12 سکانس برگزیده فیلم‌های 2015 به انتخاب نویسندگان 7فاز - بخش اول

دوربين زميكس لحظه‌اي آرام نمي‌نشيند، گاهي از پايين به بالا نگاه مي‌اندازد و گاهي از بالا به پايين، مدام به سمت بالا و پايين حركت مي‌كند و به مدد جلوه‌هاي ويژه از نقطه‌اي نيست كه فيليپ را دنبال نكند، تا اينكه در نهايت در مرز باريك بين مرگ و زندگي جلوه‌اي خدايگونه به او مي‌بخشد. آن بالا در آن ارتفاع ديگر اثري از فيليپِ دقايق پيش فيلم كه حتي از برقراري ساده‌ترين آداب اجتماعي عاجز است خبري نيست. بندباز تبديل به فيلمي مي‌شود در ستايش غريزه. اغراق نيست اگر سي دقيقه پاياني بندباز را اميدبخش‌ترين لحظات سينمايي 2015 بدانيم.
7فاز:
از گور برگشته
احسان ميرحسيني: سکانسي برآمده از بلندپروازي ايناريتو، نبوغ امانوئل لوبزکي و جلوه‌هاي ويژه‌اي در حد کمال که بار ديگر ثابت کردند که ديگر هيچ امر نشدني در سينما وجود ندارد؛ هر چه که به تخيل درآيد امکان تبديل به واقعيت شدن را نيز دارد. سکانس حمله خرس به هيو گلس؛ سرآمدِ سکانس‌هاي به لحاظ تکنيکي خيره کننده‌ي "از گور برگشته" که خيلي زود بدون نياز به اجازه زمان به جرگه‌ي کلاسيک‌هاي تاريخ سينما پيوست. با وجود اينکه صحنه‌هاي درگيري انسان و حيوان در تاريخ سينما کم نبوده، اين سکانس واقعي‌ترين تصوير ممکن را ارائه مي‌دهد. صحنه‌اي تقريبا پنج دقيقه‌اي تنها با يک کات در اواخرش، ناراحت کننده‌ترين صحنه‌ي فيلم را در ميان انبوه صحنه‌هاي خشن آن رقم مي‌زند. دوربين لوبزکي به قدري نزديک به اکشن صحنه و متمرکز بر هيو گلس است که هيچ راه فراري براي تماشاگر باقي نمي‌گذارد و زجر هيو گلس را چنان عينيتي مي‌بخشد که بدل به زجر تماشاگر نيز مي‌گردد؛ صحنه‌اي که نه به لئوناردو دي کاپريو و نه به تماشاگرش کوچکترين رحمي نمي‌کند، چيزي مشابه صحنه‌ي تونل برگشت ناپذير گاسپار نوئه و در همان حد عذاب آور. لوبزکي و جلوه‌هاي ويژه در توجه فوق ريزبينانه‌شان به جزئيات، حتي از بزاق دهان خرس نيز که بر سر گلس مي‌ريزد غافل نشده‌اند. اينکه خرس گريزلي يکي از خطرناکترين حيوانات طبيعت است را پيشتر ورنر هرتزوگ در مستند تکان دهنده‌اش مرد گريزلي نشان داده بود؛ که در آن مردي منزجر از انسان‌ها به همراه نامزدش براي ادامه زندگي مهمان خرس‌هاي گريزلي مي‌شود و در نهايت طعمه‌ي همان‌ها نيز مي‌شد. در حالي که صداي ضجه‌هاي مرد و زن از لحظه کشته شدنشان باقي مانده بود، اما هرتزوگ آن را هم از تماشاگرش دريغ کرد تا با در غياب قرار دادن آن صحنه‌ي موحش، بيننده‌اش را با تاثيري تکان دهنده‌تر مواجه کند. حالا چند سال بعد در يک فيلم داستاني پرهزينه به کارگرداني ايناريتو، اين تکان‌دهنده بودن با رويکردي صد و هشتاد درجه متفاوت اتفاق مي‌افتد. با تاکيدي شديد بر واقعه. دوربيني که در نزديکترين فاصله ممکن چشم از صحنه بر نمي‌دارد و حملات خرس در سه مرحله را تا هنگام سقوط از دره و کشته شدن خرس و جراحت شديد هيو گلس دنبال مي‌کند. سکانسي که در کنار چند صحنه ديگر فيلم از جمله فرار بوفالوها و سقوط از دره و نبرد ابتداي فيلم، حتي مخالفان فيلم را نيز وادار به اعتراف مي‌کند که اين همه سختي و مرارت براي ساخت اين فيلم ارزشش را داشته است. 
 
قله سرخ 
احسان ميرحسيني: گيلرمو دل تورو تمام تلاشش را کرده تا بازگشتي دوباره داشته باشد به نقطه اوج کارنامه‌اش، هزارتوي پن و ستون فقرات شيطان. از آن نوع فيلم‌هايي که بيشتر از اينکه نياز به کارگرداني بالغ داشته باشند، طراوت نوجوانانه‌اي را مي‌طلبند، نکته‌اي که در کنار ويژگي‌هاي مثبت مي‌تواند همچون اتفاقي که در قلعه سرخ مي‌افتد، منجر به محدوديت فيلم نيز شود. دل تورو در جايگاه يک نوجوان خوره‌ي فانتزي تمام علاقياتش از دوران کودکي تا بزرگسالي را احضار مي‌کند تا به شکلي به ناخودآگاهِ پر از هياهويش واکنش نشان دهد. به همين دليل در فيلمش به اداي ديني گسترده به تمام اشکال فانتزي از قرن‌هاي گذشته تا به الان مي‌پردازد؛ از داستان‌هاي گوتيک قرن نوزدهمي گرفته تا ربکا و بدنام هيچکاک با خشونتي از جنس فيلم‌هاي وحشت مدرن که جالوهاي ايتاليايي را به ياد مي‌آورد. نکته‌اي که به رغم تمام جذابيت‌هايش، کاستي‌هايي را نيز در فيلم به وجود آورده. هر چقدر که سبک بصري خاص دل تورو و استفاده از رنگ در قلعه سرخ غوغا مي‌کند، داستان آن ساده و حتي از فرط قابل پيش‌بيني بودن ضعيف مي‌نمايد که تنها نکته‌ي جالب توجه آن مثلث عشقي نامتعارف آن است. مثلثي که در پايان دو زن را در خشن‌ترين لحظات فيلم رودرروي يکديگر قرار مي‌دهد. درگيري که خشونت درش به قدري کيفيت عجيبي پيدا مي‌کند که تماشاگر را از فکر به داستان کليشه‌اي جدا مي‌کند و تا حدودي نجات بخش فيلم نيز مي‌شود. توماس (تام هيدلستون) بالاخره حقيقتي را که تا آن موقع پنهان کرده بود در مقابل عشق ممنوعش لوسيل (جسيکا چستين) اعتراف مي‌کند و تاوان خيانت به لوسيل را با خنجري در صورت پس مي‌دهد. مرگ توماس، رويارويي دو زن را اجتناب ناپذير مي‌کند. لوسيل ديوانه‌وار_جسيکا چستين را تا به حال به اين اندازه پريشان و روان پريش نديده‌ايد_ در دل پلکان‌هاي طاقدار و پستوهاي قصر گوتيک جن‌زده به دنبال اديث (ميا واسکوفسکا) مي‌افتد. انگشتي قطع مي‌شود، خنجري به سينه فرو مي‌رود و چهره‌اي زخم برمي‌دارد، تا اينکه در نماهاي چشم‌نواز محوطه‌ي برفي بيروني و بر روي زمين سرخ، اديث با کمک روح توماس در نقطه‌ي پاياني خشونت فيلم، لوسيل را از پا در مي‌آورد.  
 
بندباز/ The Walk
احسان ميرحسيني: سي دقيقه پاياني بندباز و سهيم شدن تمام و کمال تماشاگر با يکي از عجيب‌ترين چالش‌هاي رواني و فيزيکي قرن گذشته به واسطه‌ي تبحر کارگردانيِ رابرت زميکس کهنه‌کار. اگر در بندباز به دنبال شخصيت‌پردازي مناسبي براي شخصيت فيليپ پتي فرانسوي و اطرافيانش و روايتي پرکشش از پروسه‌ي آماده شدن گروه براي اين عمليات خارق‌العاده مي‌گرديد، چيز چنداني نخواهيد يافت و بهتر است که به مستند شاهکار جيمز مارش مردي روي سيم (2008) رجوع کنيد. انگار براي زميکس هم انقدر فصل نهايي فيلم و انتقال حس بندبازي فيليپ بين برج‌هاي دوقلو اهميت داشته که همه چيز پيش از آن را_ از بيوگرافي فيليپ گرفته تا چيدن مقدمات عمليات_ به فشرده‌ترين شکل ممکن ولو به قيمت بي روح شدن روابط شخصيت‌ها برگزار مي‌کند، تا اينکه در فصل نهايي با استفاده از حوزه‌ي تخصصش کارگرداني و جلوه‌هاي ويژه‌ي کامپيوتري هوش از سر تماشاگرش بربايد. سي دقيقه‌اي که تماشاگرش را با وحشتي متافيزيکي و احساسي چندگانه متشکل از اضطراب، حيرت، شعف و هيجاني فراوان مواجه مي‌کند. حسي که با اضطراب سخت تماشاگر آغاز مي‌شود و همپاي جوزف گوردون لوئيت در نهايت به حسي از رهايي منتهي مي‌شود و اين ميان زميکس با زواياي نامتعارف دوربين و جلوه‌هاي ويژه‌اي در حد اعلي، نزديک به چهار دهه پس از رخداد اصلي، آن را به ملموس‌ترين شکل ممکن براي تماشاگرش به تصوير مي‌کشد. دوربين زميکس لحظه‌اي آرام نمي‌نشيند، گاهي از پايين به بالا نگاه مي‌اندازد و گاهي از بالا به پايين، مدام به سمت بالا و پايين حرکت مي‌کند و به مدد جلوه‌هاي ويژه از نقطه‌اي نيست که فيليپ را دنبال نکند، تا اينکه در نهايت در مرز باريک بين مرگ و زندگي جلوه‌اي خدايگونه به او مي‌بخشد. آن بالا در آن ارتفاع ديگر اثري از فيليپِ دقايق پيش فيلم که حتي از برقراري ساده‌ترين آداب اجتماعي عاجز است خبري نيست. بندباز تبديل به فيلمي مي‌شود در ستايش غريزه. اغراق نيست اگر سي دقيقه پاياني بندباز را اميدبخش‌ترين لحظات سينمايي 2015 بدانيم.
 
عشا سياه
کاوه اسماعيلي: ساختار روايي عشاء سياه بر اساس اعترافات همدستان جيمي بالجر(جاني دپ) برعليه او نزد پليس است. از چگونگي به قدرت رسيدن، کنار زدن رقبا و افشاي جنايتهاي بالجر براي تسلط بيشتر بر مافياي بوستون است. خبرچيني و خيانت مذموم‌ترين صفات نزد بالجر است که هيچ رحمي در مقابل آن از خود نشان نمي‌دهد. يکي از قربانيان او برايان هالوران (پيتر سارسگارد) است که بالجر سکوت او در مقابل قتل يکي از رقبايش را در ازاي کيفي پر از پول مي‌خرد. اما هالوران با شنيدن خبر قتل راجر ويلر، در نئشگي مواد و عزاب وجدان ناشي از سکوتش ، نزد پليس مي‌رود تا بالجر را لو دهد. او اولين يهودا از بين حواريون بالجر است که از عشاء رباني او به خيانت خروج ميکند. شوريدگي و حالت هزياني او در اداره پليس و مرگ‌آگاهي‌ ناگزيرش وقتي سبکسري پليس همدست بالجر را مشاهده مي‌کند،مفهوم خيانت و وفاداري را در قياس با فيلمهاي اينچنيني که اساس رابطه پدر-خانواده را حتي به مسيح-حواريون ارتقا داده دگرگون مي‌کند. فصل برايان هالوران با سکانس به قتل رسيدنش توسط جيمي بالجر پايان مي‌يابد. با نمايي لوانگل از جاني دپ در قالب مسيحي که چشمان روشنش شمايلي ترسناک به او بخشيده و تير خلاص را به بدن نيمه‌جان هالوران مي‌زند. اين چرخه خيانت-مجازات بارها در فيلم ادامه پيدا ميکند و اگرچه مثلا در لحظه به قتل رساندن دختر بينوايي که تصور خيانتش، فرجامي دردناک و غم‌انگيز را براي او فراهم ميسازد اما از تاثير اوليه‌اي که در سکانس هالوران داشته کاسته شده است.خائنين در پايان بالجر را تنها ميگذراند و کنايه‌آميز است که تنها وفادار او در پايان ، دوست قديمي او در اداره پليس است. 
 
مدمکس: جاده خشم
کاوه اسماعيلي: عجيب‌ترين و ديوانه‌وارترين و مسحورکننده‌ترين چيزي که امسال انتظارش را داشتيد.75 سال پس از دليجان ، جرج ميلر،اکشن شاهکار جان فورد را به صورت يک وسترن پانک بازسازي ميکند و دل از همه اعم از تماشاگران و منتقدين را ميربايد. نيم ساعت آغازين مکس ديوانه . به خصوص از لحظه خروج فيوريسا (چارليز ترون) از سيتادل و آغاز تعقيب و گريزي که تعبير وحشيانه ، در مقايسه با حماسه غريبي که تماشا ميکنيم ملوترين صفتي‌ست که برازنده آن خواهد بود. زني با موهاي تراشيده و با يک دست بريده، راننده ماشين حمل سوختي‌ست که چند دختر جوان باردار را با خود به قصد فرار ميبرد و در تعقيب آن لشکري از کريه‌ترين و ترسناک‌ترين مخلوقات عالم با رهبري ايمورتان جو، مردي چاق با پوستي وزغي شکل و ماسکي براي تنفس.و براي تکميل اين جمع ديوانه‌وار يک دسته نوازنده موزيک با طبل و گيتار نيز آنها را همراهي مي‌کنند و قهرمان فيلم (تام هاردي) با پوزه‌بندي بر دهان با خون خودش وظيفه تامين سوخت ارگانيک يکي از ماشين‌ها را بر عهده گرفته. همه اين انفجارها و تيراندازيها و آتش و دود، در صحرايي گداخته و آخرالزماني با استفاده حداقلي از امکانات سي‌جي‌آي ، برشي از فيلم است که در ساير دقايقش  نيز کيفيتي اينچنين هيولايي دارد. اگرچه فيلم در اين نيم ساعت آغازين به قدري حجم عظيمي از انرژي آزاد مي‌کند که در ادامه، توان بازتوليد آن را ندارد.مکس ديوانه مجموعه‌اي سکانسهاي تعقيب و گريز است که لحظات آرام آن همچون پاساژي در ميانه فيلم عمل ميکنند.تام هاردي در ادامه همانقدر حرف ميزند که اينجا در شمايل سپر انساني.مردي غمگين با هيبتي گولاخ‌طور که در نمايش احساسات خستي باورنکردني از خود بروز ميدهد و در اين سکانس قهرمان داستان را در پيشگاه يکي از ماشينهاي جنگي مي‌بينيم و جشنواره‌اي از تردستي در طراحي صحنه و تدوين و فيلمبرداري و موسيقي را در مقابل او مشاهده ميکنيم. خواستگاه  ضدهاليوودي از شکل اجراي فيلم و جلوه‌هاي ويژه آن ، لوکيشن فيلمبرداري آن در استراليا ، تعابير مد روز از گرو‌ه‌هاي جهادي و استشهادي و بالاخره تفاسير فمينيستي از دسته زنان فيلم ، همه به اقبال بيشتر آن در ميان منتقدين کمک کردند. اما آنچه فيلم را سرپا نگاه داشته همان چيزي ست که تماشاگران را براي ديدنش نيم خيز کرده است.
 
سيکاريو
کاوه اسماعيلي: خوارز ، قلب سياه تپنده فيلم است. جهنمي که قبل از عزيمت تيم عملياتي به قصد دستگيري مافياي مکزيکي از آن با هراس نام برده مي‌شود. با ذکر اين جمله الخاندرو به کيت ماسر که " براي توي آمريکايي اونجا هيچ چيز منطقي نيست. " سکانس ورود تيم ضربت به خوارز که با هلي شاتي طولاني از مسير عبور شورلتهاي تاهوي حامل ماموران ، علاوه بر اينکه تعليق و انتظار تماشاگر براي مشاهده شهر را بالا مي‌برد، کيفيتي استعاري به آن مي‌بخشد. شبيه اجراي مشترک دانته اسپينوتي-مايکل مان در سکانس تعقيب و گريز وينست هانا و نيل مک‌کالي در بزرگراههاي لس‌آنجلس در مخمصه و سکانس عزيمت کاروان حامل راسل کرو و آل پاچينو به دادگاه در اينسايدر. در اينجا نيز فهم مشترک دني ويلنو و راجر ديکينز از داستاني که قرار است عمق و پيچيدگي آن از دريچه چگونگي نمايش بصري آن شکل گيرد ، به خاطر مي‌ماند. وقتي دسته‌ ماشين‌ها مثل گروهان سواره نظام به هم ملحق مي‌شوند تا وارد دوزخ شوند و در ميان يکي ازين رخشهاي ناآرام، الخاندرو ( بنيچيو دل‌تورو) و کيت (اميلي بلانت) که به جاي آن دوتايي‌هاي مردانه ذکر شده اينبار در هيبت گرگ و آهو با هم به شکار مي‌روند. يکي درنده و يکي اهلي. يکي گناهکار و يکي معصوم. در جايي که مفهوم گناه و قانون و اخلاق رنگ ديگري پيدا ميکند. تماشاي مرداني که با سرهاي بريده و برهنه، از پا در وسط شهر آويزان شده‌اند درست پس از خوشامدگويي متلک‌وار الخاندرو به کيت تابلوي دهشتناکي از حقيقت جنگل بدوي و دور از تمدن دست‌ساز آمريکايي را نمايش مي‌دهد. و بالاخره در عوارضي خوارز ، آغاز جنگ ، آنجايي که به قول دانته در کتيبه  ورودي  دوزخش " بايد از اميد چشم پوشيد " ، حيرت آهو از درندگي گرگها وقتي دسته‌اي از طعمه‌هاي خودشان را محاصره کرده‌اند و چنگ انداختن اول را نشانه قتل عام ميدانند.
گروه نويسندگان 7فاز
نظرات
glizoviliz پنجشنبه 8 بهمن 1394 ممنون به خاطر اين بخش،به نظرم از بين سکانش هاي بخش اول ،حمله خرس واقعا عاليه و دفعه اول واقعا تکان دهنده و در عين حال جذابه
4 1
پاسخ

حامد خلوصي پنجشنبه 8 بهمن 1394 بندباز رو امروز ميرم کوروش سه بعدي ببينم، دست شما درد نکنه استاد
2 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز