یادداشت نویسنده 7فاز بر اپیزود سوم فصل چهارم بازی تاج و تخت/ Game of Thrones

7فاز: سرسي در كنار جنازه جافري ايستاده. در ميان همان تالاري كه در اولين اپيزود سريال از بالا به جنازه جان آرينِ فقيد نظاره مي‌كرد.

چطور خدايان باعث شدند تا من عاشق زن نفرت‌انگيزي مثل تو بشم.
غريب‌ترين و متناقض‌ترين صحنه‌ايست که از سريال بازي تاج و تخت ديده‌ايد. برادري به خواهرش درست در کنار جسدِ پسرحرامزاده‌شان تجاوز مي‌کند. پس چگونه اين مجموعه‌اي از رذائل حيواني آنچنان انرژي کوبنده‌‌اي توليد مي‌کند که قابل مقايسه با کمتر فصلي از اين نمايش باشکوه است؟ سرسي در کنار جنازه جافري ايستاده. در ميان همان تالاري که در اولين قسمت سريال از بالا به جنازه جان آرينِ فقيد نظاره مي‌کرد. جيمي نزديکش شده بود و او را در آغوش گرفته بود و به او قول داده بود براي آرامش عشق‌شان حاظر است تمام دنيا را از بين ببرد آنقدر که فقط خودشان باقي بمانند. و حالا سرسي از او مي‌خواهد تيرين، برادرشان را بکشد و انتقام پسرشان را از او بستاند و او را قرباني داغ فرزندشان و امنيت عشقشان کند. هجوم جيمي به سرسي و لرزيدن تختي که فرزند نامبارک اين عشق روي آن دراز کشيده هرچقدر بار کنايي به گستردگي تسلط لنيسترها بر وستروس داشته باشد اما براي اولين بار اجازه مي‌دهد دوربين به زير پوست اين رابطه راه پيدا کند. بيراه نيست اگر بگوييم اين انساني‌ترين تصويري بود که از جيمي و سرسي تاکنون نمايش داده شده بود.

پدرم مي‌دونه چطور از يه تراژدي خانوادگي به بهترين شکل استفاده مطلوب بکنه.
تايوين براي حفظ قدرت درست بعد از کشته شدن جافري دو ماموريت دارد. اول آماده کردن تومن - پسر دوم سرسي - براي پادشاهي و بعد از آن قرباني کردن رانده‌شده‌ترين لنيستر. او قالب سياست عملگرايانه‌اش را به شکل ساده‌اي براي تومن شرح مي‌دهد. سقوط بليون، آئوريس و رابرت را به ياد او مي‌آورد. براي او ويژگي پادشاه خوب نه پرهيزکاري، نه عدالت و نه قدرت است. او عقل و خرد را نشانه حکومت خوب مي‌داند. بيخود نيست که کسترلي راک مقر خاندان لنيستر در غربي‌ترين نقطه وستروس قرار دارد.
تايوين در پي تشکيل دادگاهي براي محاکه تيرين به جرم ترور شاه است. او سه قاضي براي اين دادگاه درنظر گرفته. خودش، ميس تايرل و ابراين مارتل. مادربزرگ مارجري بزرگ خانواده ثروتمند تايرل است. او مارجري را که جاه‌طلبي‌اش براي ملکه شدن هربار ناکام مانده دلداري مي‌دهد و مي‌داند که تايوين حاضر نيست اين اتحاد پول و قدرت بين لنيسترها و تايرل‌ها را حتا پس از مرگ جافري از دست بدهد. پيشنهاد غافلگيرکننده تايوين اما به ابراين است. دشمن خوني لنيسترها. او قصد دارد ابراين که فعلا روزهايش در پايتخت را صرف عياشي‌هاي جنسي مي‌کند با خويش متحد سازد. او را در مقام يکي از قاضي‌هاي دادگاه مي‌گمارد، به عضويت شوراي سلطنتي در‌مي‌آورد و البته قول مي‌دهد او را با مانتين که قاتل خواهر اوست روبه‌رو کند. اين استراتژي شايد ادامه همان خردورزي‌ است که براي تومن شرح مي‌دهد اما کاراکتر ابراين هنوز مرموز است و مايه‌اي براي قضاوت تماشاگر از خودش نشان نداده. شايد دادگاهِ تيرين اولين آزمون او پيش چشم تماشاگر بازي تاج و تخت است که نگران سرنوشت تيرين است.
تيريني که نام لنيستر را به دوش مي‌کشد اما کيست که نداند او از اعتبار و ثروت خاندانش براي اعتلاي خود در اين دنيا بهره برده درحالي‌که همان اعتبار خانوادگي او را به سلول‌هاي وِيل فرستاد و در بلک واتر خنجر از پشت به او زد و شاهش او را ملعبه‌اي براي تحقير کرد و حالا پدرش براي اعدامش به نفع حفظ قدرتش نقشه مي‌چيند. او زخم صورتش را از لنيسترها دارد و قامت کوتوله‌اش فاصله او را با لنيسترهاي زيبا و خوش قد و قامت نشان مي‌دهد. حالا او در همان سياه‌چالي حبس شده که روزگاري ند استارک راهي براي خلاصي از آن پيدا نکرد و در محکمه شاه هم به خيانت اعتراف کرد و سر از تنش جدا شد. تيرين اما هميشه از نقصش سپري براي دفاع ساخته و از هوشش مسيري براي رهايي. پادريک پيشخدمت وفادارش براي شهادت بر عليه تيرين تطميع شده و تيرين او را به فرار از پايتخت براي حفظ جانش تشويق مي‌کند. او تنها برادرش جيمي را دارد وقتي سانسا هم از پايتخت فرار کرده.

همه‌مون توي پايتخت دروغگوييم.
سانسا درست در لحظه مرگ جافري توسط شواليه‌اي که روزي باعث نجاتش شده بود فرار مي‌کند. دانتوس او را به کشتي لرد بيليش در ميان دريا مي‌رساند. اما نه به جبران محبت آخرين بازمانده استارک در پايتخت، که به طمع دريافت سکه‌هاي طلا از انگشت کوچيکه. بيليش، دانتوس را مي‌کشد و وعده امنيت به سانسا مي‌دهد. آخرين کسي که به بليش اعتماد کرد پدر سانسا بود که باعث مرگش شد. راستش نه مي‌توان به بيليش اعتماد کرد نه به بازيگرش که صورتش را توي چشم سانسا انداخته بود با آن لحن مخوف و مرموزِ مصنوعي؛ او سعي داشت دخترک را متاثر کند. سانساي ساده‌دل را شايد بتواند. اما تماشاگران سريال را نه.
بازي تاج و تخت
سر چند تا استارک ديگه بايد قطع بشه تا بفهمي اوضاع از چه قراره؟
دلمان براي سفر دونفره هاوند و آريا تنگ خواهد شد اگر يک قسمت تماشايشان نکنيم. اين جفت ناجورِ سريال در کنار هم بامزه‌ترين بخش سريال هستند. آريا سفر شکل دادن به شخصيتش را از کنار آدم‌هاي فرودست سرزمين شروع کرده. اين همان روايتي‌ست که مي‌گويند شاهنامه‌ها از شرح دادنش پرهيز کرده‌اند و نسبت به آن بي‌توجه بوده‌اند. مردم تيره‌روز قلعه هارنهال، کافه‌دار و دختراني که مورد حمله سربازان شاه قرار مي‌گيرند و حالا کشاورز و دختر کوچکش که به هاوند و آريا پناه مي‌دهند تا تحت حمايت هاوند از دست مهاجمين قرار گيرند. هاوند اما صبح روز بعد نقره‌هاي کشاورز را به زور از او مي‌گيرد. در پاسخ به اعتراض آريا مي‌گويد جفتشون تا زمستون خواهند مرد. آنها در مقابل مهاجمين و غارتگران ضعيفند. و آدم مرده به نقره احتياج نداره. اين تاثيرگذاري متقابل آريا و هاوند تا کجا ادامه پيدا خواهد کرد. تا وِيل، آريا بايد چقدر نظاره‌گرِ تيره‌روزي‌هاي مردم پست کشور باشد تا هويت خشنش شکل بگيرد؟

پدرت به جزئيات ظريف رفتارهاي بد بي‌توجهه.
اين چکيده‌اي‌ست که سر داووس مشاور استنيس باراتئون از شخصيت او نزد دخترش شيرين به زبان مي‌آورد. استنيس مرگ جافري را نتيجه همان زالويي مي‌داند که به جان گندري حرامزاده رابرت انداخته بود. او در حسرت باز پس‌گيري سلطنتي است که حق موروثي خودش مي‌داند و داووس براي اينکه او بيش از اين به مليساندرا و فرامينش ايمان نياورد تمام تلاشش را مي‌کند تا لشگري آماده سازد.

مي‌خوام پدر و مادر مرده‌ات را بخورم. برو اينو به کلاغ‌ها بگو
وحشي‌ها از جنوب ديوار به سمت قلعه سياه، روستا به روستا پيش مي‌روند. مردم را قتل‌عام مي‌کنند و يک بازمانده را به سمت قلعه مي‌فرستند تا خبر هجوم‌شان را به آنها برساند. جان اسنو و همراهانش تصميم مي‌گيرند تا کنار ديوار بمانند و از آن محافظت کنند. در همين حال باقي‌مانده نگهبانان که خانه کرستر در شمال ديوار را به يغما گرفته‌اند بازمي‌گردند. آنها شمار قليل نگهبانان ديوار را مي‌دانند. نبايد منس ريدر سرکرده ارتش وحشي‌ها از اين واقعيت خبردار شوند.
در همين حال سمول، دختر محبوبش را که از خانه کرستر آزاد کرده از قلعه خارج مي‌کند تا از گزند نگهبانان به دور باشد. او را به روسپي‌خانه‌اي مي‌برد تا به همراه فرزندش ساکن شود. او توان ماندن بر پيمانش به عنوان نگهبان را ندارد. او عاشق شده و اين ضعيف‌ترش کرده. در مقابل نگاه نيازمند محبوبش چقدر توان دارد و چگونه قرار است نقش خود را در مسير داستان ايفا کند؟

من بهتون دستور نميدم. بهتون حق انتخاب ميدم
دنريس به آستانه ميرين رسيده. قلعه‌اي ديگر که او نه با قدرت سربازانش که با وعده آزادي به بردگان دشمن فتحش خواهد کرد. منجنيق‌هاي او به جاي گوي‌هاي آتشين، حلقه‌هاي بازشده زنجير که بر گردن بردگان آزاد‌شده لشگرش بوده را به سمت ميرين پرتاب مي‌کند. اين شيوه اوست که از شرقي‌ترين نقطه سرزمين از ميان آتش همراه سه اژدهاي افسانه‌اي خويش برخاسته و حالا در مسير غرب شهرها را آزاد مي‌کند. اين همان کهن‌الگوي داستان‌هاي جهان نيست؟ حرکت از شرق به غرب. از اسطوره به منطق؛ در مسير خورشيد.

کاوه اسماعيلي
نظرات
ايمان سه شنبه 9 ارديبهشت 1393 يادداشت محشري بود. قبلياي اين سري يادداشت ها کجاس؟
0 0
پاسخ

7فاز چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 نوشته‌هاي مرتبط با هر مطلب، کنار آن مطلب، سمت چپ صفحه قابل ديدن و استفاده کردن است..ممنون از لطف شما.
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط





































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز