نوشته دیوید تامسون درباره برکینگ بد و صنعت سریال سازی

نيو ريپابليك: واقعا جالب است كه بدانيم آيا خالق breaking bad وينس گيليگان و يا خالق sopranos ديويد چيس، از اول مي‌دانستند كه داستانشان به كجا پيش مي‌رود يا خير؟

ديويد تامسون/ نيو ريپابليک: روز يکشنبه، 11 آگوست، برنامه‌ي پخش سريال‌هاي تلويزيوني شب با ترتيبي پشت سر هم چيده شده بود که امکان نداشت بتوانيد از پاي تلويزيون تکان بخوريد: شما مي‌توانستيد آخرين قسمت the newsroom (اچ‌بي‌او)، اولين قسمت فصل آخر Breaking Bad و ray Donovan جديد (شو تايم) را پشت سر هم و بين ساعت 8 تا 11 ببينيد.
البته اينطور نبود که زندگي کامل و بي‌نقص باشد: برنامه‌ي شب من قرار بود بدون dexter و true blood و اولين قسمت low winter sun که درباره‌ي آن چيزهاي خوبي شنيده بودم بگذرد. چند نفر از دوستانم به من غر مي‌زدند که the killing را تماشا کنم، و همان يکشنبه که تازه از انگليس برگشته بودم، 2 قسمت از سريال southcliffe روي کامپيوتر انتظارم را مي‌کشيدند، سريالي که چند نفر از دوستان بريتانيايي درباره‌اش گفته بودند از the fall و يا the hour بهتر است. آيا هنوز کسي شک دارد که ما در دوران طلايي سريال‌هاي تلويزيوني دنباله‌دار زندگي مي‌کنيم؟ ( البته اگر وقت کافي براي ديدنشان داشته باشيم!) دوستي دارم که تعداد زيادي از کتاب‌هايش را مي‌فروشد، نه براي اينکه بتواند پولي به‌دست آورد، بلکه براي آن‌که بتواند فضاي لازم براي قرار دادن مجموعه‌هاي تلويزيوني‌اش پيدا کند، براي جعبه‌ي فصل‌هاي کامل the sopranos ، treme، big love ، boardwalk empire ، the wire و rubicon. او حتي مجموعه‌ي کامل (1986) crime story را نيز دارد! شايد او ديوانه به‌نظر بيايد، و شايد بيش‌فعال يا حتي پارانوييد باشد، با اين‌حال او نظريه‌اي دارد که مي‌گويد مي‌توان راز نهايي homeland را در تنها و تنها يک فصل rubicon پيداکرد. چرا که نه؟ من بعضي اوقات خواب مي‌ديدم که والتر وايت اعضاي خانواده‌ي Malcolm in the middle را ترور مي‌کند.
تازه بايد خدا را شکر کنم که توانستم بي‌خيال under the Dome شوم. فکرمي‌کنم ديگه بسه! اما به‌ هرحال معتقدم ما بايد همين حالا که هنوز وقت هست به اين دوره‌ي طلايي توجه کنيم. در دهه 1920 ،1930 و 1940 هيچ‌کس نگفت که ما در دوران طلايي تاريخ فيلم‌هاي هاليوودي به سر مي‌بريم، و کم‌تر کسي اين زحمت را به خود داد که بررسي کند آن محصولاتي که تصاوير متحرک نام داشتند، با ما چه مي‌کردند. بنابراين در اين‌جا انديشه‌هايي در باب سريال‌هاي تلويزيوني دنباله‌دار و تاثيري که روي ايده‌ي روايت مي‌گذارند، صورت گرفته است. دليل من براي انجام چنين تحقيقي اين است که breaking bad در حال اتمام است. اما ما از بخش پاياني آن چه انتظاري داريم؟
واقعاً جالب است که بدانيم آيا خالق breaking bad وينس گيليگان و يا خالق sopranos ديويد چيس، از اول مي‌دانستند که داستانشان به کجا پيش مي‌رود يا خير. من به جرات مي‌توانم بگويم که چند خلاصه روي کاغذ وجود داشته که هر يک منتظر بودند چراغ سبز بگيرند؛ آن خلاصه‌اي که اميد مي‌رفت بتواند فصل اول را به يک نتيجه‌ي هيجان‌انگيز برساند و مقدمه‌اي پرشور براي فصل دوم باشد؛ به هرحال کسب و کار تصوير دوست دارد بداند که کار نهايتاًً به کجا مي‌رسد. در 1952، آن‌هايي که پيچ و خم‌هاي تعليق‌آميز high noon را مي‌آفريدند از ما مي‌خواستند که مدام از خود بپرسيم آيا کلانتر بالاخره آن چهار بدمن فيلم را مي‌کشد يا نه؟ فيلم در سلسله زمان‌هاي متوالي گرفته شده بود و همه مي‌گفتند که محشره! اما مخاطب‌هاي 1952 بهتر مي‌فهميدند. آن‌ها اين را قطعي مي‌دانستند که قرار نيست گري کوپر شکست بخورد؛ اين اتفاق با خصايص کوپر بيگانه بود و کاملاً ضد آمريکايي تلقي مي‌شد (و اين يک نگراني عمده در آن سال‌ها بود). فضيلت و جوانمردي در آن سال‌ها بي‌ چون و چرا پيروز بود، به گونه‌اي که، اگر به آن فکرکنيد، فضيلت کم‌کم به يک مفهوم عجيب و غريب تبديل مي‌شد. به خاطر همين بود که حذف گستاخانه‌ي جنت لي از رواني بعد از حدود 40 دقيقه، يک ساختارشکني تمام عيار تلقي مي‌شد.
پيش از شروع سريال، احتمالا داستان‌سرا ايده breaking bad را اينگونه تعريف کرده است: والتر، يک معلم بداقبال و سرخورده در محله Albuquerque است که به سرطان مبتلا شده. او که به سمت پاياني مرگ‌بار کشيده مي‌شود و عزم تغيير مي‌کند : او از دانشش درباره‌ي شيمي براي ساخت مت‌آمفتامين استفاده مي‌کند و زودتر از آن‌که خودش حدس مي‌زد به يکي از پادشاهان بازار زيرزميني تبديل مي‌شود، پادشاهي که خودش را به افتخار اصل عدم قطعيت؛ هايزنبرگ مي‌نامد. اين داستان چگونه پايان مي‌يابد؟ آيا والتر به‌عنوان شهردار نيو‌مکزيکو انتخاب خواهد شد؟ شک دارم. آيا او با انجلينا جولي روي هم مي‌ريزد؟ به نظر مي‌آيد او به اين جور چيزها بي‌علاقه باشد. اگر شما يک درام‌پرداز و يا يک داستان‌نويس هستيد، نياز به يک ميان‌بر را احساس مي‌کنيد. والتر به يک جنايتکار افسانه‌اي تبديل مي‌شود؛ او مانند انسان شکست‌خورده‌اي است که به بانکي در لاس‌وگاس دستبرد مي‌زند. او لحظه‌اي از جلال توام با جنون را تجربه مي‌کند. اما سپس جنايت واقعي عليه او متحد مي‌شود. والتر مي‌ترسد، تا زماني که سرطان را به خاطر مي‌آورد. با اين يادآوري خشونتش چند برابر مي‌شود و پول بسياري به دست مي‌آورد (به آن کانتينر پر از پول فکر کنيد) و هنگامي که ويرانگري پديدار مي‌شود، بيماري او را مي‌رهاند. او از مرگ گذشته است، او يک بار خودش را کشته است. اين بخش مي‌توانست يک فصل کامل باشد، يک سريال تلويزيوني دنباله‌دار؛ مانند رماني از ميلر يا فيلمي از اسکورسيزي.
برکينگ بد
بايد وينس کيليگان را درحالي که نشسته و انگشتانش را تکان مي‌دهد تصور کنيد: آيا او به سمت پايان بزرگي که از آغاز در انديشه داشته حرکت مي‌کند، يا صبر مي‌کند تا تمام روياپردازي‌هايش درباره‌ي داستان را بازسازي کند و گسترش دهد؟ من مطمئنم که جيسون هورويچ (خالق rubicon) پرونده‌هايي پر از اتفاقات متفاوتي که در آينده مي‌افتد، داشته است. همين حرف را درباره‌ي ديويد ميلچ و اثر luck هم مي‌توانيد بزنيد. آن کار به خاطر گزارشات حاکي از آزار ديدن اسب‌ها لغو گرديد، و تعدادي از بازيگران و سرمايه‌گذاري ما روي آن‌ها در هوا معلق ماندند.
چيزهايي را از دست مي‌دهي و چيزهايي را به دست مي‌آوري. فيلمبرداري luck در فصل دوم قطع شد بنابراين حالا ما فقط مي‌توانيم درباره‌ي داستين هافمن و مايکل گمبون رويا پردازي کنيم. اما بعضي از آن بازيگران بايد به اندازه‌ي ديويد ميلچ و ASPCA نااميد داده شده باشند. اگر يک سريال پخش بشود و ادامه پيدا کند، با اقبال بسيار زياد مواجه خواهد شد. کسب و کار معمولا درباره‌ي اتحاديه تشکيل دادن حرف مي‌زد، نوعي سيستم درآمد مالياتي که به موجب آن بتوانيد I LOVE LUCY را در جايي بيابيد و تماشا کنيد. اما بسته‌هاي مجموعه فصل‌ها به همين اندازه اهميت دارند. جيمز گاندولفيني براي سال‌ها بازيگري پرکار بود، و البته به سختي مي‌توانست در نقش‌هاي جاني دپ يا تام کروز بازي کند. او يک ناظر چشم‌چران، با چهره‌اي پنهان و بدني فربه بود. اما با نتيجه‌ي به دست آمده از SOPRANOS، او درآمدي حدود يک ميليون دلار براي هر اپيزود به دست آورد. برايان کرنستون يک مورد مشابه است. او با درآمد حاصل از بازي در نقش والتر وايت و پدر مالکوم حالا يک ميليونر است، و هنوز هم نقش‌هاي کوچکي در فيلم‌هايي مثل contagion و argo بازي مي‌کند.
شايد ما بايد گفتگويي دلپذير ميان وينس گيليگان و برايان کرنستون را تصور کنيم (که بايد توسط آرون سورکين نوشته شده باشد) که در آن خالق اثر، غايت‌مندي روايي، پايمال کردن نتيجه‌ي اخلاقي و داستاني را شرح مي‌دهد، در حالي که کرنستون کمکي نمي‌تواند بکند مگر اينکه درباره‌ي فصلي ديگر، بهبود در سرطان و اينکه مي‌تواند جزيره‌ي کوچکي درکنار جرج کلوني در ايتاليا بخرد، صحبت کند. او ادعايي هم نمي‌کند؛ او به اندازه‌ي والتر پخمه نيست. اما گيليگان ناراحت نخواهد شد اگر که يک مجموعه‌ي تلويزيوني پشت سر هم ادامه پيدا کند.
سرمايه‌گزاران زيادي بر روي يک مجموعه تلويزيوني دنباله‌دار که جايگاه و اصالت خودش را دارد سرمايه‌گزاري مي‌کنند. مخاطبان و تهيه‌کنندگان، همواره همان امر مشابه را مي‌خواهند، و با اين وجود خواستار آنند که کار به طريقي متفاوت هم باشد. اين امر مي‌تواند به روند فزاينده‌ي هيستري در شخصيت‌ها و اکشن بيانجامد. بنابراين برخي از مجموعه‌هاي تلويزيوني در طول حرکت‌شان جنون‌آميزتر مي‌شوند، و حتي به نقطه پارانويا و نامعقوليت محض مي‌رسند. اگر يک بازيگر مشخص به شخصيت محبوب مخاطب تبديل شود، آيا اين بدين معني است که سريال شانس اينکه او نابود شود را نفي مي‌کند؟ sopranos وقتي که نانسي مرد، متزلزل شد (او مادر توني بود)، و اگر luck دوام آورده بود، بايد بدون دنيس فارينا ادامه مي‌داد.
خالقان تيزهوش ولجباز در برابر چنين فشارهايي مقاومت مي‌کنند. پس از صد سال تاريخ سينماي داستاني، بي‌اختيار خود را ملزم به پيدا کردن نوعي پيچ و تاب داستاني مي‌دانند که پيش از اين به فکر کس ديگري خطور نکرده باشد. وقتي به پايان sopranos مي‌رسيم، ديويد چيس تمام انتظارات را با يک پايان آرام و ترديدآميز به بازي مي‌گيرد. جايي که خيلي اتفاقات در شرف وقوع بودند اما هيچ اتفاقي نيفتاد. عده‌اي با اين نحوه‌ي پايان يافتن راضي نشده بودند، اما ما آن را به خاطر مي‌سپاريم. حال چگونه وينس گيليگان، والتر وايت را به پايان مي‌رساند؟ او پيش از اين گفته بود فکر مي‌کند که پايان داستان، مايه‌ي خشنودي مخاطبين خواهد شد؛ چه چيز ديگري مي‌توانست بگويد درحاليکه ميليون‌ها آدم ترجيح مي‌دهند breaking bad سال آينده هم ادامه پيدا کند؟ آيا والتر از اول هم يک مرده‌ي متحرک نبود؟
سرطان والتر خود مي‌تواند يک پايان باشد، اما شايد حالا او لياقت بيشتر از اين‌ها را داشته باشد. شايد او با هنک رودررو شود. يا هنک بگويد، مرد (باجناق)، تو به DEA احتياج داري، مخصوصا اگر مي‌خواي وارد بازار چک بشوي. همسرش اسکايلر، مي‌تواند به نقطه‌ي بالاتري از ويراني عصبي برسد. اما مجموعه‌هاي جنايي از داشتن شخصيت زني که در گرفتن تصميمات، نقش اصلي را داشته‌ باشد خجالت مي‌کشند. شايد عاقبت کار در شيمي پايان پذيرد؟ از آن جايي که ما در نيو‌مکزيکو هستيم، انفجاري در لس‌آلاموس را تصور کنيد که در آن کارخانه آخرين نفس‌هايش را مي‌کشد و آتش والتر و بيشتر افراد و اتاق استعاري پر از پول را نابود مي‌کند.
البته درست است که ما منتقدان هنري در پشت صحنه نشسته‌ايم درحالي‌که گيليگان و کرنستون کارشان را انجام مي‌دهند. اما همين حالا هم تکنولوژي پيشنهاد ديگري براي پيش بردن کار داده است. فرض مي‌گيريم که برنامه‌ي تلويزيوني پايان يافته و شما بازي‌اي را خريداري کرده‌ايد که در آن مي‌توانيد جاي هر کدام از شخصيت‌هاي هر سريالي که مي‌خواهيد بازي کنيد و داستان را به هر شکلي که دوست داريد پايان دهيد. شخصيت‌هاي انساني انعطاف‌پذير هستند: آن‌ها هر کاري را که شما بخواهيد انجام مي‌دهند. شما بايد ديالوگ‌ها را بنويسيد، و نمي‌توانيد سورکين را به عنوان دکتر فيلمنامه داشته باشيد. اما چرا هر يک از ما نبايد breaking nad شخصي خودمان را داشته باشيم، و چرا والتر نبايد game of therones را ملاقات کند؟ بهتر از اين، شما اين ايده که والتر به عنوان مهمان و درحالي‌که به کنتس گرانتام خيره شده در downton abbey حاضر شود را دوست نداريد؟! آقاي وايت مي‌تواند متکثر باشد.

ندا قطرويي
نظرات
سميه چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 عالي بود. ممنون
3 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز