یادداشت پویان عسگری درباره جدیدترین فیلم تارانتینو - چرا «هشت نفرت انگیز» بدترین فیلم کوئنتین تارانتینو است؟

فيلم‌ها از فيلمسازها مهمتر هستند. به همين خاطر بايد فيلم خوب فيلمساز بد را در آغوش كشيد و فريب فيلم بد فيلمساز خوب را نخورد. تارانتينو لوس‌ترين و بي‌مزه‌ترين فيلمش را ساخته. به جاي صغري كبري بافتن، بايد توضيح داد كه چرا او چند سال است براي پسند ديگران فيلم مي‌سازد. بعد از فيلم معمولي «لعنتي‌هاي بي‌آبرو» با آن طبع فرانسوي پسند و ژست مثلا دموكرات، كه نه سياه‌پوستش شبيه «نيگرهاي» فيلم‌هاي قبلي او بود و نه پايان بندي ساده‌لوحانه‌اش - با آن رويكرد بي‌منطق خنگ كردن كريستوف والتز در پيوستن به يانكي‌ها - طمطراق شاهكار‌هايش را داشت، او بدترين فيلمش را ساخته. 
7فاز:
سنگ قبر تارانتينو
سکانسي در «لعنتي‌هاي بي‌آبرو» هست که هم در چند فيلم متاخر تارانتينو تکرار شده و هم گوياي شکل و مکانيزم داستانگويي او در چند فيلم آخرش است؛ سکانس زير زمين. جايي که يک جاسوس انگليسي در دل تعداد زيادي سرباز آلماني بايد هويتش را پنهان مي‌کرد تا نازي‌ها دمار از روزگارش درنياورند. يکي از بهترين سکانس‌ها در مجموعه فيلم‌هاي تارانتينو و جزو چند سکانس عالي از فيلم معمولي «لعنتي‌هاي بي‌آبرو». توضيح الگوي مورد نظر چنين است؛ صحنه تا جايي که مي‌شود بايد ادامه و کش پيدا کند. يا به عبارت بهتر تعليق در عرض صحنه گسترش و امتداد يابد و اوج صحنه (اکشن) در چند ثانيه، بساط تعليق و صحنه و آدم‌ها را در هم بپيچد. به شکلي ديگر اين مکانيزم در يکي از سکانس‌هاي فيلم خيلي خوب و سرگرم کننده «جنگوي رهاشده» تکرار شد. جايي که مذاکره کريستوف والتز و لئوناردو ديکاپريو بيشتر از ظرفيت صحنه ادامه پيدا مي‌کرد و به کل کل پيرامون عزت نفس و مرگ هر دو نفر در گرافيکي چشم نواز از خشونت مي‌انجاميد. فيلم آخر کيو تي «هشت نفرت انگيز» به يک سکانس با اين الگو بسنده نکرده. اين ايده پرداخت صحنه/ سکانس به کل فيلم سرايت کرده و با يک کل کش آمده که قرار است اکشنش در چند ثانيه محدود اتفاق بيافتد، مواجه هستيم. اما آيا اين ايده افراطي در فيلم کار مي‌کند؟ آيا کل فيلم را به مثابه يک سکانس در نظر گرفتن (شبيه به کاري که ديويد فينچر در «شبکه اجتماعي» و مارتين اسکورسيزي در «رفتگان» انجام دادند) جواب داده؟ پاسخ يک «نه» بزرگ است.
بخش زيادي از داستان کم مايه «هشت نفرت انگيز» صرف معرفي آدم‌ها مي‌شود. داستان در عرض حرکت مي‌کند و با چند قلچماق در يک کلبه کوچک طرف هستيم بدون آنکه از انگيزه‌ها و خشم و نفرت‌هايشان نسبت به هم با خبر باشيم. وقتي عرضه اطلاعات و نمايش سويه‌هاي پنهان شرير آدم‌ها با لفاظي و زياده‌گويي (بدترين شکل ديالوگ نويسي در فيلم‌هاي تارانتينو) اشتباه گرفته شود، خبري هم از تعليق نخواهد بود. و اين براي يک داستان کارآگاهي مانند همان سمي است که راوي بي‌ظرافت داستان، وقتي که فيلمنامه نويس از تماشاگر عقب افتاده، به شکلي رو توي صورت مخاطب پرتاب مي‌کند. با اين گفته راوي، توئيست (پيچ) داستان رخ مي‌دهد و فلاش بکي مي‌بينيم از صبح همان روزي که داستان شروع شده. باورش سخت است که تارانتينو اينقدر داستانش را سطح پايين برگزار کرده. علاوه بر تکرار چند باره و خسته کننده اطلاعات بي‌ثمر که کمکي به پيشبرد داستان نمي‌کنند، اين مدل برگشت به قبل از داستان و تغيير قضاوت تماشاگر، بيشتر از آنکه يادآور جديت و تشخص فيلمسازي در «سگ‌هاي انباري» باشد به نسخه هجوآميز آن شبيه است. انگار در حال تماشاي ورژن «پاروديک» فيلم‌هاي قبلي فيلمساز هستيم. آن هم نه به شيوه مل بروکس. بلکه مانند فيلم‌هاي احمقانه «اسکيري مووي» و رويکرد مد شده در هاليوود سطحي سال‌هاي اخير. خشونت جدي و هدفمند «سگ‌هاي انباري» کجا و اين نمايش مسخره از وراجي و حماقت کجا؟ آن سکانس شاهکار بريدن گوش پليس توسط مايکل مدسن شق و رق کجا و اين مايکل مدسن کم رمق که لوس و خنک آدم مي‌کشد کجا؟ در «سگ‌هاي انباري» هر فلاش بک واجد معنايي در داستان بود که به حرکت داستان در طول کمک مي‌کرد. واقعا فلاش بک بي‌مزه ساموئل ال جکسون چه کارکردي در داستان دارد؟ که بابت کارش و از همان جايي که تجاوز کرده، مورد هتک واقع شود؟ دريغا. دريغا به فيلمساز سرحال سال‌هاي گذشته که چنين عاجز و درمانده در تعريف داستانش به هيچي مي‌رسد. اين يک کيفيت نهيليستي در تعريف يک داستان نيست. بلکه لباس جديد پادشاه است که به زور پاناويژن 70 ميلي‌متري پوچ‌تر و بي‌معني‌تر هم به نظر مي‌رسد؛ هياهوي بسيار براي هيچ. اگر داستان با فلاش بک شروع مي‌شد چه اتفاقي مي‌افتاد؟ علاوه بر اينکه با زياده گويي بي‌مزه بخش اول مواجه نبوديم، تعليق هم در جهان داستان نشت مي‌کرد و آن وقت همجواري قلچماق‌ها مي‌توانست خطر آفرين باشد و دل تماشاگر را بلرزاند. در حالت فعلي، لرزيدن که سهل است، آب توي دل مخاطب تکان هم نمي‌خورد. بخش‌بندي‌هاي (چپترهاي) بي‌معنا که از جايي به بعد کمرنگ و فراموش مي‌شوند به چه کار داستان مي‌آيند؟ چون اين شيوه مالوف فيلمساز در فيلم‌هاي قبلي‌اش است، بايد تکرار شود. به همين سادگي و بي‌مز‌ه‌گي. در بهترين حالت اين يک تله تئاتر مطول و زياده‌گو و خسته کننده است که نه تعليق فيلم جنايي را دارد و نه وقار يک وسترن و نه شور سينمايي فيلم‌هاي قبلي فيلمساز. و خب همه اين‌ها مربوط به فيلمنامه است. در کارگرداني اوضاع به مراتب فاجعه‌تر است. مثل تمام فيلم‌هاي قبلي کيو تي، کارگرداني او ارتباط مستقيم با فيلمنامه دارد. چون او به لحاظ «اکت» کارگرداني، فيلمسازي معمولي است و «کانسپت» و هوش و ظرافت در فيلمنامه‌ها است که به کمکش مي‎‌آيد و تماشاگر را مرعوب مي‌کند (کار هر فيلمساز خوبي مرعوب کردن تماشاگر است). و وقتي با فيلمنامه‌اي بد طرف است، کارگرداني‌اش هم واجد کيفيتي شلخته مي‌شود که از هيچ منطق زيبايي شناسي پيروي نمي‌کند (به طور مثال نماي اسلوموشن سم اسبان  در ابتداي فيلم که در ادامه فراموش مي‌شود و هيچ قرينه‌اي پيدا نمي‌کند، در نسبت با کلوزآپ‌هاي بد ترکيب آدم‌ها در کلبه). وقتي مي‌گوييم «کانسپت» کارگرداني، منظور همه چيزهايي است که زير نظر کارگردان خلق مي‌شود. از جمله موسيقي انيو موريکونه. اين بود موسيقي موريکونه؟ نوه موريکونه اين موسيقي را ساخته يا نه قطعات اورژينال ساخته او در استوديو‌اش در ايتاليا جا مانده و اشتباهي موسيقي ديگري روي فيلم گذاشته شده؟
فيلم‌ها از فيلمسازها مهمتر هستند. به همين خاطر بايد فيلم خوب فيلمساز بد را در آغوش کشيد و فريب فيلم بد فيلمساز خوب را نخورد. تارانتينو لوس‌ترين و بي‌مزه‌ترين فيلمش را ساخته. به جاي صغري کبري بافتن، بايد توضيح داد که چرا او چند سال است براي پسند ديگران فيلم مي‌سازد. بعد از فيلم معمولي «لعنتي‌هاي بي‌آبرو» با آن طبع فرانسوي پسند و ژست مثلا دموکرات، که نه سياه‌پوستش شبيه «نيگرهاي» فيلم‌هاي قبلي او بود و نه پايان بندي ساده‌لوحانه‌اش - با آن رويکرد بي‌منطق خنگ کردن کريستوف والتز در پيوستن به يانکي‌ها - طمطراق شاهکار‌هايش را داشت، او بدترين فيلمش را ساخته. پرمدعا و خسته کننده. رويکرد تلفيقي او در ممزوج کردن فيلم جنايي و فيلم وسترن، واجد هيچ معناي سياسي (ژست ضدنژادپرستانه؟! شوخي نکنيد) و شور الهام بخش براي خوره‌هاي فيلم نيست. شايد آنها که مجهز به تاريخ سينما نيستند گول اين وسترن مثلا متفاوت را بخورند اما براي ما خوره‌هاي فيلم که شاهکار «وسترن/ هارور» آنتوني مان «وينچستر 73» را ديده‌ايم اين حنا رنگ ندارد. ديده‌ايم که تلفيق ژانر در اوج استادي يعني چه. اصلا چرا راه دور برويم. يک مثال دهه هفتادي. دهه مورد علاقه خوره‌هاي فيلم و خود تارانتينو. دوراني که فيلم‌ها شورانگيزتر و البته شوربخت‌تر از هر وقت ديگري بودند، رابرت آلدريچ بزرگ فيلمي ساخت به نام «حمله اولزانا». به دور از ملايمت‌هاي مد شده فيلم وسترن در دهه 70، او ويتنام را در قالب سرخپوست و نماينده قانون بازسازي کرد. بي‌ادعا و متواضع. چون کارمند استوديو بود و مثل آقاي تارانتينو در آزادي کامل، فرصت شلنگ تخته انداختن نداشت. جهنم وسترن يعني شاهکار آلدريچ «حمله اولزانا» و نه «هشت نفرت انگيز» که انگار از جهان ذهني نوري بيلگه جيلان بعد از تماشاي وسترن‌هاي سرجو لئونه حاصل شده است.
پويان عسگري
نظرات
سعيد چهارشنبه 16 دي 1394 عالي..کيف داره وقتي آدم ميبينه منتقد مورد علاقه اش هم از اين فيلم مزخرف اينقدر بدش امده..ايول آق پويان
9 9
پاسخ

محمد چهارشنبه 16 دي 1394 به قول خودت با لودر از روش رد شدي :))))
10 4
پاسخ

مجيد چهارشنبه 16 دي 1394 درستش اينه ... باريکلا که مي‌توني اينجوري درست فيلم‌ها را ببيني
8 5
پاسخ

علي چهارشنبه 16 دي 1394 بالاخره يکي پيدا شد و گفت که لباس تن پادشاه نيست.خيلي خوب بود
7 4
پاسخ

آراز چهارشنبه 16 دي 1394 اوه اوه چه عصباني .... به هر حال ادم از دست محبوبش بيشتر عصباني مي شه تا از ديگران .... ولي خداييش ديگه اينقدر بد نبود .
3 5
پاسخ

کيوتي چهارشنبه 16 دي 1394 داداش چرا تيتر بي بي سي رو دزديدي حالا؟ ;)
11 2
پاسخ

اخوان پنجشنبه 17 دي 1394 اشاره به رابرت آلدريچ و يورش اولزانا درست و بجا بود
کمتر منتقد جواني را ديدم که مثل شما مسلط به تاريخ سينما باشد و گول فيلمهاي جديد را نخورد
7 5
پاسخ
اميرحسين پنجشنبه 17 دي 1394 ايشون دلشون پيره
سروش پنجشنبه 17 دي 1394 نخير، ايشون دلش پره

ا.ن پنجشنبه 17 دي 1394 کل پاراگراف آخر که انگاري ور فراستي وارت نوشته!
بدون منطق. فقط فوش هاي فراستي رو کم داشت فقط.
ولي چيز خوبي که داري آقاي سردبير اينه که فيلم ها برات مهم تر از فيلمسازها هستن. بعد از فيلم توماس اندرسون و حالا واقعا بهم ثابت شد که برات مهم نيست کي ساخته فيلمو، کيفيت خود فيلم مهمه برات. واقعا اين تو ايران غنيمته
5 5
پاسخ
سروش پنجشنبه 17 دي 1394 پويان عسگري خيلي دلش ميخواد فراستي2 بشه، تا حالا نفهميدي؟

ايت ايزِ بوک جمعه 18 دي 1394 قسمتي از نقد جيمز براردينلي :
"البته، تارانتينو براي همه افراد جذاب نيست و وقتي که کارهايش را در نظر مي‌گيريم، اين امر به خوبي مشخص مي‌شود. فيلم‌هاي تارانتينو داراي درجه hard-r هستند: و کلمات رکيک و خشونت گرافيکي در آن‌ها موج مي‌زنند. افرادي که نمي‌توانند چنين چيزهايي را تحمل کنند قطعاً همچون هفت فيلم سينمايي قبلي او قادر به تماشاي «هشت نفرت انگيز» نيز نخواهند بود. با اين حال، براي هر فرد ديگري اين يک فيلم هيجاني پر جنب و جوش، پر از پيچش‌هاي استادانه، ديالوگ‌هاي درگير کننده و يک داستان به شدت سرگرم کننده هستند که باعث مي‌شوند سه ساعت فيلم در لحظه اي برايشان به پايان برسد. بهترين فيلم سال؟ بله. "
يک سوال هم دارم ؟
چرا تمام منتقداي سايت از يک فيلم تعريف ميکنن يا بلعکس؟
يعني سردبير ميگه : ميکوبيم!
بقيه:بله قربان!
يا
سردبير :تعريف مي کنيم!
ّبقيه : تعريــــــف مي کنيم!
ولي جدا از شوخي، مگه ميشه تو يه سايت نظرات مختلف نباشه؟!
8 1
پاسخ
توربو جمعه 18 دي 1394 ميخوان جريان درست كنن مثلن
سعيد جمعه 18 دي 1394 جريان درست کردن ببو جان ... چشم و گوش ات را باز کن
حميد دوشنبه 3 اسفند 1394 دمت گرم حرف حساب زدي

فربد رهنما شنبه 26 دي 1394 پويان عزيز، اين‌که در نهايت و پس از هزار و يک استدلالْ فيلم رو دوست نداشته باشي کاملاً قابل احترامه. اما راجع به دو مورد داري بي‌انصافي مي‌کني:
1. ايده‌هاي کارگرداني تارنتينو. در نقض اين نظر که «او به لحاظ "اكت" كارگرداني، فيلمسازي معمولي است و "كانسپت" و هوش و ظرافت در فيلمنامه‌ها است كه به كمكش مي‎آيد»، ارجاعت مي‌دم به افتتاحي? «kill bill» که عبارته از سکانس تيتراژ ابتدايي و صحن? ورود اما ترمن به خون? اون سياه‌پوسته. ارجاع دوم، قاب‌بندي‌ايه که اصلاً به اسم تارنتينو معروف شده؛ منظورم نماي لوُانگلِ کنار درِ صندوق عقب ماشين‌هاست (بله، مي‌دونم که قبل از آقاي تارنتينو اين قاب‌بندي‌ها در تاريخ سينما موجود بوده. اما اولاً رايج نبوده و ثانياً تارنتينو استفاده‌ها خلاقانه ازش کرده).
2. در مورد موسيقي فيلم هم واقعاً داري بي‌انصافي مي‌کني. من فيلم رو بعد از مراسم گلدن گلوب ديده‌م. و پيش از ديدنش، با خودم فکر مي‌کردم، جايز? موسيقي رو صرفاً به اين دليل به اين فيلم داده‌ن که دست خالي نذاشته باشن‌ش. اما فيلم که شروع شد، همين موسيقي بود که شروع کرد به فضاسازي و معناسازي (يا به قول تو: کانسپت‌سازي).

پ.ن: من هيچ‌وقت طرف‌دار تارنتينو نبوده‌ام. هرچند اين چهار فيلمش را دوست دارم: سگ‌هاي انباري، حرام‌زاده‌هاي بي‌همه‌چيز، جنگوي از بند گسسته و همين هشت نفرت‌انگيز
3 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز