گفتگوی پویان عسگری و احسان میرحسینی درباره کارنامه فیلمسازی مانی حقیقی - بخش اول

چه دوست داشته باشيم و چه نه، امسال سال ماني حقيقي خواهد بود. دو فيلم ساخته و در چند فيلم بازي كرده. فيلم اولش در جشنواره فجر به نمايش درآمد و نظر مثبت تعداد زيادي از منتقدان و علاقه مندان سينما را به خود جلب كرد. «اژدها وارد مي‌شود» قرار است به زودي به نمايش عمومي دربيايد و اين خبر خوبي براي طرفداران فيلم است. اما قبل از آن و از نوروز «50 كيلو آلبالو» اكران شد و به فروش خوبي هم دست يافت. به همين سبب تصميم گرفتيم كه كارنامه فيلمسازي او را در 7فاز مرور كنيم و برخلاف حرف‌هاي تكراري و شنيده شده، ايده‌هاي انتقادي جديد را پيرامون او و سينمايش مطرح كنيم. به اميد آنكه اين شروعي باشد براي بررسي صريح و بي‌تعارف كارنامه فيلمسازان مهم ايراني اين سال‌ها. با ذكر اين نكته كه متن، محاوره تنظيم شده تا به ذات گفتگو نزديك‌تر باشد.
7فاز: چه دوست داشته باشيم و چه نه، امسال سال ماني حقيقي خواهد بود. دو فيلم ساخته و در چند فيلم بازي کرده. فيلم اولش در جشنواره فجر به نمايش درآمد و نظر مثبت تعداد زيادي از منتقدان و علاقه مندان سينما را به خود جلب کرد. «اژدها وارد مي‌شود» قرار است به زودي به نمايش عمومي دربيايد و اين خبر خوبي براي طرفداران فيلم است. اما قبل از آن و از نوروز «50 کيلو آلبالو» اکران شد و به فروش خوبي هم دست يافت. به همين سبب تصميم گرفتيم که کارنامه فيلمسازي او را در 7فاز مرور کنيم و برخلاف حرف‌هاي تکراري و شنيده شده، ايده‌هاي انتقادي جديد را پيرامون او و سينمايش مطرح کنيم. به اميد آنکه اين شروعي باشد براي بررسي صريح و بي‌تعارف کارنامه فيلمسازان مهم ايراني اين سال‌ها. با ذکر اين نکته که متن محاوره تنظيم شده تا به ذات گفتگو نزديک‌تر باشد.
.......
پويان عسگري: احسان همونجوري که ميدوني پنجاه کيلو آلبالو تا الان بين فيلم‌هاي نوروزي فروش بيشتري داشته، امروز که داريم با هم صحبت مي‌کنيم دو ميليارد فروش رو رد کرده و پيش‌بيني ميشه که به فروش خيلي بالاتري هم برسه. 50 کيلو آلبالو ششمين فيلم ماني حقيقي هست، که دقيقا بعد از فيلم اژدها وارد مي‌شود که کلي هم سروصدا کرد و تو جشنواره فجر ديده شد، حالا با يه مدل و شکل ديگه‌اي به اکران و مجموعه‌ي مخاطب‌هاي سينماي ايران برگشته. نکته‌اي که درباره ماني حقيقي وجود داره اينه که هميشه در يک حريم امني بوده از جانب منتقداني که بيشتر مواقع ستايش‌گر کارهاش بودن. حالا اين هم مي‌تونه به خاطر ارزش‌هايي باشه که فيلم‌هاي ماني حقيقي به شکل واقعي داشتن، يا مي‌تونه بابت اين موضوع باشه که ماني حقيقي از قديم الايام دوستي و رفاقت ديرينه‌اي با بخش زياد يا حداقل بخش تاثيرگذاري از منتقدها داشته... 
احسان ميرحسيني: و همينطور از جايي که مياد. 
پ.ع: بله، از يه خانواده‌ي روشنفکر، با پيشينه‌اي روشنفکرانه ... 
ا.م: و مرعوب کننده ... 
پ.ع: مرعوب کننده دقيقا، اين چيزيه که خودش مي‌تونه آدم‌ها رو تحت تاثير قرار بده، به خصوص که ما مي‌دونيم ماني حقيقي مسلط به فلسفه هم هست. اين خودش براي اينکه مخاطبان و منتقدان سينماي ايران رو تحت تاثير قرار بده کافيه. 
ا.م: مي‌تونه يه بخش از صحبت‌هامون برخورد مستقيم سينمايي با فيلم‌هاي ماني حقيقي باشه، مخصوصا از يه جايي به بعد، از پذيرايي ساده تا امروز.
 
آبادان و کارگران مشغول کارند؛ نخستين مواجهه 
پ.ع: به خاطر ميارم اولين باري که ماني حقيقي رو مخاطب‌هاي سينماي ايران شناختن، بهار سال 81 بود. مجله‌ي سينماي نو که اون موقع منتقدهاي خوبي مثل کامبيز کاهه، مازيار اسلامي و عليرضا محمودي هم اونجا مي‌نوشتن، پرونده‌اي براي دگما 95 رفته بود. که به اين مناسبت با ماني حقيقي که اون موقع فيلمي به نام آبادان ساخته بود هم صحبت کرده بودن. اونجا معلوم شد که ماني حقيقي پسر نعمت حقيقي و ليلي گلستان هست، کاوه گلستان داييش ميشه و همينطور پدربزرگش ابراهيم گلستان. اين اولين آشنايي مخاطب‌هاي سينماي ايران با ماني حقيقي بود که خودش به اندازه کافي مرعوب کننده هست. يعني به نظرم هيچ فيلمساز اولي فيلم اولش رو با يه پرونده راجع به يک موضوع روز درباره سينماي دنيا شروع نکرده. همين شروعش تو سينماي ايران مرعوب کننده بوده. 
ا.م: و همينطور توقيف شدن فيلم. 
پ.ع: دليلش استفاده‌ي زياد فيلم از نقاشي‌هاي شهدا روي ديوارها بود که سوءتفاهماتي رو برانگيخت. فيلم رو که ما نديديدم. يه مرور سريع ولي اگه بکنيم، اتفاق بعدي با کارگران مشغول کارند بود، که تو جشنواره 84 نمايش داده شد، بر اساس ايده‌اي از عباس کيارستمي.  
ا.م: ايده‌هاي عباس کيارستمي هم تو سينماي ايران داستانيه واسه خودش، ايده‌هاي تک برگي و چند خطي که خودش يه بحث جداگانه‌اي رو مي‌‍طلبه. ايده‌هايي که فقط خود کيارستمي ميتونه ازشون به بهترين شکل بهره ببره و کارهاي قابل توجه از دلشون دربياره. چون متعلق به اون دنياي کمينه گراي خودش هستن. 
پ.ع: تو جشنواره کارگران مشغول کارند ديده شد و موفق هم بود. و به يه اعتباري روحيه فيلمسازيِ ماني حقيقي رو مشخص کرد، به اين خاطر که فيلم اولش هيچوقت اکران نشد و ديده نشد.
ا.م: کارگران مشغول کارند هم اکران نشد.
پ.ع: درسته ولي کارگران از اونجايي که فرصت نمايش تو جشنواره رو پيدا کرد تونست ديده بشه. 
ا.م: تو شکل گيري بحث محبوب فيلمِ ابزورد تو اينجا (ايران) هم فيلم مهميه. 
پ.ع: ابزورد، پست مدرن؛ اينا واژه‌هاي مهمي هستن که در ارتباط با ماني حقيقي بايد خيلي مفصل و دقيق بهش بپردازيم. فيلم بعدي حقيقي نشون مي‌داد که علاقه مندِ به عنوان يک کارگردان، هم در فرهنگ ايران، هم در سينماي ايران شناخته بشه. به اين خاطر که سعي کرده بود يه فيلم جريان اصلي بسازه با تهيه کننده. با قصه‌اي که بتونه براي تعداد بيشتري از مردم جذاب و تماشايي باشه که نتيجه‌ش شد فيلم کنعان. اون موقع اينجوري از کنعان صحبت شد که يک ملودرام روشنفکرانه‌ست در سنت ملودرام‌هاي کلود سوته؛ ملودرام‌هايي که شخصيت‌هاش انگيزه‌هاي دروني دارن که البته شايد انگيزه‌هاشون خيلي قابل توضيح نباشه، اما وقتي اونا رو توضيح مي‌دن مي‌تونه براي تعداد زيادي از تماشاگرها منطقي هم به نظر برسه.
 
کنعان؛ بهترين فيلم ماني حقيقي
ا.م: اما کنعان بيشتر از تاثيرپذيري از نمونه‌اي خارجي، شکلي از ملودرام روشنفکرانه محبوب تو يکي دو دهه قبلش تو سينماي ايران رو به ياد مياره.
پ.ع: به نظرم امتياز و محدوديت و اون چيزي که باعث ضعف کنعان شده تو يه چيز بود، تو شخصيت مينا که ترانه عليدوستي بازي مي‌کنه. ترانه عليدوستي همونجوري که اون موقع  هم خيلي‌ها مي‌گفتن واسه اون نقش مناسب نبود، به خاطر اينکه بايد سن و سال بيشتري مي‌داشت، اما مساله‌ي مينا، مساله‌ي يک زن سي و خرده‌اي ساله ست که خسته شده، نميدونه چه مرگشه، در آستانه افسردگيه و مي‌خواد که شرايط رو عوض بکنه و يه زندگي ديگه رو تجربه کنه. اينکه فکر مي‌کنه شايد اينجوري حالش بهتر بشه و مهمترين ايده‌اي که براي رسيدن به اين حال بهتر مي‌تونه داشته باشه مهاجرته و براي مهاجرت تصميم بگيره. اين موضوع مهمي بود؛ چه حالا ماني حقيقي با رصد کردن جامعه به اين نتيجه رسيده بود يا چه به صورت ناخودآگاه، منطبق شده بود با خواست بخشي از زنان مدرن و تجددطلب ايراني. به هر حال اتفاق جالبي بود. مهمترين ويژگي کنعان شخصيت مينا بود و اون خواست انسانيش که به هرحال به عنوان يک زن، در فرهنگ محافظه‌کار مردسالارانه يک مقدار غيرمنتظره جلوه مي‌کرد. بر خلاف خيلي ديگه از فيلم‌هاي فمينيستي، ميناي کنعان تزئيني نبود. به نظرم جزو معدود شخصيت‌هاي جالب توجه زن سينماي دهه 80 ايران بود. 
ا.م: به نظرم کنعان بهترين فيلم ماني حقيقيه. تو چي؟ 
پ.ع: به نظر منم کنعان بهترين فيلم حقيقيه.
 
پذيرايي ساده؛ آغاز دوباره
ا.م: مي‌رسيم به پذيرايي ساده. اگه بخوايم طبق روال تقسيم کارنامه فيلمسازها به بخش‌هاي مختلف به فيلم‌هاي حقيقي نگاه کنيم، به نظرم ميشه به دو بخش تقسيمش کرد. از ابتدا تا کنعان و از پذيرايي ساده تا امروز. از پذيرايي به بعد حقيقي فاز جديدي رو پيش مي‌گيره. تصوير نماديني که امروز ازش به عنوان فيلمساز وجود داره، بخش اعظمش از پذيرايي ساده به بعد شکل گرفته. تصويري در راستاي همون شوآفي که از خصوصيات پررنگ ماني حقيقي به حساب مياد. اسم حقيقي امروز بيشتر تداعي کننده‌ي پذيرايي ساده و اژدها وارد مي‌شود! هست تا کنعان. 
پ.ع: موافقم. ماني حقيقي بعد از کنعان يه تصميمي گرفت. قبل از کنعان فيلمي هست به نام چهارشنبه سوري که مهمه در بررسي کارنامه حقيقي و حتما بايد ازش اسم ببريم. ماني حقيقي تو اون فيلم همکار فيلمنامه نويس اصغر فرهادي بود. چهارشنبه سوري الان ديگه به عنوان اولين فيلم از سه گانه‌ي فرهادي ازش نام برده ميشه. به هر حال چه در زمان خودش، چه الان که بهش نگاه مي‌کنيم، فيلم قابل بحثيه. جالب بود که توي چهارشنبه سوري به دليل همجواري ماني حقيقي و اصغر فرهادي، از هرکدومشون چيزهايي وجود داره. به نظر مي‌رسيد که شخصيت هديه تهراني و مدلش و وسواسش که تا يه جايي سعي مي‌کنن خويشتن دار پيش ببرنش، از يه روحيه روشنفکرانه ميومد و اون شخصيت ترانه عليدوستي که فيلم باهاش شروع ميشد و با اون بود که وارد اون جهان و خونه مي‌شديم، ما رو ياد کارهاي قبلي فرهادي مي‌انداخت، مثه شهر زيبا. به شکل واقعي هم جالبه ديگه، فرهادي با اين شخصيت و از اين فيلم از جنوب شهر عزيمت کرد به يه طبقه بالاتر که تو جدايي نادر از سيمين دوباره برگشت بهشون و تصادم طبقاتي رو مطرح کرد. 
ا.م: تغيير طبقه‌ و رويه‌اي که در بهترين زمان ممکن براي فرهادي اتفاق افتاد. چرا که اگه فرهادي همون روند قبل خودش رو پيش مي‌گرفت که از داستان يک شهر تا شهر زيبا ادامه پيدا کرده بود، هرگز به چنين جايگاهي نمي‌رسيد. همونطوري که به نظرم بهترين فيلمش رقص در غبار رو الان ديگه کسي ازش اسمي نمي‌بره. بگذريم، بحثمون فرهادي نيست اصلا.  
پ.ع: بعد از اون همکاري، اصغر فرهادي ميشه همکار فيلمنامه نويس ماني حقيقي تو کنعان. با توجه به اين دو فيلم، ميشه گفت که فرهادي از حقيقي بازي بهتري مي‌گيره. يه جورايي ميشه گفت که فرهادي حساب شده‌تر از حقيقي به عنوان همکار فيلمنامه نويس استفاده کرده بود. يا شايد فرهادي اونقدر دل به کار نداده بود. به خاطر اينکه کنعان به هر حال ملودرامه و غير از اون انگيزه شخصيت اصلي که گفته ميشه، بزنگاه‌هاي اخلاقيش، يا اون بزنگاه دخيل بستن که قراره براي تماشاگر باورپذير جلوه کنه گنگه. به نظرم اين گنگي نسبتي با اون صراحت تيز اجتماعي فيلم‌هاي فرهادي نداره، يه جورايي هم از حال و هواي خود داستان آليس مونرو مياد و هم تلاشي هست براي نگاه روشنفکرانه به يک سري سنت‌هاي ايراني، که اين از مهرجويي مياد و بهترين جلوه‌اش رو تو فيلم‌هاي مهرجويي پيدا مي‌کنه. مثلا لاسي که تو فيلم ليلا با تسبيح شاه مقصود ميزنه يا اون لاسي که با شله زرد مي‌زنن. ماني حقيقي تو کنعان سعي کرده بود پا تو کفش داريوش مهرجويي بذاره، منتها خب مدل مهرجويي فيلم ساختن کار سختيه ، به خاطر اينکه حقيقي قطعا اون تجربه رو نداره، اون گرما رو نداره که به گروه بازيگريش منتقل کنه و داستان هم البته اونقدر داستان گرمي نبود. به هر حال بعد از اين دو همکاري، ماني حقيقي تو درباره الي بازي کرد که فيلم سوم اين گروه بود. فيلمي که حاشيه‌هايي داشت که منجر به جدايي فرهادي و حقيقي شد. بعد از موفقيت درباره الي و بعدش هم جدايي نادر از سيمين، ماني حقيقي يه تصميمي گرفت. اينجوري نگاه کرد که حالا اصغر فرهادي يه فيلمسازيه که يه دوره با هم همکاري داشتيم و تو شکل خودش هم خيلي موفقه، تو يه شکل آشناي فيلم اجتماعي. ماني حقيقي تصميم گرفت که راه کنعان رو ادامه نده، تصميم گرفت که راه کارگران مشغول کارند رو ادامه بده، و تصميم گرفت که فيلمساز اگزوتيکي جلوه بکنه براي محافل هنري ايراني و محافل هنري و جشنواره‌هاي خارجي. به جاي اينکه فيلم آشنا براي تماشاگر، بنا بر سنت‌هايي که ديده بسازه، فيلم‌هايي با ايده‌هايي عجيب ساخت. ايده‌هايي عجيب حق مطلب رو ادا نمي‌کنه، ايده‌هايي غريب. به خصوص تو اژدها وارد مي‌شود!. حتي تو 50 کيلو آلبالو هم ما با يه کمدي رومانتيک فانتزي سرکار داريم که همه چي هست و در واقع هيچي نيست. اينطور به نظر مي‌رسه که 50 کيلو آلبالو هم قرار بوده به رغم شکل جريان اصليش فيلمي پست مدرن باشه. اما حالا اينکه چقدر موفقه يا نيست، پست مدرنه يا نيست، يا اصلا پست مدرن بودن حُسن محسوب ميشه يا نه، بعدتر صحبت مي‌کنيم. پذيرايي ساده سال 90 تو جشنواره فجر نمايش داده شد. فيلم نمايش موفقي داشت، هم توي جشنواره منتقدها تحويلش گرفتن، هم سينماروهاي جشنواره‌اي، و اگه جشنواره خارجي رفتن براي يه فيلم رو موفقيت بدونيم، توي جشنواره‌هاي زيادي هم شرکت پيدا کرد. تو نظرت چيه؟ 
ا.م: پذيرايي ساده تيتراژ خيلي خوبي داره! مشکلي که پذيرايي داره دقيقا همون چيزيه که توي اژدها وارد مي‌شود! هم تکرار ميشه. فيلم‌هايي با ايده‌هايي غريب که کوبنده و مرعوب کننده شروع ميشن، ولي هر چي به سمت پايان ميرن وارد مسيري ميشن که هيچ ربطي به آغازشون نداره. 
پ.ع: مرعوب کننده به خودي خود ايرادي نداره. بزرگترين فيلم‌هاي تاريخ سينما و بهترين فيلمسازها تماشاگراشون رو مرعوب مي‌کنن. 
ا.م: قطعا همينطوره. فيلم خوب تماشاگرش رو مرعوب مي‌کنه. 
پ.ع: تو ميگي که از اون رعب کاسته ميشه؟ يا مرعوب کردن کامل نميشه، يعني جفتش. 
ا.م: يه حرف کليشه‌اي هست که اينجا کاربرد پيدا مي‌کنه، اينکه اين فيلم‌ها حرفشون رو پس مي‌گيرن. انگار ادعاي گنده‌ي اول رو پس ميگيره يه جورايي. 
پ.ع: پذيرايي ساده اصلا درباره‌ي چيه؟ درباره‌ي دو تا آدمه، يه مرد، يه زن که رابطه‌ي عجيب و غيرعادي با هم دارن، فضا هم اگزوتيکه، رفتارشون هم غير عاديه، اين جالبه. يعني تماشاگر اينو مي‌بينه، ميگه خب بعدش چي ميخواي به من بدي. بعد اين دو تا آدم يعني ماني حقيقي و ترانه عليدوستي با گريم و طراحي لباس جالبش، ميگن که بريم مردم رو اسگل کنيم. يه کيسه پر پول داريم، بريم اينا رو سرکار بذاريم. اين ايده‌ي تنديه ديگه. کاري به برداشت‌هاي بيرونيش ندارم که ضد مردمه يا فلان. 
ا.م: اينکه اصلا مهم نيست. يه فيلم ميتونه کاملا ضد مردم باشه و کلي هم فيلم خوبي باشه. حتي فيلم‌هايي هستن که از دل اين نگاه ضد انساني به دستاوردهايي اخلاقي ميرسن. بهترين نمونه‌ش هم ميشائيل هانکه ست.  
پ.ع: اما نکته سر اينه که خب بعدش چي. اينجا همون جاييه که تو ميگي فيلم حرفش رو پس مي‌گيره. يعني فيلم با يه لحن و روحيه متمايز و تجربه نشده تو سينماي ايران شروع مي‌کنه. يه فاز ضد انساني رو توي داستانش داره پيش ميبره، اما از يک جايي به بعد، دوباره ميره تو همون فضاي آشناي ملودرام انسان گراي روشنفکرانه ايراني. کليشه. فرقي هم نمي‌کنه، چه فيلم سطح پايين باشه چه فيلم روشنفکرانه باشه. کليشه کليشه است. ميدوني يعني اين روحيه‌اي که ما سريع مي‌خوايم بريم در آغوش يه جور پناه آرام کننده‌ي انسان‌گرايي و همدردي با چيزهايي که انکارشون مي‌کرديم. نميگم کار بديه، اما در نسبت با چيزي که فيلم باهاش شروع شده خيلي معموليه. 
ا.م: دقيقا، از يه جايي به بعد اون اگزوتيسمي که پذيرايي باهاش شروع ميشه فقط محدود ميشه به لوکيشن فيلم. آدم‌ها و روابط از اون غريب بودن و شکل گروتسکي که سعي شده بهشون الصاق بشه تهي و تبديل به اون کليشه‌ي آشناي اين مدل فيلم ميشن. نمونه‌شم اون صحنه‌ي رگ گردنيِ بدِ تو خاک لوليدن و ضجه زدن ماني حقيقي که خودشو بيرون ميريزه و تحقير مي‌کنه که اصلا مال اين فيلم نيست. صحنه‌اي که کاملا ارتباط اون بخش فيلم رو با قبل خودش قطع مي‌کنه. 
پ.ع: سکانس بدي که کنار جنازه بچه گريه مي‌کنه. يه صحنه داره فيلم که مي‌تونست صحنه‌ي به يادموندني‌اي بشه تو سينماي ايران. اون صحنه‌اي که صابر ابر اومده توي ماشين نشسته و ترانه عليدوستي رو تهديد مي‌کنه و ما تو عمق تصوير مي‌بينيم که موتورسوارها ايستادن. خب اين صحنه ميتونه خيلي خطرناک باشه، اين صحنه بنا به قاعده‌ي فيلم و اون چيزي که باهاش پيش رفته بايد ترسناک باشه و توي دل تماشاگر رو خالي کنه. ما گفتيم که اينا ميغلتن در دام يکجور انسان گرايي قابل پيش بيني سينماي ايران اما مي‌خوام اين رو بگم، اگر هم تو اين دام ميغلتن، کاش فيلمساز براي ما اين حس رو به وجود مياورد که انگار دارن يه جور تقاص پس ميدن. ميدوني انگار اين يه جور داستان اخلاقيه. خود ماني حقيقي هم ادعاي اينو مي‌کنه که اين يکجور داستان اخلاقيه ولي اين داستان اخلاقي ناقصي هست، به خاطر اينکه يه وجه شيطاني از اينا به ما نشون ميده و بعدش رفتن اونا توي اون فضاي آشنا، يه جور پس گرفتن اون حرفه، يه جور کم آوردن، يه جور تکميل نشدن اون جهان هست. 
ا.م: روانکاوانه اگه نگاه کنيم، با دو شخصيت به عنوان نماينده‌ي فيلمساز طرف هستيم که قراره به واسطه‌ي شي‌اي نمادين به نام پول، به فرمان وقيح نهادشون براي سرمست و کيفور شدن پاسخ بدن. از طريق شرکت در لذتي غيرمشروع. اما هر چي فيلم پيش ميره اين ابرخود يا سوپرايگوي شخصيت‌ها و صد البته فيلمساز هست که افسار شخصيت‌ها و فيلم رو به دستش مي‌گيره و اونا رو به سزاي عملشون مي‌رسونه. اما گير اصلي اين هست که صرف به سزاي عمل رسيدن شخصيت‌هاي بدکار يک داستان رو تبديل به يک داستان اخلاقي نمي‌کنه. اگرم داستان اخلاقي بناميمش قطعا يه داستان اخلاقيِ عقب مونده و مرتجعانه ست. شايد برگشتن به نمونه‌اي اعلا مثل ميشائيل هانکه بد نباشه. کاري که تو بازي‌هاي مضحک انجام ميده و شرارت زوج شيطانيش رو به منتهي اليه‌ش مي‌رسونه و در نهايت هم نتيجه گيري اخلاقيش هزار برابر از نمونه‌اي مثل پذيرايي ساده پيشروتر و به روزتر ميشه. اگه قائل به اين باشيم که فيلم‌ها افشا کننده‌ي ناخودآگاه سازندگانشون هستن، پذيرايي ساده از اين لحاظ نکات بيانگر خوبي رو درباره سازنده‌ش نشون ميده. اينکه در پس ظاهر روشنفکرمآب و فارغ از قيد و بندي که حقيقي از خودش به نمايش مي‌گذاره، چه ناخودآگاه مملو از ممنوعيت و قيدوبندي وجود داره. اوج اين مجازات هم صحنه‌ي بچه مرده و ضجه زدن و خود تحقير کردن حقيقيه. 
پ.ع: و اون صحنه‌ي بي‌مزه‌ي مرتضي و مصطفي که از شکل ديالوگ نويسي تئاتري امير رضا کوهستاني مياد. 
ا.م: چقدرم صحنه معروف و محبوبي شد. 
پ.ع: آره خيلي هم پرطرفداره. به هر حال پذيرايي ساده چيزهاي جالبي داشت اما محدود و ناقص و به نظرم بيشتر از حدش تحسين شد. فيلمي بود که ادعاي عجيب غريب بودن مي‌کرد، با آيه‌اي از قرآن شروع مي‌شد، مثلا نمايندگان شيطان رو نشون مي‌داد که قالب تهي مي‌کنن. منتهي اين قالب تهي کردن خيلي ساده انگارانه برگزار ميشه. به نظرم فيلم قابل پيش‌بيني بود براي کسي که آشناست به اين مدل فيلم در تاريخ سينماي جهان و شناخت و تشخيص داره که لزوما به اين دليل که فيلمي ايده‌ي عجيبي داره، قرار نيست مرعوب ايده‌ي عجيبش شد. يعني ايده‌ي عجيب بايد توي فيلم تبديل به موقعيت بشه، تبديل به فضا بشه، تبديل به آدم بشه و تبديل به فيزيک بشه. بعد فيزيک، تماشاگر رو وادار کنه که بپذيريم نمايندگان شيطاني رو ديديم که حالا يا کارشون رو انجام دادن يا انجام ندادن. نه نمايندگان شيطاني که از يه جايي به بعد معلوم نيست چي ميشن. 
ا.م: نمايندگان شيطاني که از يه جايي به بعد تبديل به فرشته ميشن! اين استفاده از آيه قرآن هم که گفتي به نظرم کاملا تزئيني و بزکه. نکته‌اي که گفتي ما رو ميرسونه به مشکل درام و فيلمنامه در فيلم‌هاي ماني حقيقي. حالا تو يه فيلم مثه کارگران مشغول کارند به اسم ابزورد بودن در ميره، ولي از پذيرايي ساده به بعد خودش رو نشون ميده. اينطور به نظر ميرسه که ماني حقيقي مسير خلاف روند معمول داستان پردازي رو طي مي‌کنه. به جاي اينکه اول داستان روايت بشه و بعد مفاهيم ازش بيرون کشيده بشه، ماني حقيقي به واسطه‌ي تحصيلاتش تو زمينه فلسفه و ايده‌هايي که داره از مفاهيم شروع مي‌کنه. دکمه رو داره تو دستش، بعد تلاش مي‌کنه تا براي دکمه‌ش يه کت بدوزه. مخصوصا که به خاطر ترجمه‌ها و گردآوري‌هايي که تو زمينه فلسفه پست مدرن داشته خودش رو در ايران به نوعي صاحب آراء هم ميدونه تو اين زمينه. گير اصلي سينماييِ فيلم‌هاي حقيقي به نظرم همينجاست. 
پ.ع: باهات موافقم. ماني حقيقي آدم مطلعيه، نه فقط نسبت به فلسفه و ايده‌هاي فلسفي، نسبت به فرهنگ عامه، نسبت به سينما. ميدونه چي جذابه، چي خوبه. اما صرف مطلع بودن به اين شکل، به اين معنا نيست که حقيقي خالق خوبي هم باشه. يعني توانايي داستان تعريف کردن رو نداره، توانايي داستان تعريف کردن به شکل درست. حالا اينو تو بخش بعدي بهش مي‌پردازيم. فيلم‌هاش رو هم که نگاه مي‌کنيم، به غير از کنعان همشون به شکل جدي مشکل فيلمنامه دارن. البته کنعان هم مشکل فيلمنامه داره قطعا، منتهي نکته‌اي که در کنعان وجود داره اينه که يک داستاني رو سعي مي‌کنه توي يه مسير داستاني پيش ببره. يک افقي داريم، انگار جهان فيلم براي يک هدفي طراحي شده. هر فيلمي بايد براي يک هدفي طراحي بشه. منتها بعضي فيلم‌ها هدفشون رو گم مي‌کنن يا نميتونن براي اون ايده‌ي اوليشون هدف مناسبي پيدا کنن. به نظرم پذيرايي ساده و اژدها وارد مي‌شود! فيلم‌هايي هستن که با ايده‌هاي جالبي شروع ميشن اما اونقدري که داستان بايد درخور اون ايده اوليه باشه ادامه پيدا نميکنه. 
ا.م: دقيقا همين نقصه که منجر به اون گفته اولمون درباره پس گرفتن حرف ميشه. سير و صيرورتي اتفاق نميوفته که داستان به منتهي اليه منطقي خودش برسه.
پ.ع: يه جوري انگار در ناخودآگاهش در مواجهه با عجزي که دچارش شده براي پيشبرد داستان، پناه ميبره به اون کليشه‌هاي آشنا و شناخته شده توي فرهنگ روشنفکرانه. به نظرم ماني حقيقي اين کار رو مي‌کنه. حقيقي بين سينماروهايي که يه خورده بيشتر فيلم مي‌بينن و سينماي جهان رو دنبال مي‌کنن و ميخوان فيلمسازهاي متفاوت‌تري رو از سينماي ايران دنبال کنن آدم جذابيه. ضمن اينکه فراموش نکنيم ماني حقيقي خوب ميتونه خودش رو عرضه بکنه. اگه تند بخوايم صحبت بکنيم ميتونيم بگيم که ماني حقيقي خيلي جاها فازِ، چه جوري بگم، نميخوام بگم شياد ولي يه آدميه که انگار خيلي بيشتر از اون چيزي که درش وجود داره تبليغ خودش رو مي‌کنه. اين اتهاميه که خيلي‌ها مثلا به کونتين تارانتينو ميزنن، اينکه ميگن همه جا جلوي چشمه، اين چيزيه که راجع به ماني حقيقي هم وجود داره. اينکه خيلي جاها هست، خودش فکر مي‌کنه خيلي باحاله... 
ا.م: کوله !
پ.ع: آره کوله، حالا به اين کولي مي‌پردازيم. سر پنجاه کيلو آلبالو. 
ا.م: پديده‌ي کول نمايي کلا در ارتباط با ماني حقيقي خيلي نکته‌ي مهميه. 
پ.ع: کول نمايي که روحيه‌ي روز هم هست، روحيه‌ي مورد پسند روز. شما از شبکه‌هاي ماهواره‌اي، از شبکه من و تو اينو مي‌بيني تا رفتار بخش زيادي از هم سن و سال‌هاي خودمون که علائق اين شکلي دارن. کول رفتار کردن مده به هر حال. و البته جدي نبودن و حرف مفت زدن!
 
اژدها وارد مي‌شود!؛ غريبِ آشنا 
ا.م: خب مي‌رسيم به سال 94، سال پرکار ماني حقيقي با دو فيلم؛ اژدها وارد مي‌شود! که ميشه گفت ادامه‌ي منطقيه پذيرايي ساده ست با ايده‌اي در ابعادي بزرگتر.
پ.ع: جاه طلبانه‌تر.
ا.م: و پيرو بحث قبلي يعني کول بازي در سينما، کمدي رومانتيکش، 50 کيلو آلبالو. 
پ. ع: 50 کيلو آلبالوي کول! 
ا.م: از چند نظر ميشه راجع به اژدها وارد مي‌شود! حرف زد. يکيش که بحث شکل سينماي پست مدرن تو ايرانه که اين فيلم نمونه‌ي کاملا بارزيه. بحث ديگه ميتونه مقايسه‌اي باشه بين اين فيلم و يکي از مهمترين فيلم‌هاي ناديده گرفته شده‌ي اين چند سال سينماي ايران يعني آرايش غليظ حميد نعمت الله. بررسي شباهت‌هاشون و در عين حال پي بردن به تفاوت‌هاي زيادي که با هم دارن.
پ.ع: به خصوص که ميدونيم آرايش غليظ به نوعي منبع الهام بوده براي ماني حقيقي که اژدها... رو بسازه. 
ا.م: زمان اکرانش هم حقيقي از طرفداراي فيلم بود. اژدها... يکي از محبوبترين فيلم‌هاي جشنواره 94 بود.
پ.ع: نه فقط جشنواره. به نظرم ميتونه يکي از محبوبترين فيلم‌هاي دهه باشه. به هر حال فيلم متمايزيه براي سينماي ايران. 
ا.م: بله، به لحاظ سروشکل و در ظاهر که فيلم خاصيه. نکات تکنيکي فيلم از فيلمبرداري هومن بهمنش گرفته تا طراحي صحنه و لباس و موسيقي عالي کريستف رضاعي و لوکيشن‌هاي فيلم و حتي خود داستان خاص هستن. اما در مقام کليت فيلم همون مشکلاتي که توي پذيرايي ساده وجود داشت اينجا هم هست، مشکلاتي که اينجا به دليل بزرگتر شدن ابعاد ماجرا، بيشتر هم جلوه گر شدن. ولي اينجا به شکل خيلي مشهودتري سعي شده تا از پوشش ژانگولرهاي پست مدرن و ادعاهايي به ظاهر مترقيانه براي پوشاندن ضعف‌هاي بغرنج داستان استفاده بشه. 
پ.ع: همون پناهي که گفتيم. همون چيزي که در ناخودآگاهش ميره سراغ يه سري کليشه‌هاي آشنا. 
ا.م: اينجا ديگه مستقيم ميره سراغ بحث اصلي پست مدرنيسم در دنيا. اين بحث که ديگه حقيقتي وجود نداره و مرز بين حقيقت و واقعيت تا کجاست. 
پ.ع: حقيقت يا دروغ. همونجور که گفتي اژدها... فيلم متمايزيه براي سينماي ايران. فيلمي که خيلي از تماشاگرها رو تحت تاثير قرار داد. اينجوري بايد گفت که نمونه‌ش رو تا به حال تو سينماي ايران نداشتيم. فيلم خودآگاهيه قطعا و خيلي از اون ويژگي‌هاي پست مدرنيستي رو داره. اما به نظرم فيلم قابل پيش بيني‌ايه، همون جور که خودآگاهه و پست مدرنه، همونقدر خالي از شور هنرمندانه و خالي از شور ناخودآگاهيه که بايد بياد و اون جهان رو هول‌انگيزتر از اون چيزي کنه که هست. با ادعاي اينکه من دارم يه داستاني براتون تعريف مي‌کنم که ميخوام ازتون بپرسم حقيقت داره يا دروغه. اين سطح فيلم رو مياره پايين‌تر و اونو تاويل پذير مي‌کنه. اين يه ويژگيه، خيلي‌ها ميتونن بگن که ما اين ويژگي رو دوست داريم، ما ميخوايم که با يه فيلم تاويل پذير طرف باشيم. اما فيلم‌هاي بزرگ تاريخ سينما فيلم‌هاي بسته‌اي هستن. به اين معنا که يه فيزيک مشخص و متقن دارن، فيزيک تعيين شده دارن و بعد اگه قرار باشه تاويلي يا تفسيري اتفاق بيوفته، حالا تاويل که خطرناکه، اگه قراره توصيف متفاوتي بشه، بر مبناي اون فيزيک تثبيت شده بايد اتفاق بيوفته. اژدها وارد مي‌شود! فيزيکش رو ناقص ميذاره، ادعاي اينو مي‌کنه که شما بيايد قضاوت کنيد راجع به اين فيزيک ناقص و ببينيد که واقعيه يا دروغه، ضمن اينکه داستان با سوال ديگه‌اي شروع ميشه. ما سه تا آدم داريم توي يک جغرافياي خاص که با چيز عجيبي روبه‌رو شدن و اين سه تا و تماشاگر ميخوان بدونن که اين چيز عجيب چيه. فيلمساز طفره ميره و به اين چيز جواب نميده، اژدها به جاي اينکه فيزيک پيدا کنه، ماهيت تاويل پذيري پيدا مي‌کنه و تبديل به يک استعاره ميشه و هر کسي ميتونه اژدهاي مورد نظرش رو بذاره جاي اژدهاي مورد نظر. يکي ميتونه بگه اين يه جور خرافه‌هاي مردمي هست که در فرهنگ وجود داره، يکي ميتونه بگه که اين يه جور قيام مردميِ که از دهه 40 شروع شده، يکي ميتونه بر مبناي اين تعبير بياد حرف‌هاي تند سياسي بزنه. ما اصلا کار به اينا نداريم، منتها بحث سر اينه که فيلم تاويل پذيري ميشه. 
ا.م: نکته اينه که اگه تو بتوني از يه فيلم اين همه چيزاي متناقض بکشي بيرون يه جاي کار ميلنگه ديگه. 
پ.ع: الان ولي اين کار مُده!
ا.م: اينجا ولي اين چيز برآمده از نقص، تبديل به يه ويژگي مثبت ميشه. 
پ.ع: الان مده، نميدونم، بيا راجع به فيلم‌هاي پست مدرن سينماي آمريکا صحبت کنيم، فيلم‌هايي که ازشون با عنوان پست مدرن ياد ميشه. مثلا فيلم‌هاي برادران کوئن، پالپ فيکشن تارانتينو، بتمن برمي‌گردد تيم برتون. اينا به هر حال فيلم‌هايي هستن که اول اون داستانشون رو، اون چيز عجيب غريبشون رو، اون فيزيکشون رو براي تماشاگر اثبات مي‌کنن. اصلا هم مهم نيست پست مدرنن يا پست مدرن نيستن. نکته مهم اينه که فيلمساز به اين فکر نميکنه. مهمترين فيلم‌هاي پست مدرن سينماي آمريکا، نکته‌شون اينه که فيلمساز زماني که داشته اين فيلم‌ها رو مي‌ساخته، اصلا به اين فکر نمي‌کرده که ايول، دارم يه فيلم پست مدرن مي‌سازم. يک داستاني داشته و مي‌خواسته داستانش رو در بهترين شکل اجرايي بکنه و بتونه تمام ظرفيت‌هاي اون داستانو تبديل به يه فيزيکي بکنه جلوي لنز دوربينش. به اين فکر نمي‌کرده که من دارم يه فيلم پست مدرن مي‌سازم. منتها اينجا ما با يه فيلمسازي طرفيم که يک داستاني داره، بعد بر مبناي اون داستان عجيبش مياد برخورد پست مدرن مي‌کنه. يا از تماشاگر مي‌خواد که به فيلمش پست مدرن نگاه بکنه. اين لحنيه که خود اژدها وارد مي‌شود! به وجود مياره. همونجور که گفتي سوال فيلم اينه: حقيقت يا دروغ؟ اين اتفاق افتاده يا نيوفتاده؟ فيلمساز ميره آدم‌هاي سياسي واقعي مياره، سعيد حجاريان و صادق زيباکلام رو مياره. اين‌ها آدم‌هايين که به عنوان آدم‌هايي سياسي حرفشون براي مردم تاييد شده‌ست. اينا شخصيت‌هاي يک فيکشن نيستن که بيان هر حرف چرتي بزنن. فيلمساز داره بازي مي‌کنه. من با اين مشکل ندارم. نمونه اين شکلي تو تاريخ سينما زليگ و دو سه تا فيلم ديگه از وودي الن رو داريم. تو خود سينماي ايران، به يه شکل ديگه شاهکاري مثل کلوزآپ عباس کيارستمي رو داريم. منتهاي مراتب فيلمساز از اين مدل و شکل پست مدرن، از اينکه سوالمون اين بشه که آيا اين اتفاق افتاده يا نيوفتاده استفاده مي‌کنه براي اينکه ضعف داستانگويي خودش رو، ضعفش در کامل کردن اون جهان عجيبش رو بپوشونه. يعني دوباره پناه مي‌بره به يه کليشه آشنا توي ذهنش. که اون فرهنگ فيلم پست مدرنه و فيلم مي‌خواد بر مبناي اين پست مدرن بودن يه جور ديگه تعريف بشه. 
ا.م: البته براساس فهم کج و معوجي که از پست مدرنيسم اينجا وجود داره ديگه. نکته اينه که ما اين رو به عنوان نقصاني در درام پردازي و فيلمنامه مي‌بينيم، ولي خب قطعا خودشون اين رو رد مي‌کنن. اين چيز رو به عنوان يک اکت کاملا خودآگاه و روشنفکرانه مي‌بينن و سينما رو محل طرح پرسش ميدونن. 
پ.ع: ببين سال 2014 يه فيلمي داشتيم به اسم دختري در شب تنها به خانه مي‌رود ساخته آنا ليلي اميرپور. يه دورگه که توي آمريکا يه فيلم ومپايري ساخته که شخصيت اصليش يه دختر چادريه. اون فيلم هم نه اينکه خودش ادعاي چنين چيزي رو داشته باشه، ولي ميتوني بگي که فيلمي پست مدرنه. نکته اينه که پست مدرن يه ويژگيه، صرف پست مدرن بودن براي يک اثر حُسن محسوب نميشه. پست مدرن به معناي پتک  نيست که بخوره تو سر مخاطب و خفه خون بگيره، چون پست مدرنه و يه چيز عجيبه پس هيچي نگه. 
ا.م: فکر مي‌کنم تو ادبيات سينمايي هيچ کشور ديگه‌اي، حتي آمريکا هم اين کلمه پست مدرن انقدري که توي ادبيات سينمايي ايران استفاده ميشه، به کار نرفته تا الان. 
پ.ع: دختري در ... فيلميه که ميتوني ازش برداشت پست مدرن داشته باشي. اما فارغ از اينکه يه سري دوستش داشتن و يه سري دوستش نداشتن، فيلميه که اون داستان عجيب خودش رو توي اون لوکيشن اگزوتيکش براي تماشاگر سعي مي‌کنه يه جور ديگه تعريف کنه. يعني از ايده‌هاش کوتاه نمياد، شخصيت ومپايرش رو تا ته پيش مي‌بره. قبول دارم که بد فارسي حرف زدن بازيگراش روي مخ تماشاگر فارسي زبان هست. 
ا.م: به نظرم اين طرز حرف زدن خواسته يا ناخواسته کمک کرده به هر چه غريب‌تر شدن فضاي فيلم.
پ.ع: دقيقا. فيلم غير عادي‌تر ميشه. فيلم پر از ميزانسن‌هاي درخشانه، پر از ميزانسن‌هايي که از ذهن يک رويابين، ذهن يه خيالباف اومده، اگر کارگردان سينما رو يه خيالپرداز بدونيم. که قطعا چيزي غير از اين نيست.
ا.م: نکته‌اي که وجود داره اينه که پيرو فاز عشق سينمايي و خوره فيلميِ آنا ليلي اميرپور، علائقش هم طبيعتا وارد فيلمش شدن، مخصوصا عشقي که به وسترن اسپاگتي داره که در همه چيز از لوکيشن‌ فيلم گرفته تا موسيقي و ميزانسن‌هاش کاملا مشهوده. نکته‌اي که فيلمش رو واجد يه جور کيفيت ارجاع و اداي دينِ پست مدرن مي‌کنه. اما اصل داستان و دليلي که رويکرد پست مدرنِ فيلم رو واجد ارزش مي‌کنه، اينه که تمام اين عناصر بدون هيچ بيرون زدني، در دنياي فيلم قرار گرفته. اصلا اينجوري نيست که اين علاقه رو فقط توي رفتار يه بازيگر که اداي مثلا بلوندي خوب بد زشت رو درمياره ببينيم و ساير چيزا هيچ ربطي به وسترن اسپاگتي نداشته باشن. به عبارت ديگه اين عناصر، ذاتيِ جهان فيلم ميشن. فقط صرفِ نشون دادن صحنه‌اي از خشت و آينه ابراهيم گلستان، يا سطري از ملکوتِ بهرام صادقي آوردن بدون اينکه در بستر مناسب خودشون قرار بگيرن، اژدها... رو تبديل به فيلمي پست مدرنيستي نمي‌کنه. 
پ.ع: خيلي بحث درستيه. خود دنياي فيلم بايد خودبسنده باشه. به اين معنا که اين ارجاعات و اداي دين‌ها به آدم‌ها و آثار هنري، بايد يک فضاي جديدي براي اون فيلم به وجود بيارن. اتفاقي که در دختري در شب ... افتاده اينه که اين فضا، اين غريب بودن اتفاق افتاده، فيلمساز موفق ميشه فضاي هول انگيز اوليه‌ش رو تبديل به چيزي ترسناک‌تر بکنه، و با يه فانتزي غريب فيلمش رو تموم بکنه. اما توي اژدها وارد مي‌شود! اون هول و ولاي اوليه و اون ارجاع به آدم‌ها و آثار هنري مختلف، فضا به وجود مياره، اما فيلمساز اون فضا رو کامل نمي‌کنه. دنياي فيلم خودبسنده نميشه، دنياي اژدها... دنياي گل و گشادي ميشه که هر کسي ميتونه بياد قباي خودشو به جايي از اين دنيا آويزون کنه. يه نقد معروفي داره پالين کيل راجع به يکي از فيلم‌هاي فليني، که ميگه اين فيلم مثه درخت کريسمس مي‌مونه. دقيقا اژدها... هم مثه درخت کريسمس مي‌مونه. هر کسي ميتونه بياد هديه‌ش رو يه جايي از اين درخت کار بذاره. 
ا.م: خب اين گير اساسيه فيلم هست ولي الان کاملا به عنوان حسن فيلم ازش ياد ميشه.  
پ.ع: به خاطر اينکه الان مده. در دوراني زندگي مي‌کنيم که گنگ بودن، مبهم بودن، چند معنا به نظر رسيدن، قطعيت و صراحت مشخص نداشتن مده. در دوراني زندگي مي‌کنيم که چه تو داستانگويي، چه تو ادبيات، چه تو سينما، چه تو هنرهاي تجسمي، چه تو موسيقي، غيرعادي بودن به معناي صرفا غيرعادي بودن، اگزوتيک بودن به معناي صرفا اگزوتيک بودن مده. نه به معناي چيزي خودبسنده. يعني اون دنيا بايد خودش خودش رو توجيه بکنه و بتونه مخاطبش رو مجاب بکنه. صرف ايده‌ي غريب داشتن، صرف ادعاي اگزوتيک بودن، جهان اگزوتيک به وجود نمياره. فيلمساز بايد بتونه اون جهان رو بسازه. توي اژدها اين جهان ناقص شکل مي‌گيره، به اين خاطر که ماني حقيقي به عنوان يه روشنفکر، روشنفکري که گفتيم هميشه يه حريم امني داشته دور خودش، جسارت اينو نداشته که داستان عجيبش رو از اين عجيب‌تر بکنه. از ترس اينکه توسط همون آدم‌هاي روشنفکر ميتونسته مورد تمسخر قرار بگيره و پذيرفته نشه. پس تصميم مي‌گيره دوباره پناه ببره به اون کليشه‌هاي آشناي ذهنش و اين جهان ناقص اما هيجان انگيزش رو تبديل به يک دنياي آشناي شناخته شده براي تماشاگر ميکنه. اينکه اين حقيقته يا دروغه. حيف، اژدها... ميتونست تبديل به يکي از بهترين فيلم‌هاي تاريخ سينماي ايران بشه، به شرطي که با يه کارگردان متواضع‌تر، کارگرداني که خودشو رها بکنه از درخت کريسمس و خالصانه بياد بشينه سعي بکنه يه داستاني تعريف بکنه رو به رو بوديم. بدون اينکه بخواد ادا و اطوار در بياره. يه توضيح بدم درباره تواضع. منظور از تواضع سجاياي اخلاقي نيست. تواضع يعني اينکه فيلمساز و داستانگو و خالق، يک چيزي خلق بکنه و بعد خودش رو بذاره کنار. به اين معنا خيلي از فيلمساز‌هاي مهم تاريخ سينما مثل هيچکاک، هاکس، فورد و اوفولس فيلمسازهاي متواضعي هستن، نه لزوما به اين معنا که توي زندگي واقعيشون آدم‌هاي مغروري نباشن. در مقام فيلمساز، در مقام پديدآورنده خودش رو حذف مي‌کنه تا چيز ديگري جلوه بکنه. اين يعني تواضع.
 
آرايش غليظ؛ پست مدرنِ متواضع
ا.م: رسيديم به بحث مقايسه اژدها... با آرايش غليظ. اينکه آرايش غليظ به عنوان منبع الهام مهم اژدها... در کمال تواضع چقدر فيلم پست مدرن‌تري هست. کاري که با سنت فيلمفارسي تو سينماي ايران مي‌کنه... 
پ.ع: و بر خلاف رويکرد شناخته شده‌ي روشنفکري نه تنها فيلمفارسي رو نفي نمي‌کنه، يکجورهايي داره فيلمفارسي رو ستايش هم مي‌کنه، يه جور ارتقاي اون جهان غيرمنطقيِ فيلمفارسيه. تو اژدها... هم ما نقاط عطف غيرمنطقي داريم اما آرايش غليظ داره کار جديدي مي‌کنه. داره تو يه سنت سينمايي که چيزي به اسم فيلمفارسي داريم، اون رو مياره تو يه زمان ديگه‌اي و تبديلش مي‌کنه به يک چيز ديگه‌اي و غريب بودنش رو از اين نقاط عطف غير منطقيِ اين جهان مي‌گيره. 
ا.م: غريب بودن تبديل به ذاتيِ جهان فيلم ميشه. حميد نعمت الله قبلا هم نشون داده بود که تنها سنت واقعيِ سينماي ايران يعني فيلمفارسي رو خيلي خوب ميشناسه. کاري که تو همون فيلم اولش بوتيک انجام ميده و يه ملودرام عاشقانه‌ي کاخ جواناني دهه پنجاهي ميسازه. ولي توي آرايش غليظ کار به مراتب پيچيده‌تر و سختتري انجام ميده. و با اين ارجاع به فيلمفارسي و به قول تو ارتقاش، آرايش غليظ رو تبديل به بيانيه‌ي کوبنده‌اي مي‌کنه بر ضد رواج واقعگراييِ و رئاليسم همه گير سينماي ايران مخصوصا توي اين چند سال اخير. و به اين واسطه فيلمي از دلش مياد بيرون به نام اژدها وارد مي‌شود!. هر چند که به خاطر همون پس گرفتن حرف مختص ماني حقيقي، از مسيرش منحرف ميشه. 
پ.ع: اژدها وارد مي‌شود! فيلم آشناييه در جريان معمول سينماي روشنفکري ايران با ظاهري متفاوت. اما در آرايش غليظ با فيلم متفاوتي طرفيم. اين تقابل دو شکل سينما هم هست. فيلمفارسي به عنوان شکلي، سنت سينمايي‌اي که مروج خيالپردازيه، مروج فانتزيه، مروج فاصله گرفتن از واقعيته، و شکل ديگه‌اي که به عنوان جريان متفاوت يا موج نو ازش تعبير ميشه و يک تمايلي به بيان واقعي داره و سينماي بعد از انقلاب هم ادامه‌ي همون نگاه واقع گراست. و اين نگاه واقع گرا انقدر در اين 30 سال اخير ادامه پيدا مي‌کنه که تبديل به فضيلت ميشه و فيلمسازي به نام فرهادي از دلش ظهور مي‌کنه. بهترين کسي که ميتونه واقعيت رو اجرا بکنه. منتها اون چيزي که آرايش غليظ رو متمايز مي‌کنه اينه که آبشخورش واقعيت نيست. يک خيال رو در زمان ديگه‌اي گسترش ميده و اين کار خاص و جالبيه. هيچ فيلمسازي بعد از فيلمفارسي چنين کاري رو با فيلمفارسي نکرده. 
ا.م: و چقدرم دنياش قطعيت داره و قطعيتش در نسبت با عدم قطعيت اژدها... خيلي اصيل‌تر و کامل‌تره. 
پ.ع: آخه کار هر داستانگوي خوبي همينه. هر داستانگوي خوبي به ميزان مشخصي تو اثرش قطعيت و صراحت هست. همونطور که خيلي‌ها از سر نابلدي ميرن فيلم مدرن ميسازن، به خاطر اينکه نميتونن يک داستان کلاسيک تعريف بکنن. اين همونه، به خاطر اينکه نميتوني يک مفهومي رو تکميل بکني اداي مدرن بودن درمياري، در حالي که خيلي از فيلمسازهاي بزرگ سينماي مدرن مثه بونوئل، آنتونيوني، فليني، برگمان، فيلم‌هاي کلاسيک دارن و فيلم‌هاي مدرن‌شون هم واجد يه ساختار مشخصه کلاسيک هست. شلخته بودن يا فاقد سير دراماتيک بودن معنيش اين نيست که ما مدرنيم، معنيش اينه که ناتوانيم در تکميل اون چيزي که ادعاش رو کرديم. که کار راحت تريه قطعا. براي چي تو سينماي ايران انقدر سخت شده داستان تعريف کردن، براي چي انقدر فيلم‌ها در عرض حرکت مي‌کنن. فيلمي که جايزه‌ي بهترين فيلمنامه رو گرفت از جشنواره پيش، فيلميه پر از موقعيت‌هاي فرعي. موقعيت‌هاي فرعي‌اي که هيچکدوم با همديگه يک داستان اصلي رو تشکيل نميدن. اينکه شما بياين بگين يک اتفاقي قراره بيوفته و اينکه دختر اين خانواده قراره عروس افغان‌ها بشه و از اين خونه بره، و اين رو چهار پنج بار تو فيلم تکرار کني و بعد اصلا هيچ صحبتي نشه و يهو بيست دقيقه آخر فيلم پررنگش بکني، يک سير درنمياد. اينجوري نيست. داستان تعريف کردن کار سختيه. به شکل کلاسيک و علت و معلولي داستان تعريف کردن کار سختيه. به يه اعتباري ويژه شدن فرهادي تو سينماي ايران هم به همين خاطر بود، به خاطر اينکه بهتر از بقيه تونست اين کارو انجام بده. 
ا.م: شايد بحثمون يه خورده دور بشه، اما اين چيزي که درباره فرهادي گفتي يه جورايي برميگرده به بحث غالب رئاليسم تو سينماي ايران. به جاي اينکه هر فيلمي واقع گراييِ خودش رو خودش تعريف بکنه، يک تعريف قالبي و کليِ از پيش موجود هست که همه‌ي فيلم‌ها بلااستثنا با اون تعريف سنجيده ميشن. تعريفي که تبديل به معيار شده و البته که سطحي‌ترين تعريف از واژه‌ي واقع گرايي و رئاليسم هم هست. و اون لزوم مطابق بودن فيلم‌ها با واقعيت روزمره‌ي زندگيه. اينجا دقيقا جاييه که فرهادي تبديل به مهمترين فيلمساز اين جامعه ميشه. 
پ.ع: دقيقا، يعني واقع گراييِ سينمايي با واقع گراييِ دنياي بيرون اشتباه گرفته ميشه. فکر مي‌کنيم که اينا بايد يکي باشه، در حالي که لزوما قرار نيست يکي باشه. 
ا.م: و اين تعريف قالبي موجود در همه‌ي فيلم‌ها، مياد به همه چيز تسري پيدا مي‌کنه. و اين دليل همه‌ي شکايت‌هاييه که از شبيه شدن فيلم‌ها به همديگه ميشه. اينکه فيلم‌ها همه قراره شبيه فيلم‌هاي فرهادي باشن، همه‌ي فيلم‌ها دوربين روي دست شدن و غيره. 
پ.ع: آرايش غليظ همين کارو مي‌کنه. نعمت الله و هادي مقدم دوست با وجود لکنت‌ها و گيرهايي که اين داستان داره سعي مي‌کنن داستانشون رو کلاسيک تعريف کنن. يک سيري وجود داره. فراز و فرود و منحني سينوسي.
ا.م: نکته‌ي جالبي که توي آرايش غليظ وجود داره اين نکته‌ست که اتفاقا از دل داستان فانتزيش که در ظاهر هيچ ربطي به رئاليسم سينماي ايران نداره، خيلي درست‌تر و باکلاس‌تر از پرمدعاترين فيلم‌هاي رئاليستيِ مطرح اين سال‌هاي سينماي ايران در نسبت با وضعيت امروز جامعه ايران قرار مي‌گيره. بدون اينکه بخواد اين نقد و تصويرش از اجتماع رو تو بوق و کرنا بکنه. 
پ.ع: آرايش غليظ خوب فهميده نشد، و مورد توجه قرار نگرفت. در حدي که براي نعمت الله و مقدم دوست سرخوردگي  به وجود آورد و فيلم جديد نعمت الله رگ خواب که قراره امسال نمايش داده بشه، يه فيلم کاملا جدي و تلخه. انگار احساس کرد اون کاري که انجام داد فهميده نشد. به هر حال آرايش غليظ فيلم سرگرم کننده‌تر و متواضع‌تريه. فيلمي که انقدر ادعاي چيزايي که نداره رو نميکنه. در حقيقت يه فيزيکي رو به ما نشون ميداد و همون رو پيش ميبرد، سيري داشت، يک داستاني داشت. تونسته بود يک جمع مردانه‌ي بامزه دربياره، و همونجور که گفتي با يه پايان مشخص و قطعي. ولي توي اژدها... هيچکدوم از اين چيزها رو نداريم. فيلمي ناقص با ادعايي گنده. البته که چيزهاي خيلي خوبي داره و موفق شد تماشاگراش رو تحت تاثير قرار بده. موسيقي کريستف رضاعي يکي از بهترين موسيقي فيلم‌هاي اين چند سال اخيره و قطعا جزو بهترين موسيقي‌ فيلم‌هاي تاريخ سينماي ايران. 
ا.م: شروع خوبي هم داره، منو ياد شروع شاتر آيلند اسکورسيزي انداخت و البته تيتراژهاي ماني حقيقي هم خوبن. 
پ.ع: دقيقا، تيتراژ عالي، ولي درست بلافاصله بعد تيتراژ که ماني حقيقي ميشينه جلوي دوربين، مشت فيلمساز باز ميشه و معلومه ميخواد چي کار کنه. و چه حيف. کاشکي که همون ده پونزده دقيقه اوليه و اون فضاي غريب با يه داستان و سير دراماتيک ادامه پيدا مي‌کرد و به جاي يه چيز قراردادي و آشنا با يه جهان عجيب مواجه مي‌شديم.
ادامه دارد...
گروه نويسندگان 7فاز
نظرات
مهران دوشنبه 23 فروردين 1395 حرفهاي خوبي زدين با بيشترش موافقم
2 0
پاسخ

سعيد دوشنبه 23 فروردين 1395 شو مي د ماني :))))))))))))))))
2 0
پاسخ

آراز يكشنبه 29 فروردين 1395 گفتگوي جالبي بود با يه قسمتاييش مخالفم ولي خيلي پرنکته و جذاب بود .
0 0
پاسخ

آراز يكشنبه 29 فروردين 1395 كول نمايي كه روحيه‌ي روز هم هست، روحيه‌ي مورد پسند روز و البته جدي نبودن و حرف مفت زدن!
عجب حرفي ، بيشتر از بقيه جاهاش بم چسبيد . دمت گرم
0 0
پاسخ

نيما شنبه 4 ارديبهشت 1395 وقتي دو نفر با يه پديده مرعوب کننده (البته کمي مرعوب کننده) و مد روز مواجه ميشن و خوف زده و مجذوب الکي نميشن، يه همچين بحث جون داري از گفتگو در مياد بيرون. حتي اگه با يه جاهاييش هم زاويه داشته باشم، دمتون گرم
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز