یادداشت نویسنده 7فاز بر سریال دخترها/ Girls - بخش سوم

7فاز: اين ميزان پذيرندگي و البته بي‌قاعدگي در برابر جهاني سراسر قانون، جسا را زخمي، دردمند و بي‌پناه مي‌كند. دقيقا شبيه مادري كه نمي‌تواند آغوش بي‌منت و بي‌توقع‌ش را بر روي كودكانش ببندد.

7فاز: در يادداشت پيش، هانا را به عنوان کاراکتر مرکزي سريال، و آدام را باتوجه به ارتباط محکم عاشقانه‌اش با او بررسي کرديم. جسا، مارني و شوشانا ديگر دخترهاي اين مجموعه‌اند که در اين نوشته مرور مي‌کنيم. به همراه ري که در کنار آدام از کليدي‌ترين نفش‌هاي مکمل مجموعه است.

جسا: براي چه کسي مهم است دختري که صورتي شکل بريجيت باردو و اندامي مثل ريحانا دارد، سر وقت سر کار حاضر شود؟ جمله‌اي که عموي دختر بچه‌هايي که جسا به عنوان پرستارشان، کار مي‌کند، به پدر بچه‌ها مي‌گويد، در واقع صرفا يک تحسين ساده از زيبايي شورانگيز جسا نيست. در لايه‌هاي زيرين اين جمله تمثالي از زن آرماني مردها خفته است. زني که از نظر المان‌هاي زنانه در اوج است و روياي مردها را از زن‌هاي روي مجلات مد و زيبايي، محقق مي‌کند. اين دختر را از کجا پيدا کردي؟ از روي جلد مجله وگ؟
اما آيا اين همه‌ي راز جذابيت اوست؟ ابدا... جذابيت ظاهري جسا (هر چقدر هم که رويايي باشد که هست) در همان برخوردهاي نخست جاي‌ش را مي‌دهد به اشتياق کنجکاوي و کنکاش در درون سرگشته او. سرگشتگي و حيراني عميقي که نمود بيروني ويژه‌اي هم ندارد. جسا در عموم موقعيت‌ها آرام، خونسرد، بي‌هراس و بي‌پرواست. شوشانا در فصل سوم در برابر خاطره هانا از گريستن او و وحشتش از تنهايي مي‌گويد امکان ندارد جسا گريه کند! مخاطب جسا، چه در درون قصه و چه در بيرون قصه به سرعت در مي‌يابد بايد از اين آبشار مواج موهاي سرکش عبور کند و خودش را برساند به هسته دروني. هسته‌اي که در طي‌الارض طولي و عرضي عمر بيست و چند ساله اين دختر به چنان عمقي رسيده است که واکاوي‌اش کار راحتي هم نيست. چه بسا به‌سادگي در مواجهه با او اسير مدرنيته‌اي بشويم که در هيات جسا، چه در پوشش و چه در کنش/واکنش‌هاي او با محيط اطراف خودنمايي مي‌کند. اما حقيقت اين است که جسا از اين قالب تنگ‌دست امروزي عبور کرده و در مسير سير و سلوک زندگي پرواقعه‌اش به زيربنايي‌ترين وجوه انسان، به بدويت مطلق دست يافته‌است. او بي‌اخلاق به نظر مي‌رسد؟ مساله اين نيست. مساله آن جنسي از بلوغ است که در جسا حاصل شده و او را به جهاني فرا اخلاق پيوند زده است. اخلاق زاييده تمدن است و جسا قبل از اين‌که به هرجايي در جهان متعلق باشد (همان‌طوري که در واقع خانه‌اي ندارد، شهر و وطني ندارد، مدام در سفر و آمد و شد است و خودش را گم و گور مي‌کند) شبيه يک شورشي‌ست که خود را به جهان بدوي‌هاي وحشي رسانده باشد. چه‌کسي به جز يک آدميزاد خالص بدوي، پيشامدرن و طبعا رها مي‌تواند به پيامک بگويد هشدار کلمه‌اي؟ از داشتن اکانت فيسبوک خودداري کند؟ تمايلي به ستيز زن‌هاي جنسيت و شهر در راستاي دستيابي به حقوق زنانه‌شان، نداشته باشد؟ و همين غوطه‌وري ناتمام او در تفکري باستاني‌ست که از او زني مي‌سازد به‌غايت پذيرنده. آغوش جسا در برابر همه باز است. او به شکل خودش، حواسش به همه هست. از دختر همجنس‌گراي کمپ ترک اعتياد گرفته تا مرد بيکار خانواده که همه کس و کارش را بيخيال مي‌شود و شکست‌هاي‌ش را در محضر جسا بيرون مي‌ريزد. اين ميزان پذيرندگي و البته بي‌قاعدگي در برابر جهاني سراسر قانون، جسا را زخمي، دردمند و بي‌پناه مي‌کند. دقيقا شبيه مادري که نمي‌تواند آغوش بي‌منت و بي‌توقع‌ش را بر روي کودکانش ببندد و از هر زخمي که آن‌ها بر مي دارند، خطي نيز بر پيکره او مي‎نشيند.
اما او همان‌قدري که بخشنده و بخشاينده است، اجازه نمي‌دهد کسي يا چيزي در جهان، ناکامي را در او مشتعل کند. پسري که يک روزي به قول خودش او را پيچانده است و حالا ادعا مي‌کند درگير يک رابطه عاطفي جدي‌ست، نمي‌تواند در برابر اغواگري بي‌تلاش او ايستادگي کند و در نهايت با او هم‌خوابه مي‌شود و اين فرصت را به او مي‌دهد که در انتها دستش را روي لب‌هايش بگذارد و از بوسيده‌شدن توسط او خودداري کند و با شيطنت به او بگويد اوه! تو درگير يک رابطه عاشقانه هستي. به همين راحتي درجه نازل عشق پسر را به رخ او بکشد و از او به زنانه ترين شکل ممکن انتقام بگيرد و در حالي‌که پرونده باز او را مي‌بندد، زير لب بگويد من خرد نشدني هستم. در واقع او چون طبيعت با جهان خط‌کشي‌شده امروز آميخته است و صادقانه‌ترين عکس‌العمل را در رويارويي با همه‌چيز از خود بروز مي‌دهد. هانا هنگامي که با او در لباس کوتاه سفيدي که براي عروسي‌اش پوشيده است روبرو مي‌شود، مي‌گويد هرگز از تو انتظار نداشتم جسا جواب کوتاه و ساده‌اي دارد: شايد ديوانه باشم اما الان خوشحالم. لذت آني، کشف گران‌قدر اوست از تمام آسيب‌هايي که در کودکي، نوجواني و بزرگسالي‌اش از پدر/ خانواده تا جامعه خورده است.
کاترين را در ژول و ژيم خاطرتان هست؟ زني که بيش از هر آفريده ديگري در جهان تصوير، اعجوبه کودکي و عشق خالص بود. کمال بي نظمي و در عين‌حال ظرافت. ترکيبي رمزآلود و شکوه‌مند از شادي و حزن عميق. کاترين در عين آزادي و بي تعلقي، در زمين حسابگر، تنها و اسير بود. يکي از عاشق‌هاي سينه‌چاکش گفته بود زمين جاي خوبي براي زندگي پرنده‌ها نيست. حالا فرض کنيد جسا، با همان مختصات اما در دهه‌هاي تاريک‌تر زمين، از ذهن پريشان و هنجارگريز دختري امروزي – دانهام – آفريده شده‌است. آيا اين کودک وحشي بي‌نقاب و خالص در ميان دستان تمدن پوک انسان متظاهر امروزي، زنداني تنهاتر، شکننده‌تر، آسيب‌پذيرتر و بي‌پناه‌تري به نظر نمي‌رسد؟
دخترها
مارني: يک جايي از فيلم درخشان ديويد ا راسل Silver Linings Playbook پت که به سراغ تيفاني رفته، پشت در خانه او با مردي مواجه مي‌شود که آمده تيفاني را ببيند. مرد در واقع يکي از بي‌شمار مرداني‌ست که تيفاني در دوران آسيب‌ديدگي، با آن‌ها چرخيده است. پت به او مي‌گويد گاهي اوقات دخترها در موقعيت‌هاي اين‌چنيني از اين کارها مي‌کنند. اما حالا آن بال‌ها ترميم شده‌اند و ديگر تيفاني احتياجي ندارد که حول و حوش او/ موقعيت‌هاي مشابه او بچرخد. چيزي که پت به آن اشاره مي‌کند در واقع نوعي مکانيزم رايج دفاعي‌ست که توسط زن‌ها در دوران آزردگي، نااميدي، وحشت و افسردگي، آگاهانه يا غيرآگاهانه انتخاب مي‌شود. شبيه کاري که مارني در فصل سوم گرلز مي‌کند. مي‌رود به خانه ري، از او مي‌خواهد درباره‌اش حرف بزند تا معايب خودش را بهتر بشناسد. نقطه نظرات ري در واقع بيش از آن‌که مارني تحملش را داشته باشد، بي رحمانه‌اند. در نهايت ديالوگ به همخوابگي آن دو منجر مي‌شود. ارتباطي که ادامه مي‌يابد. در حالي‌که مارني تمايل خاصي هم به ري ندارد. در واقع او در طي اين ارتباط صرفا دارد از رويارويي با خود شکست خورده‌اش مي‌گريزد. ارتباطي که براي او هيچ شکوفايي و درخششي ندارد. اصلا ارتباطي شکل نمي‌گيرد. اين رابطه صرفا يک هم‌بستري‌ست که به او به شکل قلابي احساس جذابيت و زنانگي مي‌دهد. از آنجايي که اين احساس اصالتي ندارد، نه تنها او را ارضا نمي‌کند بلکه بروز اين جذابيت و زنانگي در شکل بيروني نيز حاصل نمي‌شود و به چشم ري هم نمي‌آيد. دقيقا نقطه مقابل رابطه او با دزي که قرار است صرفا شکل حرفه‌اي داشته باشد. وقتي مارني در سطح بسيار دروني احساساتش با دزي درگير مي‌شود، اميال، احساسات و شهوتش به شکلي زنانه و نرم بيرون مي‌ريزند. ارتباطي که بين آن دو شکل مي‌گيرد حقيقت صميمانه و تميز درون مارني را متبلور مي‌کند.
در فصل اول هانا به او مي‌گويد اولويت زندگي تو داشتن يک دوست‌پسر خوب است. البته هانا اين جمله را در راستاي تحقير مارني، وسط دعوا مي‌گويد. اما شايد واقعيت هم جز اين نباشد. اين دختر کلاسيک، زيبا، خوش‌پوش، هنرمند و با سواد بيش از هر جاي ديگري در ارتباط با پارتنرش تعريف مي‌شود. او بيش از همه اين دخترها ميلش به سمت روابط اصولي است. چهار سال در ارتباط با يک پسر بوده. بعد از بهم زدن با او، دوباره مي‌خواهد به سمت او بازگردد. پس از يک دوره ارتباط مجدد، اين رابطه به کل از زندگي او حذف مي‌شود. مارني در تمام طول سريال بيشتر از آن‌که نگران وضعيت کار يا خانواده‌اش باشد، در حال سر و کله زدن با خلاهاي ارتباطي‌ش است. تماشاگر هويت او را در دل ارتباط‌هايش مي‌شناسد. شادي، تنهايي، سردرگمي‌ها و آشفتگي‌هاي او به شکل مستقيم يا غيرمستقيم به ارتباطات عشقي او متصل‌اند. يادتان هست در فلاش بک آن مهماني چند سال پيش، در حالي که از هيجان ناشي از نشئگي مواد مخدر دچار وحشت شده و به ستون سالن رقص چسبيده بود، اولين جمله اي که به چارلي گفت چه بود؟ بغلم کن.
مارني، به شدت نگران کمال است. نگران درست چيده شدن. از برنامه‌ها و محيط زندگي تا خودش. بحران‌هاي عشقي و عدم حضور يک پارتنر ثابت براي او نوعي آلارم نقصان است. چيزي که مارني نمي‌تواند با آن کنار بيايد، از آن مي‌ترسد و او را از چشم خودش مي‌اندازد. شايد بايد بيش از اين‌ها تنها بماند، از سمت دوستانش طرد شود، از طرف مردها پس زده شود. بد نيست حسابي زير چرخ دنده‌هاي زندگي امروزي، صاف شود. آن وقت است که مي‌تواند از اين ترس ناکامل بودن عبور کند. کمي از هيات معلم مدرسه بودن فاصله بگيرد و خودش را در بازي آزمون و خطا رها کند و در نهايت اعتماد به نفس لازم را براي درست انتخاب کردن کسب کند. در اپيزود هفتم فصل سوم، در حالي‌که دخترها در خانه ساحلي مهمان او هستند و از هر رخداد نامنتظري استقبال مي‌کنند تا خوش بگذرانند، مارني درگير برنامه‌اي از پيش نوشته است که معتقد است تنها با پيروي از آن مي‌توانند خوش باشند. شايد همين وسواس‌هاست که سبب مي‌شود مارني از دور و در لانگ شات خواستني‌تر به‌نظر برسد. دقيقا نقطه مقابل جسا که حتي با اين‌که در نماهاي دور به واسطه دل‌فريبي چهره و اندام و رفتار نامتعارفش، بسيار چشم‌گير است، اما از نزديک، رهايي و يله‌گي او مصاحبتش را دلپذيرتر و علاقمندي به کشفش را دو چندان مي‌کند.
بعد از اولين باري که مارني با چارلي بهم زد، جسا او را در لباس خانه ديد و به او گفت چقدر خواستني شده است. در دل لحظه شکستن، دقيقا وقتي از کمال مطلوب و مدام خودش فاصله گرفته بود. مارني قابليت اين را دارد بر اين‌همه بايد در درون خودش غلبه کند و بدرخشد.
دخترها
شوشانا: او به عنوان باکره‌اي که از باکره‌گي خود نگران است به ما معرفي مي‌شود. بکارت شوشانا تنها يک ويژگي فيزيکي نيست و اين نگراني همان‌قدري که به ناکامي و سرکوب اميال جنسي او برمي گردد، کنايه‌اي است از هراس او از خامي. شايد ترکيب صفر و صدي او در کنار جساي جهان‌ديده او را بيش از هر وقت ديگري از کال ماندن ترسانده است.
اولين چيزي که در جشن عروسي ناگهاني جسا به مغز شوشانا خطور مي‌کند اين است که چرا سفيد پوشيده. سفيد پوشيدن در جشن عروسي خوش‌يمن نيست. زير لبي با خودش غر مي‌زند و تکرار مي‌کند تقصيري نداشته و نمي‌دانسته اين مهماني يک عروسي سورپرايزي است. در اينکه او خرافاتي، عامي و ساده لوح است که البته شکي نيست. اينها از کتاب‌هايي که در باب روابط زن‌ها و مردها مي‌خواند، از پوسترهاي در و ديوار خانه‌اش و تمرين‌هاي مراقبه گونه‌اي که مي‌کند مشهود است. اما آيا آن بيرون ريزي نگران کننده در باب رنگ لباسش صرفا از اين‌جا مي‌آيد؟ و يا اينکه او در مواجهه با تصميم ديوانه وار جسا مبني بر ازدواج کردن با مردي کت و شلوار پوش و اتو کشيده که تازه دو هفته است با او در رفت و آمد است، احساس عقب ماندن از زندگي کرده است؟ آنقدر که جرات مي‌کند همان شب خودش را به ري بسپارد و از جهان ساده دخترانه‌اش عبور کرده و وارد جهان پيچيده زنانه شود. آماده است؟ مسلما نه. اما شوشانا به نسبت بقيه دخترها با خودش حساب سرراست‌تري دارد. او توقع‌هاي جدي هانا، کمال‌گرايي مارني و لاقيدي و ماجراجويي حيرت‌انگيز جسا را ندارد. به نظر مي‌رسد نهايت چيزي که در ذهنش چيده، ادامه تحصيل و يک رابطه دوقطبي کاملا کلاسيک باشد. براي اين آخري قطعا بابد ياد بگيرد کمتر، آرام‌تر و به موقع حرف بزند. چنان که شاهد هستيم با جلوتر رفتن سريال و افزايش تجارب زيستي، شوشانا مستقل‌تر و تواناتر مي‌شود. من و من کردن و مکث‌هاي در حين تکلمش کمتر شده و شيوايي بيشتري مي‌يابد.
سادگي او تماشايي و درجه صداقت او مثال‌زدني است. در ارتباط با خودش، دوستانش، مردهاي اندکي که در زندگي‌اش مي‌آيند و مي‌روند. مهم‌ترين نکته در مورد او اين است که او آن‌قدري جاه‌طلب نيست که نتواند از پس خواسته‌هايش بر بيايد، يا اگر از آن‌ها جا ماند، شکست‌هاي بزرگي را متحمل شود. به نظرم بايد منتظر بمانيم. شايد شوشانا همان‌طوري که در آن آخر شب مهماني خانه ساحلي دوستانش را با بروز وجه تازه‌اي از خود، مبني بر ديدن کاستي‌هاي ديگران در رابطه با خودش، شگفت‌زده مي‌کند، ما را هم در فصل‌هاي پيش رو سورپرايز کند.
شايد يکي از نقاط ضعف دخترها، پرداخت کمتر کاراکتر شوشانا در مقايسه با سه دختر ديگر و به‌خصوص خود هانا باشد. خدا مي‌داند اما احتمالا اين در نتيجه همان خودپسندي هانايي/دانهامي باشد. دانهام، به شکل واضحي هانا را بيشتر از باقي دخترهاي قصه‌اش دوست دارد و بيشترين تمرکز را روي او و آدام گذاشته است. اينکه به فرض، جسا از اين بي‌مهري جاري در نوشتن فيلمنامه، رد مي‌شود و به اندازه خود هانا و حتي در مواردي بيشتر به چشم مي‌آيد تا حد زيادي از جميا کرک مي‌آيد که انتخاب شگفت‌انگيزي است براي نقش. از خصوصيات ظاهري او که با پري قصه هم‌خواني دقيقي دارد، از بازي رواني که ارائه داده است و کاراکتر را به طرز فوق‌العاده‌اي آشنا و قابل باور کرده است. و البته شناخت کاملي که از شخصيت جسا دارد.
دخترها
ري: ري در ميان کاراکترهاي مکمل (به‌جز چهار دختر) بعد از آدام، از بيش‌ترين درجه اهميت برخوردار است. ري در فصل اول، نسبتا کم‌رنگ است. در واقع او فعلا در قالب آن درسته مردهايي‌ست که آن‌قدري در زندگي‌شان، همه چيز روي يک خط ثابت از معمولي‌بودن و حتي شکست و سرخوردگي حرکت کرده است که در نهايت آن را پذيرفته‌اند و ديگر موضوع اين نيست که نتوانند موقعيت را بهبود دهند، بلکه نمي‌خواهند. نمونه آدم‌هايي که پروسه بلوغ آن‎ها به تعويق افتاده است. در واقع هنوز در يک فانتزي پسرانه زندگي مي‌کنند که آن‌ها را از ريسک مردشدن باز مي‌دارد. شکل بسياري از مردهاي تيپيکال کارهاي جاد آپاتو. به طور مثال استيو کارل در باکره چهل ساله و يا سث روگن در ناکد آپ. اگر در ناکدآپ، سث روگن ماندن در جمع پسرها و آن فضاي شوخ را به عنوان پناه‌گاهي براي حفظ اين فانتزي برگزيده است، اينجا ري تنهايي و خلوت را ترجيح مي‌دهد. نمونه مشابه اين دست آدم‌ها را البته در شکلي اکستريم‌تر در Ghost World ديده‌ايم. مردي که نقشش را استيو بوشمي ايفا کرده بود.
براي شکستن اين ميل و غلبه بر هراس عبور کردن از اين دنياي محدود به مسئوليت‌هاي جهان بزرگ و پرمشغله مردانه، چه چيزي بهتر از ورود يک زن به فضاي اين آدم‌ها؟ اتفاقي که براي ري با آمدن شوشانا مي‌افتد. دقيقا مشابه ورود کاترين کينر به جهان استيو کارل و آشنايي ناخواسته کاترين هيگل با سث روگن. ورود اين زن‌ها درواقع اين يک‌نواختي را مي‌شکند و درام را در دل زندگي‌شان رقم مي‌زند. پس از ارتباط ري و شوشانا هر دوي اين‌ها به دو شکل متفاوت در مسير بلوغ قرار مي‌گيرند و شاهد هستيم اعتماد به نفس هر دو کم کم رشد مي‌کند و کار به جايي مي‌رسد که شوشانا مي‌تواند تو روي دوستانش بايستد و آن‎ها را زير سوال ببرد و ري به سادگي در ارتباط با مارني، دست بالا را بگيرد.
در آخرين اپيزود فصل سوم، ري که حالا در کار و زندگي آدم موفق‌تري هم شده، به درخواست شوشانا مبني بر رجوع‌شان به هم، جواب رد مي‌دهد...آيا اين دو براي هميشه راه و داستان‌شان جدا شده است؟

ندا ميري
نظرات
پونه دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 خوب و مفصل مي‌نويسيد خانوم نويسنده و اين براي کساني که تماشاگر سريال هستند خيلي خوشايند است...اصلن هم معلوم نيست که دلتان براي جسا مي‌رود.
0 1
پاسخ

ايمان سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 خيلي خوب و خواندني بود. نوشته هاي پيشين را هم خوندم. گرلز سريال خيلي خوبيه که متاسفانه در داخل ايران جدي گرفته نشده. ممنونم از سايت و نويسنده محترم که با بيان شيوا و دقت نظر به بررسي کلي فضا و ادمها و رابطه هاي سريال پرداختند توي اين سه يادداشت.
1 1
پاسخ

علي يكشنبه 4 خرداد 1393 من اين سريال رو به چند نفر پيشنهاد کردم. برخوردهاي متفاوتي ديدم نسبت به سريال. چند نفر نسبت به بي‌پروايي نمايش جزئيات در سريال واکنش منفي داشتند و با اين‌که مخاطبان متفکري هستند اما در سطح ماجرا با اين سريال برخورد کردند. چند نفر هم هم‌ذات پنداري زيادي با داستان داشتند. به نظرشان پيچيدگي‌ها و مشکلات ارتباطي امروز نسل جوان به خوبي در داستان به تصوير کشيده شده است. از شما ممنونم که به اين سريال پرداختيد. من شخصيت پردازي اين کار را خيلي دوست دارم. مخصوصا شوشانا و جسا. لينا دانام نشان داد که نويسنده و کارگردان هوشمندي است.
0 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:

استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز