یادداشت دیوید تامسون درباره «از گور برگشته» الخاندرو گونزالس ایناریتو

احساس مي‌كردم يك اكشن واقعي مي‌بينم، درست به همان اندازه كه به فرود هواپيما در «فقط فرشتگان بال دارند» يا مصيبتي كه در «باد» بر سر جيليان گيش مي‌آيد، باور داشتم. مفهوم ضمني مستند محور فيلم داستاني در آن حفظ شده است و از ما مي‌خواهد كه مرز ميان واقعيت و ريا را در تب و تاب ترس و اميد پيدا كنيم. «از گور برگشته» ماجراجويي ژرف و عميقي است، پرتره منحصر به فردي از نابودي و اضمحلال گسترده در طبيعت است،‌ همينطور جدل جذابي درباره سرنوشت بشر و فيلم‌هاي بزرگش.
ديويد تامسون- فيلم کامنت: اولين باري که «از گور برگشته» را ديدم، احساس کردم که زيباترين و روان‌ترين فيلم سال است و درست به اندازه نفس‌هاي به شماره افتاده آدم‌ها در سرما که دوربين را تار مي‌کنند، زنده و ملموس است. مطمئن بودم که در گيشه موفقيت ويژه‌اي خواهد داشت و البته يکي از مدعيان قطعي اسکار خواهد بود. چه فيلمي اين اواخر اين همه شگفتي و معجزه را يک‌جا داشته است؟
يک نمونه از اين شگفتي‌ها؟ در جايي از فيلم،‌ هيو گلس تنها و بي‌اسب از سراشيبي بلند برفي بالا مي‌رود. دوربين استوار و محکم همراه او از تپه بالا مي‌کشد و مهارت و کاربلدي‌اش را در حد اعلي آشکار مي‌کند، همان حسي را بيدار مي‌کند که روزگاري آنتوني مان، ميزوگوچي يا مکس اوفولس مي‌کردند. صداي بلند غرشي از دور به گوش مي‌رسد. در فيلمي که پر از صداهاي خارج از قاب و صداي نفس‌کشيدن آد‌م‌هاست؛ کنجکاو مي‌شويم که منبع اين صداي غرش کجاست. گلس به بالاي سراشيبي مي‌رسد و درمي‌يابيم که اين صدا از گله‌اي بوفالو در حال گذر از مسير بالاي تپه مي‌آيد. گلس محو تماشاي اين صحنه شده، چند گرگ در کنار گله، به بوفالويي حمله کرده‌اند، همه اين‌ها در يک نماي حيرت‌انگيز پيش چشمان‌ ما قرار مي‌گيرد. 
اين صحنه چنان تاثيرگذار بود که دلم مي‌خواست از جا بلند شوم و با فريادي گرگ‌ها را فراري دهم. «از گور برگشته» به حضور سمج و پيگيرش در اين صحنه‌هاي خشن و موقعيت‌هاي غيرانساني در طبيعت متکي است. «دنياي وحش» ديگر واژه‌اي رمانتيک براي دوست‌داران محيط زيست نيست که زير سقف اتاق‌هايشان بنشينند و برايش دل بسوزانند. برزخي است که تمدن را به هيچ مي‌گيرد و غرامت زيبايي‌اش را با نابود کردن اميد و غرور انساني مي‌گيرد. 
« از گوربرگشته» فيلم بزرگي است. فيلمي که يکي از دستاوردهاي اصيل فيلم‌سازي را به يادمان مي‌آورد. آيا تا به حال چنين چيزي ديده‌ بوديد؟ آيا مي‌دانيد آن طرف دنيا چه شکلي است؟ من شيفته تصاوير هربرت پوتينگ در 1911 از آنتارکتيکا و خيال‌پردازي درباره اين بودم که جزيره «اسکل» (در کينگ کونگ 1932) وقتي مسافران و ماجراجويان به آن قدم گذاشتند و دنيايي از شگفتي و رازهاي دروني را ديدند، چگونه بوده است؟ 
در ديدار اول، شيفتگي در برابر شيوه فيلمسازي و مرعوب شدن از هيبت چنين پروژه سينمايي که با موفقيت انجام شده مي‌تواند بار معنايي سنگدلانه نام فيلم و نگاه خيره هيو گلس در نماي پاياني را از چشم بيننده مخفي نگاه دارد. «از گور برگشته» صرفا عبارتي براي تحسين سربازي مرزنشين که انتقامش را به درستي مي‌گيرد نيست. بلکه به معناي واقعي کلمه کسي است که از دنياي مردگان بازگشته و ديگر آن آدم قبلي نيست. از بسياري جهات، گلس يک روح ژنده‌پوش سرگردان است. به زيبايي و قدرت فيلم هم مي‌رسيم اما جالب اينجاست که قدرت و تاثيرگذاري يک فيلم سينمايي تا چه اندازه مي‌تواند عجيب و غيرعادي باشد. مدتي پيش در جلسه‌اي در جمع منتقدان بودم که «ازگور برگشته» را محکوم مي‌کردند: به زيادي مردانه بودن، به خشونت بيش‌از حد، مدت زمان طولاني، به افراط و بيهودگي، به اينکه به نظر مي‌رسيد در مراحل فيلمبرداري يک اسب را کشته‌اند. اصلا چه لزومي داشت که حرم نفس بازيگران لنز دوربين را تار کند. ماجراها و دشواري‌ها و مشقت‌هاي ساخته شدن فيلم جاي بحث درباره تاثير آن را گرفت.
دست آخر منتقدان «اسپات‌لايت» را فيلم برتر سال اعلام کردند. ابدا قصد تقبيح اين فيلم را ندارم اما چطور فيلمي درباره تجاوز نهادي مي‌تواند تا اين اندازه خوشايند باشد. پس کي مي‌خواهيم ياد بگيريم که در آنچه خوشايند مي‌دانيم، اندکي محتاط‌تر باشيم؟ «همه مردان رئيس جمهور» يک بار شجاعت مطبوعات را در افشاي فساد ريشه‌اي کشور اثبات کرد. انگار واشنگتن قرار است با ديدن يک فيلم عبرت بگيرد و تغيير کند. 
«از گور برگشته»، اجازه نمي‌دهد هيچ کس موقع تماشاي 156 دقيقه فيلم احساس «خوشايندي» داشته باشد و اين ممکن است به باکس آفيس ضربه بزند. گلس، فيتزجرالد خبيث را مغلوب مي‌کند. از زمان فريتز لانگ تابه‌حال باوري در سينماي ما وجود دارد که مي‌گويد از انتقام نبايد گذشت. اما نکته اينجاست که گلس همسر بومي‌اش، پسرشان هاوک، سلامت جسمي‌اش و احتمالا سلامت عقلش را از دست داده است. آلخاندرو ايناريتو هيچ نقطه امني براي او باقي نگذاشته. زن سرخپوستي که گلس از دست فرانسوي‌ها نجاتش مي‌دهد نه تنها همراه او نمي‌شود که در پايان به پيروزي دشوار و رمق‌کشيده‌اش به ديده تحقير مي‌نگرد. هيچ مال و ثروتي ندارد، نه پوست نه غنيمت ديگري، نه حتي تکه زمين ارزشمندي در اين سرزمين وحشي. هيچ کورسوي اميدي در جهان او به چشم نمي‌آيد، از اين روست که نگاه تلخ پرسش‌گرش به دوربين بيش از هر چيز نشان از استيصال دارد. همان‌طور که فريتز لانگ هم فهميده بود انتقام انزوا مي‌آورد.
ايناريتو به خود زحمت ارجاع به مسائل دنياي امروز را نداده است. اما حماقت از ماست اگر ارتباط مضامين فيلم را با دنياي امروز نفهميم. عصر ما، عصر فيلم‌هاي سرگرمي‌ساز است (از سن آندرياس گرفته تا مکس‌ديوانه: جاده خشم) که دغدغه آخرالزماني، ترس از نابودي تمدن و رواج راه‌هاي غيرانساني براي بقا را دارند. مگر اين همان چيزي نيست که در «از گور برگشته» هم به تصوير کشيده مي‌شود. اصلا چه اهميتي دارد که قصه در سال 1823 اتفاق مي‌افتد؟ جهان بي‌تمدن مملو از تمايلات متخاصمي است که به کشتار، خيانت و بي‌رحمي سرمايه‌دار و لاف شرافت زدن عادت دارد.
برف سفيد پذيراي خون قرمز است و مهم‌ترين مولفه نهفته در طبيعت –يعني والد و فرزند- دائما در معرض تهديد است. گلس پسرش را از دست مي‌دهد. رئيس بوميان به دنبال دخترش مي‌گردد و حتي درنده‌خويي خرس هم به خاطر حمايت از توله‌هايش است. اين همان فضاي جاري در فيلمبرداري شگفت‌انگيز امانوئل لوبزکي و احترام ويژه‌اي است که فيلم براي طبيعت قائل است. تصوير به راحتي مي‌تواند چهره دروغيني از طبيعت بسازد: با ثبت تصوير در ساعاتي که نور غوغا مي‌کند و کيفيتي جادويي به طبيعت مي‌بخشد، با نشان دادن مظاهر احساسي طبيعت همچون افق و آسمان، و با شگفتي و شيفتگي در برابر مناظر و چشم‌اندازهاي طبيعت و خارق‌العاده بودن دنياي وحش. از نقاشي‌هاي آلبرت بيرستاد آلماني‌الاصل (1902-1830) گرفته تا فيلم‌هاي ترنس ماليک اين فضاسازي مي‌تواند وحشي‌گري و درنده‌خويي را به يکي از ذهنيت‌هاي ايده‌آل امريکايي تبديل کند. اما اين قاب‌بندي‌هاي حيرت‌زده و شيفته به ندرت سرما، خشونت يا انزوا را تصوير مي‌کنند؛ چه رسد به وحشت شکار شدن توسط موجودي ديگر را. 
بايد کار لوبزکي در «از گور برگشته» را مسحورکننده توصيف کرد. (او فيلمبردار محبوب ماليک هم هست). اما «از گور برگشته» به سحر کردن اکتفا نمي‌کند، لوبزکي خوب مي‌داند که نور طبيعي و دست نخورده، منظري فلسفي به تصاوير مي‌دهد به اين معنا که زيبايي تا چه اندازه به وحشت نزديک است. اين مکان درست به اندازه چشم‌انداز «جاده» کورمک‌ مک‌کارتي خشن و بي‌رحم و مروت است، حتي اگر بخواهيد صرفا از آن عکس بگيريد. اما اين تضاد و چندرنگي بخشي از ديدگاه ايناريتو نسبت به خود زندگي است. به عنوان يک فيلم شبه آخرالزماني که موقعيت جغرافيايي‌ و زماني‌اش سال‌هاي آغازين زندگي در امريکاست، اين دغدغه را پيش مي‌کشد که آيا قهرمان و پيشگام بودن ارزشي دارد يا آنکه دنياي وحش صرفا در انتظار عزيمت ما پس از يک اقامت کوتاه مدت است؟
اين همان سوالي است که دي‌کاپريو در پايان فيلم با نگاه خيره‌اش مي‌پرسد. حتي خبيث فيلم، فيتزجرالد هم پوست سرش را از دست داده و از اين خسران شکايت دارد. (هاردي آنقدر خوب است که براي بسياري به چشم نمي‌آيد. او هم يک شبح ديگر است.)
«از گور برگشته»، از سوي ديگر تعمقي است در سبک تازه‌اي در سينماي ماجراجويانه و آزمودن شيوه‌هاي ديگري در چهارچوب‌هاي آن. درست همان‌طور که «بردمن» ايناريتو، بازي و اجرا را شالوده‌شکني مي‌کند، «از گور برگشته»، هم درگير خودشکني است. نمي‌توان فيلم را ديد و نفهميد که لوبزکي چنان به نور طبيعي وفادار است که انگار آن را يکي از اصول بقاي بشر مي‌داند. چند صحنه کوتاه داخلي و در کمپ‌ها هم در فيلم مي‌بينيم اما او ما را در بخش اعظمي از فيلم در جهاني بدون نور مصنوعي و تئاتري قرار مي‌دهد. مي‌توان اين ويژگي را صرفا يک انتخاب زيبايي‌شناسانه دانست اما مهم‌تر و جدي‌تر از آن، اشاره‌اي است به رابطه بشر و طبيعت پيش از آنکه الکتريسيته و تکنولوژي پا به دنيا گذاشته باشند.
ظاهر فيلم تقديس شده و اصيل است؛ تاريخي است و در عين حال معاصر. کسي نمي‌تواند بگويد که فيلم بدون حقه ساخته شده اما ايناريتو مي‌خواهد تا جايي که امکان دارد از CGI استفاده نکند يا در حداقل ممکن. وقي گلس در آخرين مراحل دنبال‌کردن فيتزجرالد است، در جايي دور، پشت سرش بهمن کوچکي روي کوه در حال پايين آمدن است. خبرنگاري در مصاحبه با ايناريتو از او پرسيده بود که آيا اين‌جا از CGI  استفاده کرده يا نه؟ او در پاسخ گفته بود: «نه. از يک هلي‌کوپتر براي راه انداختن بهمن استفاده کرديم.» در نقطه اوج ايناريتو تصميم گرفته که از يک حادثه استفاده کند، چيزي که ابدا ضرورتي هم ندارد اما در عين حال بليغ است و حاوي دو معنا: طبيعت هم نيروي انتقام‌گيرنده خودش را دارد و برف متراکم هم بايد رها شود درست مثل خشم و غضب انساني. از اين گذشته فيلم اين آمادگي را داشته که براي القاي حس واقعي اتفاقات مدت زماني طولاني صرف کند. با رقم نهايي 135 ميليون دلار «از گوربرگشته» دو برابر بودجه ابتدايي‌اش خرج برداشته است. اين يک ريسک اقتصادي خطير است که با پيوند خوردن با طبيعت به مخاطره بيشتري هم افتاده است.
حس واقعي بودني که فيلم اقلا مي‌کند مهم و حياتي است. حسرت مي‌خوريم که چرا شجاعت و قدرت بدني با پيشرفت‌هاي CGI کمرنگ شده است. چندي پيش در پاييز «بندبازي» را ديدم و به نظرم فيلم عجيب و ناهمگوني بود. اما بند‌بازي ترسناک فيلم، يعني علت وجودي فيلم با آگاهي بيننده کاملا ضايع مي‌شود. چون مي‌دانيم که امروزه اين کارها را به شيوه الکترونيک انجام مي‌دهند، با خودمان مي‌گوييم خب پس چه زحمتي کشيده‌اند و اهميت‌اش در چيست؟ وقتي از بدل‌کارها، حقه‌هاي تصويري و راه‌هاي امن‌تر براي انجام کارهاي خطرناک استفاده مي‌شد قطعا همراهي در حس خطر و شگفتي از چگونگي انجام آن هم براي بيننده متفاوت بوده است.
سينماي اکشن زماني پژمرده شد که بچه‌ها بيش از آنکه تحت تاثير اتفاقات دراماتيک قرار بگيرند، تکنولوژي به کار رفته در فيلم براي‌شان مهيج بود. ايناريتو نگران اين موضوع است؛ درست به همان اندازه که نگران سرنوشت بشر است. اين نکته بيش از هر جاي ديگر در رودررويي خرس با گلس آشکار مي‌شود. نه، قطعا يک خرس واقعي به لئوناردو دي‌کاپريو حمله نکرده اما واقعي بودنش درست به اندازه مواجهه فيلم «مرد گريزلي» ورنر هرتزوگ جذاب و تاثيرگذار است. آسيبي که به گلس وارد مي‌شود به شدت باورپذير و هولناک است،‌ درست همان‌گونه که بيگانه بودن حضور خرس کاملا بديهي است به ويژه زماني که با گلس اين‌پا و آن‌پا مي‌کند، انگار که به غذايش نمک‌ و فلفل مي‌زند يا به او مي‌گويد: «با من بازي کن.».
احساس مي‌کردم يک اکشن واقعي مي‌بينم، درست به همان اندازه که به فرود هواپيما در «فقط فرشتگان بال دارند» يا مصيبتي که در «باد» بر سر جيليان گيش مي‌آيد، باور داشتم. مفهوم ضمني مستند محور فيلم داستاني در آن حفظ شده است و از ما مي‌خواهد که مرز ميان واقعيت و ريا را در تب و تاب ترس و اميد پيدا کنيم. «از گور برگشته» ماجراجويي ژرف و عميقي است، پرتره منحصر به فردي از نابودي و اضمحلال گسترده در طبيعت است،‌ همينطور جدل جذابي درباره سرنوشت بشر و فيلم‌هاي بزرگش. نمي‌دانم سرنوشتش چه خواهد شد و مردم در تعطيلات با وجود «جنگ ستارگان» در سالن کناري چطور به اين فيلم واکنش نشان مي‌دهند. شايد از بعضي جهات در باکس آفيس شکست بخورد اما اين شکست مي‌تواند «ازگوربرگشته» را در سنت سينمايي بگنجاند که فيلم‌هاي شکست‌خورده در درجات متفاوت در آن قرار دارند، از جمله «بزرگ‌ کردن بچه»، «همشهري کين»، «شب شکارچي» و «دروازه بهشت».
ليدا صدر
نظرات
persianavantgard سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 (نظر شخصي) : بنده فيلم رو ديدم.از نظر من يکي از بدترين فيلم هاي امسال بود.اي کاش ديکاپريو براي اين فيلم اسکار نمي گرفت . چون حتي خوب هم بازي نکرد.فيلمنامه داغون بود به نظر من.شخصيت دختري که دنبالشن رو اصلا ما نمي بينيم و جالبه طبيعت در اين فيلم اصلا شخصيت نميشه.ميشه چند تا از اتفاقاتي رو که طبيعت موجبش بود رو نام ببريد ؟ تمام اتفاقات که منشاشون انساني بوده .مکان و زمان کاملا نامعلومه تو فيلم اصلا متوجه نميشيم کدام گروه دنبال کدام گروهه ؟ خلاصه بگم فقط يکسري پرتره خوبه اين فيلم.ايناريتو هنوز خيلي مونده که .......بي خيال الان متعصبي هاش ميان ميگن استاد ايناريتو.به نظر من هم در گلدن گلوب و هم اسکار در حق the martion ظلم شد فيلمي به شدت خوب که ناديده گرفته شد و اتفاقا شايد مت دامون حقش اسکار بود.
3 6
پاسخ
اسماعيل يكشنبه 31 مرداد 1395 صرفا گفتن (فيلمنامه داغون بود) نه به شما اعتبار مي دهد نه ازاعتبار فيلم مي کاهد. دوست عزيز هزار نکته باريک تر ز مو اينجاست.... ببخشيد

عباس سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 يه عقل کل ديگه!!!
0 2
پاسخ

اسماعيل يكشنبه 31 مرداد 1395 نظر دادن درباره فيلم نياز به پيش نياز هايي دارد که به اين راحتي به دست نمي آيند. من احترام زيادي براي آقاي فراستي قايلم اما ادبياتي که ايشون استفاده مي کنند پيشينه ي سالها مطالعه ايشون هست و تا زمانيکه سوادم درحد ايشون نباشد اقدام به مقابله با ايشون نمي کنم اما تکرار نظرات ايشان و نقل قول آن به اسم خودم را هم ترجيح نمي دهم. من اين فيلم را در آمريکا روي پرده ديدم و همه چيز روي پرده چيز ديگري است ازلوبزکي گرفته تا ايناريتو و مطمن هستم اگر شما هم در سينماهاي با کيفيت آمريکا اين فيلم ر اببينيد نظري مشابه آقاي ديويد تامسون خواهيد داشت نه فراستي. بهرحال سينما بيرون از پرده مثل تعريف يک جوک بامزه توسط يک آدم بي استعداد است.
3 0
پاسخ

سروش دوشنبه 29 آبان 1396 به نظرم تنها ايراد فيلم از گور بازگشته اينه که تم انتقاميش ساخته نميشه.
گلس به خاطره مرگ پسرش دنبال انتقام گرفتن از فيتزجرالد، هرنوع خطري و اتفاقي رو به جون ميخره که فقط به اون برسه تا انتقامش رو بگيره آخر سر که فيتز جرالد رو گير ميندازه، ميگه انتقام دست خداست(يني من نبايد انتقام بگيرم خدا خودش جواب کار اين رو ميده). بعد وقتي اونطرف تر سرخپوستارو مي بينه از قصد فيتز جرالد رو ول ميکنه تو آب که بره سمت سرخپوستا و سرخپوستا فيتز جرالد رو ميکشن.
چيشد بالاخره؟ خودت ميخاستي انتقام بگيري يا خدا؟ حداقل اينجا گلس ميتونست جرالد رو ول کنه تو طبيعت خود به خود بميره با توجه به ناتوراليستي بودن فيلم که ايناريتو اين کارو هم نميکنه.
نکته ي ديگه اينه که به نظرم ايناريتو فضاي اون دوران رو هم زياد خوب نتونسته بسازه. بي دليل سرخوپوستارو رو نشون ميده. نگاهشم نسبت به سرخوپستا الکيه.
فيلمنامه خرده پيرنگ داره و مدرنه ولي از لحاظ کارگرداني نميشه گف مدرنه جون نه ناظر بر درون شخصيتاس نه بعد زمان و مکان رو خوب مشخص ميکنه.
فيلم از نظر دکوپاژ و قاب بندي عاليه و ايناريتو از اين نظر غوغا کرده ولي ميزانسن بعضي جاها اکثرا مواقعي که گلس رو نشون ميده رابطه ش با طبيعت رو نميرسونه به بيننده بعضي جاها ما فقط مي بينيم که گلس با بازي خوبش از نظر فني نشون ميده که شرايط سختي داره ولي پرداخت نميکنه مفهوم رو يني اگه گلس با ميميک صورتش حسش رو القا نميتونست کنه اونوقت با فيتز جرالد هيچ فرقي نداشت.

به نظرم ضعيف ترين فيلم ايناريتو از گور بازگشته س هرچند اين فقط نظرمه و مشکلاتي رو که با فيلم داشتم گفتم وگرنه من يک پلاني رو که ايناريتو تو از گور بازگشته ميگيره من تو خواب هم نميتونم بگيرم.
در ضمن دوستاني که ميگن ايناريتو هنوز خيلي مونده....
بايد بهشون گفت که شما برو بهترشو بساز.
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط






























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز