یادداشت احسان میرحسینی درباره «ابد و یك روز» سعید روستایی و «مالاریا» پرویز شهبازی

دليل اين حجم بالاي موفقيت ابد و يك روز را بايد تعلقش به ساده‌ترين شكل از واقع‌گرايي روشنفكرانه‌ي محبوب اين سال‌هاي سينماي ايران كه مبتني بر به وجود آوردن توهمي باورپذير از واقعيت چنانكه فكر مي‌كنيم مي‌شناسيم دانست. شكلي كه برخلاف تصور عام، بيشتر از اينكه بازتاب دهنده‌ي اجتماع و مشكلات موجود در آن باشد، بازتوليد شكلي از واقع گرايي است كه تمام و كمال ساخته و پرداخته‌ي سينماي ايران است 
 7فاز: رئاليسم راحت الحلقوم!: ابد و يك روزِ شريف و مالارياي موذي و خطرناك 
اتفاقي كه چند سال پيش در سطحي جهاني براي جدايي نادر از سيمين اصغر فرهادي افتاد، اينبار در داخل براي ابد و يك روز سعيد روستايي به وقوع پيوست. از همان روزي كه خبر كليد خوردن فيلم در رسانه‌ها مطرح شد، گلوله‌ي برفي كوچك به راه افتاد تا همين چند شب پيش كه در انتهاي مسير در اختتاميه جشنواره هيچ چيزي ديگر جلودار آن نبود و در يكي از محافظه‌كارترين و مصلحت انديش‌ترين داوري‌هاي فجر اين سال‌ها جايزه‌اي نماند كه درو نكند. دوره‌اي كه بر خلاف روال معمول جشنواره، اكثريت منتقدان و هيئت داوران بر سر يك فيلم توافق نظر داشتند. جشنواره سي و چهارم با چند فيلم قابل بحثش تبديل به يكي از قابل تامل‌ترين دوره‌هاي اين چند سال شد؛ نفس نرگس آبيار، مالاريا ي پرويز شهبازي، باديگارد ابراهيم حاتمي كيا، اژدها وارد مي‌شود ماني حقيقي، ايستاده در غبار محمد حسين مهدويان، لانتوري رضا درميشيان و ابد و يك روز، فيلم‌هايي بودند كه هم به دليل شكل ساختاري‌شان و هم به دليل فيلم‌هاي قبلِ سازندگانشان، مهمترين فيلم‌هاي امسال را تشكيل مي‌دادند. اما اتفاقي كه براي ابد و يك روز به عنوان فيلمي خوش ساخت و البته نه چندان تازه براي سينماي ايران افتاد و آن حجم عظيم وعجيب ستايش از فيلم (در همه سطوح از مخاطبان حرفه‌اي گرفته تا تماشاگر عام)، زماني كه در مقابل برخورد عجيب غضب آلودي كه با مالاريا ي شهبازي و همچنين برخورد نسبتا سردي كه با نفس آبيار به عنوان تجربه‌اي فراتر از حد استاندارد سينماي ايران قرار مي‌گيرد، تصوير نااميد كننده‌اي از فضاي انتقادي اين روزها نيز به دست مي‌دهد. فضايي كه در پرتو نگاه سياه و سفيد متكي بر قالب‌هاي حاكم بر آن، مهمترين وظيفه نقد كه رسوخ به مكانيزم‌هاي متفاوت فيلم‌ها فراتر از معيارهاي سستي چون صرفا خوب و بدي فيلم‌ها مي‌باشد را به فراموشي سپرده. راحت طلبي‌اي كه توسط منتقدان مدام به فيلم‌هاي آپارتماني و شهري اين روزها نسبت داده مي‌شود، خود منتقدان را نيز در بر مي‌گيرد. مصداق‌هاي اين تصوير مخدوشِ موجود در فضاي نقد، در جشنواره‌ي امسال ملموس بودند. نكته‌اي كه با در مقابل هم قرار دادن ابد و يك روز  به عنوان ستايش شده‌ترين فيلم امسال، و مالاريا به عنوان ناديده گرفته شده‌ترين فيلم مهم امسال، تصويري كلي از نگاه غالب (كه در جاهايي به نگاهي عام پهلو مي‌زند) به سينماي ايران به دست مي‌دهد. دو فيلمي كه بحث مصداقي درباره‌شان به عنوان دو شكل تلاش در چارچوب سينماي رئاليسم اجتماعي، خواه ناخواه بحث رئاليسم اجتماعي در سينماي ايران و نگرش غالب نسبت به آن را پيش مي‌كشد.  
 رئاليسم در مقام بازتوليد باورپذير واقعيت آنچنانكه مي‌شناسيم، به عنوان ساده‌ترين تعريف از اين مفهوم چه در نظر اكثريت فيلمسازان، و چه در نظر مخاطبان سينماي ايران (اعم از اكثريت حرفه‌اي و عام) جايگاهي ممتاز دارد. كافي ست فقط نگاهي اجمالي به اكثريت توليدات سينماي اين چند سال ايران داشته باشيم. نكته‌اي كه پيامدش نگاه عمومي و نه چندان درستي است كه معياري كه رئاليسم با آن سنجيده مي‌شود را تجربه‌ي شخصي خود فرد از زندگي مي‌داند. نگرشي كه اثر هنري/فيلم را در نسبتي مستقيم و يك به يك در برابر آن قرار مي‌دهد و ارزش فيلم را به اين ترتيب تعيين مي‌كند كه شخصيت‌هاي آن تا چه اندازه براي ما قابل شناسايي هستند و اينكه اگر قرار به اين باشد كه واقعا با آن‌ها زندگي كنيم تا چه اندازه آن‌ها را دوست مي‌داريم ! معياري كه البته در همان نخستين نظر از اساس معيوب مي‌نمايد. اول از همه اينكه با چنين تعريفي نخست از همه چيزهايي كه خارج از تجربه‌ي محدود ما از زندگي قرار مي‌گيرند حذف مي‌شود و قابليت همدلي با ديگران ناكافي، درست شبيه به برخي دلايلي كه در ردِ جهان اگزوتيكِ مالاريا مطرح شدند. اما مهمترين اصلي كه به واسطه‌ي اين نگاه محدود از ياد برده مي‌شود، اين نكته است كه فيلم سينمايي رئاليسم خود را به واسطه‌ي روش، چگونگي ارائه، سبك و ساختار و ميزانسن خود تعيين مي‌كند و آن را براي خوانش و رمزگشايي در پيش چشمان تماشاگر مي‌گذارد. انگار همه اين حقيقت كه رئاليسم در سينما نسبي ست را فراموش كرده‌اند و آن را مفهومي كاملا مطلق آنچنانكه خودشان مي‌شناسند ( نمونه‌اي چون ابد و يك روز) به حساب مي‌آورند. اين تعريف از رئاليسم و تمكين به آن به قدري در فرهنگ سينمايي ما جاي گرفته و نقشي محوري پيدا كرده كه خواه ناخواه تبديل به معياري بديهي براي ارزشگذاري شده است. ستايش‌هاي فراوان از ابد و يك روز و ناديده انگاشتن تجربه‌اي ويژه همچون مالارياي پرويز شهبازي (فارغ از اينكه آن را فيلمي موفق بدانيم يا نه)، بار ديگر اين را ثابت كرد كه اين تعريف سرراست از رئاليسم به عنوان بازتوليد وفادارانه‌ي يك عينيت مطلق است كه حرف اول و آخر را مي‌زند. غافل از اينكه ماهيت دقيق همدلي با شخصيت‌ها، نوع و شدت آن، از اثري به اثر ديگر به قدر معتنابهي تفاوت دارد. هر كارگرداني مناسبات ما را با شخصيت‌هايش با روش و سبك خود است كه معين مي‌كند.  تنها با ارجاع به مناسبات دروني اثر است كه مي‌توان به قضاوت آن نشست، چيزي كه تقريبا اثري از آن در اينجا به چشم نمي‌خورد. نگاهي كه منجر به تحريف حقايق در مورد فيلم‌ها، چنانكه در طول اين جشنواره شاهد بوديم خواهد شد.  
دليل اين حجم بالاي موفقيت ابد و يك روز را بايد تعلقش به ساده‌ترين شكل از واقع‌گرايي روشنفكرانه‌ي محبوب اين سال‌هاي سينماي ايران كه مبتني بر به وجود آوردن توهمي باورپذير از واقعيت چنانكه فكر مي‌كنيم مي‌شناسيم دانست. شكلي كه برخلاف تصور عام، بيشتر از اينكه بازتاب دهنده‌ي اجتماع و مشكلات موجود در آن باشد، بازتوليد شكلي از واقع گرايي است كه تمام و كمال ساخته و پرداخته‌ي سينماي ايران است كه دلايل زيادي مي‌توان برايش شمرد (در واقع ستايشي كه نثار واقعي بودن شخصيت‌ها و روابط آن‌ها مي‌شود، آن هم از سوي كساني كه هيچ تجربه‌ي نزديكي به زندگي خانواده‌ي مركزي فيلم ندارند، بيشتر واكنشي به اين تصوير جا افتاده در فيلم‌هاي ايراني ست تا چيزي ديگر). بر خلاف مطرح شدن اينكه فيلم از كمدي‌هاي اجتماعيِ ايتاليايي نظير فيلم‌هاي ماريو مونيچلي و اتوره اسكولا تاثير پذيرفته، دامنه‌ي تاثيرپذيري ابد و يك روز به هيچوجه از مرزهاي ايران فراتر نمي‌رود. سعيد روستايي با رويكردي خودآگاه اساس فيلم خود را بر بازتوليد مهمترين نمونه‌ درام‌هاي رئاليستي/اجتماعي محبوب سال‌هاي اخير بنا مي‌كند و فيلمش را به برآيندي از اين جريان فيلم تبديل مي‌كند. كمدي‌هاي رئاليستي روشنفكرانه‌ي عبدالرضا كاهاني (لايه‌ي كمدي‌ِ‌اي كه كمرنگ‌تر از فيلم‌هاي كاهاني در دل مصيبت‌هاي شخصيت‌هاي فيلم حضور دارد)، ملودرام‌هاي جدي اجتماعي اصغر  فرهادي (حقيقتي پنهان شده كه براي همه و بيش از همه برادر معتاد جاي سوال شده است و در بيشتر زمان فيلم مهمترين كشمكش‌هاي فيلم بر سر آن اتفاق مي‌افتد) و همچنين فيلمِ يه حبه قند رضا ميركريمي ( مركزيت دختر خانواده و رخ دادن وقايع داستان حول ازدواج او و همچنين خانه‌اي مملو از آدم و پرتكاپو) اصلي‌ترين فيلم‌هايي هستند كه ابد و يك روز را با استفاده از تلفيق مهمترين عناصرشان كه با كارگرداني معقول روستايي همراه شده، تبديل به فيلمي محبوب ( و نه البته چندان شگفت انگيز و بديع) در سينماي ايران مي‌كند. اما در آن سوي ماجرا فيلم لعن و نفرين شده‌ي جشنواره و البته جواهر گرانبهاي امسال در نظر نگارنده (در كنار نفس نرگس آبيار)، مالارياي پرويز شهبازي قرار دارد. فيلمي كه در آن سوي طيف واقع گرايي در سينماي ايران قرار مي‌گيرد؛ فيلمي كم حرف با واقع گرايي‌اي كه از عموميت و آشنائيت و حركت در سطحِ ابد و يك روز و فيلم‌هاي مشابه‌ش فاصله مي‌گيرد و در ادامه‌ي منطقيِ سينماي سبك‌گراي شهبازي پس از تلاش ناموفقِ دربند، به كامل‌ترين اثر اين فيلمساز مولف تبديل مي‌شود. يك دليل رويگرداني مخاطب از مالاريا و اقبال زياد نسبت به ابد و يك روز مي‌تواند اين باشد كه فيلم اول به شيوه‌ي بسيار پيچيده‌تر و ديرياب‌تري تلاش مي‌كند تا علاقه‌مندي تماشاگر به شخصيت‌ها را جلب ‌كند و مشاركت عاطفي آن‌ها را ‌بطلبد. به عبارتي ديگر براي لذت بردن از مالاريا يك سطح انديشگي لازم مي‌نمايد. فيلمي كه براي تبيين جهانش همچون سينماگران بزرگ تاريخ سينما بر روي صبر و حوصله‌ي تماشاگرش حسابي ويژه باز مي‌كند. نه البته تماشاگر منطق دان و بي صبر و حوصله‌ي خو گرفته به روايت‌هاي علت و معلوليِ بي انعطافِ فرهادي كه همان ابتدا با ديدن به زعم خودش گيرهاي منطقي فيلمنامه، عطاي تجربه‌ي فيلم و همراه شدن با آن را به لقايش ببخشد. شهبازي از نمونه‌هاي نادر كارگرداناني به حساب مي‌آيد كه فيلم به فيلم كه به جلو آمده فرايندي از پالايش و تصحيح خود را نشان مي‌دهد؛ نوعي دقت و سختگيري و تعلق خاطري به ايجاز و گرايش به محدوديت كه در مالاريا به اوج خود مي‌رسد. نكته‌اي كه تعداد كم فيلم‌هاي او و فاصله‌ي زياد بين فيلم‌هايش آن را به نوعي تاييد مي‌كند. به كلامي ديگر سبك شهبازي را مي‌توان با اشاره به عناصر رايج در سينماي ايران كه وي از آن‌ها پرهيز مي‌كند تعريف كرد. صيرورتي كه از نخستين فيلمش تا آخرين فيلمش اتفاق مي‌افتد و منجر به اين مي‌شود كه از شكل سينماي كيارستمي‌وار آغاز كارش گذر كند و شكل خاص سينماي خودش را بنا كند. شهبازي نشان داده كه از نوعي خلاقيت خودانگيخته برخوردار است، نوعي آمادگي براي خطر كردن به منظور آزمودن چيزهاي مختلف و به انتظار نتيجه و كاركردشان نشستن. مالاريا گواه چنين ريسك پذيري‌اي است كه نمونه‌اش در اين سال‌هاي سينماي ايران كمتر به چشم خورده. شايد از نظر ميزان بالاي تهور در رفتن به سمت روايتي پرخطر در دل سينمايي ترسو و محافظه‌كار و گوش به فرمان، تنها آرايش غليظ حميد نعمت الله با آن برابري كند. اگر نعمت الله علايق ريشه گرفته از فيلمفارسي‌اش را كه شالوده‌ي فيلم‌هاي قبلش را مي‌ساخت، در روايتي فانتزي گنجاند و با دادن جلوه‌اي پاروديك به مضامين فيلمفارسي در فيلمش به كليتي تلخ و گزنده در نسبت با جامعه امروز رسيد، همين كار را شهبازي با عناصر سينماي خودش مي‌كند و با پيراستن آن‌ها و زدودن حشو و زوايد فيلم‌هاي قبلش موفق به ساخت بهترين فيلمش مي‌شود. به همين دليل بر خلاف تصور موجود، مالاريا با وجود تشابهاتش با نفس عميق، به هيچوجه بازگشت شهبازي به آن فيلم حساب نمي‌شود و پختگي و عمق فيلمساز در فيلم آخر قابل قياس با آن فيلم نيست. سرگرداني و پرسه كه از مولفه‌هاي تكرارشونده در فيلم‌هاي شهبازي به حساب مي‌آيد، در مالاريا تبديل به اصل ماجرا مي‌شود. پرسه‌اي كه معطوف به هيچ هدفي نيست و از خلال تكنيك‌هاي فاصله گذارانه‌ي شهبازي كه مهمترينش روايت داستان توسط تصاوير موبايلي ( و اندازه قاب‌هايي متغير در طول فيلم) است مطرح مي‌شود. پرسه‌اي كه به قدري كيفيت غريب و اگزوتيكي دارد كه دو پرسه زن اصلي فيلم يعني دختر و پسر داستان را، با توجه به آغاز و پايان نامتعارف فيلم و كيفيت اثيري آن‌ها، بيشتر شبيه به دو فرشته يا روح به نظر مي‌رساند. از اين لحاظ مالاريا ياد دو فيلم پرسه‌ي فريدون گله زير پوست شب و مهر گياه را زنده مي‌كند. مخصوصا زير پوست شب كه تصوير هول انگيزش از تهران به عنوان شهري سركوب‌گر، در مالاريا نيز به گونه‌اي ديگر احساس مي‌شود. عنصر غايب استرس‌زا در فيلم‌هاي شهبازي كه غالبا خانواده‌اي ست كه حضور فيزيكي ندارد اما نگاهش همواره بر روي شخصيت‌هاي جوانش سنگيني مي‌كند، اينجا در قالب خانواده دختر حضوري همچنان خوددارانه دارد. حضور پدر و برادران دختر كه براي كارگرداني ديگر مي‌توانست دستمايه‌اي براي موقعيتي ملودراماتيك قرار گيرد، به راحتي توسط شهبازي به حاشيه رانده مي‌شود و در معدود دفعات حضورشان نيز جلوه‌اي گروتسك پيدا مي‌كنند.  اگر در ابد و يك روز كاراكترهاي ذاتا ساده‌اي را داريم كه در اجراي بازيگران تلاش شده به شكلي گروتسك و كميك تبديل شوند، در مالاريا كاراكترها في نفسه گروتسك‌گونه هستند كه به توازن و پيچيدگي طبيعي رسيده‌اند. نمونه‌ي بارز اين شكل از كاراكتر هم آذرخش در مالاريا است، محبوب‌ترين شخصيت فيلم حتي براي مخالفان فيلم كه در كنار پكيج شخصيت‌هاي غريب و به يادماندني كه شهبازي تا به الان به سينماي ايران معرفي كرده جاي مي‌گيرد؛ كامران و منصور و آيدا در نفس عميق و كامبيز ديرباز عيار 14 و سرآمد همه آن‌ها آذرخشِ مالاريا. مقايسه انتخاب بازيگران و سبك بازي در دو فيلم نيز بيانگر تفاوت‌هاي بنيادين ميان آن‌ها است. شهبازي فارغ از دوست داشتن يا نداشتنمان همواره در فيلم‌هايش رويكرد خاصي به بازيگري داشته است. رويكردي كه تا حدودي يادآور مدل‌هاي روبر برسون و بازيگران خالي از احساس‌هاي آنچناني فيلم‌هاي اُزو است كه با سردي مضموني فيلم‌هايش نيز انطباق مي‌يابد. تلاشي كه معطوف به تهي كردن بازيگرانش از هرگونه جزئيات روانشناسانه و عاطفي و البته جلوه‌هاي ملودراماتيك و برون‌گرايانه مي‌گردد. رويكرد شهبازي در انتخاب بازيگر نيز خاص خودش است؛ تنها چيزي كه براي او در انتخاب بازيگر واجد اهميت است خود بازيگران و ويژگي‌هاي ذاتي آن‌هاست. او هيچگاه بازيگرانش را به دليل ستاره بودن يا مهارت بازيگري انتخاب نمي‌كند. روند حضور بازيگران ناشناخته‌اي كه اولين بازي‌شان را در فيلم‌هاي شهبازي تجربه مي‌كنند ديگر تبديل به عادت شده و در فيلم‌هايي هم كه مثل عيار 14 از چهره‌هاي شناخته شده استفاده مي‌كند، كاركرد خاص خودش را پيدا مي‌كند. ويژگي‌اي كه در مالاريا تبديل به نكته‌اي ويژه و ساختاري شده. اما در نقطه‌ي مقابل مالاريا در مقوله بازيگري، رويكرد عامترِ ابد و يك روز قرار دارد. استفاده از يك شكل بازيگريِ برون گرايانه‌ كه در صحنه‌هاي متشنج و به اصطلاح رگ گردني به اوج خود مي‌رسد با حضور چهره‌هايي آشنا. شايد عجيب به نظر برسد، اما بر خلاف ستايش‌هاي بي‌شمار از بازيگري در ابد و يك روز، انتخاب بازيگران و بازي‌هاي فيلم، معمولي‌ترين بخش فيلم به حساب مي‌آيد. كستي كه كوچكترين خلاقيتي در انتخاب آن به چشم نمي‌خورد و كليشه‌اي‌ترين بازيگران را در كليشه‌اي‌ترين نقش‌ها قرار مي‌دهد. ايرادي كه به غير از نويد محمدزاده به عنوان موفق‌ترين بازيگر فيلم و شخصيت مادر با بازي شيرين يزدانبخش، به ساير انتخاب‌ها وارد است. در راس انتخاب‌ها پيمان معادي قرار دارد. انتخابي كه از چند عنصر برسازنده‌ي نقش و بازي، دو عنصر مهم را از قلم مي‌اندازد؛ شخصيت بازيگر و پرسوناي شكل گرفته‌ي او.  به رغم تلاش فراوان معادي در ارائه‌ي بازي‌اي خوب و فرو رفتن در نقش، به دليل پرسوناي ستاره‌ايِ اين بازيگر كه پيش از اين در فيلم‌هاي ايراني (در نقش كاراكتر نمونه‌ايِ طبقه متوسطي) و آمريكايي كه بازي كرده شكل گرفته، منجر به عاملي محدودكننده در واقع گرايي فيلم شده. ديگر مشكل معادي چهره‌ي شيك و لحن حرف زدن بورژوامآبش است كه همچون چيزي بيرون زننده از فضاي فيلم عمل مي‌كند. اين نكته در مورد زنان فيلم وضعيتي به مراتب بدتر دارد. پريناز ايزديار از سطح معمول خودش ( كه سطح چندان بالايي هم نيست) فراتر نمي‌رود، ريما رامين‌فر كه انگار مستقيم از سر صحنه‌ي پايتخت به سر فيلم آمده و شبنم مقدمي كه همان شخصيت زن شكست خورده‌‌ي هميشگي‌اش را تكرار مي‌كند. 
 مالاريا و ابد و يك روز هر دو فيلم‌هاي تلخي هستند كه به جامعه‌اي مي‌پردازند كه در آن ارزش‌هاي پولي روز به روز بيشتر بر روابطش غالب مي‌شود. نكته‌اي كه تنها وجه اشتراك دو فيلم به حساب مي‌آيد. تفاوت عمده‌ي دو فيلم رويكردهايشان به داستان‌شان است؛ در حالي كه ابد و يك روز مسير هموار و بارها امتحان پس داده‌اي را براي حركتش انتخاب مي‌كند، مالاريا همچون لوكيشن‌هاي اگزوتيكش، كوره راهِ دشواري را بر مي‌گزيند. كوره راهي تاريك كه البته خالي از لحظات خوشي‌اي كه در سياهي فيلم سوسو مي‌زنند نيست. مهمترين اين لحظات در سكانس ماقبل پايانيِ فيلم اتفاق مي‌افتد. جايي كه پسر و دختر پرسه‌زنِ فيلم پس از مرارت‌هايي بسيار، در كلبه‌اي متروك در مكاني ناكجا آبادگونه، يكي از تاثيرگذارترين سكانس‌هاي خلوت دو نفره‌ي عاشقانه را رقم مي‌زنند. سكانسي كه بلافاصله به پايان‌بندي مغموم كننده‌ي فيلم كه با كيفيت اثيري‌اش عوالم غريب فيلم را كامل مي‌كند منتهي مي‌شود. يكي از درخشان‌ترين پايان بندي‌هاي اين سال‌ها با كيفيتي دوگانه؛ اينكه شاهد خودكشي‌اي دست جمعي بوديم يا اينكه زوج عاشق براي هميشه به جايي فرار مي‌كنند كه دست هيچكس به آن‌ها نرسد؟ به مراتب سطح بالاتر از پايان بنديِ ابد و يك روز كه آن نيز تقريبا با حالتي دوگانه تمام مي‌شود؛ اينكه از بابت بازگشت دختر و حبس ابد و يك روزش در خانواده ناراحت باشيم يا اينكه از بابت بازگشتن دوباره‌اش به خانه و فرارش از زندگي در غربت خوشحال شويم؟  
بايستي كه ابد و يك روز را به عنوان يكي از ستايش شده‌ترين فيلم‌هاي اين سالهاي به حساب آوريم. فيلمي متعلق به خرده ژانرِ كاملا ايرانيزه‌اي به نام فيلمِ شريف !؛ فيلمي خوش ساخت و روان، خوش بازي با كارگرداني‌اي كم غلط كه با توجه به سن پايين سازنده‌اش از استعدادي اميدوار كننده در آينده خبر مي‌دهد. قطع يقين از مهترين فيلم‌هاي ايراني اين چند سال، كه البته در مقايسه با اصالت و نيت خاص مالاريا، به اثري ناچيز تقليل مي‌يابد. روي سخن اين يادداشت به هيچوجه عمده تماشاگران مردميِ جشنواره و سالن‌هاي خالي به هنگام اكران‌هاي مالاريا نيست. چرا كه شهبازي از همان ابتداي كارش نشان داده كه با اين شكل سينمايش اميدي براي محبوبيت عام يا توفيق تجاري نداشته و ندارد. بلكه هدف اصلي رعايت عدالت و انصاف از سوي منتقدان و مخاطبان جدي اين سينما نسبت به فيلم‌هايي چون مالاريا و نفس و ايستاده در غبار به عنوان جالب توجه‌ترين فيلم‌هاي اين چند سال سينماي ايران است. اين حجم از توسل به احساسات و ستايش از فيلمي مثل ابد و يك روز و اطلاق واژه شاهكار به آن، توهين به دستاوردهاي واقعي جشنواره سي و چهارم به حساب مي‌آيد. دستاوردهايي كه حداقل سزاوار نقدهاي منفي جامع‌تري هستند. اينكه در نقدهاي منفي درباره‌شان حداقل دلايلي ديده شود كه از ايرادات فله‌اي مجهز به دستگاه رياسنج ! و اطلاق واژه‌ي رياكار به فيلمساز و گيرهاي فيلمنامه‌اي سطحي و مدرسه‌اي فراتر برود. ابد و يك روز ايده‌آل‌ترين گزينه‌اي بود كه طالبانِ سينمايي رام و سر به راه مي‌توانستند به سينماي ايران پيشنهاد كنند كه البته با كمك مخاطبان حرفه‌اي سينمايي موفق هم شدند، اما اگر واقعا خواهان برون رفت از اين سينماي تكراري و پاستوريزه و مقلد باشيم، قطعا نگاهي دقيق و سزاوارانه به ناديده گرفته شده‌هاي جشنواره سي و چهارم الزامي مي‌نمايد.
احسان ميرحسيني
نظرات
کينگ روبرت چهارشنبه 5 اسفند 1394 اون روزي که فرهادي رو به زور حقنه کردن به فرهنگ ايراني و بچه تهروني همين منتقدا و تماشاگراي جشنواره اي افه چس همه کاره بودن عمواحسان، اون روزي ام که فيلمي درحد نادر و سيمينو چپوندن تو رتبه چهارم ده فيلم عمرمجله فيلم و با يه اسکارتبليغاتي جاودانشم کردن باز همين منتقدا بودن. بيخودي ازينا انتظار داري ببينن و بفهمن برادر، سهم ما تو اين برهه اززمان همين طبقه متوسط يبس و همين منتقداي پپه اس.
11 15
پاسخ

نويسنده پنجشنبه 6 اسفند 1394 کسي که فقط يه واحد فيلمنامه نويسي پاس کرده باشه متوجه قابليت هاي فيلمنامه جدايي ميشه و متوجه ميشه حتي حقش گرفتن اسکار بهتري فيلمنامه هم بود .
14 7
پاسخ
کاوه جمعه 10 ارديبهشت 1395 قضيه دقيقا همينه . جدايي فيلميه که دانشجويان فيلمنامه نويسي رو ذوق زده ميکنه

محمد يكشنبه 9 اسفند 1394 با تشکر از نوشته ي اقاي مير حسيني
واقعا اقايان نعمت الله وشهبازي جزه بهترين ومتفاوت ترين ها در سينماي پاستوريزه ايران هستن فقط چون جايزه گوسفندي خارجي نگرفتن زياد سراغشون نمي رن
متفائت بودن اين دوشتان از يک نگاه پخته مياد سريال وضعيت سفيد سريالي که اصلا قصه نداشت ولي واقعا يگانه هست در سريال سازي ايران يا ارايش غليظ که فيلمي که از قصد فضاي دو لحني داره ولي چه طور با هاش برخورد مي شه
در مورد مالاريا نديدم ولي اميدوارم اقاي شهبازي خودشون تکرار نکرده باشن
6 4
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز