گفتگوی سایت اند ساوند با گیلرمو دل‌تورو درباره جزئیات فیلم تازه‌اش «Crimson Peak/ قله سرخ»

 
به نظر مي‌رسد «قله سرخ»‌ زيباترين و كامل‌ترين فيلمي است كه تابه حال ساخته‌ايد. چرا اين فيلم تا اين اندازه براي‌تان اهميت دارد؟
رمانس‌هاي گوتيك هاليوودي براي من نوستالژي شده‌اند. مثل «جين اير» استيونسن يا «ربكا» آلفرد هيچكاك يا اثر زيباي ديويد لين،‌ »آرزوهاي بزرگ».  اما اين واقعيت غم انگيز را هم مي‌دانم كه فيلم گوتيك يا ترسناك براي اكثر مردم Bمووي به شمار مي‌رود و حداقل 30 سال است كه كسي در اين ژانر فيلم قابل اعتنايي همچون نمونه‌هاي كلاسيك نساخته است.
7فاز
گوتيک هاليوودي، نوستالژي و حيات دوباره يک ژانر از ياد رفته
با بازگشتي به سبک گوتيک «هزارتوي پن» و «ستون فقرات شيطان»،‌ »قله سرخ» گيلرمودل‌تورو فيلمي جسورانه‌اي است درباره زني جوان در اوايل قرن بيستم که در تلاش است تا ترس‌هاي کودکي‌اش را به فراموشي بسپارد. آيا خواهيم توانست شبح گذشته‌هايمان را از خود دور کنيم؟ هيولاهاي دوران کودکي‌مان را فراموش کنيم؟ اين سوالاتي است که فيلم تازه گيلرمو دل‌تورو را مي‌سازد. فيلمساز کالت مکزيمي يک بار ديگر به سبک و سياق خودش فضاي گوتيک را روي پرده سينما خلق مي‌کند. از آخرين فيلم گوتيک او نه سال مي‌گذرد،‌ دومين فيلم از دو فيلمي که خود او  آن‌ها را شخصي‌ترين آثارش مي‌داند؛ «هزارتوي پن» و «ستون فقرات شيطان». در «قله سرخ» او تمامي ارواح و اشباحي که تخيلات گوتيکي را اشغال مي‌کنند به تصوير کشيده و به کلاسيک‌هايي همچون «ربکا»،‌ »بلندي‌هاي بادگير» و «زوال خاندان آشر» ادگار آلن پو هم ارجاعاتي دارد.  رمانتيک گوتيک بسيار زيبا و تاثيرگذار او،‌ درباره قصه سه شخصيت است که قهرمان آن اديت (مايا واسيکووسکا) است. نويسنده خوش فکري که عاشق قصه ارواح است. اديت خود را در مقابل دو دنيا مي‌بيند- مدنياي مدرن امريکاي شمالي که در آن زندگي مي‌کند و دنياي تاريک و کهنه و پر از رمز و راز آريستوکراسي انگلستان که در شخصيت بارون انگليسي،‌ سر توماس شارپ (تام هيدلستون) و خواهرش ليدي لوسيل (جسيکا چستين) تجسم يافته است.  پيروزي شخصي دل‌تورو در «قله سرخ» اين است که توانسته ژانري معمول را به سبک و سياق خودش از نو بسازد. قهرمان فيلم زني است که روايت را پيش مي‌برد و با آنکه از خانه پدرش مستقيم به خانه همسرش مي‌رود،‌ اين ضرورت را احساس مي‌کند که خودش بايد سرنوشتش را رقم بزند.
 
شما قصه فيلم را در سال 2006 با متيو رابينز نوشته بوديد،‌ چه اتفاقي افتاد که ساخت آن اين همه به تاخير افتاد؟
قصد داشتم درست پس از «هزارتوهاي پن» اين فيلم را بسازم اما دو چيز مانع شد. اول اينکه مي‌خواستم درجه فيلم R  باشد،‌ (بالاي هفده سال به همراه خانواده) نه PG-13 . دوم اينکه مي‌دانستم مي‌خواهم فيلم را با بودجه 50 ميليون دلاري بسازم نه با 20 يا 30 ميليون دلار چون لوکيشن خانه بايد ساخته مي‌شد و تمام جزئيات آن بايد اعمال مي‌شد. اين شد که هشت سال طول کشيد تا کسي به سراغم بيايد و بگويد : اين پول،‌ ما فيلم را مي‌خواهيم و با درجه R  هم مخالفتي نداريم.
 
چرا اين دوره تاريخي را براي فيلم انتخاب کرديد،‌ يعني گذر از دوره ويکتوريايي و ورود به دوره ادواردي و همينطور تضاد بين امريکا و انگلستان،‌ يک دنياي جديد و يک دنياي کهنه.
اين مقطع بسيار حياتي است. هنري جيمز در توصيف رومانس گوتيک گفت اشباحي که يادآور گذشته‌اند يا ناتواني در حرکت به سوي آينده بدون جاگذاشتن اين سايه‌ها. به نظر من اين مقطع تاريخي بسيار جالب است چرا که در 1901 بوفالو،‌ نيويورک و امريکا به طور کلي فضاي مدرني حاکم بود. بوفالو تنها شهري بود در دنيا که از نيروي الکتريسيته زياد استفاده مي‌کرد. اديت به ماشين تحرير دسترسي دارد و در خيابان‌ها ماشين وجود دارد. صداي ترافيک شهر مدام شنيده مي‌شود و تلگراف هم وجود دارد. صداي زنگ تلفن هم همه جا شنيده مي‌شود. اديت هم بسيار مدرن است و در رابطه با زن بودنش رويکردي کاملا مدرن دارد. اما ناگهان به جاي ديگري سفر مي‌کند که انگار در دوران قديم يخ زده مانده است. در واقع ما اين را عمدا در طراحي لباس‌هاي توماس و لوسيل اعمال کرديم. در واقع ايده ما اين بود که ببينيم مي‌توانيم اديت را همچون آينده در جنگ با گذشته،‌ گناه و ترس‌هاي پنهان اين خانواده شخصيت پردازي کنيم. اين تقابل براي من بسيار ضروري بود چون فيلم در ذهن من کاملا زنانه شکل گرفته بود. من نمي‌خواستم قهرمان فيلم،‌ زن قصه را نجات دهد بلکه بايد زن قصه، قهرمان را نجات مي داد.
 
از هر جهت،‌ چه روايي و تماتيک‌اين فيلم به نظر پيچيده‌ترين اثر شماست.
من سه تصميم گرفتم که هر سه آن‌ها کاملا در تضاد با روش فيلمسازي آسان و تجاري است. يکي از اين تصميمات اين بود که مي‌خواستم فيلم بر مداري زنانه بچرخد و اين فيلم را براي تماشاگر مرد دشوارتر و عجيبت‌تر مي‌کند. زنان بسيار با فيلم ارتباط برقرار مي‌کنند اما مردان از ديدن اينکه تمام شخصيت‌هاي مذکر فيلم ناتوان و به نوعي به بي‌فايده‌اند احساس ناراحتي مي‌کنند. به چنين فضايي عادت ندارد. تصميم دوم اين بود که هر چه فيلم جلوتر مي‌رود،‌ به جاي رويارويي با ضدقهرمان‌ها به جايي برسيم که ذره ذره روي ديگر آن‌ها و جنبه انساني‌شان آشکار شود و هر چه به پايان فيلم نزديک‌تر مي‌شويم، بيننده بيشتر آن‌ها را درک کند. سومين تصميم اين بود که فيلم را با بودجه کمتري نسازم. 
 
يکي از بارزترين ويژگي‌هاي آثار شما همين جنبه انساني است که به ارواح و هيولاها مي‌بخشيد. اين از افکت‌هايي که براي ساختن‌شان استفاده مي‌کنيد مشخص است. 
مي‌خواستم فيلم کاملا دست ساز باشد. مي‌خواستم مردم احساس نکنند که فيلم در فضايي ديجيتال اتفاق مي‌افتد و بدانند که اين خانه واقعا ساخته شده است. حتي لباس‌هاي لوسيل و توماس با دست دوخته شده‌اند و در مقابل لباس‌هاي امريکايي‌ها با ماشين دوخته شده‌اند. بايد همه احساس مي‌کردند که با يک اپرا روبه‌رو هستند،‌ اپرايي که همه جزئيات آن به دقت طراحي و ساخته شده، البته اندکي اغراق شده اما به دقت و زيبايي. مي‌خواستم ارواح و اشباح فيلم با تمام ارواحي که تا به حال ديده‌ايد متفاوت باشد.
 
به نظر مي‌رسد «قله سرخ»‌ زيباترين و کامل‌ترين فيلمي است که تابه حال ساخته‌ايد. چرا اين فيلم تا اين اندازه براي‌تان اهميت دارد؟
رمانس‌هاي گوتيک هاليوودي براي من نوستالژي شده‌اند. مثل «جين اير» استيونسن يا «ربکا» آلفرد هيچکاک يا اثر زيباي ديويد لين،‌ »آرزوهاي بزرگ».  اما اين واقعيت غم انگيز را هم مي‌دانم که فيلم گوتيک يا ترسناک براي اکثر مردم Bمووي به شمار مي‌رود و حداقل 30 سال است که کسي در اين ژانر فيلم قابل اعتنايي همچون نمونه‌هاي کلاسيک نساخته است.
 
آيا هيچ نکته اتوبيوگرافيکي هم در فيلم گنجانده‌ايد؟
«قله سرخ» بازگشتي است به توليدات هاليوودي که من در بچگي دوستشان داشتم. اولين فيلمي که در زندگي‌ام ديدم، در چهار سالگي بود که روي پاي مادرم‌ »بلندي‌هاي بادگير» را تماشا کردم.  «قله سرخ» نکات شخصي بسيار زيادي دارد که تا به حال کسي از آن‌ها خبر نداشته است. خاطره ابتداي فيلم،‌ همان جايي که دختر در تخت خوابيده،  اين اتفاق در واقع براي مادرم افتاده بود. من با تمامي شخصيت‌ها يکي هستم. من هم پدرم،‌ هم اديت،‌ هم توماس. من همه آن‌ها هستم و همه‌شان ردي از بيوگرافي احساسي و عاطفي من را در خود دارند.
 
از سوي ديگر اين پربازيگرترين فيلمي است که  تا به حال ساخته‌ايد.از کار با ستاره‌هاي هاليوودي در اين فيلم بگوييد. 
اولين کاري که کردم اين بود که براي هر کاراکتر هشت تا ده صفحه بيوگرافي نوشتم،‌ از چيزهايي که دوست دارندو دوست ندارند. در مرحله بعدي هم روايتي کاملا جزئي از زندگي‌‌شان دادم و همينطور به هر بازيگر رازي درباره کاراکترش گفتم که نبايد با ديگران آن را در ميان مي‌گذاشت. براي مثال راز لوسيل اين بود که مي‌خواست براي هميشه در آلردال هال بماند؛ راز توماس اين بود که مي‌خواست آنجا را ترک کند و در نتيجه اين دو با دو نيروي ضد هم بازي مي‌کردند. در نهايت هم مي‌گذارم همه چيز در لحظه شکل بگيرد اصلا دوست ندارم در طول فيلمبرداري دستورالعمل‌هاي پيچيده به بازيگران بدهم. با فعل آن‌ها را راهنمايي مي‌کنم نه با اسم. مثلا مي‌گويم: اينجا تو عجله دارد. اينجا طرف مقابلت را فريب مي‌دهي. مثلا در صحنه‌اي که فعل به مراتب بهتر عمل کرد صحنه غذا خوراندن بود. وقتي لوسيل از اديت پرستاري مي‌کند مي‌توانستيم اتفاقي که مي‌افتد را با ديالوگ نشان دهيم اما احساس کردم بهتر است لوسيل با خشونت به اديت غذا بدهد. او از قاشق مثل سلاحي براي ضربه زدن استفاده مي‌کند. با اين کار به جاي آنکه به بازيگر چيزي بدهي که درباره‌اش فکر کند، انجام يک کار را به او محول مي‌کني.
 
آيا چيزي هست که دوست داشتيد در فيلم باشد اما از قلم افتاده باشد؟
نه واقعا. هر چه در فيلم هست را خودم ساخته‌ام. البته هميشه وقتي کار به پايان مي‌رسد، مي‌فهمم که کجاها مي‌توانست بهتر باشد اما خب هميشه دير شده است. بايد هماني که هست را بپذيري چون نبايد در چرخه باطل فيلمبرداري دوباره و چندباره بيافتي. ولي در نهايت اين فيلم يکي از سه فيلمي است که بيش از بقيه دوستش دارم. «ستون فقرات شيطان»، «هزارتوي پن» و «قله سرخ» سه فيلمي هستند که به آنچه در ذهنم آرزو مي‌کردم نزديک‌تر شدند.
ليدا صدر
نظرات
آراز سه شنبه 15 دي 1394 مرسي عالي بود
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز