کارکرد رنگ در فیلم‌های مارتین اسکورسیزی – بخش دوم: گاو خشمگین

اسكورسيزي با كمك فيلمبردارش (مايكل چاپمن)، تا جايي كه توانست، كنتراست تصاوير شومش را بالاتر برد و سياهي قيراندود و سفيدي‌اي در اوج اوور اكسپوز بودن را سبب شد. علاوه بر اينها، شناخت و درك بالاي اسكورسيزي از تاريخ سينما به كمكش آمد تا تجربه‌اي مشابه كاري كه مايكل پوئل و امريك پرسبرگر در «مسئله مرگ و زندگي» انجام داده بودند، از سر بگذراند. بهره ساختاري از رنگ.
7فاز: براي فهم کاري که مارتين اسکورسيزي با رنگ سياه و سفيد در فيلم «گاو خشمگين» کرده، بايد زيرمتن تاريخ سينما را مورد بررسي و مداقه قرار داد.
 
سينماي کلاسيک آمريکا تا اواخر دهه سي و بعد از يک دهه‌اي که از ناطق شدن سينما گذشت، به فيلمهاي سياه و سفيد تعلق داشت. هنوز رنگ به سينماي آمريکا و صنعت فيلمسازي در کل جهان وارد نشده بود و تماشاگران بايد خود هنگام تماشاي فيلم تخيل مي‌کردند که فيلم روي پرده از چه رنگ‌هايي بهره برده است. در اين دوران يکي از جريان‌سازترين فيلمهاي تاريخ سينماي آمريکا ساخته مي‌شود و به فروشي استثنايي دست مي‌يابد؛ بربادرفته به کارگرداني ويکتور فلمينگ و تهيه کنندگي ديويد سلزنيک از جاه‌طلب‌ترين تهيه کنندگان تاريخ سينماي آمريکا. سلزنيک که ايده‌هاي پيشرفته‌‌اش باعث ارتقاي صنعت فيلم در نظام استوديويي شد، اعتقاد داشت داستان معروف مارگارت ميچل پر از رنگ‌هاي مختلف است و بايد به شکل رنگي ساخته شود. آن هم در دوراني که تصور چنين چيزي ناممکن مي‌نمود. در هر صورت ايده بلندپروازانه سلزنيک جامه عمل پوشانيده شد و بربادرفته به صورت تمام رنگي ساخته شد و براي تماشاگران به نمايش درآمد. تک و توک فيلم‌هايي بعد از بربادرفته به صورت رنگي ساخته شدند اما همچنان رنگ اصلي فيلم‌ها سياه و سفيد بود و اگر کسي فيلمش را رنگي مي‌ساخت دست به خرق عادت در متن سينماي آمريکا زده بود.
 
در دهه چهل، فيلمسازي بزرگ به نام وينسنت مينه‌لي اولين فيلم مهمش را با نام «مرا در سنت لوييس ملاقات کن» به صورت رنگي ساخت. او نه تنها از رنگ استفاده کرده بود، بلکه با اغراق در نورپردازي و رنگ دکور و لباس‌هاي آدم‌ها به فيلمسازان نشان داد که از رنگ چه استفاده خلاقانه‌اي مي‌توان برد. او اين سنت را به شکلي پيچيده‌تر در فيلمهاي بعدي خود پيگيري کرد و مشخصا با «يک آمريکايي در پاريس» منش و روش «تکني کالر» را سبب شد. در اين دوران يعني نيمه اول دهه پنجاه هنوز فيلم‌ها سياه و سفيد بودند و فيلمسازان از رنگ براي موکد کردن فصول نمايشي بهره مي‌بردند. براي نمايش فلاش بک يا بيانگرتر کردن صحنه‌هايي با کيفيت ذهني. همزمان با مينه‌لي، در سينماي بريتانيا فيلمسازاني ظهور کردند که ايده‌هايي متفاوت در داستانگويي و ساخت فيلم را در سر مي‌پروراندند. آنها بعد از يکي دو تجربه سياه و سفيد، يکي از خاص‌ترين فيلمهاي رنگي تاريخ سينما را در سال 1940 کارگرداني کردند. داستان فانتزي و پر از رنگ «دزد بغداد». فيلمي جاه طلبانه که فانتزي شرقي را در اغراق شده‌ترين شکل خود جلوي چشم تماشاگران سينما به منصه ظهور رساند.
 
نام اين دو فيلمساز که به صورت مشترک با هم نويسندگي و کارگرداني مي‌کردند، مايکل پاول و امريک پرسبرگر بود. آن دو با ارتقاي سبک شخصي‌شان در دوره‎اي که کمدي‌هاي سياه و سفيد کمپاني ايلينگ پرطرفدار بودند، نشان دادند که از رنگ به منظور بيان بهتر داستان، مي‌شود استفاده کرد و رنگي بودن فيلم‌ها جنبه تزئيني ندارد. «زندگي و مرگ کلنل بليمپ» و «مسئله مرگ و زندگي» به صورت رنگي ساخته شدند و آنها در فيلم دوم براي نمايش لحظه‌هاي برزخي شخصيت مرده‌شان با وارونه کردن رسم جا افتاده، از سياه و سفيد بهره بردند. فيلمي رنگي که براي تمايز لحظات ذهني‌اش از نبود رنگ و سياه و سفيد بودن، بهره برده بود. دو فيلم بعدي اين دو فيلمساز که از بهترين آثار رنگي تاريخ سينما هستند و فيلمبردار نابغه‌اي به نام جک کارديف، فيلمبرداريشان کرده، اوج استفاده از رنگ براي بهتر بيان کردن داستان‌هايي بود که هر چه پيش مي‌رفتند، ترسناک‌تر مي‌شدند و شخصيت‌هايشان بيشتر روي به اعمال شيطاني و شرير مي‌آوردند. فيلمهايي که حتي در نامشان هم اثري از رنگ به چشم مي‌خورد؛ «نرگس سياه» و «کفش‌هاي قرمز». در اولي سياهي نرگس عاملي براي از بين رفتن راهبه‌ها مي‌شد و در دومي کفش‌هاي به رنگ قرمز، شخصيت اصلي را در کام جنون و مغاک حيراني قرار مي‌دادند.
 
مارتين اسکورسيزي که از علاقه مندان اين دو فيلمساز افسانه‌اي بود و خودش باعث توجه انتقادي به آنها در دهه هفتاد ميلادي شد، با چنين پيشينه و منظري به سراغ داستان بوکسوري به نام جيک لاموتا رفت. ابتداي دهه هشتاد. در دوراني که نزديک به سه دهه از رنگي شدن فيلم‌ها مي‌گذشت و کمتر فيلمسازي به سياه و سفيد کلاسيک توجه ويژه داشت، او با فهم درست داستان مرد وحشي قصه‌اش و پيوند زدن آن با تاريخ فيلمهاي بوکسي و فيلمهاي مردانه سم فولر و اليا کازان در نيمه اول دهه پنجاه، فيلمش را به صورت سياه و سفيد ساخت. از يک طرف، سنت فيلم‌هاي بوکسي قدمتي به درازاي تاريخ سينماي آمريکا داشت و روحيه خشن و در عين حال معصوم مرد آمريکايي را نمايندگي مي‌کرد. به نمايندگي فيلم‌هاي مهمي چون «پسر طلايي» مروين لروي، «صحنه سازي» و «کسي آن بالا مرا دوست دارد» هر دو به کارگرداني رابرت وايز. فيلمهايي که از رنگ سياه و سفيد براي نمايش سويه‌هاي سياه و سفيد شخصيت استفاده مي‌کردند. معصوميتي به سپيدي برف و تباهي سياه/ قير گونه‌اي که انتظار آنها را مي‌کشيد تا در ذات تراژيک داستان‌ها غرقشان کند و به خاک سياه بنشاندشان. از طرف ديگر، او و فيلمنامه نويسانش (پل شريدر و مارديک مارتين) با اضافه کردن سنت ضد قهرمان‌هاي فيلمهاي دهه پنجاه، که براي حفظ اخلاقيات شخصي، دست به اعمال غيراخلاقي مي‌زدند و با اين کارشان باعث نابودي خود و اطرافيانشان مي‌شدند، فيلم را به مطالعه‌اي پر نکته و جزئي نگر از تاريخ سينماي کلاسيک آمريکا بدل کردند. به طور مثال، فيلم با واگويه ديالوگ معروف مارلون براندو خطاب به برادرش راد استايگر در «دربارانداز» اليا کازان آغاز مي‌شود و به پايان مي‌رسد.
 
پس در جهان «گاو خشمگين» انتخاب سياه و سفيد هم دليل مضموني براي بهتر پرداخت کردن درون و بيرون سياه و سفيد (معصوميت و تباهي) شخصيت مرکزي (جيک لاموتا) داشت و هم چون تضميني شاعرانه به دنبال نسبت برقرار کردن با سينماي قبل از خود بود. سينمايي که ضد قهرمان‌هايش همچون جيک لاموتاي فيلم اسکورسيزي، روحيه‌اي معذب، وجداني ناآرام و استرسي دائمي براي فرار از مهلکه‌ي خطر و ويراني داشتند. اسکورسيزي با کمک فيلمبردارش (مايکل چاپمن)، تا جايي که توانست، کنتراست تصاوير شومش را بالاتر برد و سياهي قيراندود و سفيدي‌اي در اوج اوور اکسپوز بودن را سبب شد. علاوه بر اينها، شناخت و درک بالاي اسکورسيزي از تاريخ سينما به کمکش آمد تا تجربه‌اي مشابه کاري که مايکل پوئل و امريک پرسبرگر در «مسئله مرگ و زندگي» انجام داده بودند، از سر بگذراند. بهره ساختاري از رنگ؛ به شکل استفاده از نگاتيوهاي رنگي پر گرين دوربين 16 ميلي متري، به منظور نمايش شادترين دوره زندگي لاموتا. زماني که بالاخره به خواسته قلبي‌اش مي‌رسد و با ويکي ازدواج مي‌کند. تنها جايي از فيلم «گاو خشمگين» که به صورت رنگي فيلمبرداري شده است.
 
اين تصميم به دو دليل بود. دليل اول - که در ذات رنگي بودن تصوير و تمايزي که با سياه و سفيد به وجود مي‌آورد، است - به نمايش شادکامي و وصال بوکسور افسرده حال و تند مزاج در دل شومي‌اي که احاطه‌اش کرده بود، برمي‌گشت. و دليل دوم که همچون کلاس درس براي تمام فيلمسازان مي‌ماند و خاصيت و ماهيتي الهام بخش دارد، بهانه‌اي داستاني و مضموني داشت. اين صحنه‌هاي کوتاه رنگي که حول و حوش دو دقيقه از فيلم را شامل شده‌اند و در ميانه داستان اتفاق مي‌افتند، در حکم کمربند اين قصه زهرآلود هستند. هم به لحاظ تکنيک و آداب داستانگويي و هم به لحاظ بار استعاره‌اي که پيرامون شخصيت لاموتا در فيلم وجود دارد. از نظر داستاني، اين نقطه اوجي است براي لاموتا در بهترين دوره‌اش، که قبل از آن شاهد تلاش همه جانبه‌اش براي رسيدن به قله موفقيت هستيم و بعد از آن او خود ريشه به تيشه‌اش مي‌زند (شبيه به لارنس عربستان، او بزرگترين دشمن خود است) و حضيض را در آغوش مي‌کشد. و از نظر استعاري، اين کمربند رنگي در نيمه اول که لاموتا سبک و چابک است در قامتش و روي شکمش مي‌نشيند و در نيمه دوم که او خودش را رها مي‌کند و به استقبال چاقي و بدهيکلي مي‌رود (اشاره‌اي به کارنامه بازيگري مارلون براندو و مسيري که او در سينماي آمريکا طي کرد) تلنگ کمربند رنگي درمي‌رود و خوشي و موفقيت از او دور مي‌شود.
 
اسکورسيزي با اين کار، رنگ را به بخش مهمي از ساختار داستان و فيلمنامه بدل مي‌کند که در تاريخ سينما کم‌نظير و تکرار نشدني بوده است. اين موضوع از شناخت بالاي او از تاريخ مديوم و امکاناتي که فيلمسازي کلاسيک در اختيار کارگردانان بعدي قرار مي‌دهد، ناشي شده و بار ديگر اين موضوع را مطرح مي‌سازد که تمام امکانات ساخت فيلم، در دل سينماي کلاسيک موجود است و قابل استفاده براي تمامي فيلمسازان بعدي.
پويان عسگري
نظرات
ياشار دوشنبه 16 فروردين 1395 نوشته خيلي خوبي بود بخصوص اشاره به پاول و پرسبرگر.ممنون از شما
2 1
پاسخ

مهران دوشنبه 16 فروردين 1395 خيلي خوب تاريخ سينما را ميشناسي ، آفرين.
2 2
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط










































گفتگو با جونا هيل

15فروردين1393 1

استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز