آرون سورکین چطور «استیو جابز» را پروراند/ گفتگویی مفصل با یکی از مهمترین نویسندگان هالیوود معاصر

آيا هيچ وقت ملاقاتش كرديد؟
تنها ارتباطم با استيو سه تماس تلفني بود، سه بار با من تماس گرفت. يك بار تماس گرفت تا بگويد چيزي كه نوشته‌ام را دوست داشته. بار دوم از من درخواست كرد تا گردشي در پيكسار داشته باشم و ببينم دلم مي‌خواهد چيزي برايشان بنويسم يا نه. بار سوم هم بابت كمكي كه براي سخنراني جشن فارغ‌التحصيلي استنفورد مي‌خواست. از نظر من آدم خيلي خوب و دلچسبي بود.
اما سر صحبت خودمان كه برگرديم، قادر بود به اين محصولات شخصيتي بدهد كه مردم دوستش داشتند و كافي بود اين مسير را سد كنيد - كافي بود بين استيو و هدفش قرار بگيريد، اگر سعي مي‌كرديد جلوي پيشبرد آن مستطيل‌هاي گوشه‌گِرد يا صرف آن همه حافظه براي فونت‌ها (امكاني در كامپيوترهاي اپل) يا از اين دست  كارها را بگيريد - لهتان مي‌كرد. اگر يك بازيگر درجه‌ دو در بازار كار بوديد، لهتان مي‌كرد. قضيه اين نبود كه داشتيد محصول نهايي اپل را تهديد مي‌كرديد، در واقع داشتيد چيز بسيار شخصي‌تري را تهديد مي‌كرديد، چيزي از ديد او بسيار مهم‌تر.
والچر/ ديويد والاس ولز: اين اولين، آخرين و يا مهم‌ترين اقتباس از زندگي واقعي بنيان‌گذار شرکت اپل نيست اما شايد بتوان گفت از لحاظ ساختاري جسورانه‌ترين آنهاست. اين بار نه با يک فيلم زندگينامه‌اي از سراسر زندگي، بلکه با تصويري در سه پرده مواجهيم که هر کدامشان در طول زماني معادل زمان واقعي به پشت صحنه‌ي رونمايي يکي از محصولات اپل مي‌پردازند و مملوند از يک دوجين داستان و بحث و جدل درباره‌ي جابز. درست پيش از آغاز نمايش فيلم، نشستي داشتيم با آرون سورکين، نويسنده‌ي فيلمنامه‌ (و طراح) کار تا درباره‌ي اين صحبت کنيم که واقعا چطور اثر را خلق کرده. (لازم به توضيح است که اگر هنوز فيلم را نديده‌ايد، بخش‌هايي از گفت و گو تا حدي وارد جزئيات شده و داستان را لو مي‌دهد.)
 
هميشه مجذوب استيو جابز بوديد؟
نه. نه. همان چيزي را مي‌دانستم که عموم مردم مي‌دانند، اما فهميدم که نه به اندازه‌ي خيلي از آنها. مسئله‌ي هواداري در اين مورد باورنکردني است، از جمله مواردي که زد و خورد‌هاي مجازي بين عاشقان اپل و کساني از آن نفرت دارند اتفاق مي‌افتد. نفرت از اپل، نفرت از استيو، جوانان اين دوره و زمانه، هيپسترها و چيزهايي که به محصولات آن مربوطند را شامل مي‌شود. من نه از جوان‌هاي امروزي هستم و نه هيپسترم. همه‌ي محصولات اپل را دارم، تمام چيزهايي که تا بحال نوشته‌ام را در دستگاه مَک خودم نوشته‌ام. اولين کامپيوترم، که پولش را با هم اتاقي‌ام جور کرديم، اولين دستگاه مکينتاش با حافظه 128 کيلوبايت بود.حافظه‌اش به اندازه کارت تبريک‌هاي امروزي که موسيقي پخش مي‌کنند بود.
محصولاتشان را خيلي ستايش مي‌کنم اما آن رابطه‌اي را که بقيه‌ي مردم با آنها دارند ندارم.
 
و نظرتان شخصا درباره‌ي او چطور است؟ به عنوان يک شخصيت.
اين واقعيت که من پدرِ يک دخترم چيزي است که کار را در آغاز برايم خيلي سخت کرد. پيش از اينکه ليزا را ببينم نمي‌توانستم رفتار استيو با او را هضم کنم. بخاطر همين، هيچکدام از دستاوردهايش برايم هيچ معنايي نداشت.
حتي با اينکه اين را با صداي بلند مي‌گويم، واقعا با قضاوت کردنِ نحوه‌ي رفتار بقيه درنقش والدين راحت نيستم اما واقعيت اين است که زماني که مي‌دانست پدر است، وظايف پدري را انکار و حتي بعد از آن، راه‌هاي عجيبي براي آزار دادن او پيدا کرد. اصلا نمي‌توانستم با چنين چيزي ارتباط برقرار کنم. اما اگر مشغول نوشتن چنين شخصيتي هستيد، ضدقهرماني که در چند دقيقه‌ي آخر چند قدم به سمت تبديل به قهرماني واقعي برمي‌دارد، نمي‌توانيد قضاوتش کنيد. دوست دارم اين آدم‌ها را جوري بنويسم که انگار مشغول ارائه‌ي دليل قانع‌کننده‌اي به خدا براي ورود به بهشت هستند. و براي انجام اين کار بايد قادر باشم تا با آنها يکي شوم، بايد بتوانم چيزهايي از آنها را که شبيه من است و مايلم مدافعشان باشم پيدا کنم.
 
چطور؟
الان برايت مي‌گويم که چطور توانستم آن را به خودم ربط دهم. اغلب خيال مي‌کردم که بايد در شرايط بهتري قرار مي‌گرفتم - و وقتي پدر شدم اين قضيه عوض شد، و علي‌رغم پدرشدنم - به خيالم تنها بودن در اتاقي برايم بهتر بود، در آن اتاق مي‌نوشتم، نوشته‌ها را از زير در بيرون مي‌فرستادم و شخصي هم سيني غذايم را از همان‌جا برايم داخل مي‌فرستاد. براي اينکه اگر مردم فقط اين را مي‌دانستند که من مي‌نويسم و خودم را نمي‌شناختند به من تهمت معتاد بودن نمي‌زدند و از اين نسخه‌هاي مضحک من که در اينترنت موجود است خبري نبود، نسخه‌‌هايي از من که در آنها به صورت آدمها مشت حواله مي‌کنم و سرشان داد مي‌زنم - وقتي اين چيزها را مي‌خوانم خودم را به جا نمي‌آورم. اما ترجيح مي‌دهم که خوش‌برخورد و مهربان شناخته شوم. اگر شخصيت‌هايي مثل جد بارتلت و سايريني که نوشتم را بنويسيد بنظر مي‌آيد لابد آدم خوبي خوبي هستيد که چنين کاري کرده‌ايد.
 
ديالوگ محبوب من در فيلم آنجايي است که وُز (استيو وزنياک) به استيو مي‌گويد "برادر، محصول تو بهتر از خودته."
و او جواب مي‌دهد "نکته‌ش همينه، برادر." دقيقا. با خودم گفتم به گمانم استيو همينطور حس مي‌کند، اما حتي شديدتر. گمان مي‌کنم مسئله‌ي فرزندخوانده‌ بودنِ استيو تحت تأثيرش قرار داده بود - او خودش را بطرز جبران‌ناپذيري آسيب خورده مي‌ديد. جايي از فيلم به ليزا مي‌گويد "من بد تربيت شدم"، محروم از دوست داشته شدن. اما باهوش بود - نه فقط هوش مربوط به فناوري، هوشي که به او اين اجازه را مي‌داد تا به اسکولي بگويد "قلم هوشمند را فراموش کن، قدم بعدي آن نيست؛ فناوري صفحه‌ي لمسي قدم بعدي‌ست."
حتي فرا تر، قابليتي که اين محصولات را طوري براي مردم جذاب کند که به آنها واکنش احساسي نشان دهند. او درباره‌ي تجربه‌ي باز کردن جعبه صحبت کرده بود. جوانا همه‌ي آنهايي که به اين مستطيل‌هاي با گوشه‌هاي منحني (آيفون) محتاجند را مسخره مي‌کند. اين مستطيل‌هاي گوشه‌گِرد براي استيو بطرزي باورنکردني مهم هستند، بدلايلي که خودش درک مي‌کند. چرا مهم است که کامپيوترها در برخورد اول بگويند hello؟ چون آنطور که او مي‌گويد، نياز دارد تا دوستانه باشد، هاليوود ترسناکش کرده و لازم است که دوستانه‌ و مهربانش کنيم. همين پورتِ روي دستگاه را ببين، شبيه يک لبخند مضحک روي صورتي مهربان است.
نکته‌ي حرفم اين است که استيو مي‌توانست اين محصولات را بسازد و کاري کند که محبوب باشند، از زير در مي‌فرستادشان داخل، مردم هم در عوض سيني غذا برايش مي‌آوردند. اين کار جواب داد. حق با او بود. اين جماعتِ هوادارِ اپل، اين حجم از عشق به استيو - وقتي مرد، در سيل ابراز علاقه‌ها به او غرق شده بودم، چيزي که شبيهش را از زمان جان لنون بياد ندارم. با شما رو راستم، واقعا درکش نکردم، حتي با وجود اينکه از طرف مجله‌ي تايم درخواست کردند تا ستايشنامه‌اي برايش بنويسم و قبول کردم. با خودم گفتم چيزي اينجاست که دستگيرم نمي‌شود اما واضح است که بايد بشود، انگار چيزي هست که از قلم انداختمش.
 
آيا هيچ وقت ملاقاتش کرديد؟
تنها ارتباطم با استيو سه تماس تلفني بود، سه بار با من تماس گرفت. يک بار تماس گرفت تا بگويد چيزي که نوشته‌ام را دوست داشته. بار دوم از من درخواست کرد تا گردشي در پيکسار داشته باشم و ببينم دلم مي‌خواهد چيزي برايشان بنويسم يا نه. بار سوم هم بابت کمکي که براي سخنراني جشن فارغ‌التحصيلي استنفورد مي‌خواست. از نظر من آدم خيلي خوب و دلچسبي بود.
اما سر صحبت خودمان که برگرديم، قادر بود به اين محصولات شخصيتي بدهد که مردم دوستش داشتند و کافي بود اين مسير را سد کنيد - کافي بود بين استيو و هدفش قرار بگيريد، اگر سعي مي‌کرديد جلوي پيشبرد آن مستطيل‌هاي گوشه‌گِرد يا صرف آن همه حافظه براي فونت‌ها (امکاني در کامپيوترهاي اپل) يا از اين دست  کارها را بگيريد - لهتان مي‌کرد. اگر يک بازيگر درجه‌ دو در بازار کار بوديد، لهتان مي‌کرد. قضيه اين نبود که داشتيد محصول نهايي اپل را تهديد مي‌کرديد، در واقع داشتيد چيز بسيار شخصي‌تري را تهديد مي‌کرديد، چيزي از ديد او بسيار مهم‌تر.
 
و شما با اين جنبه هم ارتباط برقرار کرديد؟
مثال ديگري برايتان مي‌زنم. اوايل دوران کاري‌ام، براي فيلمي نوشتم که خيلي به آن افتخار نمي‌کنم. اسمش Malice بود، با بازي الک بالدوين و نيکول کيدمن. در واقع من دومين و چهارمين نويسنده‌ي آن فيلم بودم.
يک يا دو هفته پيش از فيلمبرداري فرصت تمرين داشتيم، وقتي کارگردان تصميم گرفت که لازم است در پرده‌ي دوم فيلمنامه بين الک بالدوين و نيکول کيدمن يک صحنه‌ي رابطه‌ي جنسي وجود داشته باشد، رفتم به هتل و چهار صفحه شوخي و کنايه‌ي جنسي نوشتم که منتهي مي‌شد به "و آنها در رختخواب مي‌افتند و کات به صبح فردا، اتاقي در کمپ." هرولد [بکر، کارگردان] متن را خواند و گفت " نه، نه، نه - آنها بايد برهنه بشوند و کارشان را انجام دهند." مجبوريد اين را بنويسيد. [نظر بکر را پرسيديم و گفت "بياد ندارم که از آرون خواسته باشم صحنه‌ي عاشقانه‌ي بين نيکول و الک را تغيير بدهد چون با توجه به داستان فيلم، درست بود."]
" و گفتم: اوه... هرولد، راستش هيچ وقت چنين کاري نکردم. من هم مثل همه طرفدار اين صحنه‌ها هستم اما دقيقا نمي‌دانم بايد چطور کارش کنم. و هيچ وقت فراموش نمي‌کنم که هرولد گفت: فقط نيکول را ببين. دقيقا چيزي را بنويس که دوست داري انجامش بدهد. و من جواب دادم: من چنين چيزي نمي‌نويسم! اول از همه اينکه به تازگي يک فيلم سينمايي (چند مرد خوب) با همسرِ او کار کرده بودم. نمي‌توانستم چيزي را که دوست دارم نيکول انجام دهد بنويسم و بعد نيکول هم آن را انجام دهد و ببينم که براي من انجامش مي‌دهد.
دست آخر همه در کانکسِ هرولد دور هم جمع شدند و طرح صحنه‌ي معاشقه را ريختند - نيکول کمربند و بعد زيپ شلوارش را باز مي‌کند و از اين جور چيزها. وقتي اين صحنه فيلمبرداري مي‌شد، عذر خواستم و از محل فيلمبرداري بيرون زدم. هر جور بخواهيد حساب کنيد من هم طرفدار پر و پا قرص صحنه‌هاي معاشقه هستم اما - نمي‌توانم بحد کافي رويش تأکيد کنم - بدلايلي نوشتن آن برايم سخت بود و نيکول برايم تبديل به يک دوست شده بود و سر فيلمبرداري آن صحنه و با تماشاي او که لباس‌هايش را در مي‌آورد، احساس بدي پيدا مي‌کردم.
پس آن صحنه را نديدم تا زماني که اولين نسخه‌ي تدوين شده‌ي فيلم را تماشا کردم. آن داستان زيپ و بقيه‌ي چيزها اتفاق مي‌افتد و الک مي‌گويد "مي‌خوام ببرمت طبقه‌ي بالا و همين حالا ترتيبتو بدم." و من خجالت‌زده شدم، نه لزوما به خاطر اين که ديالوگ غلطي در آن صحنه گذاشته بودند، بلکه چون همه‌ي تماشاگران فيلم فکر مي‌کردند اين چيزي بوده که گفتنش از نظر من خيلي جذاب بوده. واقعا انعکاسش را روي خودم احساس مي‌کردم، حتي با وجود اينکه آن زمان از الآن هم کمتر اهميتي مي‌دادند که من کي هستم. اما با جود اين نمي‌خواستم بقيه فکر کنند چيز جذاب و دلفريبي بوده، واقعا که حرکت زمخت و چيپي بود.
و اينطور بود که به استيو نزديک شدم، کسي که با يکي از محصولاتش مشکل پيدا کرده. لابد او هم با خودش مي‌گفت دوست ندارم مردم خيال کنند که بنظر من داشتن اين وسيله از لحاظ هنري زيباتر از داشتن ديگري است.
 
جالب است که از شما مي‌شنويم درباره‌ي  فيلمي صحبت مي‌کنيد که بخاطرش سربلند نيستيد، چون اين فيلم، يعني فيلم استيو جابز هم پر است از شکست. فيلم به سادگي مي‌توانست تصويري بسيار مثبت‌تر تحويلمان دهد اما واقعيت اين است که در بررسي شخصيتِ جابز، يک جور روايت روياپردازانه به شمار مي‌آيد.
راستش را بخواهيد... بله. درباره‌ي دستگاه‌ِ اوليه‌ي مَک (Mac) اشتباه کرد. اسکولي به او گفت تحقيقاتمان نشان نمي‌دهد که از نظر مردم قيمت دستگاه زيادي بالاست، تحقيقات نشان مي‌دهند آنها خيال نمي‌کنند که از دستگاهمان هر کاري برمي‌آيد.
 
برايتان مهم بود که به شکل شخصي که سهوا دچار اشتباه شده تصويرش کنيد؟
بله، شخصي که سهوا اشتباه کرده،‌ اما او تنها از لحاظ نتيجه‌گيري دچار اشتباه شد. مکينتاش همان چيزي بود که استيو مي‌خواست. فقط مسئله اين بود که مردم آن را نمي‌خريدند. 
 
فيلم، معماري بسيار غير معمولي دارد. سه پرده که هر کدام از پشت پرده‌ي رونمايي محصولي خاص، آن هم در زماني معادل زمان واقعي پرده‌برداري مي‌کنند. از ابتدا خيال داشتيد فيلم را اينطور بسازيد؟
مي‌توانم بگويم پيش از اينکه بدانم چه کار مي‌خواهم بکنم، مي‌‌دانستم که چه کار نمي‌خواهم بکنم، و آن نوشتن يک فيلم زندگينامه‌اي بود. فيلم‌هاي زندگينامه‌اي بزرگي تا بحال ساخته شده‌اند اما آن ساختار آنقدر برايمان آشنا بود که ديده بوديم در ديگر فيلم‌ها هجو هم شده: "محکم قدم بردار: داستان دووي کاکس". اين اصلا آن چيزي نبود که مي‌خواستم در اين کار انجامش دهم.
اما خب اين را که در عوض قرار است  چه کار کنم هم نمي‌دانستم. در فيلم "شبکه‌ي اجتماعي" پرونده‌اي قانوني محوريت داشت که برايم جذاب بود. استيو جابز درگير پرونده‌هاي قانوني بسياري بود و مي‌توانستم فيلم را حول يکي از پرونده‌هاي ضد انحصاري يا چيزهاي شبيه به آن شکل دهم.
 
زندگي‌نامه‌ي جابز به قلم والتر ايزاکسون را هم دم دستتان داشتيد.
کتابِ والتر کار جامعي‌ست. او روزنامه‌نگار معتبر و کاربلدي است و به استيو دسترسي کامل داشته. کتابش اثري عالي در زمينه‌ي روزنامه‌نگاري است.
اما درمورد اين فيلم و کتابِ والتر؛ فيلم بدون کتاب والتر به وجود نمي‌آمد اما اينها دو موجود متفاوتند.
حدود يک سال را صرف ديدار و وقت گذراندن با افرادي کردم که استيو را به خوبي مي‌شناختند، افرادي که خيلي به او نزديک بودند، تمام آنهايي که شخصيت‌هايشان در فيلم حاضرند، بجز استيو که وقتي استارت  کار را زدم فوت کرده بود و معدودي افراد ديگر.
بخت با من آنجايي يار بود که ليزا جابز مايل نبود با والتر صحبت کند (پدرش در زمان نوشتنِ کتاب زنده بود و نمي‌خواست خودش را درگير کند) اما با من چرا.
همينطور در مورد [مدير عامل سابقِ اپل] جان اسکولي که بعد از حدود سال 1986 و ترک اپل هرگز با کسي در اين باره صحبت نکرده بود اما او هم مايل بود تا با من حرف بزند. نه به خاطر اينکه آدم خاصي هستم، بلکه چون به تازگي با زن فوق‌العاده‌اي به اسم دايان ازدواج مجدد کرده و همسرش بوده که احساس کرده حالا وقت آن است تا از سايه بيرون بزند و روايت خودش را از داستان جابز تعريف کند. همانطور که شخصيتِ اسکولي در فيلم مي‌گويد "داستان اينکه تو چرا و چطور اپل را ترک کردي - و خيلي زود هم دارند ازش اسطوره‌سازي مي‌کنند - حقيقت نداره." اين چيزي بود که جان مي‌خواست بگويد و دايان به کمکش آمد.
جايي در اواسط کار بود که فهميدم در مَکي که در سال 1984 معرفي شد، نتوانسته بودند کاري کنند تا کامپيوتر دستور Hello را اجرا کند، که يعني يک جاي کار ايراد داشته و کافي بود قسمت صوتيِ دموي آن را حذف کنند که مي‌شد 15 ثانيه از 2 ساعت، اما استيو اصرار داشته اين اولين کامپيوتري باشد که خودش آن را معرفي مي‌کند. برايش بي‌اندازه مهم بود که دستگاه بتواند Hello را اجرا کند. پيش از هر چيز من باب کارکرد استعاريش دوستش داشتم اما علاوه بر آن، ناگهان روش نوشتني را که با آن راحت بودم پيدا کردم و پي‌اش را گرفتم، روشي که بيشتر به نمايشنامه‌نويسي شبيه است تا فيلمنامه‌نويسي يا نوشتن براي تلويزيون. روش نوشتنم را بسته به اينکه کارگردان‌ها قادر باشند تا جذابيت‌هاي بصري را به چيزهايي که نوشته‌ام اضافه کنند، در سينما و تلويزيون به کار مي‌گرفتم. (به عنوان مثال شيوه‌‌اي که در آن بازيگران راه بروند و حرف بزنند کار من نيست و راستِ کار تام اشلم [کارگردان سريال بالِ غربي] است که يک بار مي‌گفت: بجاي نگه داشتن اين شخصيت‌‌ها داخل اتاق، آن هم در 11 صفحه، نمي‌شد بروند و يک فنجان قهوه بخورند در حالي‌ که حرف مي‌زنند؟ يا اينکه بروند سمت اتاق کپي؟)
به خاطر اينکه فضاهاي محصور و زمان‌هاي محدود را دوست دارم، بخصوص که صداي تيک تاک ساعت هم در کار باشد و بخاطر اينکه عاشق پشتِ صحنه‌ام - در اين مورد، به معناي واقعي کلمه "پشتِ صحنه" آن هم در مکاني مثل آمفي تئاتر سن فرانسيسکو - با خودم مي‌گفتم: خب، اگر قضيه‌ي اجراي دستور Hello در پرده‌ي اول قرار بگيرد کار چطور مي‌شود؟ قصد اين بود که قرار بود اوقات منتهي به مراسم معرفي محصولات را نشان دهيم و در پشت صحنه، آنها بايد کاري مي‌کردند تا کامپيوتر دستور را اجرا کند.
 
اگرچه قسمت مربوط به اجراي دستور Hello يک‌جورهايي مسئله‌اي فرعي به حساب مي‌آيد.
در تحقيقات شخصي‌ام، نقاط اصطکاکي و حساس شروع کردند به رخ نشان دادن. به وضوح در مورد ليزا، جان اسکولي، با استيو وزنياک (يکي از مؤسسان اپل)، با اندي هرتزفلد (از آفرينندگان مکينتاش) و جوانا هافمن (عضو تيمِ مکينتاش). سوال اين بود که آيا مي‌توانم اين نقاط اصطکاک را در آن يک‌سومي از فيلم بيان کنم که قصد اين است تا کامپيوتر را Hello را اجرا کند؟
مي‌دانستم که پرده‌هاي دوم و سوم هم قرار است در جلسات نمايش محصول بگذرند. مي‌خواستم تمام فيلم در سه صحنه و زمان‌بنديِ مطابق واقعيت اتفاق بيفتد، همچنين در پشت صحنه و لحظات منتهي به رونمايي از يک محصول.
 
قضيه‌ي آن رونمايي‌ها چه بود؟ رونمايي‌هايي که نقشي حساس در فيلم دارند اما خودشان نشان داده نمي‌شوند.
استيو عاشق نمايش دادن و صحنه‌ بود و وقت، پول و همت زيادي را صرف معرفي و رونمايي از محصولاتش مي‌کرد. شايد به خاطر استيو است که امروز مديران عامل مي‌توانند در گردهمايي‌ هاي سالانه‌ي سهامداران، آن بالا مدت زمان زيادي را فقط بايستند و صحبت کنند. در مورد رونمايي‌هايي که از خودشان در فيلم خبري نيست هم مي‌توانم بگويم در فيلمنامه، نه براي نشان ندادن چيزي، بلکه براي نشان دادنش نياز به دليل داريد. جلسات رونمايي از محصولات به همان نسبت که جذاب  بودند و سرگرم کننده، جلوي صحنه از هر گونه تنش عاري بودند. تنش اصلي در پشت صحنه‌ها برقرار بود.
 
آيا اين قضيه براي استوديو مسئله‌ي راحتي بود؟
من که هرگز پيش از اين، وقتي بابت فيلمي قرارداد امضا مي‌کردم، ايده‌هايم را براي استوديو ارائه نکرده‌ام. تنها متن را به آنها مي‌دهم، اما در اين مورد قضايا خيلي متفاوت از چيزي بود که تصور مي‌کردم. انتظار داشتند تا از قبل بگويم چه برنامه‌ و طرحي در سر دارم.
در واقع، حتي اين کار را هم نکردم، تنها فرض کردم قرار نيست اجازه‌‌ي اين کار به من داده شود. اي‌ميلي به اسکات رودين (يکي از تهيه کنندگان) فرستادم. اسکات شد نزديک‌ترين همکار و ويراستار متن‌هاي من و همچنين در کنار اينکه يکي از بهترين تهيه‌کنندگان هاليوود است، در حوزه‌ي تئاتر هم از بهترين‌هاست و اين مسئله برايم خيلي مهم است. در نامه‌ام به او نوشتم "گوش کن، اگر من همه‌کاره بودم اين کاري بود که مي‌کردم." و برايش ساختار سه‌پرده‌اي به آن شکل را توضيح دادم و پرسيدم " خب حالا مي‌تواني کمکم کني حرفم را به بقيه تفهيم کنم و اينکه واقعا قرار است چکار کنم؟" و او در جواب برايم نوشت "نه، دقيقا همين‌ کار را بکن، ايده‌‌ي خيلي خوبي‌ است." مطمئنم که شخصي در شرکت اپل پيدا مي‌شود که بتواند آن نامه را بازيابي کند، مکالمات بينمان مثل دو کامپيوتر پيش مي‌رفت.
 
چه چيزِ اين ايده را دوست داشتيد؟
اينکه با زمان واقعي پيش مي‌رفت و اصطلاحا real time بود و ترس از فضاهاي تنگ و بسته هم واقعا مهم بود. به محض اينکه چهار ديوار را کنار مي‌زني، بطرز عجيبي، اتفاق بدي برايم مي‌افتد. نمي‌دانم چطور انجامش دهم. نمي‌دانم چطور آدم‌ها را وارد صحنه کنم و چکار کنم تا خارج شوند. تقريبا شبيه اين مي‌ماند که سگي جديد گرفته باشيد، به شما جعبه‌اي مي‌دهند به اندازه‌اي که سگ فقط مي‌تواند دور خودش بگردد و نه بيشتر، چون سگ آن حس امنيت در جعبه را دوست دارد. خودم را دقيقا با آن سگ بامزه مقايسه مي‌کنم، اما اين قياس عقلاني است، درست؟
 
اما در صحنه‌هاي فيلم حدود 50 تا سگ حاضرند و همه هم مشغول بازي کردنند.
بله، در آن نامه اين را مشخص کردم که قرار نيست پرده‌ي اول درباره‌ي تعمير کامپيوتر و راه انداختنش براي اجراي دستور Hello باشد و آن موضوع تنها دليلي‌ست براي حضورمان در پشت صحنه. مي‌دانستم که اولين رونمايي بايد مربوط به Mac باشد که اولين دستگاهي بود که او کاملا خود را مالکش مي‌دانست و بناست شکست هم بخورد و وقتي که ليزا 5 سالش شده بود او هنوز سرپرستي‌اش را به عهده نگرفته بود و اين درست مربوط مي‌شد به چند روز بعد از اينکه از جلد مجله‌ي تايم معلوم شد او عنوان مردِ سال را کسب نکرده اما در عوض کامپيوتري دارد با عنوان ماشين (دستگاه) برترِ سال. اين قضيه 48 ساعت بعد از پخش شدن تبليغ [معروف با حال و هواي کتاب] 1984 اپل در فينال مسابقات بيسبال بود و مقدار زيادي غذا آنجا روي ميز قرار داشت. اسکات مي‌بايست اي‌ميل مرا به ايمي پاسکال فروارد کرده باشد چون دو دقيقه بعد اي‌ميلي از ايمي به دستم رسيد که نوشته بود "اين ايده عالي است، بايد کارش کني."
شايد الان وقتش باشد که بگويم اين ايمي پاسکال - کسي که بيشترين حملات را، بيشتر از هر کس ديگري متحمل شد - بود که فيلم را سر و سامان داد، کسي که مرا براي نوشتن کار استخدام کرد و با اين ايده‌ي غير معمول و نه چندان تجاري موافقت کرد. واقعا متأسفم که براي خوردن کيک تولد اينجا نيست، حقش بود که باشد.
احتمالا بعد از قضيه‌ي هک شدن کمپاني سوني اين را مي‌دانيد که من در ابتدا با انتخاب مايکل فسبندر مخالفت کردم و در مسائل شخصي اين آخرين چيزي است که انتظار داريد برايتان اتفاق بيفتد. حس خيلي بدي داشتم، گفت و گوي درازي با او کردم، صحبت‌هايي در اين باره و سعي کردم مسئله را برايش جا بيندازم که وقتي آن اي‌ميل را نوشتم، با کار او هيچ آشنايي نداشتم، هنوز "12 سال بردگي" را نديده بودم، همين طور "َشرم"‌را. به استوديو گفتم بلافاصله قرارداد را براي مايکل فسبندر بفرستند و حالا، هر شب ممنون بخت بلندم هستم که کار به دست او افتاد.
 
او فوق‌العاده‌ست اما بگذاريد برگرديم به ايده‌ي سه‌پرده‌ايِ فيلم، پشت صحنه و قبل از رونمايي محصولات.
خب، با آن ايده موافقت شد. حالا جعبه‌اي داشتم که درش احساس راحتي مي‌کردم اما خبري از سگ‌ها نبود. واضح است که قرار نيست صحنه‌ي حاويِ اکتشاف بزرگي در کار باشد، صحنه‌اي که مثلا در آن بفهمند کليد حل معما، مکينتاش يا آي‌ پاد بوده و از نظر من اينطور نبود که او را جوري نشان دهيم که قرار است بميرد. بنابراين نمي‌دانم پايان‌بندي چطور خواهد بود و براي خودم ساختاري چيدم اما با مقادير زيادي ماده‌ي خامِ حالا ديگر از دور خارج شده.
 
شامل لحظات حماسي و قهرمانانه.
بله. بطور عمومي در فيلم‌هاي زندگينامه‌اي، نزديکي‌هاي به پايان رسيدنِ پرده‌ي دوم، اتفاق بدي وجود خواهد داشت و آن اتفاق تقريبا هميشه مواد مخدر و الکل است. اگر فيلم درباره‌ي يک موسيقي‌دان باشد که شک نکنيد مسئله مخدر و الکل است، نمي‌توانم به موردي فکر کنم که جز اين بوده باشد اما حق با شماست، اين چيزي بود من هم فکرش را مي‌کردم؛ دارم آن اتفاقات خوب را حذف مي‌کنم. مي‌خواهم مطمئن شوم که برنامه اين نيست فقط استيو را نشان بدهيم که دارد سر بقيه فرياد مي‌زند "کامپيوتر را درست کنيد، لعنتي‌ها!" و از اين جور چيزها.
اما ليزا را داشتم. عذر مي‌خواهم که در مورد او مثل يک کالا حرف مي‌زنم، بهتر است بگويم، من قصه‌ي ليزا را داشتم. ليزا زن شاخصي است. 37 سال دارد و شوکه شدم از اينکه چقد جذاب و خواستني است. ديگر درش خبري از خشم، خصومت و آسيب‌هاي کودکي نبود و چيزي که اهميت بخصوصي داشت اين بود که قرار بود قصه‌اي درباره‌ي پدرش برايم بگويد و اگر حتي داستانش داستان ستايش‌آميزي نبود، مي‌توانست به منشوري تبديلش کند و بگويد "مي‌شد گفت که واقعا دوستم داشت."
واقعا از اين رفتارش خوشم آمد. نمي‌توانستم از رفتار استيو در قبال ليزا بگذرم، اين ليزا بود که کمکم کرد.
 
فيلم را ديده؟ مي‌داند فيلم تا چه اندازه‌ گرد روايت او از رابطه‌ پدري و دختري‌شان شکل گرفته؟
به محض اينکه تدوين اوليه انجام شد، پيشنهاد داديم تا به او نشانش دهيم اما نپذيرفت و حتي ذره‌اي هم سرزنشش نمي‌کنم. بايد تجربه‌ي واقعا غريبي باشد که نه تنها خودت، بلکه پدر و مادرت را هم در فيلم ببيني.
چيزي که از فيلم مي‌داند محدود به گفته‌هاي من و چيزهايي‌ست که در اخبار خوانده - اينکه او مرکز احساسي فيلم است. هيچ وقت نپرسيد چه کسي نقشش را بازي مي‌کند، هيچ خودبيني و غروري در اين زمينه از خودش نشان نداد اما اي‌ميلي به من فرستاد که مي‌گفت "فقط اميدوارم در فيلم ضعيف نشان داده نشده ‌باشم." برايش توضيح دادم که در 5، 9 و 19 سالگي مي‌بينيمش و اينکه در هيچکدام از اين برهه‌ها ضعيف تصوير نشده.
 
به خصوص آن سخنراني که او در اواخر فيلم خطاب به استيو مي‌کند و [تيزر تبليغاتيِ] "متفاوت بينديش" را به خاطر زبانش و پدرش را بخاطر اينکه چه پدر بدي بوده، نقد و سرزنش مي‌کند.
متن آن قسمت را برايش فرستادم. در جواب برايم نوشت "اوه خداي من، حاضرم همه چيزم را مي‌دادم و اينها را مي‌گفتم. چيزي شبيه اين را سه سال بعد گفتم، وقتي 22 ساله بودم، اما نه دقيقا همين را." جواب دادم "ببين، مي‌توانم بازنويسي‌اش کنم، مي‌توانم درباره‌ي اين چيزها فکر کنم، هيچ کس دفعه‌ي اول کارش را تمام و کمال انجام نمي‌دهد."
در صحنه‌ي پاياني، ليزا از استيو مي‌پرسد چرا تمام آن سالها وانمود کرده که آن کامپيوتر نامش را از او (ليزا) نگرفته؟ و در جواب مي‌شنود "راستش را بخواهي نمي‌دانم." به مايکل [فسبندر] گفتم که اين صادقانه‌ترين حرفي بود که در تمام عمرت زدي. بلوف نزدي و سعي نکردي در دفترت از سرت بازش کني. داري پيشش اعتراف مي‌کني. چيزي آنجاست که از آن بي‌خبرم، چيزي درباره‌ي من که نمي‌دانمش.
 
اما مجبورش مي‌کنيد فوري جواب بدهد "کافي نيست."
مي‌گويد "اين جوابِ بچه‌هاست" و استيو در جواب مي‌گويد "من بد تربيت شدم."
 
اما از نظر خودتان آن "نمي‌دانم" مهم‌ترين جمله است؟
از نظرم "من بد تربيت شدم" مهم‌ترين جمله‌ است. اما هنوز هم براي شاعرانه‌تر شدنش جا دارد، متوجه منظورم مي‌شويد؟ در جمله‌ي "راستش را بخواهي، نمي‌دانم" هيچ خبري از شاعرانگي و هيجان نيست، تنها يک اعتراف خشک و خالي.
 
و آنجا ابدا از آن ورِ جدلي و مبارزه‌جويش که پيشتر در فيلم ديديم خبري نيست.
نه نيست. دني [بويل] حس مي‌کرد استيو هرقدر بيشتر حرافي کند، کمتر نپخته و صاف و ساده جلوه خواهد کرد. بنابراين آن صحنه را کمي خلوت‌تر کرديم و حتا يک لحظه او را تک و تنها در تصوير مي‌بينيد، بعد از صحنه‌ي مربوط به هرتزفلد در پرده‌ي سوم که حسابي تکانش مي‌دهد - مي‌دانيد، اينکه اندي گفت ليزا بايد به ديدن يک درمانگر بروند چون به يک الگوي مذکرِ قوي و برتر احتياج دارد. استيو تک و تنهاست و تازه شروع کرده به تمرين بخشي از سخنراني‌اش درباره‌ي يک پردازنده‌ي 500 مگاهرتزي اينتل. هنوز هم مشغول پنهان‌کاري است، کارها خوب پيش نمي‌روند اما او هنوز مشغول پنهان‌کاري و سرپوش گذاشتن است.
 
اين بخش در فيلم بيشتر مثل ذکر گفتن تصوير شده تا تمرين.
دقيقا چيزي‌ست که بايد باشد. "اگر فقط خودم را اينجا نگه دارم، مشکلي ندارم."
 
مي‌خواستم درباره‌ي صحنه‌ي طولانيِ پرده‌ي دوم با حضور استيو و اسکولي هم بپرسم، وقتي اسکولي استيو را سورپرايز مي‌کند و روبرويش قرار مي‌گيرد. صحنه‌ي بسيار پيچيده‌اي است که هم در زمان حال و هم در فلش‌ بک پيش مي‌رود و در زمان حال، درکنار بقيه‌ي چيزها، بحثي‌ست درباره‌ي معناي اتفاقي که فلش‌ بک رخ داده.
همگي به آن صحنه از پرده‌ي دوم افتخار مي‌کنيم که به گمانم نشان‌دهنده‌ي نمونه‌اي از بهترين همکاري‌هاست. من صحنه‌ي خوبي نوشتم. مايکل و جف [دنيلز] عالي بودند. دني زيبا به تصويرش کشيد. تدوين‌گر کار، اليوت گراهام کسي بود که کاري کرد تا شبيه صحنه‌ي فراز از زندان يا سرقت از بانک بنظر برسد و چاشني مخصوصي به صحنه اضافه کرد.
 
اما شما صحنه را جوري نوشتيد که دائما در رفت و آمد به گذشته و حال است، ساختن و نوشتن صحنه‌اي از اين طريق براي شما به عنوان يک فيلمنامه‌نويس چه جور تجربه‌اي است؟
خب، اول از همه، برايم هيجان آور است و تا حدي شبيه بندبازي. اگر شکست بخوريد، که خيلي هم محتمل است، بد مي‌بينيد. شکستِ بي سر و صدايي نخواهد بود و به اين زودي‌ها از شرش خلاص نخواهيد شد. اين را خيلي زود مي‌توانم به شما بگويم، در نسخه‌هاي اوليه، وقتي که کيفيتش کمي از حالت فعلي پايين‌تر بود، اصلا جواب نداد، اما مي‌دانستيم که درست خواهد شد. همه مي‌دانستند. مجبوريد کمي فشار را زياد کنيد و از اين جور چيزها.
 
يک دفعه بحث‌هاي زيادي در آن صحنه در مي‌گيرد. مَک و سرنوشتِ آن، آن تبليغِ 1984، اهميت نمايش دادن محصول، رايانشِ باز و بي محدوديت، وفاداري و حتي مردانگي.
بله، مباحث زيادي است.
 
گذشته از ليزا، اساسا آن صحنه حاويِ تمام چيزي است که فيلم مي‌خواهد بگويد.
اگر مي‌توانستم به برنامه‌ي تلويزيونيِ Today بروم بجاي کليپ 30 ثانيه‌اي، کليپي 8 دقيقه‌اي پخش کنم (به منظور معرفي فيلم) اين صحنه را نشان مي‌دادم و بايد  بگويم که در خلق آن از جان اسکولي الهام گرفتيم - جان اسکوليِ حقيقي. او اهل نيو اينگلند است و در دهه‌ي هفتم زندگي‌اش بسر مي‌برد. حسابي آش و لاش شده و از ديد جماعتِ مَک دوست، دشمن، آدم بده و فردي احمق به شمار مي‌آيد.
صحنه از اي‌ميلي بلندبالا مي‌آيد که اسکولي به من نوشت و از خلالش آنچه واقعا اتفاق افتاده را توضيح داد و با تمام قضايا آشنايم کرد. برايم نوشت "ما بهترين دوست‌هاي هم بوديم، جمله‌هاي هم را کامل مي‌کرديم و بعد رسيديم به جايي که مَک فروش نمي‌رفت و تحقيقاتمان مي‌گفت که..." و به همين شکل با تمام قضايا آشنايم کرد و برايم آشکار شد مگر اينکه اسکولي دارد دروغ مي‌گويد - که نمي‌گفت - که همه کار کرد تا فاجعه‌ي ترک کردنِ استيو اتفاق نيفتد و همانطور که در فيلم مي‌گويد "من کارت‌هايم را برايت رو کردم. به تو گفتم که دقيقا چه اتفاقي داشت مي‌افتاد، که دقيقا همان هم اتفاق افتاد، و به اتفاق آرا تو بودي که به هر حال اين کار را کردي و با سر به داخل آتش رفتي." همه چيز در اي‌ميلش بود، که چيزي فراتر از صرفا شرح جز به جز وقايع را به همراه داشت و حاکي از مدير بدور از احساساتي بود که هنوز به وضوح داشت اتفاقاتي که 30 سال پيش رخ داده بودند را پشت سر هم قرقره مي‌کرد.
 
مي‌توانستيد اين صحنه را بدون روي هم قرار دادن آن دو سکانس بنويسيد يا اينکه وجودشان وابسته به همين لابلاي هم قرار گرفتن بود؟
اگر استاد نويسندگيم بوديد و تمريني به من مي‌داديد که "حالا بدون اينکه در زمان عقب و جلو بروي، صحنه را بنويس" به گمانم مي‌توانستم از اين تمرين نمره‌ي حدود 17 -18 بگيرم. اما فقط از لحاظ ريتم. مسئله، زمان بود. اگر به يک سمفوني، اپرا، باله يا قطعه‌ي موسيقي نگاه کنيد، مي‌بينيد که در مراحل مختلفي اجرا مي‌شود. آنجا هم تمپو داريم، هم پايان‌بندي، هم تکنوازي، هم دونوازي، سه نوازي و تکخواني. در يک کنسرت راک،‌ از راه‌هاي متفاوتي پلي‌ليست خودشان را تنظيم مي‌کنند، طوري که اوج و فرود در کار باشد،‌ همينطور افزايش و کاهش سرعت و جاهايي هم با تکنوازي درام مواجهيم.
تکنوازيِ درام بطرزي باورنکردني تأثيرگذار است - گوش دادن به آن سخت است اما واقعا تأثيرگذار است. وقتي به مبحث ديالوگ مي‌رسيم، با گفتگوي دونفره، صحنه، سخنراني و يا يک پرده‌ي کامل طرفيم و من همانقدر که به معنايش توجه دارم، به آواي آن هم اهميت مي‌دهم. به آوا اهميت بيشتري نمي‌دهم اما به همان اندازه‌ي معنا چرا. و از لحاظ موسيقايي، آنجا وقتش بود که آن انرژي و اوج گيري، وارد کار شود.
 
به دنبال چه آواهايي هستيد؟
لزوما به صدا مربوط نيست. اما پيش از اينکه بتوانيد کاري کنيد - اگر صحبت درباره‌ي صحنه‌اي پرخاشگرانه‌ است - در آن بايد دو نفر سر چيزي با هم اختلاف داشته باشند. اين اختلاف مي‌تواند بر سر زمان‌ِ دقيق باشد، اما به هر حال بايد سر چيزي اختلاف وجود داشته باشد. خوشبينانه اينکه اختلاف بر سر چيزي جذاب تر از زمانِ دقيق است و باز هم خوشبينانه اينکه هر دو محق باشند. وقتي بتوانيد چنين صحنه‌اي برپا کنيد، عناصر لازم را براي نوشتنش داريد.
 
بايد بگويم در اين کار، بيشتر از تمام آثار پيشينتان، بحث و جدل‌ها عملا تعديل شده‌اند.
متوجهم. و مي‌دانم که سعي داريد جور خوبي بگوييد که يک سري پهلوان پنبه‌ ساخته‌ام.
 
واقعا نمي‌خواهم چنين چيزي بگويم، اما متعجبم که چطور مجادله‌اي تا اين حد دراماتيک مي‌نويسيد که در عين حال اينقدر در عمل متوازن بنظر مي‌رسد.
خب شما براي آن صحنه هدفي مشخص کرده‌ايد. در انتهاي آن متوجه چيزهايي مي‌شويم که در ابتدا ازشان مطلع نبوديم. به هر حال هم هدف داريد و هم مانع - اين صحنه شکل مي‌گيرد چون اسکولي از استيو مي‌خواهد که از روي لطف کمک کرده تا سوابق را تحت شرايطي که او اپل را ترک کرد تصحيح کند، چون اسکولي آن بيرون دارد به فنا مي‌رود، يعني بچه‌هايش به معناي واقعي کلمه در مدرسه تهديد به قتل مي‌شدند، چون مردم خيال مي‌کردند او استيو جابز را کشته‌است. مانع، استيو است که يک‌جورهايي از اين قضيه لذت مي‌برد و چهار سال عصبانيت از اسکولي را همراه دارد که روي هم انباشته شده و بخشي از اين خشم و ابزاري که قرار است بر عليه‌ش استفاه کند، اطلاعات جديدي‌ است که پيشتر چيزي ازشان نشنيده‌ايم. آخرين باري که ديديمشان، هر دو در قضيه‌ي تبليغ تلويزيونيِ 1984 ساخته‌ي رايدلي اسکات رو در روي هيئت مديره قرار گرفته بودند. خب، آن تبليغ موفق از آب درآمد - لااقل استيو اينطور باور دارد - و اين مسئله يکي از مسائلي است که نمي‌خواهم در آن کسي را به دروغگويي متهم کنم اما لي کلاد مي‌گويد اسکولي تلاش کرد تا تيزر را زمين بزند؛ اسکولي مي‌گويد تنها من بود که پخش شدن تيزر را ممکن کردم. من خواهان هر دوي اين ادعاها بودم.
 
مي‌شد حق با جفتشان باشد.
بله همينطور است. خب، عناصر اين جدال را آماده داريد و از بعضي جهات بايد از انفعال و بازي‌هاي آکادميکي براي حصول اطمينان دست برداريد و فقط بگذاريد داستان خودش بيايد. وقتي آماده باشيد، وقتي همه چيز را مهيا کرده باشيد و حال و هوايتان درست باشد، خودتان متوجهش مي‌شويد. مي‌بينيد که انرژي داريد، تغذيه و ورزش کرده‌ايد. کسي دور و برتان نيست - من اينجورم که نمي‌توانم در حضور بقيه بنويسم، حتي اگر در اتاق ديگري با در بسته باشند. چون موقع نوشتن بلند بلند با خودم صحبت مي‌کنم، تمام نقش‌ها را بازي مي‌کنم، بالا و پايين مي‌پرم، سيگار مي‌کشم. بعضي اوقات، وقتي آماده باشيد، تنها کافيست با خودتان وارد بحث و گفت و گو شويد.
خيلي از اين موارد - منظورم همين مراحل آماده شدن است - در مورد من وقتي اتفاق مي‌افتد که در حال رانندگي هستم، موسيقي پخش مي‌شود و تلاش مي‌کنم تا خودم را به يک آزادراه برسانم، جايي که نيازي نباشد نگران دور زدن و عوض کردن مسير باشم و فقط در مسير مستقيم خودم برانم.
 
فيلم انرژي زيادي از طريق اين - اگر بشود گفت - تعويض خطوط مي‌گيرد، بخصوص در پرده‌ي  اول که استيو همزمان با عده‌ي زيادي سر و کله مي‌زند و همينجور از وسط هر جدل درون ديگري مي‌پرد. اين حرکت چه اثري داشت؟
هر بار که او با کسي در بحث و جدل بود را مي‌خواستم، مي‌خواستم اثر جر و بحثي که با اين آدم و آدمي که پيش از آن داشته رويش معلوم باشد. مي‌خواستم هر بار که از چيزي به سراغ چيز ديگر مي‌رود ضربه بخورد. اينطور جذاب‌تر است، هرقدر بتوانيد شخصيتتان را بيشتر با اتفاقات ناخوشانيد درگير کنيد، براي همه بهتر است.
همچنين با هر جر و بحث تازه، مجبور نيست که از نقطه‌ي آغاز، کار را شروع کند، موتورش روشن بوده و آماده است، پس شخصيت بايد خودش را کنترل کند. او واقعا اين قابليت را داشت و حالا وزنياک مي‌گويد "هي،  مي‌تواني در مراسم رونمايي اسامي تيمِ اپل II رو نام ببري؟" و او بجاي اينکه بگويد "وُز، مي‌شه از جلوي چشمم گم شي؟" حالا دستش بند است و مي‌گويد "وُز، مرد، مي‌داني چقدر دوستت دارم اما نمي‌توانم" و از اينجور حرف‌ها. اين‌ خودِ فشار است، اينجا فشار لازم داريد.
جلسات زيادي برگزار کرديم - همين کاري که الان شما داريد مي‌کنيد - جلسه‌اي براي انجمن بازيگران، انجمن نويسندگان. دوستشان داشتم، مخاطبان سوال‌هاي جالبي مي‌پرسند و اينجور مباحث را دوست دارم. يک بار شخصي در يکي از جلسات پرسيد آيا به ذهنتان خطور کرده که تمام اينها را از اول و اين بار از ديد شخصيت ديگري بنويسيد؟ مثل رزنکرانتز و گليدنسترن (*). در نسخه‌ي جديد، استيو جابز را تبديل به شخصيتي فرعي کنيد و هربار که کسي از در داخل مي‌شود، يا اگر کسي با استيو در صحنه است و از در خارج مي‌شود، بجاي استيو او را دنبال کنيد. خب نه، چنين فکري به ذهنم نرسيده بود چون تازه نوشتن کار را تمام کردم. اما شما مي‌توانيد کارش کنيد. فکر مي‌کنم مي‌توانيد درامي بنويسيد درباره‌ي هر کدام از آن شخصيت‌ها شامل شخصيت‌هايي ساختگي و ترکيبي مثل کارل فورزهايمر از [مجله‌ي] GQ که به زحمت در فيلم ديده مي‌شود. تام استاپرد با "رزنکرانتز و گيلدنسترن" نشانمان داد که هر کدام از اين شخصيت‌ها مي‌توانند برجسته شوند. در اين فيلم، شخصيت برجسته استيو جابز بود.
 
کي فهميديد که فيلم کجا تمام خواهد شد؟
از همان ابتدا، از وقتي که فهميدم اگر نتوانم با نحوه‌ي پدر بودنِ استيو کنار بيايم و هضمش کنم، هيچ چيز ديگري برايم اهميت نخواهد داشت. با اينکه با صداي بلند مي‌گويم واقعا از اينکه کسي درباره‌ي رفتار بقيه در جايگاه والدين قضاوتي بکند احساس خوبي ندارم، اما واقعيت اين است که او وقتي فهميد پدر است، منکر آن شد و حتي بعد از آن از راه‌هاي موجب آزارش شد. چطور مي‌توانم درباره‌ي آي پد و آي فون بنويسم وقتي چنين مسئله‌اي سر راهم قرار دارد؟ و بعد، همين که توانستم با قضيه کنار بيايم،‌ ديدم اينطور نيست که بشود قضيه‌ي ليزا را حل و فصل کرد و آن وقت به استيو و وُز پرداخت. اينجا والدين و فرزندان مهم‌ترين چيزند.
همچنين اين انساني‌ترين بخش او بود و من درباره‌ي يک ماشين نمي‌نوشتم. داستان درباره‌ي پيدايش و ابداع نبود.
 
نه حتي واقعا درباره‌ي تکنولوژي.
واقعا حتي درباره‌ي تکنولوژي هم نبود و قسمت‌هايي که درباره‌ي تکنولوژي هستند، چيزي ازشان نمي‌فهمم. هيچ نمي‌فهمم چه معنايي مي‌دهند.
 
* مترجم: رزنکرانتز و گليدنسترن دو دوست دوران کودکيِ هملت و از شخصيت‌هاي فرعيِ نمايشنامه‌ي هملتِ ويليام شکسپير هستند. تام استاپرد نمايشنامه‌اي نوشت با عنوان "رزنکرانتز و گليدنسترن مرده‌اند" و در آن قصه‌ي اين دو نفر را روايت کرد.
احسان سالم
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز