یادداشت پویان عسگری درباره سینمای جهان در سالی که گذشت + 15 فیلم برگزیده سال 2015

سال 2015 سالي معمولي براي سينماي جهان بود. كمتر فيلمي واجد ويژگي‌هاي يك شاهكار بود و فيلم‌ها بيشتر در بازه متوسط تا خيلي خوب سير مي‌كردند. دو سه عنوان مهم سال هنوز در ايران ديده نشده (جنگ ستارگان و آنوماليسا) و بقيه فيلم‌ها به سمع و نظر علاقه‌مندان رسيده‌اند. كمتر فيلمي هوش از سر تماشاگران و خوره‌هاي فيلم ربود و غير از «مد مكس: جاده خشم» جرج ميلر و «آدمكش» هوشيائو شين كه ستايش شده‌ترين فيلم‌هاي سال بودند، مابقي فيلم‌ها طرفداران و مخالفان يكساني داشتند. فيلم‌هاي مهم سال معمولي و نااميد كننده از كار درآمدند
7فاز: مردان گريان، زنان خندان
سال 2015 سالي معمولي براي سينماي جهان بود. کمتر فيلمي واجد ويژگي‌هاي يک شاهکار بود و فيلم‌ها بيشتر در بازه متوسط تا خيلي خوب سير مي‌کردند. دو سه عنوان مهم سال هنوز در ايران ديده نشده (جنگ ستارگان و آنوماليسا) و بقيه فيلم‌ها به سمع و نظر علاقه‌مندان رسيده‌اند. کمتر فيلمي هوش از سر تماشاگران و خوره‌هاي فيلم ربود و غير از «مد مکس: جاده خشم» جرج ميلر و «آدمکش» هوشيائو شين که ستايش شده‌ترين فيلم‌هاي سال بودند، مابقي فيلم‌ها طرفداران و مخالفان يکساني داشتند. فيلم‌هاي مهم سال معمولي و نااميد کننده از کار درآمدند؛ ديويد او راسل بعد از موفقيت‌هايي که با سه فيلم آخرش تجربه کرد در «جوي» نسخه رنگ و رو رفته و بي‌مزه‌اي از شاهکار ديويد لين «انتخاب هابسن» ارائه داد. تهي از شور و انرژي‌اي که در دو فيلم آخر به آن دست يافته بود و قابل پيش‌بيني و قراردادي. بازگشت کوئنتين تارانتينو بعد از سه سال، دومين نااميدي بزرگ سال را رقم زد. تصور اينکه داستان «هشت نفرت انگيز» اينقدر ابتدايي و کودکانه طراحي شده و تارانتينو رضايت داده که سازنده چنين فيلم مطول و وراج و خنکي باشد، هنوز هم سخت و دشوار است. اثباتي بر آن حرف قديمي که بزرگترين فيلمسازان تاريخ سينما هم، مصالح و متريال مورد نيازشان براي ساخت يک داستان و فيلم را از منابع مخالفي تامين مي‌کردند و به آن رنگي از خود مي‌زدند. هيچکاک، هاکس، فورد و خيلي‌هاي ديگر. بيشتر از دو سه فيلم با ايده‌هاي اورژينال نمي‌توان پيش رفت و اصرار بر پيگيري سبک و مدل شخصي منجر به ساخت فيلم بد و ترشيده‌اي مانند «هشت نفرت انگيز» مي‌شود. ديگر فيلم پرمدعا و بيش از حد جدي گرفته شده سال «اسپات لايت» تام مکارتي بود. بار ديگر يک موضوع مهم و به ظاهر افشاگرانه به عنوان مسئله‌اي ملي و جهاني مطرح شد و توجه مصلحين و معمولي‌ها را به خود جلب کرد. شبيه به کارکردي که «دوازده سال بردگي» در اسکار دو سال پيش داشت و شبيه به توجهي که به فيلم احمقانه «تصادف» پل هگيس در سال 2005 شد.
فيلم‌هاي مهم ديگري داشتيم که بد نبودند اما خب فيلم مهمي هم در کارنامه سازندگان‌شان به شمار نمي‌رفتند. «پل جاسوس‌ها» يک تريلر سياسي با حرف روز (ديپلماسي) و کارگرداني مثل هميشه عالي استيون اسپيلبرگ بود که بهترش را قبلا خود کارگردان ساخته و غير از بازي درجه يک مارک ريلانس، نکته خاص ديگري نداشت که بتواند فيلم را به تجربه‌اي ويژه بدل کند و آن را در جايگاه بهترين‌هاي سازنده‌اش قرار دهد. چهارمين فيلم از سري «مد مکس» با نام «جاده خشم» ديگر فيلم معمولي سال بود که برعکس فيلم اسپيلبرگ، در فصل جوايز بسيار مورد توجه قرار گرفت و منتقدان هم برايش آغوش گشودند. فيلم ميلر اما بعد از شروع ديوانه‌وار چهل دقيقه اول به دام نمادگرايي و زدن حرف‌هاي گنده مي‌افتاد و از خاطر مي‌برد مقاصد سرگرم کننده‌اي که فيلم‌هاي قبلي را موجب شده بود. دو فيلم اول مجموعه کماکان جايگاهي بالاتر از دو فيلم بعدي دارند. «کارول» تاد هينز، «واک» رابرت زمه‌کيس و «مريخي» ريدلي اسکات، ديگر عناوين مهم سال بودند که با وجود برخي ويژگي‌هاي قابل توجه، در نهايت نااميد کننده و معمولي از کار درآمدند. طراحي صحنه و لباس و موسيقي «کارول»، سي دقيقه نفسگير قدم برداشتن روي سيم از ساکن شدن در پشت بام تا لبخند رضايت فيليپ پتي بعد از اتمام کارش در «واک» و بازي عالي، خويشتن‌دار و پنهان‌کار مت ديمون در «مريخي» را نبايد و نمي‌شود ناديده گرفت. همان‌طور که بازي مايکل فسبندر و کيت وينسلت اينقدر در «استيو جابز» عالي و برجسته است که با وجود متوسط بودن فيلم و رويکرد چيده شده و قراردادي‌ فيلمنامه آرون سورکين در نمايش شفقت/ سنگدلي پدرانه در مواجهه با آسيب پذيري/ نياز به حمايت دخترانه، بايد جدي گرفته شود و مورد تحليل قرار بگيرد.
اين 15 فيلم از نظر نگارنده بهترين فيلم‌هاي سال 2015 بودند. براي هر کدام توضيحات مختصري ذکر شده تا دلايل انتخاب را توضيح دهد:
 
15. کريد (رايان کوگلر)
يک خوره فيلم ديروز و فيلمساز امروز - رايان کوگلر - قدم در دنياي فيلم‌هاي راکي گذاشته و همان داستان پريان «راکي 1» را در قالبي امروزي و با قهرماني رنگين پوست ارائه داده است. نکته فيلم اجراي پرانرژي کليشه‌هايي است که تماشاگر به آن آشنايي دارد و فيلمساز مي‌تواند شور و احساس تماشاگر را براي پيگيري چنين داستاني تا مبارزه آخر، سرپا و مشتاق نگه دارد. سيلوستر استالونه قلب فيلم است و بيماري‌اش در طول فيلم، باعث همدلي بيشتر در نزد مخاطب مي‌شود. مايکل بي جوردن مي‌تواند در آينده بازيگر بزرگي شود. به شرطي که در خزعبلاتي چون «چهار شگفت انگيز» جاش ترنک بازي نکند.
 
14. کينگزمن: سرويس مخفي (متيو وان)
حاصل کار يکي از بهترين سرگرمي سازان يک دهه اخير. استاد پروراندن دست مايه‌هاي کاميک بوکي. متيو وان بعد از دو فيلم عالي «کيک اس» و «ايکس من: فرست کلس» يک فيلم خيلي خوب ديگر ساخته است. طراحي/ شکل صحنه‌هاي اکشن فيلم و گرافيک خاص آن، نشان دهنده توانايي بالاي وان در کارگرداني فيلم است و اين صحنه‌ها بعد از اوجي چون «ماتريکس» واچوفسکي‌ها، نقطه عطفي تازه در تلفيق فانتزي با اکشن را رقم زده. «کينگزمن: سرويس مخفي» يک «بانوي زيباي من» است در جهان کاميک‌ها؛ داستان مرد انگليسي متشخص و آداب داني (کالين فرث) که به جبران فداکاري رفيقش در گذشته، پسر او را براي مواجهه با دنياي خبيث آماده مي‌کند.
 
13. حقيقت (جيمز وندربيلت)
بهترين فيلم سياسي سال و به مراتب بهتر از فيلم متوسط و بيش از حد تحويل گرفته شده «اسپات لايت». فيلمي مشوش و بدگمان که به ترس و پارانوياي جمعي، فضا مي‌دهد و با جانبداري از ايده «تئوري توطئه» و پافشاري بر فريبکاري حکومتي، حسي واقعي از خطر براي تماشاگر مي‌آفريند. ساخته شده توسط جيمز وندربيلت، نويسنده شاهکار «زودياک» ديويد فينچر. با يک رابرت ردفورد عالي که از دل آتش و خون و توطئه فيلم‌هاي دهه هفتادي به اين فيلم پا گذاشته و بهترين حضور کيت بلانشت در سال‌هاي اخير. جايي که ذره ذره آسيب پذير و شکننده‌تر مي‌شود و درنهايت لحظه تکان دهنده «پذيرش تباهي» را به رسميت مي‌پذيرد و از واقعيت، توسط مامورين القاي واقعيت طرد و اخراج مي‌شود.
 
12. بروکلين (جان کراولي)
يک فيلم کوچک و بي‌ادعا و بااحساس که به درستي توسط منتقدان تحويل گرفته شد و تماشاگران هم دوستش داشتند. فيلمي صادقانه درباره ميل به «زندگي بهتر» و تلاش براي ساختن آن. فيلمي گرم و همدلي برانگيز براي آنها که از زندگي در جامعه سنتي و مادري خود خسته شده‌اند و سوداي زندگي بهتر در يک جامعه پيشرفته‌تر را در سر مي‌پرورانند. سيرشا رونان در نقش اصلي فيلم موفق عمل مي‌کند و دل تماشاگر را به دست مي‌آورد. اموري کوهن هم در نقش پسرک ايتاليايي/ آمريکايي داستان، خواستني و دلفريب ظاهر شده و محال ممکن است که دلتان نخواهد لپش را بکشيد.
 
11. کريمسون پيک (گيلرمو دل تورو)
کثيف‌ترين فيلم سال. فيلمي که بوي خون و تعفن و چرک مي‌دهد. در تلفيقي دلنشين با فانتزي گوتيک. فيلمي که هم راجر کورمن را به خاطر مي‌آورد و هم جين اير شارلوت برونته. شبيه به اکثر فيلم‌هاي دل تورو «کريمسون پيک» هم از فيلمنامه‌اي ضعيف بهره مي‌برد که تا دو سوم ابتدايي فيلم، تمامي اتفاقات آن قابل پيش بيني است. اما نکته فيلم و چيزي که آن را از تجربيات قبلي فيلمساز متمايز مي‌سازد در يک سوم انتهايي آن است. جايي که شخصيت مرد (تام هيدلستون) عشقش به دختر معصوم (ميا واسيکوسکا) داستان را بي‌پروا بيان مي‌کند و زن خبيث (جسيکا چستين) گدازه‌هاي شرارت‌اش را روي جان و تن دو شخصيت ديگر مي‌اندازد. موسيقي محزون فيلم، زيباترين ملودي سال را داشت و طراحي صحنه فيلم هم فراموش نشدني است.
 
10. رکود بزرگ (ادام مک کي)
يکي از وحشي‌ترين فيلم‌هاي سال که بيشتر براي مخاطبان آمريکايي قابل درک است تا تماشاگران ساير نقاط دنيا. با اين همه فيلم موفق مي‌شود نگاه انتقادي‌اش به مناسبات مالي نظام سرمايه‌داري را در شکلي تازه و تجربه نشده عرضه کند و به نوعي کمدي سياه دست يابد. «رکود بزرگ» صراحت و ديوانگي «گرگ وال استريت» را ندارد و مانند «مارجين کال» هم نمي‌تواند نگاه انتقادي‌اش را در قالب يک داستان، براي مخاطب، تاثيرگذارتر بيافريند. اما فيلم داستان پاره پاره اش را بنا به موقعيت‌هاي جذابي که خلق مي‌کند يکدست تا آخر پيش مي‌برد و اين ميان ستاره فيلم و کسي که جهان مايوس و شوريده حال «رکود بزرگ» روي شانه‌هايش سوار شده، کريستين بيل است. سکانس حضور مارگوت رابي اوج موقعيت ابزورد/تراژدي/کمدي فيلم را رقم مي‌زند.
 
9. 45 سال (اندرو هاي)
بالغانه‌ترين فيلم سال. نه فقط بابت سن دو شخصيت اصلي فيلم که به دليل پرداخت پخته يک موقعيت حساس و ملتهب که چون زلزله‌اي مي‌تواند هر زندگي زناشويي‌اي را با خاک يکسان کند. فيلمي که برخلاف «عشق» ميشاييل هانه‌که و رويکرد سانتي مانتال آن فيلم، به دور از آنکه به دنبال غافلگيري باشد، خيلي بطئي و تدريجي هراس و نفرت و بيزاري از شوهر (تام کورتني) را در دل همسر (شارلوت رامپلينگ) پرورش داده و جهنم زندگي زناشويي را در سکانس آخر و با لحني طعنه آميز نمايش مي‌دهد. جايي که سالگرد ازدواج فيلم و ابراز احساسات عاشقانه مرد به زن، دليلي مي‌شود براي بيشتر فاصله گرفتن زن از او. شارلوت رامپلينگ بهترين بازي زن سال را در اين فيلم انجام داده و ترانه پاياني «د پلترز» فراموش نشدني است. ترانه‌اي با نام Smoke Gets In Your Eyes.
 
8. کارآموز (نانسي مه‌يرز)
مهمترين فيلم جريان اصلي سال 2015. از آن فيلم‌هايي که تماشاگران با لذت تماشا مي‌کنند و منتقدان توجهي به آن ندارند. يک کمدي/درام که نمونه‌اش در سال‌هاي اخير در سينماي آمريکا کمتر ساخته شده. بعد از افول کمدي‌هاي نورا افروني و رواج بيش از حد کمدي‌هاي جنسي تحت تاثير جاد آپاتو در دهه اول هزاره سوم و بعد از مدت‌ها، نانسي مه‌يرز موفق مي‌شود سنت درام‌هاي با لحن کمدي را دوباره احيا کند. داستان همراهي دو انسان و حمايت پيرمرد (رابرت دنيرو) از دختر (ان هاتاوي) در شکلي کلاسيک که براي آدم‌هاي دنياي امروز شايد زيادي اخلاقي و پاستوريزه به نظر برسد. با اين همه رابرت دنيرو بعد از مدت‌ها يک بازي عالي انجام داده و اغراق نيست اگر بگوييم اين بهترين نقش آفريني کمدي کل کارنامه او است.
 
7. ميسترس امريکا (نوا بومبک)
بهترين فيلم نوا بومبک بعد از شاهکار «ماهي مرکب و وال». فيلمي مگو، با ظاهري ساده و معمولي که به راحتي وادارتان مي‌کند جدي نگيريدش. اما فيلم داستان ساده‌اش را با ضرباهنگي ديوانه‌وار براي تماشاگر تعريف مي‌کند و با خلق ميزانسن‌هاي شلوغ چند نفره که لحني کمدي و ماهيتي اسکروبال دارند، لحظه‌اي به تماشاگر فرصت نفس کشيدن نمي‌دهد. يکي از بهترين تلفيق‌هاي سنت کمدي اسکروبال با فيلم هنري. کاري که پيتر باگدانويچ در ابتداي دهه هفتاد با «چه خبر دکي جون؟» انجام داد و حالا بعد از چهار دهه، بومبک به آن دست يافته است. لولا کرک مهمترين کشف بازيگري سال بود و ملاحت و معصوميتش در کنار شيطنت و نيرنگ‌هاي گرتا گرويگ، بهترين زوج زنانه سال را سبب شد. «ميسترس امريکا» از تمام فيلم‌هاي ساليان اخير وودي آلن، فيلم بهتري است و تاييدي بر اين مدعا که بومبک به تنهايي پرچم فيلم‌هاي هنري آمريکايي را بالا نگه داشته است. کاري که چهار دهه قبل وودي آلن، الين مي و پل مازورسکي در انجامش خبره و استاد بودند.
 
6. ترکيده (جاد آپاتو)
سال‌ها پيش ديويد تامسون درباره فيليپ سيمور هافمن گفته بود او تنها بازيگر آمريکايي بعد از چارلز لاتون است که فهميده چاقي و بدهيبت بودن را مي‌تواند به ويژگي اصلي بازيش بدل کند و سلاحش باشد براي متمايز بودن. به جاي آنکه از آن فرار کند و واهمه داشته باشد. اين حرف را مي‌توان درباره ايمي شومر هم تکرار کرد. يکي از خاص‌‍ترين و متمايزترين بازيگران زن کمدي فرهنگ آمريکايي که بالاخره سال 2015 با «ترکيده» پا به عالم سينما گذاشت و نشان داد که چقدر هم بازيگر خوبي است. «ترکيده» مشابه فيلم‌هاي آخر آپاتو با حس و طبعي کمدي آغاز مي‌کند و بعد از گند زدن به همه چيز و طرح مسئله و داستانش، به آرامي به سوي اندوه شيفت مي‌کند تا قهرمان تنهايش را براي با کسي ديگر بودن، آماده و مهيا سازد. جايي که زن تنها و آواره احساسي داستان از خلال روابطش با مردان مختلف، طعم عشق را مي‌چشد و تصميم مي‌گيرد براي داشتن مرد ايده‌آلش پر بگشايد و پرواز کند. بهترين فيلم کمدي سال و يکي از بهترين کمدي رمانتيک‌هاي يک دهه اخير سينماي آمريکا.
 
5. سيکاريو (دنيس ويلنوو)
سياه‌ترين فيلم سال. حاصل يک کارگرداني درخشان که از مصالح کم و داستاني قابل پيش بيني، يک جهنم مي‌آفريند. داستان تقابل گرگ و بره که مشابه فيلم جالب قبلي ويلنوو «محبوسان» قطب شر ويژه‌تري دارد و معصوميت شخصيت خيرش به بلاهت پهلو مي‌زند. البته طبيعي هم هست. سازندگان فيلم قصد داشته‌اند با اغراق در وجوه شرارت آميز جهان، شخصيت معصوم و تماشاگر را در طي مسير داستان، بيشتر شگفت زده کنند. درباره شباهت «سيکاريو» با فيلم‌هاي مايکل مان زياد صحبت شد و بين فيلم‌هاي مان، «سيکاريو» بيشترين شباهت را با «جانبي» دارد. مثل آن فيلم، قطب خير زيادي منفعل و آسيب پذير در نظر گرفته شده تا اينگونه گرگ داستان، هول و ولاي بيشتري در دل تماشاگر و شخصيتي که اجيرش شده بربيانگيزد. بنيسيو دل تورو در هيبت اله‌خاندرو حيرت‌انگيز ظاهر شده و اينقدر واقعي و باور پذير جلوه مي‌کند که شخصيت کالت و کلاسيک شده«هري کثيف» در برابرش شبيه کارتون‌هاي لايت اول صبح به نظر مي‌رسد. فيلمبرداري راجر ديکينز نشان دهنده تفاوت کلاس کاري او با بقيه فيلمبرداران است و چه حيف که تابحال برنده جايزه اسکار نشده. ويلنوو نشان مي‌دهد که چه کارگردان درجه يکي است و بي‌صبرانه منتظر و مشتاق تماشاي دنباله‌اي که قرار است بر «بليدرانر» بسازد مي‌مانيم.
 
4. مي‌سي‌سي‌پي گرايند (رايان فلک، آنا بودن)
داستان همراهي دو مرد در يک مسير پر از سنگلاخ. در مسيري پر از اندوه و حسرت و ياس. شبيه به بهترين فيلم‌هاي دهه هفتادي که راوي داستان «دو رفيق» بودند (مترسک، کابوي نيمه شب، پايين شهر و کندوي فريدون گله) و همجواري دو مرد را بهترين اتفاق دنيا مي‌دانستند. فيلم اما منبع الهام مهمتري دارد که از بهترين و البته کم ديده شده‌ترين فيلم‌هاي رابرت آلتمن فقيد است؛ «کاليفرنيا اسپليت». فيلمي با بازي اليوت گلد و جرج سگال. مشابه فيلم آلتمن، در «مي‌سي‌سي‌پي گرايند» هم با دو مرد آس و پاس طرف هستيم که چيزي براي از دست دادن ندارند و بي‌مهابا تا آخر مسير مي‌روند. بن مندلسون نقش يک بازنده ميانسال را شاهکار بازي مي‌کند و بهترين بازي مرد سال را رقم زده. رايان رينولدز هم همپاي او پيش مي‌آيد و با اندوهي که در چشمانش جا خوش کرده و عشقي که دلش را گرم نمي‌کند، آماده رها شدن و پر کشيدن است. و براي دو مرد بازنده که از هر مرزي گذر کرده‌اند و هر سياهي‌اي را پشت سر گذاشته‌اند چه چيزي هيجان انگيزتر از با هم بودن به قصد فتح هدفي که هميشه دور از دسترس بوده و حالا مي‌تواند محقق شود. مگر اوج نااميدي و سياهي، منجر به اميد نمي‌شود؟ احساساتي‌ترين فيلم سال براي آنها که معناي «مرد بازنده» را با خون و پوست و گوشت‌شان حس و تجربه کرده‌اند. فيلمي در ستايش بي‌پناهان و مطرودين عالم.
 
3. از گور برگشته (الخاندرو گونزالس ايناريتو)
«از گور برگشته» منظر و جهاني به شدت آمريکايي دارد. يکي از آمريکايي‌ترين فيلم‌هاي سال‌هاي اخير در نگاه به تاريخ گذشته ايالات متحده (قرن نوزدهم) و دوگانه هميشگي فيلم‌هاي ژانر «وسترن»؛ سفيد پوست - سرخپوست. داستان تقابل کهنه و نو. يادآور فيلم‌هايي که رويکردي تجديدنظرطلبانه به اين موضوع داشتند. از «جوينگان» و «پاييز قبيله شاين» جان فورد تا فيلم‌هايي با رويکردهاي مدرن‌تر چون «دروازه بهشت» مايکل چيمينو. «از گور برگشته» شبيه به «دروازه بهشت» يک مقدمه و موخره کوتاه دارد و يک تنه تناور. هيو گلس (لئوناردو ديکاپريو) را در حريم امن، ملبس به پناه و حضور زن سرخپوستش مي‌بينيم و تنه فيلم در توضيح اين نکته است که چرا اين حريم امن از بين رفت و چه جنايتي از طرف تمدن/ توحش بر عليه ميزبانان طبيعت، اتفاق افتاد. البته که فيلم ايناريتو فاقد پيچيدگي‌هاي مضموني و تنوع شخصيت‌هايي که ايده‌ها را نمايندگي کنند - آن‌گونه که چيمينو در «دروازه بهشت» نمايش مي‌دهد - است اما با ساده کردن همه چيز و اينکه شخصيت‌ها در دو قالب کلي «سفيدپوست/ سرخپوست» تعريف مي‌شوند، موفق مي‌شود تماشاگر را تا انتها با خود همراه کند و او را مشتاق و منتظر سکانس پاياني نگه دارد. «از گور برگشته» چند سکانس درجه يک دارد که حاصل کارگرداني و همکاري درخشان ايناريتو با فيلمبردار اعجوبه‌اش امانوئل لوبزکي است. سکانس‌هايي که فراتر از اينکه عالي کارگرداني شده‌اند، به کيفيتي از جادو و راز و رمز مي‌رسند. بهترين و مهمترينش که در زمره بهترين سکانس‌هاي هزاره سوم است، جايي است که گلس (لئوناردو ديکاپريو) بعد از بالا رفتن از کوه و طي مسيري سخت و طاقت فرسا به بالاي کوه مي‌رسد و دوربين که از پشت با او همراه بوده، منظره پيش رويش را ثبت مي‌کند. گله بوفالوها را مي‌بينيم که در حال فرار از دست چند گرگ هستند. سکانسي که هم هنرمندانه ايده اصلي فيلم را در خود دارد و هم با کيفيت غريب و اگزوتيکش، موفق به خلق انتزاع در دل واقعيت مي‌شود. انگار که کل اين جهان واقعي درنده را براي اين لحظه آبستره طراحي کرده باشند.
 
2. اينسايد اوت (پيت داکتر)
خلاقانه‌ترين فيلم سال و بازگشت پيکسار به ريل خلاقيت بعد از چند تجربه ناموفق. فيلمي که براساس غرايز و شهود آدميزاد بنا شده و به راحتي مي‌تواند با آدم‌ها از سراسر دنيا ارتباط برقرار کند و احساسات او را بربيانگيزد. بعد از سال‌ها پيگيري اين ايده که موجودات مختلف، از اسباب بازي تا انسان و حيوان و لولوخورخوره چه احساساتي دارند، بالاخره پيکساري‌ها به سراغ احساسات مختلف احساسات رفتند و داستان انجيلي که هميشه در حکم منبع الهامشان بود را تعريف کردند. مثل اکثر فيلمنامه‌هاي موفق پيکساري، «اينسايد اوت» هم شرح دور افتادن و طي کردن مسيري است که گذر از آن، شناخت و پختگي به همراه مي‌آورد و زمينه ساز «باور» جديد مي‌شود. جايي که جوي و سدنس در انتهاي فيلم، متوجه اهميت حضور يکديگر مي‌شوند و اين غمگين شدن دختر بچه داستان و به رسميت شناخته شدن سدنس است که مي‌تواند باعث رهايي و تزکيه‌ رايلي شود. سکانس حضور جوي و سدنس در محيط ترسناک «ضمير ناخودآگاه» فراموش نشدني است و «بيگ بانگ» هم نه تنها بهترين شخصيت فرعي فيلم‌هاي سال 2015 را موجب شده بلکه مي‌تواند اين عنوان را در کل فيلم‌هاي پيکسار از آن خود کند. موسيقي متن فيلم زيباترين ملودي را در کنار «بالا» در کل مجموعه انيميشن‌هاي پيکسار دارد که هر دو موسيقي کار مايکل جياچينو است. ترکيدن بغض رايلي در انتهاي فيلم، مي‌تواند اشک هر تماشاگر احساساتي را در بياورد و اغراق نيست اگر اين صحنه را بااحساس‌ترين صحنه در کل سال 2015 محسوب کنيم.
 
1. لاو (گاسپار نوئه)
تنها فيلم سال 2015 که واجد صفت تکان دهنده است و شايستگي آن را دارد در سياهه بهترين فيلم‌هاي تاريخ سينما ارزيابي شود. يک فيلم راديکال و گستاخ که تروماي مردانه را بدل به تجربه‌اي مرارت‌بار، واقعي و سينمايي مي‌کند. بعد از «آخرين تانگو در پاريس» هيچ فيلمي نتوانسته بود چنين هنجار گريز و بي‌مهابا، بي‌پناهي و واماندگي احساسات آدمي را نمايش دهد. فيلمي که از پورنوگرافي نه به قصد جلب توجه و فروش بيشتر، که به دليلي واقعي و مرتبط با داستان استفاده مي‌کند. اين يک داستان عاشقانه است که براي طرح مسئله، بحران و غم غربتش احتياج به نمايش جنسيت دارد. چون جنسيت بخش مهمي از عشق است و «لاو» صادقانه به جاي آنکه از نمايش آن طفره رود، با وجود بدنامي‌اي که ممکن است نصيبش شود، آن را متهور و گستاخانه نمايش مي‌دهد. فيلمي از تبار «فيلم‌هاي ويرد» تاريخ سينما که شک نکنيد در تاريخ سينما باقي خواهد ماند و بعدها از آن به عنوان تجربه‌اي ويژه و خاص ياد خواهد شد. شبيه به سکانس پاياني «آخرين تانگو در پاريس» که مارلون براندو پي به عدم توانايي‌اش براي همراه کردن دختر با خود مي‌برد و آگاهانه و پذيرنده مرگ را در آغوش مي‌کشيد در پايان «لاو» هم وقتي مرد جوان داستان در وان حمام بچه را بغل مي‌کند و زار زار زير گريه مي‌زند، با انسداد و بن بست احساسات طرف هستيم. هيچ کورسويي از اميد و حسي از رهايي وجود ندارد. سياه چون قير و تلخ چون زهر مار. به خاطر آوردن ياد معشوق از دست رفته، هيچ معنايي جز غرق شدن در لابيرنت خاطرات ندارد و شخصيت شبح‌طور و مالوف فيلم‌هاي گاسپار نوئه نابغه، اينجا تنهاتر و بي‌پناه‌تر از هميشه، در درياچه اندوه فيلم غوطه مي‌خورد. جايي که يادآوري هر خاطره قديمي به منزله مرگي تازه در زندگي فعلي است. «لاو» جزو واقعي‌ترين تصاويري است که تابحال مديوم سينما از مفاهيم «عشق»، «دوست داشتن و از دست دادن» و «نسبت عاشق با معشوق» به مخاطبش عرضه داشته است. فيلمي که تماشايش را نمي‌توان به هر کسي توصيه کرد و احوالات مريض و تب دارش، مويد آن گزين گويه قديمي است: «پرده‌‌دري منجر به خرد و فهم تازه خواهد شد».
پويان عسگري
نظرات
مجيد شنبه 8 اسفند 1394 لذت بردم از خواندن انتخابهات و تو خيلي هاش هم باهات هم نظرم..ايول که انقدر خوب مينويسي.
4 7
پاسخ

آراز شنبه 8 اسفند 1394 سيکاريو عاليه
4 1
پاسخ

شاهکار واقعي يكشنبه 9 اسفند 1394 شاهکار واقعي فيلميه که کمترين مخالف رو داشته باشه . معمولا هر سال شايد يک يا دو فيلم چنين عمل کنن . امسال بي شک اينسايد آوت تنها شاهکار واقعي هست که رفت تو بهترين هاي تاريخ سينما واسه خودش جا پيدا کنه .
7 4
پاسخ

amir يكشنبه 9 اسفند 1394 متن خوبي بود حيف هنوز حدودا نصف ليستو نديدم ولي در مورد اسپات لايت موافقم حقيقت يه چيز ديگه بود
1 0
پاسخ

ميلاد يكشنبه 9 اسفند 1394 (ديگر فيلم پرمدعا و بيش از حد جدي گرفته شده سال «اسپات لايت» تام مكارتي بود. بار ديگر يك موضوع مهم و به ظاهر افشاگرانه به عنوان مسئله‌اي ملي و جهاني مطرح شد و توجه مصلحين و معمولي‌ها را به خود جلب كرد)
استاد چي نظر شما رو جلب ميکنه بگيم بسازن
11 6
پاسخ

some one پنجشنبه 13 اسفند 1394 ليست خوبيه
ولي نميدونم منتقدين چرا با کوبوندن فيلماي خوب، ميخان شهرت کسب کنن، مثلا مريخي با اينکه پايان بدي داره، ولي فيلمه خوب و استانداردي،شما با کوبوندن فيلم،خودتو ميخاي معروف کني، فيلم که تو جايگاه خودش خوب هست، و با نقد شما بد نميشه....
6 5
پاسخ

فرزان پنجشنبه 20 اسفند 1394 خيلي با فيلم ها و رده بندي موافق نبودم
ديدگاه هاي نويسنده خيلي برام عجيب و جالب بود
به نظر بنده بهترين فيلم سال کارول بود ،اگر نويسنده در کارول فقط موسيقي متن و طراحي صحنه و لباس رو ديدن و هيچ نقطه ي قوت ديگري نديدند واقعا متاسفم و البته خوشحال که براي من فيلمبرداي بي نظير ،فيلمنامه ي منطقي و کامل و البته بازي هاي شاهکار بازيگران فيلم قابل درک بود
برترين فيلم هاي سال به نظر بنده فيلم هاي کارول ،مدمکس و اسپاتلايت هستن
با اين حال براي نظر ديگر دوستان احترام قائلم و خواهشمندم مثبت تر به سينما و فيلم ها نگاه کنيد چون واقعا براي من اين جمله نويسنده قابل درک نيست : "سال 2015 سالي معمولي براي سينماي جهان بود"
6 1
پاسخ

ا.ز دوشنبه 23 فروردين 1395 نميدونم چرا سايت به اين خوبي نام لاتين فيلمارو با وجود درخواستهاي زياد
توي پرانتز نمينويسه
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز