مشاجره با بنياد فيلم آمريکا (AFI)، نقدنويسي را هم از دست داده بودم. پولي نداشتم و کم و بيش در ماشين‌ام زندگي مي‌کردم، بسيار مي‌نوشيدم و مشغول خيال‌پردازي مي‌شدم. سالن نمايش پوسي‌کت در لس‌انجلس تمام شب باز بود و من براي خواب به آنجا مي‌رفتم. ميان نوشيدن و ناخوشي‌ام، با معده در حال خونريزي وارد اتاق اورژانس شدم. 27سالم بود و در بيمارستان متوجه شدم تقريبا يک ماه است که با کسي حرف نزده‌ام. استعاره تاکسي زرد از آنجا به سراغم آمد، اين تابوت فلزي که در شهر مي‌چرخد و بچه‌اي در آن گرفتار شده که به نظر در قلب جامعه ايستاده و درحقيقت يکه و تنهاست. مي‌دانستم اگر درباره اين کاراکتر ننويسم سرانجام  خود او خواهم شد. پيش نويس اول شايد 60 صفحه بود و به سرعت پيش‌نويس بعدي را شروع کردم. کمتر از دو هفته گذشت و آن را براي چند تا از دوستانم در لس انجلس فرستادم، اما اساسا کسي وجود نداشت که آن بسازد تا چند سال گذشت. در حين انجام گفتگويي با برايان دي پالما بودم که به او گفتم يک فيلمنامه نوشتم و او هم گفت: "باشه، مي‌خونمش."
مايکل فيليپس (تيهه‌کننده): برايان يک روز به من گفت که "يک نفر اين فيلمنامه را نوشته. واقعا کار من نيست، اما فکر مي‌کنم با سليقه تو جور باشد." به طرز شگفت‌انگيزي خالص بود، يک اثر صادقانه.
مارتين اسکورسيزي (کارگردان): برايان فيلمنامه را به من داد. واکنش من به لحن و تقلاي کاراکتر اصلي‌‍اش دروني و تقريبا از نگاهي عرفاني بود. اما هنوز در تلاش بودم که من را به عنوان يک فيلمساز جدي بگيرند.  يک فيلم مستقل ارزان به اسم «چه کسي در اتاقم را مي‌زند» و فيلمي ديگر براي راجر کورمن به اسم «باکس‌کار برتا» ساخته بودم.
رابرت دنيرو (تراويس بيکل): همه ما فيلمنامه را بسيار دوست داشتيم و خواهان ساخته شدن فيلم و به آن مقيد بوديم.
مايکل چپمن (فيلمبردار): سال‌ها بعد متوجه شدم که اين نوعي فولکلور يا افسانه بومي بود. يک فيلم گرگينه‌‍‌اي از شيوه‌اي عجيب. چيزهايي هستند که شب‌ها در شهر پرسه مي‌زنند و خطرناک‌اند. در اين مورد، گرگينه دختر را نجات مي‌دهد، عوض اينکه بخواهد او را بکشد.
اسکورسيزي: يادم است رابرت د نيرو براي «پدرخوانده: قسمت دوم» برنده جايزه اسکار شد. آن شب فرانسيس فور کوپولا بجاي باب، که در حال فيلمبرداري پروژه ديگري بود، جايزه او را دريافت کرد و به من گفت: "براي فيلم تو خوب خواهد شد."
شريدر: من کاراکتر دلال (با بازي هاروي کايتل) را يک مرد سياهپوست معرفي کرده بودم، کلمبيا پيکچرز گفت که بايد آن را تغيير دهيم چراکه وکلا نگران بودند اگر اين اتفاق نيفتد و تراويس در آخر تمام آن سياهپوست‌هار ا به قتل برساند يک شورش به راه خواهد افتاد.
جودي فاستر (ايريس): من «آليس...» را با اسکورسيزي کار کرده بودم. او براي اين نقش به مادرم زنگ زد و او فکر مي‌کرد که ديوانه‌وار بود. اما براي مصاحبه پيش او رفتم. مادرم فکر کرد که، با يونيفورم مدرسه، امکان ندارد او فکر کند براي اين نقش مناسب باشم. اما او جواب مثبت داد و مادرم هم به او اعتماد کرد.
فاستر: بخشي از معامله اين بود که در صحنه‌هاي ناخوشايند يک بدل بزرگسال به جاي من بايستد. بنابراين خواهرم، کاني که هجده سالش بود در برخي از نماهاي بالاي شانه به جاي من ايستاد. 
فيليپس: در دقايق آخر کلمبيا احساس کرد که فيلم به ستاره بيشتري نياز دارد و اينجا بود که سبيل شپرد وارد شد.
سبيل شپرد (بتسي): وقتي فيلمنامه به دستم رسيد متوجه شدم که هيچ ديالوگي ندارم، آن را به گوشه اتاق هتل پرت کردم. اما براي «خيابان‌هاي پايين شهر» به د نيرو و اسکورسيزي اعتماد کردم. مدير برنامه‌هايم در آن زمان به من گفت "وقتي براي مصاحبه مي‌بري، يک، چيزي نگو، و دو، موهايت را مرتب و آرايش کن."
دنيرو: مارتي را در جشنواره کن زماني که مشغول فيلمبرداري 1900 بودم ديدم. براي اينکه لهجه مناسب را پيدا کنم با چند نفر در پايگاه نظامي در شمال ايتاليا صحبت کردم. سپس به نيويورک برگشتم و پشت فرمان يک تاکسي نشستم و آماده فيلميرداري شدم.
 فاستر: بچه بودم و فکر مي‌کردم اين هم کاري مثل بقيه کارهاست. اما وقتي آنجا رسيدم متوجه شدم اين کاري است که تا به حال انجام نداده‌ام. فقط از من خواستند که خودم باشم. اين چشم من را باز کرد. رابرت آن زمان ارتباط اجتماعي خوبي با اطراف نداشت و به عمق کاراکتر خود فرورفته بود و اين بخشي از پروسه کارش بود. فکر کنم چند باري به او چشم‌غره رفتم چون واقعا در شرايط خوبي نبود. اما چند باري که با يکديگر به گردش رفتيم به من کمک کرد که بديهه‌گويي را ياد بگيرم و کاراکتري بسازم که به نوعي اجراي غيرزباني داشت.
چپمن: سبک و سياق فيلم در ذهن من و مارتي متاثر از ژان لوک گدار و فيلمبردار او رائول کوتارد بود. بخش زيادي از سر و شکل کنوين فيلم به اين مربوط مي‌شود که زمان و پول زيادي در اختيار نداشتيم و بنابراين نتوانستيم کارهايي را برحسب سنت هميشگي انجام دهيم. نتوانستيم خيابان‎ها را با لامپ‌ها بزرگ روشن کنيم. بايد درجه نور را پايين مي‌آورديم تا به نور طبيعي نيويورک فرصت دهيم. البته، اين دقيقا کار درستي از آب درآمد. خدا را شکر که زمان يا پول بيشتري نداشتيم. 
فيليپس: آپارتمان تراويس و ايريس را در ساختمان‌هاي متروکه ساختيم . مجبور بوديم يک دارودسته استخدام کنيم تا از ما دربرابر ديگر دارودست‌ها حمايت کند. برنامه فشرده‌اي بود و فشار زيادي از سوي استوديو وارد مي‌شد. 
شريدر: باب من را صدا کرد و گفت: "خب، فيلمنامه ميگه اون تفنگ‌اش رو بيرون ميکشه، به خودش نگاه مي‌کنه و با خودش حرف ميزنه. خب، قراره چي بگه؟" گفتم: "اون فقط يه بچه‌ جلوي آينه‌‌اس که با تفنگ‌اش بازي ميکنه. يه چيزي از خودت بساز." فهميدم هرچه که او بگويد از نوشتن ديالوگ‌هايش بهتر خواهد بود.
اسکورسيزي: آخرين هفته فيلمبرداري بود و ما از برنامه عقب بوديم و مي‌دانستم باب قرارست جلوي آينه با خودش حرف بزند و واقعا نمي‌دانستم چه مي‌خواهد بگويد. فقط يادم است که سعي داشتم خودم را در زاويه مناسب فيلمبرداري از آن صحنه، در روبه‌رو جا دهم. در برابر پاهاي باب نشسته‌ بودم و او شروع به حرف زدن با خودش کرد. بنابراين من هم فقط او را به ادامه دادن تشويق کردم.
دنيرو: با تفنگ به مشکل برخورده بودم، اما بالاخره قلق آن دستم آمد. آينه فقط چيزي بود که به نظرم درست آمد. مارتي هميشه از امتحان کردن چيزهاي مختلف استقبال کرده است.
اسکورسيزي: در يک اتاق نمايش کوچک در استوديو فيلم را براي دوستان‌مان و بعدتر براي استوديو نمايش داديم. يادم نيست دوستان‌ام چه گفتند اما مردم به نوعي بهت‌زده بودند. فکر کنم استوديو روز بعد فيلم را ديد و با يک لبخند گذرا به آن واکنش داد. بعدتر اعلام کردند که فيلم به مذاق زن‌ها خوش نمي‌آيد. سپس اتفاقي که افتاد، نمايش فيلم براي انجمن سينمايي آمريکا و دريافت درجه X بود. امکان نداشت استوديو يک فيلم درجه X  را نمايش دهد و اين قابل درک بود. همين مشکل را با «خيابان‌هاي پايين‌شهر» هم داشتم. به آن عادت دارم. به ما گفتند که به زودي يک جلسه تشکيل خواهد شد و استوديو شيوه ادامه کار را براي ما مشخص خواهد کرد. قلم به دست نشستيم و مديران استوديو رو به ما گقتند: "فيلم را براي درجه R تدوين کنيد وگرنه ما اين کار را خواهيم کرد." و سپس مرخص‌مان کردند. 
اسکورسيزي: آتشي شده بودم. از آن پيش تمام دوستان و همکاران‌ام شکايت مي‌کردم. با تهيه‌کنندگان‌ام تماس گرفتم و گفتم کماين يونايتد آرتيستس حاضر به همکاري است. آن زمان ديگر مسئله چند هفته زمان بود، برخي از صحنه‌هاي خون‌ريزي را از فيلم بيرون آوردم. مجذوب ايده‌اي بودم که آزوالد موريس فيلمبردار در «موبي ديک» جان هيوستن از آن استفاده کرده بود و هميشه مي‌خواستم آن را انجام دهم. بنابراين پرسيدم "اگر کمي از رنگ را بيرون بکشيم و پروسه موبي ديک را شبيه‌سازي کنيم چطور؟" استوديو اين ايده را پذيرفت و من نهايتا حس خوبي را تجربه کردم. تصوير بسيار دانه‌داري بود. دراقع لوگوي کلمبيا پيکچرز در شروع فيلم هم دانه‌دار است. يادم است بعدتر براي نسخه دي‌وي‌دي فيلم به من گفتند حالا مي‌توانم از لوگوي اوريجينال کلمبيا استافده کنم و من هم جواب دادم "نه دانه‌ها بايد آنجا باشند! کاري به آن نداشته باشيد."
شريدر: کلمبيا بيشتر بر استعدادهاي جوان سرمايه‌گذاري کرده بود تا خود فيلم، بنابراين قصد دشمن‌تراشي نداشت اما در عين حال فکر نمي‌کرد فيلم موفقي را به اکران سينماها فرستاده. من يک هفته قبل از آن با چارلي پاول بودم و به او گفتم: "فکر مي‌کنم فيلم خوبي خواهد بود، اين را کم‌کم احساس مي‌کنم." و او گفت: "نه فيلم خوبي نخواهد بود، شرط مي‌بندم." و من قبول کردم و سر 20 دلار با او شرط بستم.
اسکورسيزي: يکي از روزنامه‌ها داستاني را منتشر کرد که تنسي ويليامز، در راس هيئت داوران جشنواره فيلم کن، از فيلم متنفر شده، ما هم به خانه رفتيم. اگرچه پيش از آن که به خانه برويم از طرف کوستا گاوراس و سرجو لئونه به صرف شام دعوت شديم، آن‌ها هم در هيئت داوران بودند و به شدت از فيلم خوششان آمده بود.
فيليپس: وقتي براي دريافت جايزه صدايمان کردند آن را قبول کردم و همان موقع نيمي از جمعيت ايستاده در حال تشويق بودند و نيمي ديگر ما را هو مي‌کردند.
اسکورسيزي: ماريون بيلينگز روزنامه‌نگار صبح پنج مرتبه به من زنگ زده بود، مي‌گفت "نخل طلا را برديد." من فکر مي‌کردم شايد جايزه بهترين فيلمنامه يا بازيگر مرد را ببريم، اما اتفاقي که افتاد بسيار غافلگيرکننده بود.
ويسنا فولادي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

















































گفتگو با جونا هيل

15فروردين1393 1

استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز