یادداشت احسان میرحسینی درباره «اسپکتر» سام مندس/ یک جیمز باند معمولی بعد از شاهکار «اسکای‌فال»

شروع "اسپكتر" با سكانس پلاني جذاب، شروع‌هاي برداشت بلندِ معروف تاريخ سينما را از "نشاني از شر" ولز گرفته تا "چشمان مار" برايان دي‌پالما به ياد مي‌آورد. برداشت‌هاي بلندي كه روزگاري تنها در فيلم‌هاي مستقل و هنري به چشم مي‌خوردند، آرام آرام تبديل به ويژگي زيبايي‌شناسانه فيلم‌هاي جريان اصلي مي‌شوند ( "از گور برگشته" و "كريد" دو نمونه ديگر فيلم‌هاي جريان اصلي امسال در استفاده فراوان از برداشت بلند هستند).
7فاز: زماني که پس از موفقيت "اسکاي‌فال" از سام مندس خواسته شد بار ديگر به منظور ساخت فيلمي تازه براي اين مجموعه به گروه بپيوندد، از اين گفت که احساس مي‌کند هر چيزي را که داشته درون فيلم گذاشته و همان فيلم باندي را ساخته که واقعا مي‌خواسته بسازد و خاطرنشان کرد به محض اينکه احساس کند مي‌تواند اين کار را دوباره انجام دهد، قطعا به ساخت فيلم ديگر فکر خواهد کرد. حالا که "اسپکتر" ساخته و ديده شده، شايد بشود دليل ترديدهاي مندس را بهتر درک کرد. مندس خودش هم مي‌دانست که چه فيلم خوبي ساخته و ادامه کار بعد از چنين فيلمي چقدر مي‌تواند دشوار باشد. "اسپکتر" فيلمي خوش ساخت و سرگرم کننده و قابل احترام است، با کارگرداني و فيلمبرداري از هويت فن هويتما که بارقه‌هاي نبوغ‌آميز در آن کم به چشم نمي‌خورد، اما در مقايسه با "اسکاي‌فال" به اثري ناچيز تقليل پيدا مي‌کند. 
 
سام مندس
حضور کارگرداني مثل سام مندس در "اسکاي‌فال" دقيقا همان چيزي بود که فرنچايزهاي به روزمرگي رسيده‌ي امروزي به آن نياز دارند. کارگرداني فراتکنسين، با ديدگاه شخصي خاص خود که تلفيق نگاهش با چارچوب و قواعد کلي فيلم‌هاي گذشته و شناخت کاملش از مجموعه، نتيجه کارش را به برآيندي از فيلم‌هاي پيشين و اثري نو بدل کند. اتفاقي که در "اسکاي‌فال" با تلفيق نگاه روشنفکرانه و بدبينانه فيلم‌هاي قبلي مندس با فانتزي جاري در فيلم‌هاي جيمز باندي صورت مي‌گرفت. کار بزرگ مندس در "اسکاي‌فال" اين بود که ادراک و هوش سِر شده‌ي تماشاگران فرنچايزهاي امروزي را با حفظ تمام عناصر باندي، به کار مي‌گرفت. "اسکاي‌فال" نه يک گسست در روند کاري مندس که دنباله‌اي ست منطقي. جيمز باند در "اسکاي‌فال" نمونه‌ي فانتزي کاراکترهاي فيلم‌هاي پيشين مندس است. شخصيتي گرفتار مسائل پيچيده‌ي دروني در کشمکش با دنياي بيرون، که به نوعي بازتابي از دنياي درون خودش مي‌باشد؛ درست مثل لستر برنهايم(کوين اسپيسي) "زيباي آمريکايي"، مايکل ساليوان (تام هنکس) "جاده‌ي تباهي"، فرانک ويلر (لئوناردو دي‌کاپريو)  "جاده روولوشنري" و ... مندس به اين امر نه با هدف خودآگاهانه‌اي براي خلق سينماي هنري، بلکه با درگير شدن بي قيد و شرط در ماده خام و ميلش به انجام کاري خلاقه با دستمايه‌هاي ازلي مجموعه نائل مي‌شود.  
 
اسکاي‌فال
"اسکاي‌فال" به همان اندازه که فيلمي متعلق به مندس است، فيلمي جيمز باندي نيز محسوب مي‌شود؛ يک جيمز باند زميني و روانکاوانه‌ در بين فيلم‌هاي جيمز باندي که نه تنها بهترين باند با بازي دانيل کريگ، بلکه در کنار بهترين فيلم‌هاي تاريخ مجموعه مي‌ايستد. دانيل کريگ_ که پس از چهار فيلم به زعم خيلي‌ها پس از شون کانري بهترين باند تاريخ است_ را در بيشتر اوقات در لباس‌هايي معمولي و غير تاکسيدويي و ته‌ريش در اوج ضعف مي‌بينيم. از معدود فيلم‌هاي باندي که جيمز باند شخصيت اصلي نيست و مثلث او با ام (جودي دنچ) و سيلوا (خاوير باردم) آن را تبديل به فيلمي چند شخصيتي مي‌کند. ايستادن بر روي تعارضي کاملا برآمده از درون خود مجموعه مهمترين دليل موفقيت فيلم است. در "اسکاي‌فال" باند از قالب صرفا مامور 007 خارج مي‌شود و واجد کيفياتي روانشناختي با تاريخچه‌اي غم‌انگيز مي‌شود. تنها در لحظه حال بودن که يکي از ويژگي‌هاي ازلي باند و مجموعه بوده، در "اسکاي‌فال" توسط گذشته‌اي دردناک مورد تعرض قرار مي‌گيرد. گذشته‌اي که در تمام مدت فيلم حضوري پررنگ و فلج کننده براي باند دارد، حتي درگيري نهايي هم در مرتعي رخ مي‌دهد که مملو از خاطرات گذشته‌ي تاريک اوست. گذشته‌اي سرکوب شده که در هيبت خبيث کاريزماتيک فيلم با بازي حيرت‌انگيز خاوير باردم سربرمي‌آورد. خبيثي ماحصلِ درهم‌آميزيِ فرانکنشتاينِ مري شلي و عقده اديپ فرويدي که در پايان بدل به تراژيک‌ترين خبيثِ تاريخ مجموعه مي‌شود. سيلوا بر خلاف بيشتر خبيث‌هاي خودشيفته‌ي مجموعه که به دنبال تسخير دنيا و نابودي‌اش هستند، انگيزه‌اي تماما شخصي را دنبال مي‌کند. اينجا ديگر از خطري بيروني خبري نيست، بلکه کاملا با خطري از درون آمده سروکار داريم که انگار همزاد در سايه‌ي باند باشد، در نهايت موجبات سرخوردگي باند و نابودي عامل اصلي به وجود آمدنش ام/مادر (در کلام فرويدي) مي‌شود. ايده‌ي همزاد در سايه‌اي که با توجه به اتفاقي که در سکانس افتتاحيه براي باند مي‌افتد، واجد معنايي دوچندان نيز مي‌شود. در کنار همه اين‌ ويژگي‌ها کارگرداني مندس، که حاصل برهم‌نشيني ايده‌هاي هنري با صحنه‌هاي اکشن است قرار دارد؛ صحنه‌هاي اکشني فوق‌العاده که با کمترين نماها و در ميني‌مال‌ترين شکل ممکن برگزار مي‌شوند و فيلمبرداري راجر ديکينز که در مهمترين سکانس‌هاي فيلم از جمله درگيري در شانگهاي و سکانس بي‌نظير نبرد پاياني ( يادآور آلمندروسِ "روزهاي بهشت")، نور و سايه را به همان اندازه‌ي فيگورهاي درگير در صحنه واجد اهميت مي‌گرداند و چشم‌نوازترين سکانس‌هاي اکشن اين سال‌ها را به وجود مي‌آورد. تمام اين عناصر منجر به شکل‌گيري يکي از خاص‌ترين و خارق عاد‌ت‌ترين فيلم‌هاي جيمز باندي مي‌شود. کيفيتي که در کمال تعجب در نظر تماشاگران خوکرده به باندهاي قالبي به سرد بودن تعبير شد و موجبات ناديده گرفته شدن نکات نوآورانه فيلم را فراهم کرد. "اسکاي‌فال" از دروازه سرگرمي قدم به جايگاه بلند مرتبه‌اش مي‌گذارد.
 
اسپکتر 
شروع "اسپکتر" با سکانس پلاني جذاب، شروع‌هاي برداشت بلندِ معروف تاريخ سينما را از "نشاني از شر" ولز گرفته تا "چشمان مار" برايان دي‌پالما به ياد مي‌آورد. برداشت‌هاي بلندي که روزگاري تنها در فيلم‌هاي مستقل و هنري به چشم مي‌خوردند، آرام آرام تبديل به ويژگي زيبايي‌شناسانه فيلم‌هاي جريان اصلي مي‌شوند ( "از گور برگشته" و "کريد" دو نمونه ديگر فيلم‌هاي جريان اصلي امسال در استفاده فراوان از برداشت بلند هستند). "اسپکتر" به عنوان گران‌ترين فيلم مجموعه جيمز باند خوب آغاز مي‌کند و تا پايان پرده اول نيز با حفظ وجه معمايي داستان و خبيث در سايه‌اش (کريستوف والتز) ادامه مي‌دهد، اما درست از زمان آشنايي باند و مادلين سوان (لئا سيدو) و آشکار شدن فرانس اوبرهاوزر و دست راستش هينکس (ديو باتيستا)، فيلم به يکباره از هر عنصر غافلگيرکننده‌اي تهي مي‌گردد، تا در نهايت به يک ساعت پاياني‌اي نااميد کننده مي‌رسيم که کليشه در آن حرف اول و آخر را مي‌زند. جيمز باندي رومانتيک که از شمايل دون‌ژواني‌اش خارج شده، يکي از ايده‌هاي مورد نظر مندس و فيلمنامه نويسان بوده که تبديل به چيز چندان قابل توجهي نمي‌شود. نکته‌اي که شايد يکي از دلايلش حضور سيدو در جايگاه زني که توجه و عشق عميق باند را بر مي‌انگيزاند باشد. به نظر مي‌رسد از جذابيت و قدرت فريبندگي سيدو در "آبي گرم‌ترين رنگ است" با بزرگ شدن ابعاد فيلم تا حدود زيادي کاسته شده و از آن چيزي جز يک زيبايي مجرد باقي نمانده . نکته‌اي که در مورد اوبرهاوزرِ کريستوف والتز هم صدق مي‌کند. مشکلي که اينجا برعکس، بيشتر از متن کار مي‌آيد تا خود بازيگر. والتز با استعداد بالايش در نقش‌هاي منفي نهايت تلاشش را مي‌کند تا خبيثي منحصر به فرد بسازد، اما مشکلات فيلمنامه مانع از تحقق کامل آن مي‌شوند و در نهايت به يک خبيثِ بي اثر منجر مي‌شود که به لحاظ برآشوبندگي به گرد پاي سيلواي "اسکاي‌فال" هم نمي‌رسد. صحنه‌هاي اکشن فيلم که به نسبت "اسکاي‌فال" بيشتر و با عظمت‌تر شده‌اند، با عظيم‌ترين بلاک باسترهاي سال برابري مي‌کنند. بزرگ شدني که در مقابلش به همان نسبت از ظرافت‌هاي درام کاسته شده است. در نهايت چيزي که پس از تماشاي "اسپکتر" به ذهن مي‌رسد، نوعي مصالحه توسط مندس براي رفتن به سمت جيمز باندي بيشتر مطابق با تصورات روز است؛ از ايده‌هاي زن آزاد خواهي باب روز که در کاراکتر مادلين و ارتباطش با باند متبلور مي‌شود (مادلين اينجا از شکل زنان نمونه‌اي فيلم‌هاي باندي که توسط نگاه خيره دون ژواني باند وارد رابطه با او مي‌شوند فاصله گرفته، شايد به همين دليل هم باشد که اين بار بر خلاف سه فيلم گذشته و سرنوشت زنان آن فيلم‌ها، به گناهِ همراهي با باند کشته نمي‌شود)  گرفته تا شکل صحنه‌هاي اکشن فيلم. هر چند که با همين دو فيلم هم مي‌توان مندس را در مقام وارد کننده‌ي جيمز باند به عرصه‌اي تازه بر پايه‌ي سنت و ريشه‌هاي فرنچايز دانست، شبيه به کاري که کريستوفر نولان با فيلم‌هاي بتمن صورت داد. نکته‌ي جالبي که وجود دارد، شباهت‌هاي "اسپکتر" با ديگر فرنچايز جاسوسي/تريلر مهم امسال يعني "ماموريت غير ممکن: ملت سرکش" کريستوفر مک‌کواري است. دو فيلم با پيرنگ‌هاي داستاني مشابه و مکان‌هايي مثل هم (اتريش و مراکش). دو فيلمي که هر دو به لحاظ اينکه فيلم‌هايي معمولي در مجموعه‌هايشان به حساب مي‌آيند و البته صرفِ سرگرم کننده بودنشان نيز به يکديگر شباهت دارند. فيلم‌هايي که امسال رقابت را به رقيب کم ادعاتر و خوش ذوق‌تر، فانتزي جاسوسيِ متيو وون، "کينگزمن: سرويس مخفي" واگذار کردند.
احسان ميرحسيني
نظرات
فرشيد پنجشنبه 24 دي 1394 بنظر من اصلا دنيل کريگ مناسب نقش باند نيست و فيلم حاضر هم در ادامه سقوط باند به اکشن-جاسوسي هاي معمول(مانند سري فيلم هاي بورن) است. يک فرانچايز بايد هويت ذاتي خويش را حفظ کند افزودن رئاليسم و روانشناسي فقط نقش تخريبي دارد.. درست مثل اينکه روري شکلات افتر ايت با فندق مخلوط شود. مخاطب باند بدنبال فانتزي، گجت، زن، مکان هاي توريستي و خبيث هاي خارق العاده است، که نتاسفانه در فيلمهاي اخير باند اين عناصر کمرنگ شده است. من خودم بعد از ديدن اين فيلم هوس ديدن "جاسوسه اي که مرا دوست داشت" را کردم.
5 2
پاسخ

برديا کينگ شنبه 26 دي 1394 فيلم آخري (به جز 10 دقيقه اول که مثل کازينو رويال عالي بود) ياد آور اينه که اگه داستان و خلاقيت نداري ادامه نده,تکرا رسکانس هاي فراموش نشدني جيمز باند هاي قبلي مثل کتک کاري تو قطار از روسيه با عشق,رولز رويس و ماشين سواري گلد فينگر,جت بالابر و فرود با چتر فقط دوبار زندگي ميکني...... مثل اين بود که شما چشم هاي ثريا رو با لباي آنجلينا جولي و دماغ آدري هپبورن بهم بچسبوني و منتظر يه شاهکار جديد باشي,,اصلا مارتيني و امگا و تام فورد هم ديگه خسته کننده شدن, ربط دادن زورکياتفاق هاي سه فيلم قبلي به يک نفر مخصوصا عکس هاي به ديوار آويخته آخر فيلم و از همه بدتر صحنه زدن هلي کوپتر از اون فاصله با يه گلوله 8 ميلي متري که بنظرم اگه کلاغ بود گلوله رو با نوکش ميگرفت و ميخنديد کار رو خراب تر کرده بود,تنها نکته مثبت موسيقي فيلم ,و ديدن خود دنيل کريگ که هيچ وقت خسته کننده نيست
7 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز