روایت منتقد فیلم کامنت از آخرین فیلم چارلی کافمن «آنومالیسا»

مي توان حس كرد كه رفتار خام (اگرنه حماقت آشكار) ليزاي خوش مشرب با نوعي تحقير متكبرانه همراه است – البته فيلم توانسته ما را متقاعد كند كه مايكل مسن تر و اين جهاني تر آن‌قدر ابله نيست كه كاملاً عاشق وراجي هاي بلندپروازانه او شود. لي به خوبي توانسته آن وراجي ها را با صداي يك دختربچه اجرا كند كه درنهايت آوايي آهنگين به خود مي گيرد و نطق او را كاملاً معمولي جلوه مي دهد. از سوي ديگر، در صداي مايكل تجربه و نوميدي موج مي زند – لهجه انگليسي سرد او، مردي را نشان مي دهد كه به لس آنجلس رفته و موفقيت پوچي به دست آورده است كه تنها انزجار و تأسف را در او برمي‌انگيزد.
جاناتان رامني/ فيلم کامنت: مباحث CGI اخيراً وارث اصطلاحي شده اند که فکر ميکنم براي اولين بار در زمينه روباتيک و سپس بازيهاي کامپيوتري استفاده شد. اين اصطلاح، همان «دره وهمي» است و اشاره به مقطعي از پيشرفت تمثال مصنوعي واقع گرايانه بشر دارد. شباهت روبات يا تصوير CGI فوتورئاليستيک به انسان واقعي به حدي نزديک مي شود که نگران کننده و آزاردهنده خواهد شد. اين، همان پيوند شباهت و تفاوت تقليل-ناپذير است که موجب آشفتگي ما مي مي شود، و موجب مي شود که نسبت غيرقابل‌قبول خود را با انسان واقعي پس بزنيم. 
البته مطمئن نيستم که آنچه درباره آنوماليسا ما را نگران ميکند همين پديده باشد – فيلمي که در آن هيچ نشاني از انسان شبيه‌سازي‌شده با CGI نيست. اما چيزي واقعاً ناشناخته و غيرطبيعي در عروسکهاي اين فيلم خارق العاده به کارگرداني چارلي کافمن و دوک جانسون وجود دارد که آن را به فيلمي تأثيرگذار، به شدت خنده دار و عميقاً آزاردهنده تبديل ميکند. اين، فيلمي است که در آن دره وهمي نه تنها منفي نيست بلکه به‌نوعي دل‌چسب است زيرا در آن انسانيت چيزهاي غيرانساني به شدت تأثربرانگيز هستند و تأثير عميق فلسفي دارند. فيلمنامه و انواع رشته هاي هنري دست‌به‌دست هم داده اند تا به عروسکها روح ببخشند و ما را درباره ماهيت هويت انساني خود (اي.تي.اي. هافمن، فرويد، هانس بلمر و ديگران) نگران کنند. البته من در اينجا به اين مسائل بنيادين نخواهم پرداخت؛ تنها کافي است بدانيم که آنوماليسا، متضمن وحشتي نامحسوس از واژه رفتن است و اين وحشت عميقتر هم مي شود.
اين فيلم که بخشي از بودجه آن را کيک استارتر تأمين کرده، درواقع دنباله بيانيه بزرگ کافمن درباره وضعيت بشر در سال 2008، «سينکداکي: نيويورک» است. او اين فيلم را با همکاري دوک جانسون (سازنده فيلمهاي متحرک) – که بيشتر با سريالهاي تلويزيوني «مورال اورل» و «فرانکنهول مري شلي» شناخته مي شود – ساخته است. آنوماليسا که ابتدا براي همان سه نفر نوشته شده بود، موقعيتي کاملاً معمولي را به ما نشان ميدهد. مايکل استون (با صداي ديويد تيوليس) مرد ميانسال انگليسي مقيم لس آنجلس و متخصص خدمات مشتريان است. او که براي شرکت در يک کنفرانس به سينسيناتي آمده، سوار تاکسي مي شود. راننده سعي دارد به‌زور او را متقاعد کند که از باغ‌وحش محلي ديدن کرده و فلفل تند آنجا را امتحان کند. سپس در هتل بي روح خود، فرگولي که دربان آن يکسره درباره آب وهواي خوب اين روزها حرف ميزند، پذيرش مي شود. با حالتي مضطرب با نامزد سابقش که سالها پيش ترکش کرده بود تماس ميگيرد و باهم ملاقات ميکنند اما ملاقات‌شان بسيار بد پيش مي‌رود. چندي بعد، وحشتي که در او ايجاد شده، او را وامي دارد که به يکي ديگر از اتاقهاي طبقه خود پناه برد. در آنجا با دو زن جوان، اميلي و ليزا، آشنا مي شود و آن‌ها قبول ميکنند که با او نوشيدني بخورند. با ليزا که خجالتي است و او را بسيار تحت تأثير قرار داده،‌گرم ميگيرد.
ليزا واقعاً متفاوت است چون صداپيشه او جنيفر جيسون لي است. صداپيشه بقيه شخصيتهاي فيلم – ازجمله کارکنان هتل، راننده تاکسي، نامزد سابقش و اميلي – تام نونان است و همگي با صداي يکنواخت بي روح يکساني حرف مي زنند. همه آن‌ها چهره بي روح يکساني هم دارند – تنها شخصيتهايي که مي توان حالات مختلف را در چهره آن‌ها ديد، مايکل و ليزا هستند. ليزا شخصيتي متمايز دارد – معصوميتي شرم آگين و رفتاري غيرمتعارف و خاص. او دوست دارد احساسات ديگران را تحريک کند، زنبورک مي نوازد و آهنگ موردعلاقه اش «دختران فقط دوست دارند خوش بگذرانند» سيندي لوپر است که ابتدا به زبان انگليسي و در ادامه به زبان ايتاليايي آن را مي خواند. او با اين آهنگ همزادپنداري ميکند: «مي خواهم همان کسي باشم که روي خورشيد راه مي رود. اين همان چيزي است که مرا تعريف ميکند.»
مي توان حس کرد که رفتار خام (اگرنه حماقت آشکار) ليزاي خوش مشرب با نوعي تحقير متکبرانه همراه است – البته فيلم توانسته ما را متقاعد کند که مايکل مسن تر و اين جهاني تر آن‌قدر ابله نيست که کاملاً عاشق وراجي هاي بلندپروازانه او شود. لي به خوبي توانسته آن وراجي ها را با صداي يک دختربچه اجرا کند که درنهايت آوايي آهنگين به خود مي گيرد و نطق او را کاملاً معمولي جلوه مي دهد. از سوي ديگر، در صداي مايکل تجربه و نوميدي موج مي زند – لهجه انگليسي سرد او، مردي را نشان مي دهد که به لس آنجلس رفته و موفقيت پوچي به دست آورده است که تنها انزجار و تأسف را در او برمي‌انگيزد.
اين فيلم، رساله اي درباره چيزهاي دنيوي و معمولي است، و پس از گذشت نيم ساعت از فيلم دوست داشتم بدانم که چگونه اين رويدادها، اين ديالوگ بي احساس به فيلمي غير انيميشن نزديک مي شود: مانند بازسازي کسل کننده «بالا در آسمان». در ادامه، فيلم چرخشي کاملاً سورئال پيدا مي کند و مي توان فوراً سبک کافمن را در آن تشخيص داد – البته من اين تغيير لحن فيلم را لو نخواهم داد ولي ابتدا با حضور يک ژاپني کنجکاو همراه است و سپس برخوردي با کارکنان هتل که موها را به تن سيخ مي کند. تنها به دليل اينکه بازيگران اين فيلم عروسک هستند، رفتارها کاملاً عادي اما عجيب هستند. صحنه ها – اتاقهاي هتل، بار، آسانسور، تاکسي و غيره – به سبک خانه هاي عروسکي واقعي هستند. اما شخصيتها در مرز عروسک بودن و نيمه انسان بودن قرار دارند. چهره آن‌ها با چاپ 3D ساخته شده، پوستشان بافت پارچه اي عجيبي دارد و چشم‌هايشان، بنا به دليلي که نميتوانم درک کنم، بيشتر شبيه به نمونه بيولوژيک آن‌ها هستند تا چشمهاي شيشه اي که معمولاً براي عروسک هاي انسان نماي انيميشنها استفاده ميشوند (به نظر ميرسد که اين چشمها هر يک جداگانه به‌صورت 3D پرينت شده اند و برق خاصي به آن‌ها داده شده است).
اين شخصيتها هم انسان هستند و هم انسان نيستند، عروسکهايي هستند که توهم ايجاد ميکنند و همين ويژگي، بر بدلي بودن آن صحه ميگذارد. از همه مهم تر، چهره هاي آن‌ها قابل تعويض هستند: شکاف محسوسي در اطراف پيشاني و آرواره هر شخصيت وجود دارد. وجود اين شکاف روي صورت چنين عروسک هايي عجيب نيست، بايد بتوانند حالات چهره آن‌ها را تغيير دهند. اما معمولاً با استفاده از تکنيک هاي ديجيتال يا تکنيک هاي ديگر، آن را پنهان مي کنند. اما کافمن و جانسون توجه ما را به اين شکافها جلب ميکنند. آن‌ها عروسکهايي هستند که وجود عروسکي خود را انکار نميکنند. آن‌ها نقش انسانهايي را بازي ميکنند که باور ندارند درواقع عروسک هستند. و گاهي به نظر ميرسد که آن‌ها عروسکهايي هستند که خود ميدانند عروسک هستند. همه اين ابعاد متفاوت در فيلم شناور هستند و نوسان آن‌ها اضطرابي اگزيستانسياليستي ايجاد ميکند که بسيار مهم است.
آنوماليسا، فيلمي که در جشنواره فيلم ونيز (و قبل از آن در تلورايد) به نمايش درآمد، بيش از هر فيلم ديگري درباره شرايط بشري و جامعه معاصر حرف براي گفتن دارد. تعمق آن در عشق، اميال، توهم و افسردگي تلخ تنها مخصوص اين زمان نيست اما پرداختن به تأثيرات غيرانساني فرهنگ خدمات مشتريان از چالشهاي اين زمان است: وقتي جمله «به ويژگيهاي منحصربه‌فرد هر انسان توجه کنيد» را در يک سخنراني به هدف افزايش توليد و بهره وري ميشويم، بسيار وحشتناک است. حمله فيلم به زبان مديريتي و روش هاي آن براي تبديل کردن ما به عروسکها متحرک، پيرو گزارش اخير نيويورک‌تايمز درباره آمازون و فرهنگ کاري آن، هشيار کننده است. اما آنوماليسا تفسيري از زبان و اتوماتيسم موجود در «سوپرانوي کچل» لونسکو هم هست. بله، کافمن پرسشهاي دردناکي را مطرح ميکند: همان گونه که مايکل ميوزز مي گويد، «انسان بودن چيست؟ درد چيست؟ زنده‌بودن چيست؟» اما جاي ديگري هم مي گويد: «گاهي درسي وجود ندارد. اين خود درسي براي ماست.» شکنندگي و ابهام تکان دهنده آنوماليسا، همان درس ها و غير درس هاي آن هستند. اميدوارم پس از اکران اين فيلم دوباره بتوانم درباره آن اثر فوق العاده و اسرار آن صحبت کنم؛ پس ديدار ما در دره وهمي براي تعمق بيشتر در اين پديده.
ليدا صدر
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز