گفتگوی پویان عسگری و احسان میرحسینی درباره کارنامه فیلمسازی مانی حقیقی - بخش دوم

چه دوست داشته باشيم و چه نه، امسال سال ماني حقيقي خواهد بود. دو فيلم ساخته و در چند فيلم بازي كرده. فيلم اولش در جشنواره فجر به نمايش درآمد و نظر مثبت تعداد زيادي از منتقدان و علاقه مندان سينما را به خود جلب كرد. «اژدها وارد مي‌شود» قرار است به زودي به نمايش عمومي دربيايد و اين خبر خوبي براي طرفداران فيلم است. اما قبل از آن و از نوروز «50 كيلو آلبالو» اكران شد و به فروش خوبي هم دست يافت. به همين سبب تصميم گرفتيم كه كارنامه فيلمسازي او را در 7فاز مرور كنيم و برخلاف حرف‌هاي تكراري و شنيده شده، ايده‌هاي انتقادي جديد را پيرامون او و سينمايش مطرح كنيم. به اميد آنكه اين شروعي باشد براي بررسي صريح و بي‌تعارف كارنامه فيلمسازان مهم ايراني اين سال‌ها. با ذكر اين نكته كه متن، محاوره تنظيم شده تا به ذات گفتگو نزديك‌تر باشد.
7فاز:
پنجاه کيلو آلبالو؛ کول‌ام پس هستم!
 احسان ميرحسيني: خب ميرسيم به فيلم دوم ماني حقيقي تو سال 94 که بلافاصله بعد اژدها... مشغولش شد که يه جوريه فيلمه. ميدوني فارغ از کيفيت فيلم‌ها، ميبيني که بعد از فيلمي مثه اژدها... که مشخصه خيلي تلاش زيادي براي تمام اجزاش به کار رفته، 50 کيلو آلبالو رو ميسازه که بدجوري سردستي هست و هيچ تلاش و فکري توش به کار نرفته. 
پويان عسگري: اجازه بده که من از اون کلمه استفاده بکنم. هر چي ميخوام جلوي خودمو بگيرم نميشه. به نظرم کاري که ماني حقيقي با ساخت 50 کيلو آلبالو کرده شياديه. کلاهبرداريه. يعني حقيقي همونطور که گفتيم فيلمسازيه که آشناست به منابع جذابيت، ميدونه چه کارايي رو انجام بده يا حرف‌هايي رو بزنه که مورد اقبال قرار بگيره. که اگه يه روشنفکر مثه خودش يه فيلم کمدي رومانتيک بسازه خيلي ژست باحاليه و در ادامه‌ي بحث کول بودن تعريف ميشه. منتهاي مراتب کمدي رومانتيک ساختن آداب داره، بسيار کار سختيه، براي همين توي سينماي ايران خيلي اتفاق نيوفتاده. به خاطر اينکه کمدي رومانتيک ساختن احتياج به هوش و دقت در نوشتن فيلمنامه داره. احتياج به ساختار، مهندسي و چارچوب داره. نياز به يه سنت داستانگويي کمدي رومانتيک داره. نياز به تمرکز داره. 
ا.م: سنت فيلمي خيلي مهمه. به همين خاطر هم هست که غير از آمريکا تقريبا هيچ جاي ديگه جهان به اين قدرت کمدي رومانتيک نداريم. و همينطور بر خلاف ظاهر گول زننده‌ش به شدت مدل فيلم پيچيده‌اي هستش. 
پ.ع: کمدي و هارور سختترين شکل‌هاي فيلمسازي هستن. به خاطر اينکه تو هيچ ماسکي، اطواري براي پنهان کردن اون کاري که ميخواي انجام بدي نداري. سريع لو ميري، يعني اگه کمدي رومانتيکت خنده دار و با احساس نباشه، يعني اينکه ترکمون زدي، از اونور اگه فيلم هارورت نترسونه هم يعني اينکه اشتباه کردي. مهمترين و بهترين فيلم‌سازهاي آمريکا کمدي رومانتيک نوشتن و ساختن. آدمي مثل ارنست لوبيچ وقتي مغازه‌اي گوشه خيابان رو ميسازه کار بزرگي ميکنه، به همين دليل انقدر تجليل شده از اين فيلم در تاريخ سينما. يا وقتي وايلدر تلاش مي‌کنه کمدي رومانتيک بنويسه و بسازه، يا پرستون استرجس يا يک شب اتفاق افتاد فرانک کاپرا. اينا فيلم‌هايي هستن که فيلمنامه‌هاي دقيق و حساب شده‌اي دارن. کمدي رومانتيک به غير از اينکه فرمول داره، به يه ميزان کمدي داشته باشي، به يه ميزان احساسات داشته باشي، بايد يه فيلمنامه‌ي مشخص با فراز و فرود درست طراحي بکنه. شما نمي‌تونيد به اسم اينکه حالا من يک روشنفکرم، يک کمدي رومانتيک هم بسازم. هر چرت و پرتي که به اسم يه فيلمساز به ذهنت ميرسه رو به اسم کمدي به مخاطب قالب بکني. واقعا 50 کيلو آلبالو بر مبناي چه منطقي داستانش تو ايران اتفاق ميوفته؟ داستانش ميتونه تو کشور مالي هم اتفاق بيوفته. ميتونه تو لس آنجلس هم اتفاق بيوفته. چه چيزي 50کيلو رو يه کمدي رومانتيک ايراني مي‌کنه؟ نه اينا شبيه آدم‌هاي ايراني رفتار مي‌کنن، نه اصلا بزنگاه‌هاي داستان ايرانيه. نکته اين نيست که حتما فيلم بايد ايراني باشه، ولي ما به عنوان مخاطب بايد يه خورده حس بکنيم که اين داستان داره کجا اتفاق ميوفته. 50 کيلو نه کمديه، نه رومانتيکه.
ا.م: 50 کيلو آلبالو اگه نگيم فيلم بدتريه، در بهترين حالت با نمونه‌هايي مثل کُماي آرش معيريان و فيلم‌هاي قدرت الله صلح ميرزايي و بدترين فيلم‌هاي مسعود ده نمکي و فيلم عشقي‌هاي برادران بانکي تو يه سطح قرار مي‌گيره. البته تا جايي که ملاکمون فقط خود فيلم‌ها باشن و اين نباشه که چون ماني حقيقي بنجلي مثه 50 کيلو آلبالو ساخته قطعا فيلم خاصيه نسبت به اونا. اينکه حتما يک فکر پست مدرن پشت 50 کيلو بوده! 
پ.ع: اينجوريه ديگه. وقتي ما يه کاري ميخوايم بکنيم نميشه، اونوقت مي‌تونيم ادعاي پست مدرن بکنيم ديگه. ماني حقيقي ميتونه بياد بگه 50 کيلو يه فيلم پست مدرنِ سبُکه. ديدي ديگه، از اين ژست‌ها هم دارن، اينکه من مي‌خواستم يه فيلم سبک براي تعداد زيادي تماشاگر بسازم. که نميشه. چيزي نيست که بتوني اداشو دربياري. که من ميخوام کمدي رومانتيک بسازم. 
ا.م: خود فيلم رسواکننده‌ست. 
پ.ع: تو بايد به شکل واقعي باور داشته باشي به کمدي رومانتيک. تو بايد بتوني کمدي بسازي. تو بايد بتوني رومانتيک باشي که رومانتيک بودن رو توي داستانت بين شخصيت‌ها جاري بکني و شخصيت‌ها هم اونو به تماشاگر منتقل بکنن. اين چه داستانيه؟ چه کمدي‌اي؟ چه رومانتيکي؟ داستاني که در بي منطق‌ترين شکل ممکن شروع ميشه، حالا اينم ميگيم اشکال نداره، با يه بي منطقي شروع بشه، اين داستان ادامه پيدا مي‌کنه تا کجا؟ تا جايي که اينا قرار ميشه ازدواج بکنن، بعد بحث شناسنامه پيش مياد. ديگه دقيقا جايي که اينا ميرن جنوب، از جنوب تا آخر فيلم هر اتفاقي ميتونه تو اين فيلم بيوفته. يعني ميتونه يه بشقاب پرنده بياد اونجا بشينه... 
ا.م: يه اژدها هم ميتونه وارد بشه! 
پ.ع: ميتونه اژدهايي که تو فيلم قبلي نشون داده نشده اينجا خودشو نشون بده، ميتونن حيوون‌ها بلند شن با آدما حرف بزنن. هر اتفاقي ميتونه بيوفته، اين معنيش پست مدرن نيست، اين معنيش هرج و مرج محضه. هپروته.
ا.م: معنيش نابلدي و نشناختن اسلوب ژانره. 
پ.ع: ما چند نمونه کمدي رومانتيک داشتيم. نمونه‌ي دهه هفتاديش همسر مهدي فخيم زاده بود که يه اقتباس ايراني از اون فيلم معروف جرج کيوکر دنده‌ي آدام بود. زمان خودش فيلم موفقي بود، الان هم که فيلم رو مي‌بينيم هنوز هم فيلم گرميه. يعني شما فيلم رو ميتوني تماشا بکني. فيلم پرت و پلايي نيست. بعد يه تجربه داريم مثه صورتي فريدون جيراني. خب، فريدون جيراني فيلم زياد ديده بوده و انقدر هم مثه ماني حقيقي اداواطوار نداشته و آدم متواضع‌تري هست. فريدون جيراني بر مبناي يکجور ملودرام آمريکايي مثه کريمر عليه کريمر اومد يکجور کمدي رومانتيک ايراني ساخت. اون داستان کريمر عليه کريمر هم شيريني‌هاي خودش رو داره، منتها ملودرامه و کمدي رومانتيک نيست. منتها چون تو سينماي ايران شکلي از کمدي رومانتيک نداشتيم، جيراني تونست با يه سري عوض و بدل اينو به عنوان کمدي رومانتيک جا بزنه و به تماشاگر نشون بده. که البته پايانش هم کمدي رومانتيک نيست. دو تا تجربه‌ي بعدي دو فيلم رامبد جوان هست. پسرآدم، دختر حوا و ورود آقايان ممنوع. به نظرم پسر آدم دختر حوا بهترين کمدي رومانتيکي هست که به زبان فارسي ساخته شده. يه فيلمم داريم اين وسط؛ آتش بس تهمينه ميلاني. کاري به اون ايده‌هاي سوپر ساده انگارانه‌ي کودک درون و اين چيزا و اون صحنه‌هاي خيلي بد آتيلا پسياني نداريم. اما اين جنس شيرينيه کل کل زنونه مردونه‌ از جنس آشناي کمدي روماتيک بين مهناز افشار و محمدرضا گلزار خوب بود. از معدود جاهايي که گلزار دوست داشتني بود و فيلم گرمي بود و بي دليل هم نبود که انقدر فروخت. ولي پسر آدم دختر حوا در جايگاه بالاتري قرار مي‌گيره. همه چيزش اندازه‌ست، داستان خيلي خوبي داره، درسته يه جاهايي ميوفته ولي خوب طراحي شده، مهناز افشار اون شکل کمدي‌اي که توي آتش بس لمس کرده بود رواينجا به شکل بهتر و پخته‌تري بازي مي‌کنه، حامد کميلي تو اين فيلم نشون ميده چقدر بازيگر خوبيه، و چقدر حيف که هم خودش هم پيرامونش باعث شدن خيلي تو فيلم‌هاي ايراني بازي نکنه. ورود آقايان ممنوع ولي از پسر آدم دختر حوا بيشتر ديده شد. نکته سر اين فيلم اين بود که کمدي رومانتيک نبود يه جورايي. اونم داشت يه جورايي کلاه برداري مي‌کرد، با اينکه فيلم بدي نبود اصلا، اما فيلمي بود که سرمايه گذاري عاطفيش و کمديش روي ويشکا آسايش و رضا عطاران بود، ولي فيلم يهو 15 دقيقه آخر مسير رو منحرف مي‌کرد و ويشکا آسايش رو با ماني حقيقي راهي مي‌کرد و عطاران هم دم بهاره رهنما رو که پيشش ايستاده بود مي‌ديد. اينا همه مهمترين کمدي رومانتيک‌هاي سينماي ايران هستن تا مي‌رسيم به 50 کيلو آلبالو که بدترين فيلم بين همشون هم هست. فيلمي که هيچ معنايي نداره، حتي يک کمدي سبک هم نيست. ميدوني کمدي سبک هم آداب داره. کمدي سبک تو مدل خودش تماشاگر رو مي‌خندونه يا تحت تاثير قرار ميده. اما 50 کيلو آلبالو هيچکدوم از اين کارا رو نمي‌کنه. 
ا.م: يه چيز دوگانه‌اي به نظر ميرسه اين وسط وجود داره. از يه طرف اون فاز کول بودن هست و ساخت چنين فيلمي کاملا يه اکت روشنفکرانه بر مبناي کج فهمي‌هاي پست مدرنيستي امروزي از التقاط بين هنر روشنفکرانه و هنر عامه پسند به نظر مي‌رسه، همونطور که شکل انتخاب بازيگراي فيلم هم از علي صادقي و نادر سليماني گرفته تا غول برره نشون ميده. از يه طرف ديگه که از اون ورِ رسواکننده‌ي فيلم مياد، يه حس ناشي از احساس کسرشان هم به چشم ميخوره. ميدوني اين مساله رو مقايسه‌ي بين دو تا فيلم پارسال حقيقي هم نشون ميده. با يه نگاه سرسري ميتوني متوجه بشي که ماني حقيقي ميگه نگاه کنيد فيلم اصلي من اژدها وارد مي‌شود! هستش و 50 کيلو هم حال کردم ساختم ديگه. مشخصه که انرژي‌اي که صرف ساخت اژدها... شده چندين برابر انرژي ساخت 50 کيلوئه. که اين به نظرم از يه نگاه جاهلانه و عام نسبت به کمدي رومانتيک منشا مي‌گيره. اينکه در ظاهر به نظر مي‌رسه ساخت کمدي رومانتيک کاري نداره. ولي خب اگر فرض بر ساخت فيلمي استاندارد باشه، قطعا ساخت يه کمدي رومانتيک خوب چندين برابر ساخت فيلمي مثل اژدها... دشوارتره. 
پ.ع: قديم اين ژست کسر شاني بود، الان يه ژست خوشحاليه. واقعا هيچ فرقي بين اين فيلم و بدترين نمونه‌هاي اينجوري مثه فيلم‌هاي بانکي و معيريان وجود نداره. حتي از اون فيلم ناموفق پرويز شهبازي، هر چي خدا بخواد که به اسم ميهن دوست نمايش داده شد، هم فيلم بدتريه. نميشه با يه «دلم رفت» احساسي رو بين دو تا آدم به وجود بياري. 
ا.م: شايد اين حرفم مثال نقض براش تو تاريخ سينما زياد باشه. ولي نميدونم، به نظرم نميشه تو دو تا فيلم تو يه سال بسازي، فيلم اول اژدها... باشه و فيلم بعد بياي کمدي رومانتيک بسازي. يه تضادي اين بين وجود داره که نميتوني اينا رو کنار هم قرار بدي. دنياي اژدها... متعلق به يه دنياييه و کمدي رومانتيک مال يه دنيايي فرسنگ‌ها اونورتر. 
پ.ع: يا حداقل از يه جهان نمياد.
ا.م: فيلم‌هاي قبل حقيقي رو هم اگه در نظر بگيري، به نظرم کمدي رومانتيکي که بخواد روي چنين پيشينه‌اي قرار بگيره، کمدي رومانتيک اصيلي نميشه. قطعا از عصاره‌ش تهي خواهد شد، مثل قهوه‌ي بدون کافئين بي بو و بي خاصيت ميشه. حالا اينجا راجع به ماني حقيقي و 50 کيلو که اوضاع از صرفا تهي شدن از عصاره خيلي خرابتره و به ابتذال کشيده شده. اين اتفاق وقتي درست ميوفته که پاي فيلمساز خفني مثل بيلي وايلدر يا کوروساوا در ميون باشه، فيلمسازهايي که جهان بيني غني و محکمشون و همچنين تسلط بالاشون به داستانگويي و مديوم، باعث ميشه که جهانشون فارغ از شکل‌هاي مختلف فيلمي که ميسازن، به درون فيلم‌هاشون رسوخ پيدا کنه. نکته‌اي که قطعا ماني حقيقي فاقد اونه. 
پ.ع: نتيجه کمدي جفنگ ميشه. نه جفنگ به عنوان يه شکل، جفنگ به معناي مبتذل و پيش پا افتاده. 
ا.م: منتظر خوانش‌هاي عجيب غريب از 50 کيلو به عنوان کمدي ابزورد و جفنگ هم بايد باشيم. 
پ.ع: تا يه حدي از طرف منتقدها دوباره تحسين خواهد شد، به خاطر اينکه اساسا جريان نقد فيلم در ايران محافظه کارانه‌ست، به خصوص در نسبت با ماني حقيقي که خيلي بيشتر محافظه‌کارانه‌ ميشه. همون داستان حريم امن که هميشه ازش برخوردار بوده. 
ا.م: کسايي هم که خوششون نياد قطعا صداشو در نميارن. 
پ.ع: 50 کيلو فيلم به شدت مغشوشيه، از اون فيلم‌ها که انقدر ايراد داره و همه چيزش غلطه که آدم مي‌مونه از کجاش بگه. از شوخيش با سه ماه و ده روز بگيم، از بي منطق بودن همه نقاط عطف فيلم بگيم، از اينکه شخصيت‌ها خودشون يادشون رفته تو فيلم چي کار کردن بگيم... 
ا.م: گره گشايي آخر فيلم، ماجراي قرص و ... 
پ.ع: همه چي، آخه نميشه بگي من همه جاي کمديم بي منطقه و اين يه کمدي پست مدرنه.
 
ماني حقيقي؛ پست مدرنِ کول نما!
ا.م: گره داستان 50 کيلو آلبالو که حول داستان عقد کردن و طلاقه منو ياد محلل نصرت کريمي هم انداخت. محلل با اينکه فيلم خوبي نيست اما در برابر 50 کيلو شاهکاريه واسه خودش. خلاصه کلام، 50 کيلو کاملا نشون دهنده‌ي اينه که توسط يه آدم بي ايمان به کمدي رمانتيک ساخته شده. 
پ.ع: من ميخوام حرفت رو گنده‌تر کنم. اين ميتونه اصلا ورودي خوبي باشه براي بحث ماني حقيقي. به نظرم يک آدم بي ايمان نسبت به مديوم. ماني حقيقي آدم باورمندي به اون معنا که ادعاشو مي‌کنه که خوره فيلم هست، نيست. همونجور که گفتيم ماني حقيقي راجع به چيزاي جذاب حرف ميزنه، ميدونه چه چيزايي جذابه و جلب توجه مي‌کنه.
ا.م: مصاحبه‌هاش رو که بخوني با حرف‌هاي جذابي مواجه ميشي. 
پ.ع: ميگه هاوارد هاکس، خب شنيده، هم از بزرگتراش شنيده، هم از مطالعه‌ي تاريخ سينما به اينجا رسيده و فهميده که هاوارد هاکس فيلمساز خفنيه. ديده مثلا هاکس فيلم کمدي داره، فيلم جنگي داره، فيلم جدي داره، فيلم علمي تخيلي داره. با اين درک مياد ميگه منم مي‌خوام کمدي بسازم ولي اينجوري نيست. هاکس که انقدر خودآگاه نبوده، هاکس يه تکنسين بوده که توي سير پيشرفتش ميتونه به يه فهم بالايي برسه، و وقتي که فيلم مي‌سازه به يه جهان شخصي ميرسه. شما وقتي فقط فرشتگان بال دارند رو مي‌بينيد که يه فيلم جديه، منشي همه کاره او رو مي‌بينيد يا وقتي عروس مذکر رو مي‌بينيد، فقط فرشتگان ... يه فيلم جدي، منشي... يه کمدي، عروس مذکر فيلمي که بين شوخي و جدي در نوسانه، اما اينا همشون از يه دنيا ميان. همشون از يه روحيه ميان. از کسي ميان که داره فيلم مي‌سازه. به اين معني نيست که هر کسي که عالم به موضوعاته و مطلعه و ميتونه يه سري انتخاب‌هاي جذاب داشته باشه بياد راحت فيلم بسازه. ماني حقيقي چنين آدميه. مياد ميگه هاوارد هاکس، مثلا تو همين شماره اخير مجله 24 راجع به رواني هيچکاک صحبت کرده. رواني از بهترين فيلم‌هاي تاريخ سينما، از اون مغاک‌هاي تاريخ سينما. رواني مثه اون کيف تو آخر فيلم Kiss me deadly رابرت آلدريچ مي‌مونه که هيچوقت نبايد باز بشه، چون اگه باز بشه جهاني به آتيش کشيده ميشه، بس که فيلم عجيبيه. منتها شما مصاحبه رو بخون، يه حرف به درد بخور توش زده نشده. نکته سر ماني حقيقي اينه که فقط ميتونه انتخاب‌هاي جذابي داشته باشه. حتي انقدر خلاق نيست که انتخاب‌هاشو بخواد خوب پيش ببره، يعني تو فيلم‌هاش هم اينو نشون داده، فيلم‌ها ايده‌هاي جالبي دارن قبول، البته غير از 50 کيلو آلبالو که هيچي نداره، اما اصلا خوب پيش نميرن، اصلا تو مسيرهاي جالبي حرکت نمي‌کنن، توي مسيرهاي قابل پيش‌بيني حرف خودشون رو پس مي‌گيرن و چون اگزوتيک هستن مخاطب خودشون رو مرعوب مي‌کنن و تحت تاثير قرار ميدن. حقيقي خلوص يک فيلمساز رو نداره، ايمان و تواضع يک فيلمساز رو نداره. ماني حقيقي به قول دوستمون مصداق کسي است که دير اومده و زود هم مي‌خواد بره. به قول خودت فيلم‌ها لو ميدن و رسوا مي‌کنن که شما مقاصدت براي ساخت فيلم چيه. آيا شما يه داستان جذاب داري و با داستان جذابت ميخواي مخاطب رو تحت تاثير قرار بدي يا اينکه نه، سوراخ دعا رو پيدا کردي و با سوراخ دعا مي‌خواي که ملت رو مثل لاک پشت بندازي رو لاکشون که دست و پا بزنن و هيچ واکنشي نتونن در برابر تو نشون بدن. ماني حقيقي فيلمسازيه که کلي توجهات رو به خودش جلب کرده، اما اصلا فيلمساز مومني به مديوم نيست. اينکه عاشق سينما باشه و خالصانه بتونه داستان تعريف کنه و بهتر از اژدها... هم قطعا نخواهد ساخت. به صرف يه سري حرف‌هاي کلي، به صرف يه سري ايده‌هاي کلي جديد و نو، يه سري چيزا از رفتار که بتونه مردم، مخاطبان و منتقدا رو تحت تاثير قرار بده، واقعا کافي نيست. لو ميره آدم، اون پست مدرنه بايد دليل داشته باشه. 
ا.م: ماني حقيقي بيشتر از ايني که بخواد طبق اصول سينما پيش بره، ميخواد که سينما رو شبيه فلسفه‌اي که خونده بکنه. کاري که عملا با شکست مواجه ميشه. کاري هم که ميکنه کاملا در مطابقت با فهم مخدوش از پست مدرنيسم تو ايران قرار مي‌گيره، اينکه تو به همه چيز چنگ ميزني و از همه چيزم جز يه چيز سطحي و بدون عمق به دست نمياري. 
پ.ع: ماني حقيقي مصداق خيلي خوبيه براي اين مدل. 
ا.م: مصداق بارز داستان لباس پادشاه، اگر که مطابق با اون جمله‌ي معروف اسکار وايلد نگاه کنيم، يعني اينکه تنها احمق‌ها هستن که از روي ظاهر قضاوت نمي‌کنن؛ اينکه با نگاهي جدي و دقيق و بدون مرعوب شدن متوجه ميشي که واقعا هيچ لباسي تنش نيست. 
پ.ع: بدون مرعوب شدن و تحت تاثير قرار گرفتن من باب روابط دوستانه. ببين اگه واقعا صادقانه بخوايم راجع به فيلم‌ها حرف بزنيم، فيلم‌ها فيلم‌هاي غير قابل دفاعي هستن به اين معنا که فيلم‌ها نميتونن از خودشون دفاع کنن. اين به اين معنا نيست که اين فيلم‌ها نبايد طرفدار داشته باشن، جريان انتقادي جريان تکثرگراييه، هر کسي ميتونه نظر خودشو داشته باشه، منتهاي مراتب کساني هم هستن که گول اندام لخت فيلمساز رو نخورن، لباسي تن شازده نيست. 
ا.م: نکته‌اي که ميتونيم درباره مهمترين فيلمسازاي اين چند سال سينماي ايران از جمله بهرام توکلي و عبدالرضا کاهاني و فيلمساز جوون تري مثل هومن سيدي هم بگيم. به نظرم ماني حقيقي ميتونه در سطحي فراتر نمونه‌اي باشه از جريان فرهنگي غالب اين روزها. 
پ.ع: پسا 88 ؟ 
ا.م: يه جورايي ميشه گفت آره، چون قطعا تو اين چند سال شدت بيشتري هم پيدا کرده. و همينطور در زمينه سينما شکل فيلمسازي‌اي که بيشتر از اينکه خودش چيزي داشته باشه، توسط معاني‌اي که از بيرون بارش ميشه، وجهه‌اي دور از اون چيزي که واقعا درخورش هست پيدا مي‌کنه. در مورد حقيقي اين واژه‌ي پست مدرن هست که اين نقش رو پيدا کرده و موجبات توجيه جهان الکن فيلم‌هاشو فراهم کرده و همچنين اونا رو واجد ارزش روشنفکرانه کرده. نکته‌اي که تو گفتگوش درباره رواني وجود داره. وقتي يه جورايي جريان مستقل تو سينماي ايران رو نقد مي‌کنه، نقدش اول شامل حال خودش ميشه. از اين ميگه که سينماي مستقل در ايران هم معناش رو از دست داده و بي ارزش شده. اينکه سينماي مستقل تبديل به يه کالا شده و استقلال فيلمساز نوعي برند شده. پيرو صحبت خودش، ماني حقيقي برند اصلي اين روزاي سينماي ايران هست. حالا توي مصاحبه صحبت از غولي به اسم آلفرد هيچکاک هست که با سختي تمام در اوج شهرت رواني رو ميسازه، ولي حقيقي بعد از برند شدن و آزادي‌اي که باهاش مواجه ميشه 50 کيلو آلبالو ميسازه که از فرط بد بودن حيرت انگيزه. يا شايدم يه جورايي با 50 کيلو ماهيت اصلي خودش رو به نمايش ميگذاره و تلاش‌هاي قبل شايد تنها نقاب‌هايي بودن که باهاشون مي‌خواسته اين ميانمايگي رو بپوشونه.  حقيقي با دست و پنجه نرم کردن با کمدي رومانتيک يه جورايي خودش رو لو ميده. ماني حقيقي قبل از اينکه وارد سينما بشه تو زمينه فلسفه تحصيل کرده، تعدادي کتاب ترجمه و گردآوري کرده که از مهمترين‌هاش سرگشتگي نشانه‌ها که بخش‌هايي از مهمترين مقالات فيلسوفان پست مدرن هست. بحث پست مدرن که تو دنيا و مبداش هم کلي نقدها بهش وارد شده، از اين نکات ميگه که ديگه هيچ کلان روايت و کليتي وجود نداره و اينکه زيراب حقيقت رو بايد زد. بحث اصلا درباره رد کردن پست مدرنيسم نيست، بلکه نکته‌اي که بايد بهش توجه کرد اينه که اين مفهوم به شکل خيلي مخدوشي وارد فرهنگ ايران شده، مخصوصا وقتي در زمينه هنر بهش نگاه ميشه متوجه ميشيم که انگار صرف پست مدرن نمايي يکجور ارزش پيشيني رو با خودش همراه داره. که توي بحث سينما و مصداقش ماني حقيقي ميشه اين مساله رو ديد. نمودهاي اين معضل رو مي‌توني تو زمينه‌هاي هنري ديگه هم به چشم ببيني. مثلا تو موسيقيِ گرو‌ه‌هاي محبوبي مثل پالت و چارتار. همون بحث به انحراف کشيده شده‌ي موسيقي فيوژن و تلفيقي، نمود ديگه‌اي از تصوير مخدوش پست مدرنيسم تو اينجا. 
پ.ع: يه مصاحبه‌اي سال‌ها پيش خوندم از پل شريدر و مارتين اسکورسيزي، که اونجا شريدر نگاه به شدت بدبينانه‌اي داره به کوئنتين تارانتينو و اين شکل از فيلمسازها و ميگه اينا يه مشت بچه جقلن که دارن اداي جذابيت رو در ميارن. ميگه که پست مدرن‌ها آدم‌هاي خطرناکي هستن براي اينکه حرف جدي‌اي نميزنن، فقط دارن شلوغش مي‌کنن و ميگن ببين چقدر همه چي عجيب غريبه، در حالي که هيچ چيز عجيب غريبي نشونت نميدن. اسکورسيزي هم با اينکه به حد شريدر موضعش تند نيست اما تا حدي باهاش موافقه. ميخوام بگم که اين بحث تو خود سينماي آمريکا وجود داره، چه برسه به سينماي ايران که به قولت از فرهنگ ايران نشات مي‌گيره و فرهنگ ايران هم فرهنگ يک جامعه‌ي حاشيه‌اي است و مفاهيم توش وارداتيه. مفاهيم توش با واسطه‌هايي ناقص به اينجا رسيده، در نتيجه شناخت ما هم از موضوعات ناقصه.
ا.م: اين جريان غالب يه سري پديده‌ها و اکت‌هايي رو هم در پي خودش داره. يکيش همونجور که قبل گفتيم کول نمايي و کلا فاز جدي نگرفتنه. پيرو همين موضوع، دست به سمت هر چيزي دراز مي‌کنن. فيلم ميسازن، شعر ميگن، ترجمه ميکنن، فيلم بازي ميکنن، آهنگ ميخونن، برنامه تلويزيوني ميسازن و ... تحت يه منش به زعم خودشون روشنفکرانه و ... 
پ.ع: کول و با حال.  
ا.م: يه جمله‌ي کليدي فيلسوف آگامبن داره: "آنچه مي‌توانم نباشم، حقيقت آنچه هستم را تضمين مي‌کند." جمله‌اي که اين روزها مي‌تونيد به اين تغييرش بديد: آنچيزهايي که مي‌توانم باشم، ... بس که همه دارن همه کار انجام ميدن. در نهايت هم نتيجه هياهوي بسياري است براي هيچ. يه هيچي بزرگ، چرا که از هيچ، چيزي جز هيچ زاده نميشه. ملغمه‌اي از همه چيز بودن در سطحي آشفته. آشفتگي‌اي برآمده از جهل. 
پ.ع: تهش خبري نيست، تهش اتفاقي نميوفته و چيزي وجود نداره. در جايگاه پست مدرن فکر مي‌کني ميتوني به هر چيزي دست بزني. به نظرم 50 کيلو بهترين مصداق چنين حرفيه. هر اتفاقي توي اين فيلم ميتونه بيوفته. به طرز عجيبي فيلم بديه، يکي از بدترين فيلم‌هاي اين چند سال اخيره. 
ا.م: انقدر بده که حتي نميشه تو دسته‌‌ي زي مووي‌ها هم جاش داد. به نظرم منشاء ديگه‌ش اين فهم غلط از مفهوم پست مدرنه که طبق اون گفته ميشه که هيچ تمايزي بين فرهنگ والا و فرهنگ پست وجود نداره و همچنين ارج نهادن به چيزهاي پرزرق و برق. زرق و برقي که البته ربطي به اون ذائقه‌ي کمپي که سوزان سانتاگ ازش ميگه نداره. تعريفي که خيلي بد جا افتاده و مصداقش تو 50 کيلو فقط محدود ميشه به استفاده از پکيجي از بازيگراي فيلم‌ها و سريال‌هاي کمدي تمام اين سال‌ها. شايد قياس مع الفارق باشه، ولي تو اين نمونه رو مقايسه کن با دختر گمشده ديويد فينچر. اينکه چه جوري تو دل داستان جنايي مورد علاقه‌ش و جهان خودش، از عناصر فرهنگ عامه استفاده مي‌کنه و اين مساله رو تبديل به چيزي ساختاري مي‌کنه که کاملا فيلم رو واجد کيفيت پست مدرن مي‌کنه. اينکه چه جور بحث فرهنگ عامه پسند رو مطرح ميکنه، بدون اينکه اصلا بخواد اين موضوع رو داد بزنه. 
پ.ع: ميدوني، تعاريف متفاوتي هم از پست مدرنيسم در سينما وجود داره، منتها همونجور که صحبت کرديم ناقص اينجا رسيده. اينجا به عنوان فيلمسازي که فکر مي‌کني لحن پست مدرن داري، انگار مجازي هر کاري بکني، در حالي که واقعا اينجوري نيست. 50 کيلو بسيار فيلم پريشانيه که از هيچ چيزي نمياد، از خواب بودن جماعتي مياد که ميتونن پريشاني رو به پست مدرن بودن تعبير کنن. به يک ميزان از حواس پرتي مخاطباني مياد که به نظرشون مياد چنين چيز پريشاني خنده داره. که واقعا هم اينجوري نيست، تو سالني فيلمو ديديم خنده‌اي در کار نبود. طبيعي هم بود، به خاطر اينکه اين فيلم هيچ ربطي به اين چيزي که مردم تو اين سينما تماشا ميکنن نداره. اين اصلا معنيش اين نيست که هر کسي هر چيز متمايزي ساخت ردش بکنيم، به شرطي که اون چيز متمايز بتونه خودشو توجيه بکنه. 
ا.م: نتيجه اينه که به نظر ميرسه ماني حقيقي نمايش دهنده‌ي بهتريه تا يه فيلمساز خوب. به اسم‌هاي خوبي اشاره مي‌کنه، سمت چيزاي جالبي مثه کمدي رومانتيک ميره، اما اثري از اين چيزاي خوب تو فيلماش وجود نداره. 
پ.ع: تو مصاحبه‌هام همينه، انتخاب‌ها جالبه ولي درنهايت چيز خاصي نميگه. 
ا.م: بيشتر يه پديده‌ي شوآف به نظر ميرسه تا چيز ديگه‌اي. و يه جور بيشتر از يه تصوير واقعي، يه تصوير نمادين داره. يه انتلکتوئل نمونه‌اي اين روزگار. 
پ.ع: زنده باد. اين اصلا شايد بهترين نتيجه براي اين بحثمون باشه، ماني حقيقي انتلکتوئل نمونه‌ايه سينماي ايران تو دهه 90 هست. اگه انتلکتوئل نمونه‌ايِ سينماي ايران تو دهه 70 داريوش مهرجويي بود و فيلم‌هاي جذاب و تماشاگرپسند و قابل توجه‌اي تونست بسازه و به مخاطبش عرضه بکنه، انتلکتوئل نمونه‌ايِ سينماي ايران تو دهه 80 اصغر فرهادي شد و تونست يه سري از ايده‌هاي طبقه متوسط رو پياده کنه که البته اين مرزش مغشوش ميشه، يعني فرهادي هم ايده‌هاي روشنفکرها رو نمايندگي مي‌کرد هم ايده‌هايي از طبقه متوسط. پيرو از بين رفتن مرزهايي که بخش عمده‌ش بعد از 88 اتفاق افتاد. الان ماني حقيقي فيلمساز نمونه‌ايه روشنفکر روزگار خودشه، با همون روحيه روزگار خودش، روحيه پر زرق و برق که سلبريتي‌ها درش در مرکز توجه هستن، روحيه‌اي که خيلي بيشتر از ارزش واقعي يک اثر بهش توجه ميشه و بر عکس خيلي کمتر از اون چيزي که يک اثر ديگه شايسته‌ش هست. به هر حال به شکلي کلي‌تر در روزگار واژگوني ارزش‌ها، در روزگاري که هر چيزي معني عکس خودشو ميده، ميشه اين انتظار رو داشت که فيلمساز متوسط رو به پاييني مثه ماني حقيقي بشه يکي از مهمترين فيلمسازهاي اين مملکت. 
ا.م: تصوير نمادينش که يه جاهايي اکت سياسيش رو هم داره، البته تصوير و اکت سياسي که قرار نيست به هيچ جايي هم بر بخوره. 
پ.ع: يه تصوير سياسي غير واقعي که تهش کارکرد سوپاپ اطمينان پيدا مي‌کنه. 
ا.م: به شدت هم عاشق ديده شدنه... 
پ.ع: ابايي هم از اين موضوع نداره، همه جا هست، فيسبوک هست، اينستاگرام هست. ماني حقيقي نسل جديد روشنفکر ايراني تو سينماست که تحت تاثير داريوش مهرجوييه. 
ا.م: دقيقا، اگه همونطور که گفتي کنعان تحت تاثير مهرجوييه دهه 70 ساخته شده، 50 کيلو آلبالو کاملا از مهرجوييه متاخر و اون روحيه ولنگ و واز باري به هر جهت مياد. به همون نسبت اختلاف کيفيتي که بين مهرجوييِ دهه 70 و مهرجوييِ متاخر وجود داره، فاصله بين کنعان و 50 کيلو هم وجود داره.  
پ.ع: اين روشنفکريه که گرم وانمود ميکنه. نکته اينه که روشنفکر اين روزگار سعي مي‌کنه همه جا باشه، فيلم بازي کنه، برنامه تلويزيوني اجرا کنه، فيلم بسازه. ببين قبلا زندگي خصوصي هنرمندها هم انقدر مرکز توجه نبود، ازدواجشون، جداييشون، دوستيشون، اين نکته مهميه، يعني اينکه اين فرهنگ جديد سينمايي ايران يا مردم ايران، فرهنگ پرزرق و برقيه. با يه تعريف سياسي يه جور انگار داروئه، يه جور انگار خواب آوره، يه جور خود رو به خواب زدنه، براي فراموش کردن يک وضعيتي که هنوز وجود داره و هنوز بازه.
ا.م: نکته دقيقا همينه. زرق و برق اين چند سال که از مصداق‌هاش يکي پديده‌ي فرش قرمزه که مد شده، نمايش‌هاي خصوصي و افتتاحيه‌هاي فيلم‌ها هست که انقدر با کمک رسانه‌هايي در اينستاگرام مورد توجه قرار گرفتن. هر چقدر سينما تهي‌تر و خالي‌تر شده، به همون ميزان زرق و برقش افزايش پيدا کرده. همونجور که در زمان‌هاي رکود اقتصادي، ميزان تبليغات محصولات چند برابر ميشه. 
پ.ع: و شما ببين، فيلم‌هاي خوب و به معناي واقعي متفاوتي که اين چند سال ساخته شدن، از طرف اين توده‌ي بي شکل بزرگ خواب زده ناديده گرفته شدن. هم اتفاقي که براي آرايش غليظ افتاد، هم اتفاقي که براي شيار 143 افتاد. دو تا فيلمي که بهشون هيچ توجهي نشد، به خاطر اينکه اون ايده‌هاي سياسي اجتماعي مورد پسند اين توده‌ي بزرگ بي شکل خواب زده رو نمايندگي نميکردن. به هر حال در اين فرهنگ پرزرق و برق احتياج به فيلمسازهاي پرزرق و برق هم هست. اين مثه کف روي آب مي‌مونه. شرايط در ايران امروز طبيعي نيست.
ا.م: نکته‌اي که قابل توجه هست اينه که چه جوري همين توده‌اي که ازشون گفتي با ظاهري اپوزوسيون و موجه، در لايه‌هايي عميق به شدت با خود سيستم در هم تنيده هستن و يه جورايي حياتشون به اين وضعيت دوگانه‌شون بسته است. 
پ.ع: بهترين نمونه براي حرفي که زدي، يعني آدمي که ژست اپوزوسيوني داشته اما بيشترين پوئن و امتيازها رو از سيستم گرفته و باعث شده چهره بشه عبدالرضا کاهانيه. کاهاني در چهار سال دوم احمدي نژاد بيشترين غرها رو زد، بيشترين اعتراض‌ها رو داشت، بيشترين ژست اپوزوسيوني رو گرفت، در عين حال بيشتر از هرکسي فيلم ساخت. يعني کاهاني تو اين چهار سال تبديل شد به فيلمساز مورد علاقه روشنفکران. در نتيجه باهات موافقم، يعني اين يه توده بي شکل بزرگه که سرشو که نگاه کني از هر ور به يه جا ميرسه. 
ا.م: شايد بهانه اين صحبت ماني حقيقي بود ولي درنهايت هدف کلي فقط يه شخص نيست. در نهايت قراره برسه به يه طرز فکر و نگاه کلي غالب. تلقي غالب مخدوشي که فقط هم فيلمساز در به وجود اومدنش نقش نداره. اين يه سيکله، به همون اندازه‌ي پديدآورندگان، منتقدها و مخاطبان جدي هم دخيل هستن تو وضعيت موجود. 
پ.ع: موثرن و بايد تاثير بذارن. اين يه واکنشيه از طرف ما نسبت به طرز تلقي غلط جاافتاده سينماي ايران و همينطور واکنشيه به جريان محافظه‌کار نقد فيلم در ايران. 
ا.م: به ويژه شکل دنباله رويي که وجود داره، نمونه‌ش هم همين جشنواره اخير، اون جو مثبت عجيب غريبي که بيش از اندازه‌ي واقعي خود فيلم براي ابد و يک روز اتفاق افتاد و جو فوق العاده منفي‌اي که براي مالارياي پرويز شهبازي به وجود اومد. برخوردهايي که به قدري صفر و صدي هستن که نشان دهنده‌ي تصوير مخدوش موجود هستن و اينکه يه جاي کار بدجوري ميلنگه. و شرايط از اون نگاه معقول به دوره. 
پ.ع: شکل زيبايي شناسانه‌ي اين مساله براي مالاريا اتفاق افتاد، و شکل سياسيش هم براي باديگارد ابراهيم حاتمي کيا. فضا غير واقعيه، واکنش آدما راجع به فيلم‌ها، واکنش‌هاي احساسيه و بر مبناي سليقه فيلم ديدن و تشخيص منتقدانه نيست. هدف ما از اين گفتگوها اين خواهد بود که بتونيم يک صدايي رو که بهش اعتقاد داريم و ميدونيم کم شنيده ميشه و کم گفته ميشه در نسبت با سينماي ايران، عرضه بکنيم. اين راجع به فقط يک آدم نيست، راجع به يک جريانه، راجع به يک توده‌ي بي شکل بزرگ خواب زده‌ست، که طبيعتا اجزاي مختلف داره.
گروه نويسندگان 7فاز
نظرات
مينا ج دوشنبه 23 فروردين 1395 گفتگوي فوق العاده اي بود.يه چيز بامزه اي هم شنيدم اينکه به ماني حقيقي ميگن جورج کلوني ايران:)))
1 4
پاسخ

سياوش پنجشنبه 26 فروردين 1395 گفتگويي جذاب و خوندني بود،اميدوارم بازم از اين جنس گفتگوها ببينيم تو سايتتون و البته يه پيشنهادم براتون داشتم:
شايد خوب باشه که اين جور گفتگوهاي دوستانه ي سينمايي بين اعضاي هيئت تحريريه با موضوعاتي به انتخاب خود اعضا به صورت منظم (مثلا هفتگي) صورت بگيره و در غالب پادکست منتشر بشه.
مي دونم با وجود مشغله ها و کمبود وقت آزاد نويسنده هاي سايت انتشار يه پادکست به صورت منظم خيلي سخته ولي اگه يه برنامه اي که جنس بحثا و جو بين اعضاش يه چيزي تو مايه هاي ورژن سينمايي فوتبالکست باشه شکل بگيره ميتونه خيلي جذاب و موفق باشه.
2 2
پاسخ

عطيه جمعه 27 فروردين 1395 منتقدايي که اين سيل يادداشتهاي ستايش آميز و تحسين برانگيز رو نصيب ابد و يک روز کردن و در حد جدايي اصغر فرهادي انگار داشتن بالا ميبردنش چه جوري متوجه ضعف هاي فيلمنامش نشدن؟ نميگم فيلم خيلي بديه ولي قطعا عالي به اين شکلي که ميگن نيست.
3 2
پاسخ
.... يكشنبه 29 فروردين 1395 دقيقا باهات موافقم عطيه خانم.واقعا فيلمه در اين حد نبوده

ثريا يكشنبه 29 فروردين 1395 اين ماني حقيقي يه توهمي بيش نيست.به قول آقاي عسگري در برنامه 35 کف روي آب مي مونه :)
1 4
پاسخ

nm يكشنبه 9 خرداد 1395 اينقدر فلسفه فلسفه نکنيد تو پاچه ي حقيقي لطفا. شايد بتونه سينمايي ها رو مرعوب کنه ولي تو علوم انساني نسبت فلسفه دونستن دادن به همچين شيادهايي خنده داره.
0 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط






























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز