یادداشت دیوید تامسون درباره ژاک ریوت (1928 - 2016)/ برده زیبایی

هنر برتر،‌ سينماي بزرگ به دست فيلمسازاني ساخته‌ مي‌شود كه در كنار دلبستگي ويژه‌شان به فرم فيلم، به تئاتر،‌ نقاشي، موسيقي و ادبيات هم علاقه‌مندند. بياييد براي روشن‌تر شدن بحث تصور كنيم كه سنت فيلمسازي وجود داشته باشد كه در آن جدا كردن كار سينمايي از توليدات ديگر مديوم‌ها كاري ابلهانه باشد. آيا مي‌توانيم چنين سنتي را بدون نسبت دادن صفت‌هاي ناسزاگونه‌اي همچون «زيادي ادبي، زيادي تئاتري، زيادي هنري، زيادي اپرايي يا زيادي دشوار» تحمل كنيم؟ حالا اين را هم در نظر بگيريد كه اين سنت بيشتر آثار كساني مثل ژان رنوار، كنجي ميزوگوچي، مكس اوفولس، ميكلانجلو آنتونيوني،‌ روبر برسون، اينگمار برگمان و سوژه اين مقاله را دربرمي‌گيرد، مردي كه يكي از بزرگترين و مهم‌ترين فيلمسازان تاريخ سينماست. بله،‌ درباره ژاك ريوت صحبت مي‌كنم.
7فاز:
ژاک ريوت،‌ يکي از مهم‌ترين چهره‌هاي سينماي موج نو فرانسه، در هشتاد و هفت سالگي پس از سال‌ها رنج از بيماري آلزايمر درگذشت. او  در سال 1953 در روان فرانسه چشم به جهان گشود و به فيلمسازاني مانند فرانسوا تروفو، اريک رومر و کلود شابرول ملحق شد که در کايه دو سينما به سردبيري آندره بازن نويسنده بودند. ريوت مانند آنها به فيلمسازي تشويق شد. نخستين فيلم «او پاريس به ما تعلق دارد» محصول 1961 با استقبال منتقدان رو به رو شد اما شکست تجاري خورد. ريوت در حلقه منتقدان باقي ماند و در سال 1953 سردبير مجله کايه دو سينما شد. مجله زير نظر او نگاه سياسي پيدا کرد و بازتاب دهنده بينش مارکسيستي ريوت و روشنفکرانه آن دوره شد. ريوت سال 1965 از سردبيري استعفا داد و فيلمسازي را با ساختن «راهبه» با بازي آنا کارينا پي گرفت. سپس ريوت فيلم تجربي عشق ديوانه را ساخت. او رفته رفته به خاطر زمان طولاني فيلم هايش به شهرت رسيد. در سال 1991، زيباي مزاحم با مدت زمان 237 دقيقه به موفقيت غير منتظره اي دست يافت که شايد به دليل مضمون فيلم و تولد دوباره يک هنرمند قديمي بود. همين امر سبب شد که ژاک ريوت فيلم دو قسمتي ژاندارک را با نقش آفريني ساندرين بونيه بسازد. مدت زمان اين فيلم دو قسمتي 336 دقيقه بود. آخرين فيلم ژاک ريوت «اطراف يک کوه کوچک» نام دارد که در سال 2009 و با نقش آفريني جين برکين به نمايش در آمد. 
اين يادداشت را ده سال پيش ديويد تامسون‌، منتقد انگليسي درباره اين فيلمساز نوشت. يادداشتي که بيش از هر چيز، روح سينمايي ريوت و نگاه منحصر به فرد او در سينما را تشريح مي‌کند.

در تلاش مشتاقانه و البته احتمالا به بيراهه‌رفته ما در جدي گرفتن سينما، طبيعي‌ترين و ابتدايي‌ترين خواسته ما اين است که فيلم‌ها «سينمايي» باشند، به ظواهر ، به جلوه‌هاي بصري،‌ فانتزي در اکشن و منظره‌ها و چشم‌اندازهاي ديده‌نشده بپردازند و کاري را بکنند که هيچ مديوم ديگري توان انجامش را ندارد. خواسته‌اي به نظر منطقي است. اما در عين حال مي‌بينيم که با وجود اين تمرکز متعصبانه بر وظيفه منحصر به فرد سينما، فيلم‌هايي هستند که موسيقي، مولفه‌هاي هنري، داستان، جامعه، زندگي، کاراکترها و تئاتر را بسيار دوست دارند. گاهي اين واقعيت ما را سردرگم مي‌کند. چطور مي‌شود فيلم‌هايي مثل «سفر طولاني روز به شب» سيدني لومت، «قصه فيلادلفيا» جورج کوکر يا «ميس ژولي» الف شوبرگ، تا اين اندازه زيبا، تاثيرگذار و رضايت بخش باشند وقتي صرفا تئاترهايي هستند که از آن‌ها فيلمبرداري شده است؟ ترجيح نمي‌دهيد به جاي اين‌ها مثلا «بيل را بکش» را ببينيد، چيزي که هيچ مديوم ديگري تا به حال به شما نداده است؟
به اين قياس کفرآميز يک چيز ديگر را هم اضافه کنيد: هنر برتر،‌ سينماي بزرگ به دست فيلمسازاني ساخته‌ مي‌شود که در کنار دلبستگي ويژه‌شان به فرم فيلم، به تئاتر،‌ نقاشي، موسيقي و ادبيات هم علاقه‌مندند. بياييد براي روشن‌تر شدن بحث تصور کنيم که سنت فيلمسازي وجود داشته باشد که در آن جدا کردن کار سينمايي از توليدات ديگر مديوم‌ها کاري ابلهانه باشد. آيا مي‌توانيم چنين سنتي را بدون نسبت دادن صفت‌هاي ناسزاگونه‌اي همچون «زيادي ادبي، زيادي تئاتري، زيادي هنري، زيادي اپرايي يا زيادي دشوار» تحمل کنيم؟ حالا اين را هم در نظر بگيريد که اين سنت بيشتر آثار کساني مثل ژان رنوار، کنجي ميزوگوچي، مکس اوفولس، ميکلانجلو آنتونيوني،‌ روبر برسون، اينگمار برگمان و سوژه اين مقاله را دربرمي‌گيرد، مردي که يکي از بزرگترين و مهم‌ترين فيلمسازان تاريخ سينماست. بله،‌ درباره ژاک ريوت صحبت مي‌کنم. 
ريوت هفتاد و هشت ساله‌ است. در فرانسه زندگي مي‌کند. يکي از منتقد- نويسنده- سپس فيلمسازاني بود که به عنوان موج نوي سينماي فرانسه شهرت داشتند. البته به اندازه گدار و تروفو شهرت نداشت،‌ اين دو فيلمساز به چهره‌هاي ملي در فرانسه و سپس چهره‌هايي جهاني تبديل شدند. اما ريوت هرگز کوچکترين‌ علاقه‌اي به اين چيزها بروز نداد.
اگر به دلبستگي ريوت به هنرهاي ديگر دوباره اشاره کنيم –به علاوه اين نکته که او تحصيلات عالي داشت و نويسنده بزرگي هم بود- احتمالا اين جملات در ذهن‌ شما نقش مي‌بندد که ريوت «بصري» نيست يا اينکه هيچ اتفاقي در فيلم‌هايش نمي‌افتد. برعکس، ريوت برده زيبايي است: کافي است «مزاحم زيبا» را ببينيد تا بفهميد که نقاشي براي او مي‌تواند آستانه ورود به فرم محض باشد و از سوي ديگر با هيچ کلمه‌اي نمي‌تواند تاثير حيرت انگيز امانوئل بئار را توصيف کرد، فقط بايد شاهدش بود و آن را به دقت تماشا کرد. با آنکه پيرو سبک تصويري ثابتي است که در استفاده از لنز و نور کاملا ناتوراليستي عمل مي‌کند، عاشق فرم و ظاهر هم هست، درست به اندازه همان سنت فرانسويي که کساني مثل کارتيه-برسون و رنوار پدر و پسر را در خود دارد.
در واقع ريوت فکر مي‌کند که سينما احمقانه و مبتذل مي‌شود اگر جنبه بصري را بر هر چيز ديگري ارجح بداند. بصر يک موهبت است، يک قاعده است، جهان است،‌ موتور محرک است و ريوت اين جهان را عاشقانه دوست دارد حتي زماني که او را به وحشت مي‌اندازد. بعيد مي‌دانم که ريوت هرگز نمايي ساخته باشد بي‌آنکه دو چيز را در آن جست و جو کرده باشد: زيبايي و فقدان تند و تيز همه نشانه‌هايي که مي‌گويند: اين زيباست.«سلين و ژولي به قايق‌سواري مي‌روند» را ببينيد. فيلمي که گذشته از هر چيز، يکي از الهام بخش ترين فيلم‌هاي سينما درباره چهره شهر پاريس در تابستان و خيال آن است که مي‌توانيم عطر آن را در مشام‌مان حس کنيم. 
نمي‌توانيد از ريوت لحظه‌اي چشم برداريد. بلکه بايد در عوض تمامي آثارش را دوباره کشف کنيد. آنچه براي ريوت بسيار خاص و مهم است، فيلمبرداري است، فيلمبرداري چنان انقلابي که هرگز نيازي به تدوين نداشته باشد.
يکي ديگر از کليدهاي مهم در فهم جهان ريوت، اشتياق سوزان او به کارکترها و قصه‌هاست. ريوت قصه را مثل هوا مي‌بيند. هميشه هست اما هميشه متوجه‌اش نمي‌شويم. درنتيجه يک صبح عادي و معمولي مي‌تواند در عصر به اتفاقي هولناک برسد و دختري که امروز در پارک ملاقات کرده‌ايد احتمالا کم‌اهميت‌تر از آدم ديگري است که با اين قصه به سراغ شما مي‌آيد. چرا فيلم‌ها را از ادبي بودن منع مي‌کنيم وقتي که چنين پيچ‌هاي روايت جذاب و منحصربه‌فردي دارند. در اولين فيلمش، «پاريس از آن ماست» ريوت با يک غيبت ساده و گروهي که براي بازي در يک نمايش آماده مي‌شوند، قصه را آغاز مي‌کند. اما پس از دو ساعت يا به پارانويا دچار شده‌ايم يا در مرز دسيسه‌اي تاريک قرار مي‌گيريم که فراتر از پاريس است. 
بي‌معني است اگر بخواهيم سينماي ريوت را آسان، رضايت‌بخش يا سرگرم‌کننده نشان بدهيم. او همان‌قدر که فيلمساز است، متفکر سينمايي هم هست. آثار ريوت را بايد به آرامي و پيوسته ببينيد تا بفهميد که آن پارانويا چطور ذره ذره جايش را به فضايي سبک‌تر و کميک‌تر مي‌دهد که در آن طراحي پلات و گره داستان مثل يک ترانه موسيقي است، ارجاعي، ذهني و متعالي. 
ريوت به اين باور قديمي که امروز ديگر از مد افتاده وفادار است که سينما، گسترش طبيعي تئاتر، ادبيات و قصه‌گويي است. او در سنت رنوار، ويگو، گدار، مارکر و ديگران نشانه‌اي است بر اين واقعيت که برترين آثار سينما، در آموزش چگونه ديدن به ما، فرانسوي بوده اند.
ليدا صدر
نظرات
امير دوشنبه 26 بهمن 1394 تشکر فراوان،تنها سايتي که مرگ ريوت در اون بازتابي داشته و دو مقاله درباره اون منتشر کرده،اي کاش يکي از نويسنده هاي 7فاز هم مطلبي درباره سينماي ريوت يا يکي از فيلم هاي اون بنويسه تا باعث ترغيب شدن فيلم بين هاي ايراني به ديدن فيلم هاي عالي جناب ريوت بشود.
7 0
پاسخ

majid سه شنبه 27 بهمن 1394 تشکر از سايت خوب‌تون و همچنين مترجم.
5 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز