برایان کرنستون از برکینگ بد و والتر وایت می‌گوید

امپاير: والتر وايت در شروع داستان از پا در اومده و خسته بود. ديگه چندان اهميتي نمي‌داد، بي‌خيال و افسرده بود. اما والتر وايتِ فصل پنجم براي افسردگي وقت نداره، مشغول تلاش براي حفظ جون خودش و خانوادشه.
 

امپاير: چقدر خسته شدي؟
بعد از جايزه‌هاي SAG دو ساعت و نيم خوابيدم، اونم با هفت صفحه متن براي صبح دوشنبه. بعدش ساعت 6 صبح يه تماس داشتم، بعد هم اين، بعدش هم امشب يه قرار دارم، و بعد هم يه تماس 6 صبح براي فردا... عاشق اينم. جدي مي‌گم. اين شخصيت منه. دوست دارم برم و برم و برم و برم و برم.
همسرم رو ديوونه کرده، و مي‌دونه که الآن بايد منو تنها بذاره، چون تو شرايط متفاوتي هستيم... و ما به دلايل درستي کنار هم هستيم چون بعد از 25 سال، وقتي احتياج دارم آروم بشم اون آرومم مي‌کنه.

اين فصل هيچ شيطنت خاصي بود که بخواي انجام بدي؟
از اونجا الآن گردبادي اومده و زندگي من تغيير کرده، هيچ شيطنت خاصي به ذهنم نمياد. موقعيت‌هاي خيلي بيشتري پيدا کردم، موقعيت‌هايي وقت منو مي‌گيرن، پس الآن حالم اينطوره که بايد اين کارو بکنم، بايد اون کارو بکنم. همون اندازه که اين بامزه‌ است، و با وجود درياي تغييراتي که خودشونو نشون دادن، خيلي شيطنت نمي‌کنم.
اما هنوزم احتياج دارم و هنوزم مي‌خوام که بخندم. به خصوص تو سريالي که بيشتر اوقات، خيلي حساس پيش مي‌ره. شما نمي‌تونيد همچين فشاري رو تاب بياريد – نياز داريد که تخليه‌ش کنيد، و گاهي اوقات، ساعت 2 عصر، بيشتر از هميشه بهش نياز داريد.

دلت براي کجاهاش تنگ نمي‌شه؟ برداشت‌هاي اوليه تو بيابون؟
اگه تو آلبوکرکي يخ نمي‌زدم، يه جاي ديگه يخ مي‌زدم. و به همون مقدار که دردناکه، هميشه فکر مي‌کنم، تو اون درد، تو اون سرما، وقتي داري مي‌لرزي، نااميدانه، بايد رو چيزي که بايد بگي و درست گرفتن برداشتت تمرکز کني يا اينکه دوباره انجامش بدي، پس يه برداشت ديگه داريم، و تو بيشتر سردت مي‌شه... و هنوزم، تصديق مي‌کنم که خوش شانس‌ترين آدم دنيام. جدي مي‌گم؛ چند درصد مردم دنيا عاشق کاري هستن که انجامش مي‌دن؟ و منتظر شروع هفته هستن؟ اوه، اول هفته! بايد برم سر کار!

چقدر از وجود خودت تو والتر هست؟ و به عنوان يه تهيه کننده، چقدر قادر بودي جوري که اون تغيير کرد رو در کنترل خودت داشته باشي؟
يه رابطه‌ي هم زيستيه. اول، من، مثل همه‌ي بازيگرها، متأثر از متن بودم. وينس گليگان يه قسمت اولِ تماشايي نوشته بود، قسمتِ پايلوت، و اون قسمت بازيگرها رو با اطلاعات، تغذيه مي‌کنه، و هر تکه از اطلاعاتي که تو از متن به چنگ مياري بهت ايده‌هايي مي‌ده و انگيزه‌هايي مي‌ده که چطور ظاهر بشي و نشست و برخاست کني و لباست چطور به چشم بياد، رنگ چيزايي که مي‌پوشم... و همه اين مسائل که والت بايد چه شکلي باشه و امثال اين برام مطرح مي‌شه.
براش مشخص کردم که بايد عينکي باشه، که بايد اضافه وزن داشته باشم (براي شروع)، چون مي‌دونستيم کجا داريم مي‌ريم، مي‌دونستيم که شيمي درمانيِ والتر تو راهه و اون بايد به هرحال اضافه وزن داشته باشه، چون وقتي قسمت اول رو فيلمبرداري مي‌کرديم، من احتمالا پنج و‌نيم کيلو از ايني که الآن هستم بيشتر بودم. و همه‌ي اينا طراحي شده بود چون والتر وايت در شروع داستان از پا در اومده و خسته بود. ديگه چندان اهميتي نمي‌داد، بي‌خيال و افسرده بود.
اما والتر وايتِ الآن: براي افسردگي وقت نداره، مشغول تلاش براي حفظ جون خودش و خونوادشه.

هنوزم ايده‌هاي جديدت رو براي وينس مشخص مي‌کني؟
نه، چون اين تفسير منه که اتفاق ميفته. شما ممکنه بگيد طرف حسوده، پس من چيزي رو که برام مهمه مي‌پرورونم و شما به عنوان نويسنده نتيجه کاري که کردم رو مي‌بينيد، کاري که براي درست و منظم نوشتن کمکتون مي‌کنه. با خودتون مي‌گيد از اين که اين مدلي بازي کرد خوشم اومد... پس شروع مي‌کنيد به نوشتش. بعد يه چيز ديگه مي‌بينيد، و اين يه چيز متقابله. شما داريد مي‌نويسيدش، من مي‌پرورونمش، شما مي‌پرورونيدش، شما مي‌نويسيدش، من بازيش مي‌کنم.
بنابراين من و وينس، و وينس و بازيگراي ديگه، تو شش سال اخير داريم همين حرکت منظم رو انجام مي‌ديم. و اينجوريه که رشد مي‌کنيد، اينجوريه که تبديل مي‌شه به سه گانه‌ي بازيگر – نويسنده – کارگردان. اگه تو اين مثلث نگهش داريد، رشد مي‌کنيد، بعد سيستم حمايتي شما، يا گروه عوامل شما، با نورپردازي عالي، صداي عالي و موسيقي و امثال اين‌ها ميان و حمايتش مي‌کنن، و اين‌ها است که ارتقاش مي‌ده به درجه‌اي که اميدوارانه بهش خواهيد رسيد.

هيچ وقت خوابش رو هم مي‌ديدي که تبديل به همچين پديده‌اي بشه؟
دارم رو اون کلاه مدل والتر کار مي‌کنم. بچه‌ها تو هالووين مثل هايزنبرگ لباس مي‌پوشن، تي شرت‌ها، کارهاي هنري... اما نه، هرگز تصورش رو نمي‌کردم. بازيگرها صادقانه نمي‌دونن که چيزي موفق خواهد شد يا نه. شما اميد مي‌بنديد. و اگه چيزي که مي‌بينيد خوب باشه، مي‌فهميدش، اگه چيزي که مي‌خونيد خوب باشه مي‌فهميدش. اما از خوب بودن چيزي تو جايگاه خوندن تا به نتيجه‌ي خوب رسيدن تو يه نمايش يا يه فيلم يا سريال خوب يا آهنگ يا شعر خوب، يا هر مورد ديگه‌اي، فاصله‌ي زيادي هست.
ذوق و الهام فقط شما رو تا اينجا ميارن، بايد دست به کار بشيد، و بعد بايد به مقدار لازم شانس داشته باشيد. بايد منتقداني داشته باشيد تا ايرادات‌تون رو پيدا کنن و بگن يه دقيقه صبرکن، اين سريال کوچولو که بهش مي‌گن برکينگ بد، از اوناست که هر کس اگه يه کم دربارش بخونه، واقعا خوشش نمياد ببينتش! يا يه انجمن دفاع از خانواده هست که مي گه، ما باشکوه نشون دادن مواد مخدر رو تأييد نمي‌کنيم! و ما مي‌گيم اين درباره‌ي باشکوه جلوه دادن مواد مخدر نيست! اين اصلا در اين باره نيست! اصلا دلتون نمي‌خواد جاتونو با اين آدم عوض کنيد – اون فازش فرق مي‌کنه.
پس اين مردم هستن که پيداش مي‌کنن و راهشون رو از اون وسط باز مي‌کنن... اگر اين کلاسيک بشه، همه‌ش بخاطر اينه که مخاطبين اين کارو کردن. هيچ داستان سرايي نمي‌تونه بگه من دارم يه کار کلاسيک درست مي‌کنم. مثل اين مي‌مونه که بگي هي اينو نگاه کن! من با آويزون شدن از اين چلچراغ تاب مي خورم به اون ور اتاق ... اين مثل فاجعه است. يا الان آفتاب بالانس مي زنم تو استخر يخ. خوش باشي!!!

چيز محبوبي از کارهاي هنري طرفداراي سريال  يا از meme (نوعي نقل قول مصور) هاي برکينگ بد داري؟
بايد اعتراف کنم، من خيلي آدم به‌جوشي نيستم. اينترنت رو نمي‌گردم؛ فکر نمي‌کنم تا به حال حتي صفحه‌ي IMDb خودم رو ديده باشم. بلاگ‌ها رو نمي‌خونم، اصلا به اينترنت سر نمي‌زنم. باعث توقفم مي‌شه، بعدشم به عقب هلم مي‌ده. من آدم پيش رويي هستم. تو لحظه‌ام، مي‌خوام اينجا باشم، مي‌خوام با تو صحبت کنم، و مي‌خوام افکارم رو منتقل کنم و مال تو رو بشنوم، اما تا اين تموم بشه، کارم تمومه، چشمم جلو رو مي‌بينه، کار ما تمومه، باشه؟ کار ما تمومه! رابطه‌مون تمومه!
اما در هر حال، مي‌خوام بگم ممنون نظراتي مي‌شم که واقعا مي‌شنوم. آرون (پل) خيلي بيشتر با رسانه‌هاي جديد در تماسه و بهم مي‌گه چه اتفاقاتي داره ميفته. من به جاي توقف و نگاه به پشت سر بيشتر مايلم يه چيز جديد بسازم يا که پيش‌روي کنم.
برکينگ بد
وقتي طرفدارها تو خيابون مي‌بيننت چطور رفتار مي‌کنن؟
اين روزا همش اتفاق ميفته. مورد ناخوشايند اينه که ارتباط من با طرفدارا تقريبا شبيه يه رابطه تو يه کافه‌ي پر سر و صداست و ملاقات کسي که جذبش شديد. سلام! اسمت چيه؟ اوه. چه کارا مي‌کني؟ و بعد شما نمي‌تونيد درست صداي همديگرو بشنويد... من بايد برم! ... باشه! شما فقط تو سطح مي‌مونيد، و اين عين ارتباط با طرفداراست. مثل اين، من عاشق سريالتونم! اين جواب منه هي، ممنونم رفيق، ممنونم ... مي‌تونم يه عکس بگيرم؟ ... البته! ... مي‌شه اينو براي پدرم امضا کنيد، اون عاشق برکينگ بده ... باشه حتما ... بعدا مي بينمت!
فقط اوقاتي لذت مي‌برم که شانس ميارم و يه سمينار، يا يه جلسه‌ي پرسش و پاسخ گيرم مياد، يا حتي فقط نشستن و صحبت در مورد اين که زندگيم چطوريه، مثل همين الآن با خود تو. يا صحبت با بازيگراي جوون، که خيلي دوستش دارم. بازيگراي دبيرستاني يا دانشگاهي، که تو چشم‌هاشون ستاره دارن، و نورشون سوسو مي زنه و اميدوارن. دوست دارم قادر باشم تشويقشون کنم... و سستشون کنم. سعي مي‌کنم گيرشون بيارم و بگم فکر مي‌کنم بهتون لطف مي‌کنم که بگم اگه يه عشق قويِ سوزان براي اين کار نداريد، براي بازيگري، يه کار ديگه بکنيد، چون موفق نمي‌شيد.

مي‌گي که آدم به‌جوشي نيستي، اما بعد اين سريال محشر که زندگيت رو عوض کرد، يادگاري يا خاطره‌اي هست که بخواي نگهش داري؟
اون کلاهه. کلاهِ والتر رو بر‌مي‌دارم و با عينک آفتابيم مي‌ذارمش تو يه جعبه‌ي پلاستيکي. اونا دو تا چيزن. پس مي‌دزدمشون – به کسي نگيا – و... واقعا همينه. خب، يه سري يادگاري به سبک هنرمندها دارم. چيزي که دوستش دارم اينه که اين سريال يه مقدار کار هنريِ بزرگ توليد کرده. هنر واقعا فوق‌العاده. مي‌بينمش، و به عنوان يه آدم هنرمند، دوست دارم هنر بقيه‌ي مردم رو هم ببينم. و اين که ما رو اون تأثير گذاشتيم، يا ازش الهام گرفتيم؟ خيلي اغواکننده است.

هيچ احساس کردي که فيلمبرداري برکينگ بد مثل فيلمبرداري يه فيلم مي‌مونه؟
اينو تو قسمت اول احساس کردم. وقتي محصول نهايي رو ديديم، ماه‌ها بعد از فيلمبرداري قسمت اول بود، و هر کسي راه خودشو رفته بود، و يه فيلم کار کرده بود يا روي چيزي ديگه کار کرده بود، و من نگاهم، مدل موم رو عوض کردم، و پنج ماه بعد ديدمش و حتي نتونستم خودمو تشخيص بدم. نمي‌دونستم اون يارو کيه. اون کيه؟
و بنابراين، کار، سينمايي بود. مثل... يه رمان بود. اون فصل اول رمان بود، جايي که ما با گره و خط داستان آشنا مي‌شيم، و اين که اون اولين قتلش رو مرتکب مي‌شه و تصميمي گرفته و تو مسير خودش قرار گرفته. اين‌ها رو همين‌جوري بهت نمي‌ده. سوال‌هاي بيشتري مي‌پرسه، بعد بهشون جواب مي‌ده.

چيزي از اين شنيدي که بعضيا تو همون دو قسمت اول چنان جونشون به لبشون رسيد که تماشاي سريال رو رها کردن؟
چيزي که از برکينگ بد دوست دارم اينه که تند و تيزه. اين يه طعم خاص بهش داده، و بايد قوه‌ي تشخيص بالغي داشته باشي تا درکش کني، و نمي‌خوام به کسايي که سريال رو دوست نداشتن جسارتي کنم، اما اپرا (وينفري) بهم گفت، من اصلا نمي‌تونم يه حموم اسيدي برم. دل و روده و خون... هوع! درحالي که نظر دوستش، گايل (يکي از مجري‌هاي برنامه‌ي This Morning شبکه‌ي CBS) اينطوري بود که عاشقشم! خب، اون تو خطه، در حالي که اپرا اينجوريه که من نم.. نم... نمي‌تونم!
اين اهانت به من نيست، اون خيلي مهربون بود، اما من دوست دارم يه کار هنري انجام بدم که براي توده‌ي مردم جذاب نباشه ولي براي سليقه‌هاي خاص چرا. حالا حرفم اين معني رو نمي‌ده که من تو اين فضا مي‌مونم، چون من نمايش کودکان هم کار مي‌کنم – اون به جاي خود – و توي اون چهره‌هاي کودکانه رو مي‌بيني و کاري ازشون برنمياد مگه اين‌که وقتي بازي مي‌کني واکنش نشون بدن، و اين محشره، و مي‌توني باهاشون بازي کني، بگي من کاپيتان هوک يا همچين چيزي هستم.

الآن قصد داري بيشتر کمدي کار کني؟
کمديِ بيشتر، و کارهاي صحنه‌ايِ بيشتر. چون سر راست 13 سال کار تلويزيوني کردم، و تو اون يه سال بين Malcolm In The Middle و برکينگ بد يه نمايش هم کار کردم و نياز دارم که به اون روند و حسي که داره برگردم، چون دلم براش تنگ شده.

قرار هست يه مراسم تراشيدن سر براي آخرين بار، به صورت تشريفاتي برگزار بشه؟
مي‌دوني، من مجبورم يه روز در ميون بتراشمش. اما نه، من انقدر هم احساساتي نيستم، همچين کاري نمي‌کنم. منظورم اينه که، احتمالا براش داد و فرياد کنم، اما الآن، وقتي يکي دو ماه ديگه از فيلمبرداري و يه تماس بيدارباش 6صبح مونده، خسته‌تر از اوني هستم که اينطور فکر کنم. براش گريه خواهم کرد، اما وقتي که يه کم بخوابم.

احسان سالم
نظرات
رها چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 عالي بود. مرسي بخاطر اين پرونده
3 0
پاسخ

سعيد چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 من جزو اون ها بودم که پس از دو فصل اول ديگه نتونستم بعدش رو ببينم. سريال بسيار خوب و درگير کننده اي ست اما من ازس خوشم نمياد
1 7
پاسخ

ط فرزانه جمعه 2 خرداد 1393 از ترجمه بسيار خوبتون استفاده کردم،منتظر کارهاي بعدي شما هستم..
1 1
پاسخ

داش علي سه شنبه 22 مهر 1393 عالي بود عالييييييي زنده باد هر چيز واقي لعنت به شعار so thanks dear ehsan
2 1
پاسخ

amin rahimi يكشنبه 8 شهريور 1394 من دارم از مطالب سايتتون با درج منبع استفاده مي کنم . اميدوارم مشکلي نباشه .
آدرس : atoc.mihanblog.com
1 1
پاسخ

فريد سه شنبه 10 شهريور 1394 بعد از سريال لاست بهترين ماجراي تصويريه که ديدم.بي نظيره خيلي جدي ميگم ببينيدش
3 3
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

























استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز