یادداشت پویان عسگری درباره جدیدترین فیلم الخاندرو گونزالز ایناریتو - چرا «از گور برگشته» بهترین فیلم ایناریتو است؟

«از گور برگشته» شبيه به «دروازه بهشت» يك مقدمه و موخره كوتاه دارد و يك تنه تناور. هيو گلس (لئوناردو ديكاپريو) را در حريم امن، ملبس به پناه و حضور زن سرخپوستش مي‌بينيم و تنه فيلم در توضيح اين نكته است كه چرا اين حريم امن از بين رفت و چه جنايتي از طرف تمدن/ توحش بر عليه ميزبانان طبيعت، اتفاق افتاد. البته كه فيلم ايناريتو فاقد پيچيدگي‌هاي مضموني و تنوع شخصيت‌هايي كه ايده‌ها را نمايندگي كنند - آن‌گونه كه چيمينو در «دروازه بهشت» نمايش مي‌دهد - است اما با ساده كردن همه چيز و اينكه شخصيت‌ها در دو قالب كلي «سفيدپوست/ سرخپوست» تعريف مي‌شوند، موفق مي‌شود تماشاگر را تا انتها با خود همراه كند و او را مشتاق و منتظر سكانس پاياني نگه دارد.
7فاز:
دروازه بهشت
مناقشه برانگيزترين فيلم سال 2015 براي منتقدان و خوره‌هاي فيلم. مجموعه‌اي از امکانات و محدوديت‌هاي هم‌ارز. فيلمي که هنگام تماشايش جدالي دائمي براي دوست داشتن يا رد کردنش در ذهن مخاطب جريان دارد. از تماشاي سکانسي به وجد مي‌آييم و سکانسي ديگر نااميدمان مي‌کند. براي مواجهه با چنين فيلمي بايد منصف بود. نبايد براي راحت کردن خود و صدور حکمي انتقادي درباره «از گور برگشته»، همه چيز را به «خوب» يا «بد» تقليل داد. بايد به استقبال اين جهان هيجان‌انگيز با تمام محدوديت‌هاي مشخص‌اش رفت و توضيح داد که چرا «از گور برگشته» با همه لکنت‌هايش، تماشايي‌ترين فيلم ايناريتو است.
 
منتقدان و تماشاگراني که از تماشاي سه فيلم اول ايناريتو (آمورس پروس، 21 گرم، بابل) ذوق زده شدند و حکم‌هاي انتقادي کلي صادر کردند، در مواجهه با «از گور برگشته» به همان دوگانه حالا ديگر نخ‌نما شده هاليوود/ فيلم هنري رجوع کرده و بانگ و فغان برمي‌آورند که ببينيد هاليوود با استعدادي چون ايناريتو چه کرده است؟! از سه فيلم اول شروع کنيم. فيلم‌هايي که در متن و داستان از هر داستان آبکي هاليوودي هم آبکي‌تر هستند و لباس پرزرق و برق بازي با روايت و فيلمنامه، ظاهري جدي و روشنفکرنما به آن‌ها داده است. وضعيتي که فيلم به فيلم بدتر مي‌شود. در فيلم اول (آمورس پروس) با سه داستان اپيزوديک طرف هستيم که داستان اول و سوم به رئاليسم خشن و البته قابل پيش‌بيني سنت ادبيات «آمريکاي لاتين» تعلق دارند. نکته فيلم و و چيزي که آن‌ را از نمونه‌هاي مشابه، متمايز مي‌سازد در قصه دوم است. يک کمدي سياه. يادآور نويسنده بزرگ تمام دوران آنتوان چخوف. داستان گير کردن سگي خانگي در زير زمين. داستاني که از يک مسئله ساده شروع مي‌کند و به بحراني سياه‌ (سياه‌تر از اپيزود قبل و بعد) و دامنگير مي‌رسد. فيلم دوم يکي از بيش از حد تحويل گرفته شده‌هاي هزاره سوم است. علاوه بر اينکه هيچ منطقي براي روايت پازل‌وار در جهان داستاني «21 گرم» وجود ندارد، شيوه روايت هم فقط به منظور مهم جلوه دادن داستان آبکي فيلم به صورت رندوم و پازل درآمده است. پوستي رنگين براي پوشاندن کالبدي که از پوشال پر شده به جاي گوشت. حرف‌هاي منتقدان غربي و فارسي زبان، همان زمان نمايش فيلم هم خنده‌دار و مضحک بود، چه برسد به الان که تب و تاب «21 گرم» فروکش کرده. از همان کليشه‌هاي معروف دنياي منتقدان که براي به عرش رساندن يک فيلم، تاريخ سينما و فيلم‌هاي مشابه قبلي را ناديده مي‌گيرند. اين وضعيت در ايران به شکلي اغراق شده، گوياي فقدان شناخت تاريخ سينما در بين منتقداني بود که قصد داشتند با صدور حکم‌هاي فله‌اي و کلي تماشاگر را مرعوب کنند. «انقلابي در شيوه روايت». «ايناريتو با 21 گرم، شکل روايت در تاريخ سينما را به قبل و بعد از خودش تقسيم کرده». عجب! منتقد مدعي و البته کم‌سوادي که اين‌گونه خود را در مقام قضاوت قرار مي‌دهد يا «زمان سنجي بد» نيکلاس روگ را نديده يا حافظه ضعيفي دارد که فراموش کرده، بيست سال قبل از «21 گرم»، نيک روگ در شاهکار آزاردهنده‌اش «زمان سنجي بد» با از ريخت انداختن روايت و تقسيم کردن آن به واحد‌هاي کوچک، پازلي ساخت برآشوبنده و مغشوش (مشابه وضعيت رواني آرت گارفونکل و ترزا راسل در فيلم، به عنوان زوجي عنان از کف داده و به آخر خط رابطه رسيده) که هم منطق در دنياي داستان داشت و هم اغتشاش را واجد نظمي مي‌کرد که گوياي وضعيت رواني فيلم‌ و نگاهش به مقوله ازلي-ابدي «روابط انساني» بود. وضعيت «بابل» از دو فيلم قبلي به مراتب بدتر بود. نه داستان چخوف‌گونه‌اي وجود داشت که در دل سياهي نگاه خالق را واجد سويه‌هاي پيچيده کند و نه گروه بازيگري‌ فوق‌العاده‌اي که متن معمولي روي کاغذ را در اجرا، ارتقا بخشد. همه چيز جدي‌تر و اغراق شده‌تر به نظر مي‌رسيد و البته مضحک‌تر. از کارگرداني تکراري ايناريتو که از نماهاي بسته شروع مي‌کرد و به نماهاي باز مي‌رسيد و تماشاگر دستش را خوانده بود، تا فيلمبرداري رودريگو پريتو و موسيقي گوستاوو سانتائولايا که تکرار معمولي شده، دو فيلم قبلي بود. انگار که در حال تماشاي کليشه‌هاي دو فيلم قبلي بوديم که به شکلي غير قابل باور خالقين زيادي خودشان را جدي گرفته بودند. و فيلمنامه گيلرمو آرياگا (جهان سه فيلم اول ايناريتو از ذهن او مي‌آيد) در حکم تيرخلاص بود. از مکزيک تا مراکش و توکيو در جستجوي رنج انسان از خود بيگانه شده! دريغ از ذره‌اي حس طنز و کمي اميد که اين جهان تا خرخره فرو رفته در تباهي را تعادل بخشد. با اين ايده آماتوري و فيلم کوتاه گونه که اسلحه‌اي در دنيا دست به دست شده تا جاني را بگيرد و باعث نجات جاني ديگر شود.
 
الخاندرو گونزالز ايناريتو بعد از جدايي از فيلمنامه‌نويس محبوبش، گيلرمو آرياگا، تصميم گرفت با فاصله گرفتن از هاليوود و سينماي آمريکا جوري ديگر به آن نزديک شود. او به درستي فهميده بود که در مقام تکنسين (معادل دي‌جي موزيک، که دوره‌اي از زندگيش به آن اشتغال داشته) مي‌تواند اولا از جهان محدود سه فيلم اول فرار کند و ثانيا امکان ساخت فيلم‌هاي گران در دل نظام صنعتي هاليوود را به دست آورد. «ذيبا» با چنين رويکردي ساخته شد. کمي فاصله گرفتن از هاليوود و ساخت فيلمي شخصي، جوري که هاليوود را خوش بيايد و باعث شود او به سمت ساخت فيلم‌هاي بزرگ خيز بردارد. «ذيبا» همان مشکل سه فيلم قبلي را داشت و البته با کم کردن شاخ و برگ آرياگايي تمرکزش را بر شخصيت خاوير باردم و مصائب ريز و درشت او گذاشته بود. فيلم نامزد بهترين فيلم خارجي سال شد و خاوير باردم هم به سياهه بهترين بازيگران نقش اول مرد اسکار وارد شد. فيلم پنجم «بردمن» ايناريتو را در قالب جديدش و آن چيزي که بايد باشد، نشان داد؛ يک تکنسين. کسي که با توانايي بالايش در بازي‌گيري از بازيگران و فهم خوبي که در تکنيک کارگرداني دارد، بايد بتواند هر جور فيلمي بسازد. هاليوود که از ديرباز (از همان دهه سي ميلادي) علاقه خود را به تکنسين‌ها اثبات کرده بود، براي «بردمن» و الخاندرو ايناريتو فرش قرمز پهن کرد و خالق و مخلوق را به عرش اعلي رساند. چهار جايزه اسکار براي فيلمي که رقيبش «پسربچگي» ريچارد لينک‌ليتر، تمام جوايز مهم سال را درو کرده بود. ايناريتو در «بردمن» داستان خودش و بازيگر مرد اصلي فيلمش در دنياي واقعي را تعريف کرد. اينکه چگونه مايکل کيتون بعد از سال‌ها خاکسترنشيني، چون ققنوس سر برمي‌آورد و ديگران را وادار به احترام مي‌کند (طعنه آميز است که کيتون براي بازي در «بردمن» اسکار نگرفت. مهمترين بخش فيلم که شايستگي کسب جايزه داشت) و اينکه چگونه ايناريتو توان آن را پيدا مي‌کند با رسوخ به دل هاليوود و سينماي جريان اصلي، احترام و اعتباري که بابت سه فيلم اول انتظار داشت و به آن دست نيافت، را به دست آورد.
 
«از گور برگشته» منظر و جهاني به شدت آمريکايي دارد. يکي از آمريکايي‌ترين فيلم‌هاي سال‌هاي اخير در نگاه به تاريخ گذشته ايالات متحده (قرن نوزدهم) و دوگانه هميشگي فيلم‌هاي ژانر «وسترن»؛ سفيد پوست - سرخپوست. داستان تقابل کهنه و نو. موقعيتي که در وسترن‌هاي کلاسيک با لحن و بياني نژادپرستانه جانب نماينگان قانون را مي‌گيرد و سرخپوستان را مشتي بدوي که حرف آدميزاد سرشان نمي‌شود، نمايش مي‌دهد. اين نگاه کلي و دور از واقعيت از نيمه دهه پنجاه - دوره خودآگاهي سينماي آمريکا نسبت به ژانرها و تجديد نظر نسبت به ايده‌هاي مضموني که ديگر دمده به نظر مي‌رسيدند - دستخوش تغيير شد و کسي که خودش الفباي تبعيض نژادي را سبب شده بود، عليه آن انقلاب کرد. جان فورد کبير در فيلم عجيب و پيچيده «جويندگان» با دور شدن از کاريکاتور سرخپوستان، اول بحران را به شکل جدي وارد زندگي آدم‌هايش کرد و بعد با ترتيب دادن ميزانسن «جمع عليه اتان ادوادز»، هم به شکلي پرده‌پوشانه همدلي‌اش را با اتان نشان داد و هم با خارج کردن او از جمع گرم خانواده در آخر فيلم و در آن قاب جاودانه، به همگان فهماند که دوره مرد قديمي به سر آمده و او ديگر جايي در مناسبات جديد ندارد. به شکلي ديگر مايکل چيمينو که از کارگردانان موفق دوره رنسانس هاليوود بود، به سراغ اين موقعيت رفت و راوي تاريخ ايالات متحده در قرن نوزدهم شد. با اين تغيير که در «دروازه بهشت» مهاجران روس، جايگزين سرخپوستان شدند و بنا به رويکرد دموکرات منش هاليوود در «فيلم‌هاي هفتادي» تقابل از سطح «تمدن/ بدويت» به سطح «تمدن/ مردم و اشراف» تغيير شکل داده بود و يک آريستوکرات (کريس کريستوفرسون) دشمن و مانع اصلي مجريان سفاک و خون ريز قانون در دفاع از مردم بي‌گناه بود. کسي که با خروج از زندگي اشرافي و دوري از حريم امن، قصد داشت طعم زندگي در ميان مردم عادي را بچشد و محافظ آنها در تقابل با خوي وحشي تمدن باشد. با روحيه‌اي پهلوانانه که در طي مسير به سرخوردگي مي‌رسيد و محبوبش (ايزابل هوپر) و مردم را از دست مي‌داد و به جهنم آرام آريستوکراسي بازمي‌گشت تا در کشتي و روي دريا با به خاطر آوردن گذشته، بفهمد به هيچ شکلي نمي‌شود برنده اين رقابت بود. فيلم چيمينو با ژستي رمانتيک به تاريخ مي‌نگريست و با تقديس شکست، به بن‌بست «رمانتي‌سيزم» بدل شد. هم در جهان فيلم و هم در دنياي واقعي که ميخي بود بر تابوت «روحيه فيلم هفتادي». «از گوربرگشته» آن روي سکه «دروازه بهشت» است. اينجا ايناريتو با کم کردن مصالح داستاني و شاخ و برگ‌هايي که چون «عشقه» به سراسر ساختمان «دروازه بهشت» پيچيده بودند، داستانش را متمرکزتر تعريف مي‌کند و از تقابل دو دسته/ گروه به تقابل دو فرد/ انسان مي‌رسد. اين امکان اما براي داستان محدوديتي را به وجود مي‌آورد که همانا کم‌رمق شدن در بخش‌هاي مياني است. جايي که از ميزانسن‌هاي شلوغ و خشن ابتدا و انتهاي فيلم خبري نيست و داستان متريال لازم براي همراهي با تصاوير سبک پردازانه که طبيعت خشن و موحش را ثبت مي‌کند، ندارد. «از گور برگشته» شبيه به «دروازه بهشت» يک مقدمه و موخره کوتاه دارد و يک تنه تناور. هيو گلس (لئوناردو ديکاپريو) را در حريم امن، ملبس به پناه و حضور زن سرخپوستش مي‌بينيم و تنه فيلم در توضيح اين نکته است که چرا اين حريم امن از بين رفت و چه جنايتي از طرف تمدن/ توحش بر عليه ميزبانان طبيعت، اتفاق افتاد. البته که فيلم ايناريتو فاقد پيچيدگي‌هاي مضموني و تنوع شخصيت‌هايي که ايده‌ها را نمايندگي کنند - آن‌گونه که چيمينو در «دروازه بهشت» نمايش مي‌دهد - است اما با ساده کردن همه چيز و اينکه شخصيت‌ها در دو قالب کلي «سفيدپوست/ سرخپوست» تعريف مي‌شوند، موفق مي‌شود تماشاگر را تا انتها با خود همراه کند و او را مشتاق و منتظر سکانس پاياني نگه دارد. سکانس تقابل نماينده اهلي سرخپوستان (لئوناردو ديکاپريو) با نماينده وحشي سفيدپوستان (تام هاردي) که تباري تگزاسي (جنوبي) دارد. اين ميان، هر جا «از گور برگشته» گريزي به لحظات ذهني هيو گلس و خاطرات او از همسرش مي‌زند، فيلم افت مي‌کند و از ريتم مي‌افتد و باعث سکته در داستان و روايت مي‌شود. لحظاتي که نبودشان در جهان فيلم، سبب هيچ اختلالي نمي‌شد و بودنشان به دليل پر رنگ کردن انگيزه‌هاي گلس براي گرفتن انتقام است. اما هر جا فيلم، تقلا و رنج فيزيکي قهرمانش را در دل طبيعت خشن، براي زنده ماندن نمايش مي‌دهد، موفق مي‌شود او را به قلب تماشاگر نزديک کند و عاطفه‌اي لايت و نمور در اين حيات وحش جاري سازد. با اين تمهيد، تماشاگر، هم نگران هيو گلس مي‌شود و هم مثل هر داستان انتقامي ديگر مشتاق و منتظر رسيدن او به منزل آخر و گرفتن انتقام باقي مي‌ماند.
 
«از گور برگشته» چند سکانس درجه يک دارد که حاصل کارگرداني و همکاري درخشان ايناريتو با فيلمبردار اعجوبه‌اش امانوئل لوبزکي است. سکانس‌هايي که فراتر از اينکه عالي کارگرداني شده‌اند، به کيفيتي از جادو و راز و رمز مي‌رسند؛ جايي که هيو گلس براي فرار از دست سرخپوستان، سوار بر اسب مي‌تازد و پيش مي‌رود، غافل از اينکه روبه‌رويش دره است و با اسب به درون آن سقوط مي‌کند. سکانس حمله خرس به گلس که از همين حالا بايد آن را جزو سکانس‌هاي کلاسيک شده تاريخ سينماي آمريکا محسوب کرد. سکانسي که فيتزجرالد (تام هاردي) با سبعيت تمام، پيش چشمان گلس، فرزند سرخپوست او را از پا درمي‌آورد. و در نهايت بهترين سکانس سال 2015 و يکي از بهترين سکانس‌هاي هزاره سوم. جايي که گلس بعد از بالا رفتن از کوه و طي مسيري سخت و طاقت فرسا به بالاي کوه مي‌رسد و دوربين که از پشت با او همراه بوده، منظره پيش رويش را ثبت مي‌کند. گله بوفالوها را مي‌بينيم که در حال فرار از دست چند گرگ هستند. سکانسي که هم هنرمندانه ايده اصلي فيلم را در خود دارد و هم با کيفيت غريب و اگزوتيکش، موفق به خلق انتزاع در دل واقعيت مي‌شود. انگار که کل اين جهان واقعي درنده را براي اين لحظه آبستره طراحي کرده باشند.
پويان عسگري
نظرات
آراز چهارشنبه 30 دي 1394 چه يادداشت خوبي ، مرسي
6 5
پاسخ

شيما چهارشنبه 30 دي 1394 خيلي نوشته خوبي بود از بيست و يک گرم به اندازه نويسنده بدم نمياد و دوستش دارم اما نوشته خيلي خوبي بود و خوب باز کرده بود سينماي ايناريتو
5 5
پاسخ

مجيد چهارشنبه 30 دي 1394 موافقم نيستم 21گرم عاليه و بردمن هم خيلي خوبه از گور برگشته هم معمولي
6 9
پاسخ

نيما چهارشنبه 30 دي 1394 چه خوب نوشته شده بود و چه راحت حرفشو زده بود آقاي عسگري...
3 4
پاسخ

سيامک شنبه 3 بهمن 1394 بابا چقدر حرف مي زني ، اقاي جهان امروزي ،زود رفتن سر اصل مطلب مشخصه ي اين زماني نيست که اينقدر حرافي کردي ؟؟
2 3
پاسخ

مهران شنبه 3 بهمن 1394 يکي از بهترين نوشته هايي که درباره ايناريتو خواندم
3 4
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط






















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز