8 نکته درباره «بازی تاج و تخت» در آستانه پخش فصل ششم/ آنچه دیده‌ایم، آنچه منتظرش هستیم

اكنون سرسي در انتظار روز داوري است و جيمي، آگاه از هرزگي ذاتي خواهرش، درپي جبران مافات و فتح دوباره قله هاي شرف و وفاداري. آيا سازندگان سريال نيز مي توانند قدر اين واپسين فرصتهايشان براي نمايش رستگاري را بدانند و در دوفصل باقيمانده از سرجيمي لنيستر محبوب طرفداران كتاب / جيمي حقيقي اعاده حيثيت كنند؟
7فاز:
فصل پنجم سريال بازي تاج و تخت از بعضي جهات با فصلهاي قبلي متفاوت بود: چهاراپيزود اول فصل توسط يک نفوذي ناشناس لو رفت و همان هفته اول منتشر شد، براي اولين بار مارتين ديگر در نگارش اپيزودها نقشي نپذيرفت و سازندگان سريال بالاخره تصميم گرفتند از فلاش بک استفاده کنند. حالا و در آستانه پخش فصل ششم مي دانيم که مارتين کتاب ششم(بادهاي زمستان / The Winds of Winter) را تا پايان پخش سريال(اگر HBOآن را هفت فصله تمام کند) يعني تا اواسط سال 2018 منتشر نخواهد کرد و اين يعني قضيه از آنچه به نظر مي رسيد و ادعا مي شد جدي تر است.. 
آنچه اين نوشته درپي آن است اما اشاره اي مختصر به سرخط هاي فصل پنجم است، به اينکه در فصل پنجم چه ديديم و در فصل جديد در انتظار چه هستيم:
 
هشتم؛ آريا و سراي سپيد و سياه:
يکي از سردرگم ترين شخصيتهاي سريال و(شايد با کمي جسارت بتوان مدعي شد) حتي کتاب. آريا که از فصل اول با جکن هکار آشنا شده بود در فصل پنجم بالاخره خودش را به براووس رساند و "سراي سپيد و سياه" / The House of Black and White را پيدا کرد، تحت تعاليمي سختگيرانه پرورش يافت و نهايتا براي انجام اولين آزمون به شهر فرستاده شد. ايراد اصلي آريا نچسبيدنش به بافت کلي دنياي يخ و آتش است: دختر کوچک يک خاندان محترم که شاهد اعدام به ناحق پدر لردش بوده ولي تصميم گرفته همچون تين ايجرهاي ملوس / خشن تلويزيوني راهي اوديسه اي طولاني و جذاب شود. حالا آريا با ديدن مرين ترنت تمام اشتياقش براي تبديل شدن به عضوي از فرقه "مردان بدون چهره" / The Faceless Men را فراموش مي کند و به هسته سخت ماجرا برمي گردد و صحنه دوران ساز داستان را بالمعاينه جلوي چشم مي آورد و ذکر و دعايي قديمي بارديگر بر دل و زبانش نقش مي بندد: «سر ايلين! سر خائن را برايم بياور.»
آريا به جرم تمرد از فرامين فرقه نابينا مي شود و اکنون دختري بي چشم است که سوداي بي چهره شدن در سر دارد. مسير بعدي او به سمت کجاست؟ در کتابها او نيز مثل برن و جان در ارتباط با گرگش(نيمريا) معني مي شود.. در سريال اما خيلي معلوم نيست، خيلي مهم هم نيست.
 
هفتم؛ دورن:
بدترين قسمت فصل پنجم و البته و بالتبع کل سريال. سرزمين دورن از کهن ترين و مهم ترين اقاليم سبعه وستروس است. آنها از طرفي به روينارها مربوط مي شوند(که از والرين ها هم قديمي ترند) و از طرفي ديگر به ملکه افسانه اي دنياي يخ و آتش يعني نيمريا. آنها در طول هزاران سال نه مقابل اندال ها و نه تارگرين ها و نه هيچ مهاجم ديگري تسليم نشدند: سرخم نکرده، زانو نزده و بيگانه با شکست. درسريال اما پس از حضور حماسي شاهزاده اوبرين درفصل چهارم به يکباره و درفصل پنجم با مضحکه ايلاريا سند و دار و دسته مواجه مي شويم: آنها که حريف شاهزاده دوران و صلح طلبي اش نمي شوند ميرسلا را گروگان مي گيرند تا بتوانند به اين بهانه لنيسترها را مجبور به شروع جنگ کنند. جيمي و بران براي بازگرداندن ميرسلا وارد دورن مي شوند و پس از ملغمه اي هاليوودي از اکشن و لاس زني سرانجام جيمي به همراه ميرسلا و نامزدش شاهزاده تريستين با سلام و صلوات عازم کينگزلندينگ  مي شوند. غافل ازينکه گروه "فمنيستهاي خشن" ميرسلا را قبل از حرکت مسموم کرده اند، حرکتي که مي تواند بعد از حمله بوش دوم به عراق جايگاه بعدي در ليست احمقانه ترين نقشه هاي تاريخ را از آن خود کند. اينکه ايلاريا و دختران اوبرين بعد از رسيدن خبر اين ترور فوق هوشمندانه به حاکم دورن چه تمهيدي خواهند انديشيد و به کجا فرار خواهند کرد مي تواند از جذاب ترين بخشهاي فصل شش باشد! 
 
ششم؛ سرسي و جيمي:
سازندگان سريال از همان اول بعضي از تم هاي کتاب را يا درست نگرفتند يا نتوانستند بر وسوسه جذب مخاطب تلويزيوني غلبه کنند. شخصيت سرسي لنيستر بهترين نمونه اين ماجراست: او در سريال زني مستحکم و مغرور است که همچون يک پري معصوم دريايي عاشق روبرت باراثئون مي شود و وقتي زن بارگي و دائم الخمري عشقش را مي بيند سرخورده و دلشکسته شده و به زني حيله گر و شهوتران بدل مي شود. البته سرسي سريال به خودي خود شخصيت جذابي است. مثلا صحنه گفتگويش با کتلين در فصل اول و آن حکايت مردن فرزند اولش از شاه روبرت را به ياد بياوريد، يا آن صحنه درد دل کردنش با همسر تاجدار و پاتيلش پس از استعفاي تلخ ند بازهم درفصل نخست سريال، يادتان هست چه کمپلکس دراماتيکي دراين گفتگو موج مي زد؟ اينها همه ساخت HBO و کار دست سازندگان سريال است که درجاي خود خيلي هم خوب ازآب درآمده اند، اما نکته اينجاست که سرسي لنيستر در دنياي يخ و آتش آدمي ديگر است و ابدا به اين قهرمان مظلوم تلويزيوني بي ارتباط: او از بچگي بيشترين شباهت را به پدر ظالمش تايوين دارد و از لطافت و شيريني يک روح کودکانه/دخترانه بي بهره است. سرسي فقط از سر حسادت و کينه ورزي و خودخواهي به پر وپاي برادر دوقلويش مي پيچد و داستاني مثلا دگرباشانه را با او شروع مي کند که روح و روان سلحشور و پهلوان صفت جيمي را به مرور درهم مي شکند و او را قانع مي کند که نسل و نژادش با شرافت و پهلواني بيگانه است و نبايد براي رسيدن به مقامات عاليه شواليه گري زور الکي بزند. چرخش بنيوف و وايز شايد طرفداران سريال را صاحب يک قهرمان زن مستقل و محکم و عاشق پيشه کرده باشد که مثلا موقع تماشاي "پياده روي شرم" / Walk of Shame عنان احساسات از کف بدهند و حتي آرزو کنند که اي کاش در کينگزلندينگ حاضر بودند و سپر بلاي علياحضرت ملکه مي شدند، اما طرفداران کتاب پشيزي براي اين سرسي قلابي ذهني ارزش قائل نيستند. بزرگترين آسيبي که اين قلب واقعيت به دنياي يخ و آتش وارد مي کند از دست رفتن خط داستاني رستگاري سرجيمي لنيستر درکوران سلسله اي از حوادث و اتفاقات عجيب و غريب است، البته سريال قبلا هم تم بي نظير رستگاري را درباره شخصيتهايي چون هاوند و ثئون به باد داده بود. به هرحال پس از يک فصل انحراف ظاهرا در فصل ششم قرار است به خط داستاني جيمي در کتابها برگرديم، البته نه به کمال: جيمي بايد دست راستش را مي داد تا رستگار شود، همان دستي که پادشاهش را کشت و از آن مهم تر و شيطاني تر همان دستي که با نزديک شدن به ناموس پادشاه دومش براي ابد مهر بي شرفي را بر پيشاني اش داغ کرد. در "ضيافتي براي کلاغها" (کتاب چهارم) جيمي براي محاصره ريورلند و خاندانهاي شورشي اش به آن منطقه لشکر کشيده است. درهمين سفر است که فرمانده کينگزگارد سر ايلين پين را به عنوان حريف تمريني انتخاب ميکند. شبي در نزديکي مسافرخانه اي معروف جيمي افسرده و عصبي خاطره اي هولناک را به ياد مي آورد، شبي که خواهرش او را به اتاق استراحت شاه روبرت مي کشاند و جيمي را ترغيب ميکند تا درکنار پادشاه سياه مست و به خواب رفته اش با ملکه هم بستر شود. جيمي جنوني را مجسم مي کند که با تصور بيدارشدن روبرت در آن شب کذايي تجربه کرده بود، اينکه باخودش فکر مي کرد اگر شاه او را دراين حالت ببيند چه اتفاقي مي افتد.. پس از حلاجي بيشتر و بيشتر اين کابوس حالا اين سرسي است که سيبل نفرت شواليه چهل ساله و معلول داستان مي شود. يادآوري اين کثافت کاري جيمي را وادار مي کند که مست و لايعقل ايلين پين را به تمرين فرابخواند و در محاکاتي تاريک و تلخ و درميان صداي تيغه آخته شمشيرها بر سر شواليه بي زبان و پير چنين نعره بزند: «تا جايي که من مي دانم تو هم با خواهرم خوابيده اي...» 
اکنون سرسي در انتظار روز داوري است و جيمي، آگاه از هرزگي ذاتي خواهرش، درپي جبران مافات و فتح دوباره قله هاي شرف و وفاداري. آيا سازندگان سريال نيز مي توانند قدر اين واپسين فرصتهايشان براي نمايش رستگاري را بدانند و در دوفصل باقيمانده از سرجيمي لنيستر محبوب طرفداران کتاب / جيمي حقيقي اعاده حيثيت کنند؟
 
پنجم؛ اسوس، اژدهايان و دنريس:
در شرق سازندگان سريال تنها يک شخصيت وجود دارد: دنريس تارگرين. ملکه اي که با ادعا و آرزوي بازپس گيري تخت آهنين پدران تاجدارش شروع مي کند ولي به مديريت خليج برده داران و مشخصا "مرين" / Meereen مي رسد. او با هيزدار زولوراک از بزرگان شهر ازدواج مي کند و مسابقات مرگبار بردگان را مجاز مي سازد تا شايد بتواند بر شورش برده داران و نوچه هايشان غلبه کند، اما چيزي که در انتها نصيبش مي شود تلي از جنازه هاي سوخته و تکه و پاره دوستان و دشمنانش است و اژدهاي خشمگيني که او را بر فراز "درياي دوتراکي ها" / The Dothraki Sea به سوي ناکجاآباد مي برد. در کتابها اما داستان به کلي متفاوت است: از سويي "گريف جوان" /  The Young Griffرا داريم که به احتمال فراوان ايگون ششم فرزند شاهزاده ريگار تارگرين و بزرگترين رقيب دني در ادعاي تخت آهنين است و از سوي ديگر کوئنتين و آرين مارتل، ويکتاريون و يورون گريجوي، دوتراکي ها و حتي داريو ناهاريس همه و همه در پي دنريس طوفانزاد و سه اژدهايش هستند. چه چيزي بيشتر از انتظار ديدن دروگون جوان اشتياق برانگيز است؟ اژدهاي ارشد دني که اندک تصاوير منتشر شده از او در فصل ششم بدجوري چشمها را قلقلک مي دهند!
 
چهارم؛ خاندانهاي شمالي، ثئون گريجوي و بولتن ها:
واي که چه آش درهم جوشي! براي درک عمق بلايي که سازندگان سريال بر سر اين قسمت از داستان آورده اند کافي است نگاهي به لرد بيليش يا همان "انگشت کوچيکه" / Littlefinger بيندازيم: او بي سر وپايي است که با حيله گري و به کمک دختر احمق و ناپاک تالي ها لايسا، اعتماد اين خاندان را به دست مي آورد و ازين طريق خودش را يه همسر لايسا يعني لرد جان ارين / وزير اعظم شاه روبرت مي چسباند. او درادامه جان ارين را مسموم مي کند و به کمک لايسا نامه اي به کتلين مي نويسد و درآن لنيسترها را مقصر معرفي مي کند تا ند متنفر از لنيسترها را راضي به پذيرفتن مقام وزارت عظمي نمايد. نقشه پشت نقشه و خيانت پشت خيانت بالاخره او را به هدف بعدي اش که راه انداختن جنگ و به آشوب کشيدن سرزمين است مي رساند و ازين طريق بالاخره بيليش موفق مي شود براساس کهن الگوي "بيل آوازه خوان" / Bale the Bard(آوازه خواني که دختري از شمال را مي دزدد و با او فرار مي کند)سانسا را بربايد و با اسم مستعار به ويل منتقل کند. تمام اين مراحل را در چهار فصل پيش ديده و فهميده ايم تا اينکه به يکباره در فصل پنجم سريال سازان تصميم مي گيرند تمام اين داستان را به بادفنا بدهند و انگار نه انگار که خاني آمده و خاني رفته. سانسا به عقد رمزي درميايد و به کمک ثئون / ريک از وينترفل فرار مي کند. خاندانهاي مهم شمالي، از "مندرلي"هاي باوفا تا "آمبر"هاي شجاع و از "رايزول"هاي نترس گرفته تا "وول"هاي با ايمان، که هرکدام به نوعي و با نقشه اي جداگانه و پنهان از ديگران درپي سرنگوني بولتن ها و گرفتن انتقام "عروسي سرخ" از آنها و فري ها هستند در سريال به کلي غائبند. درعوض اينجا "برين تارثي" را داريم و آن صحنه جادويي مواجهه اش با شاه استنيس باراثئون را، فکر مي کنيد در فصل ششم و در وينترفل تحت سلطه بولتن ها چقدر مي توانيم منتظر سورپرايز بمانيم؟
 
سوم؛ جان اسنو، ديوار و وحشي ها:
جان اسنو را شايد بتوان از معدود نمونه هاي تطابق سليقه خوانندگان کتاب و بينندگان سريال دانست. خط داستاني او از ابتدا تا انتهاي کتاب پنجم تقريبا با خط داستاني اش در سريال تفاوتي ندارد و سرانجام خونينش در فصل پنجم دقيقا همان است که در کتاب "رقصي با اژدهايان" هم آمده: اسنو فرمانده ديوار مي شود و تصميم مي گيرد وحشي هاي منس ريدر را وارد قلمروي پادشاه کند، اعضاي نايتس واچ اين تصميم را خيانت تشخيص مي دهند و فرمانده شان را کاردآجين مي کنند و نهايتا زمزمه هايي از "گوست" و تمام. آيا اين همه سروصدا حول و حوش جان اسنو به خاطر رخداد عويصه "برج عيش" / Tower of Joy و معماي ولادت اوست يا ايهام و ترسناکي سرزمينهاي هميشه برفي آن سوي ديوار و وايت واکرها، فرمانده جوان و دلاور و سياه پوش ديوار را اين همه محبوب القلوب کرده است؟ آيا در فصل ششم جان اسنويي دوباره زاده شده(ققنوس و خاکستر و اينها) انتظارمان را مي کشد يا تنها قرار است اين مرگ و رستاخيز دوباره تنها هاله هاي ابهام اطراف او را از چيزي که هست نيز پرحجم تر کنند؟
 
دوم؛ برندون استارک، کلاغ سه چشم و وايت واکرها:
نام برندون از جمله اسرآميزترين نامهاي آتش و يخ است: "برندون معمار" / Brandon the Builder موسس خاندان استارک است که هزاران سال پيش با کمک گرفتن از "کودکان جنگل" / Children of the Forrest ديوار را بنا نهاد و وينترفل را پايه ريزي کرد. از طرفي برادر بزرگتر ند، همو که با تاخت خشمگينانه و شجاعانه اش به سمت دربار شاه ديوانه و به قصد نجات خواهرش ليانا، نهايتا موجبات شکل گيري شورش روبرت و سرنگوني تاج و تخت صدهاساله تارگرين ها را فراهم نمود نيز برندون نام داشت. داستان براي اين يکي برندون اما زودتر از اسلاف مشهورش شروع مي شود و او اکنون تحت تعاليم يکي از قوي ترين جادوگران اقاليم سبعه يعني لرد "بريندن ريورز" / "لرد بلادريون"(Bloodraven) / "کلاغ سه چشم" و درحال تبديل شدن به يکي از تعيين کننده هاي نهايي دنياي يخ و آتش است. او قرار است از طريق انتقال روحاني(يا به تعبيري ساده تر تله پاتي) در جلد درختان مقدس شمالي فرو رود و از معبر ادراک آنان گذشته و حال جهان را ببيند و بشناسد و حس کند. از طرفي وايت واکرها و لشکر زامبي هايشان تحت فرماندهي "نايت کينگ"(يک استارک که هزاران سال پيش فرمانده نايتس واچ بوده و به افسوني، تبديل به شاه وايت واکرها شده است) به سمت مملکت در حرکتند. سوال اصلي اين است: آيا برندون قصد نابودي آنها و نجات سرزمين را دارد يا مي خواهد آنها را در راه نجات سرزمين ياري کند؟ بله درست خوانديد، وايت واکرها ممکن است اصلا از قطب هاي خير دنياي يخ و آتش باشند!!
 
اول؛ استنيس باراثئون:
استنيس را مي توان شاه نقش دنياي جورج آر. آر. مارتين دانست. پس از حماسه سراياني در کلاس و مقياس هومر هيچ نويسنده اي بيشتر از مارتين به خلق يک اوديسه نزديک نشده و استنيس را مي توان فاروق اعظم اين اوديسه دانست. حتي در بين خوره هاي کتاب هم با اينکه هيچکس منکرغول آسايي شخصيت استنيس نيست، اما طرفداران او اندکند. اما سوال اصلي درباره استنيس سريال را مي توان اينگونه پرسيد: آيا سازندگان سريال اصولا از درک تمام و کمال ابعاد متناقض و عظيم اين کاراکترعاجز بوده اند يا اينکه او را کاملا فهميده اند ولي مثل بعضي از طرفداران جدي کتابها از دنيايي که او نمايندگي مي کند بدشان آمده است؟ استنيس از طرفي يک پيوريتن قرون وسطايي است که فتيش وظيفه و شرف به مرزهاي جنون نزديکش کرده و از طرفي ديگر يک شخصيت تراژيک شکسپيري است که سهمش ازين دنيا و مردمانش تنها ناکامي و درد و رنج تقدير شده است. آنچه در پايان فصل پنجم سريال مي بينيم و مقايسه اش با اولين فصل کتاب ششم(منتشره در انتهاي کتاب پنجم تحت عنوان "ثئون") به خوبي اين سردرگمي را عيان مي کند: مردي شکست خورده و پذيرنده که به قاتل احتمالي اش خوشامد مي گويد يا پادشاهي خشمگين و مقتدر که غلاظ و شداد احکام و دستوراتش مو برتن آشا/يارا گريجوي، کارستارک ها و بقيه حاضرين در استحکامات شمالي کارهولد سيخ کرده است... 
گرچه اين نوشته هنوز از مرگ پادشاه در پايان فصل پنج سريال مطمئن نيست، اما حال که از موضع يک طرفدار کتابها و در تمامي سطور بالا سازندگان سريال را تخطئه کرده است خودش را موظف مي داند تا بابت انتخاب استيفن ديلن عميق ترين سپاسها را تقديم اچ بي اويي ها نمايد: بازيگر بريتانيايي مهجوري که شايد خودش هم نمي دانست تقدير او را براي شاه شدن به اين دنيا آورده است.
اميرحسين جلالي
نظرات
سارا چهارشنبه 25 فروردين 1395 چقدر نوشته خوبي بود.ممنون
7 3
پاسخ

جنا لنيستر پنجشنبه 26 فروردين 1395 «جيمي، عزيزم، تو را از زماني که طفلي در بغل جوآنا بودي مي‌شناسم. تو مثل جريون مي‌خندي و مثل تيگ مي‌جنگي و کمي هم شبيه به کوان هستي، وگرنه هرگز اين ردا را به تن نمي‌کردي.. اما تريون پسر تايوين است، نه تو. همين را يکبار به پدرت گفتم، و او نيمي از سال را با من حرف نزد..»
7 5
پاسخ
ايمان چهارشنبه 8 ارديبهشت 1395 اين بخشي از کتابه که عمه جيمي و خواهر تايون به جيمي ميگه

شهرام ماروين پنجشنبه 26 فروردين 1395 مدتها بود چنين نقد منصفانه و زيبايي رو نخونده بودم.نگارنده به خوبي احساس علاقمندان به کتاب را راجع به مثله و حذف کردن شخصيتها داستان رادرک کرده است.همچنين قلم زيباي ايشان هم قابل تحسين است و تنها اصرار ايشان به استفاده از لغت سبعه بجاي هفتگانه واندک لغات مهجور ديگر,ازارزش نقد زيباي ايشان نميکاهد.باتشکر!
5 5
پاسخ

amir پنجشنبه 26 فروردين 1395 ديگه بدن درد گرفتم چرا شروع نميشه تنها سريالي که ديوانه وار عاشقشم
10 3
پاسخ

سرجورا مورمنت شنبه 28 فروردين 1395 از نقد هاي هفت فاز واقعا خوشم مياد هميشه منصفانه و فوق العاده نقد ميکنه ، بايد فصل جديد رو ديد و بازم منتظر نقد هاي کارشناسانه شما
6 1
پاسخ

هند اف د کينگ اف والريا سه شنبه 31 فروردين 1395 نقدي زيبا و بس با دقت بيني بود که مي توان آن را نقدي در ميان بهترين نقدها براي يافتن پوشش هاي از فهم و درک ما بر صفحات کتابي دانست که عاقلان را به وجد آورده و نادانان را به فهميدن و تلاش وا داشته.

من هم به شخص هميشه هم از کتاب لذت مي بردم و هم از اقتباسش در پرده ي نقره. لحظه هاي از سريال است که اصلا کتاب نميتوان آنگونه که در سريال لذت ميبري از ان کام جست ، ساده ترين مثالش 15 دقيقه پاياني قسمت هفتم فصل اول است!! .
به نمايش در آوردن يک اقتباس هميشه مثل شمشير دو لبه خطرناک بود ، لحظاتي بوده که از اينکه يک سريال از روي اثر محبوبم ساخته شده خدايان هفت را شاکر بودم و لحظاتي بوده که از خداي طوفان ميخاستم که دن و ديويس و خدم و هشمشان را يکجا ببرد يا ادر ها و حسين مطحري بيايند و همه آنها را وايت کنند اما دوستان اين يک اقتباس از يک کتاب است! آن هم نه يک کتاب عادي ، يک دنياي پيچيده با وقايع تو درتو همچون شهر لوراس! و در هم تنيده شد در صفحات و حتي کلمات! ، کلي شخصيت ريز و درشت که هر فصل هم به جمعشان اضافه ميشود به طوري که در پايان هر کتاب ساعتي را بايد براي فکر کردن و تحليل کاراکترها ي جديد و هدف نويسنده براي آنها کنار گذاشت حالا بيايد حال دن و ديويي را درک کنيم تمام اين کاراکتر ها قابل جستن در فيلمنامه نيستن گاهي آنقدر کم اهميت که ميتوان نقشش را کس ديگري بازي کند و گاهي هم آنقدر پرماجرا که با حضورش صفحات فيلمنامه دو برابر ضخيم تر وعملي تر کند!
واقعا کار سختيه اگر کار و خلاقيت نويسنده گان سريال واقعا بي مغز بود بعد از وقايع پاياني فصل سوم هيجاني دوباره با فصل چهارم در رگ هاي ما جاري نميشود ودر کل فکر ميکنم وقتي سريال در گره ميريني و عدم انتشار کتاب ششم گير افتاده دن و ديوس راهي جز ذره ذره تزريق کردن وجد کنند ها رو به ما ندارند(و استنيس وار شهرت و محبوبيت خودشان را فداي حفظ روند سريال ميکنند!) اما اين مسئله را نميتوانم در ذهنم حل کنم که چرا بعد اين همه ماجرا کش و قوس آيا رواست کيفيت کارو با عشق مزخرف قضيه درون و يا سرباز خواجه و خدمتکار پايين آورد در حالي که اينجور چيزا معمولا در هر اثري جز چاشني شروع داستان و خالي نبودن عريضه عرضه ميشه و نمايشش بدون هدف مهم در انتهاي داستان، روند خاص گاتي و زيبا يعني معکوس نگاه کردن فصل هاي سريال (کتاب هنوز اين خاصيت دارد) را بي منطق و مسخره ميکند!
سرتونو درد آوردم با تشکر
6 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز