ریدلی اسکات در گفتگو با امپایر از «مریخی» و پروژه‌های آینده‌اش می‌گوید

اگر شما خالي از ترس باشيد به يك آدم كاملا خل وضع شباهت داريد، مگر نه؟ اما اگر نگران و برحذر باشيد و با اين حال وارد عمل شويد؛ اين يعني شجاعت.
7فاز: "مريخي" ريدلي اسکات با صداي تشويق منتقدان و حضوري بي شک پرسروصدا روانه سينماها شد. اين کارگردان در پادکستي ويژه براي امپاير از آخرين فعاليتهاي حرفهاي خود گفت و به نکاتي جزئي درباره پروژههاي تازهاش، قسمت دوم "پرومتيئوس"، "بيگانه: بهشت گمشده" و دنباله "بليد رانر" که براي ساخت آن در حال مذاکره با دني ويلنو است اشاره کرد. گزيده‌اي از گفتگوي اين کارگردان را در زير خواهيد خواند:
 
آيا فيلمنامه "مريخي" اتفاقي به دست شما رسيد؟
بله، فيلمنامه با پيغام "بهترست اين را بخوانيد" روي ميز من آمد. قرار بود ساخت قسمت دوم پرومتيئوس را يک سال يا ده ماه پيش شروع کنم . کمپاني فاکس به من گفت هنوز مشغول کار کردن بر روي آن است و پيشنهاد داد نگاهي به يک فيلمنامه ديگر بياندازم. فيلمنامه مريخي را خواندم و بلافاصله قبولش کردم. گفتم انجامش ميدهم و پس از آن با اين مرد دوستداشتني، درو گدار آشنا شدم، از او پرسيدم چرا خودش اين فيلم را نميسازد، جواب داد که مشغول کار ديگري است و من هم اخطار نهايي را به او دادم و گفتم من ميخواهم آن را بسازم. پس از آن کارمان را شروع کرديم.
 
نوعي شوخ طبعي به شدت خوشايند در سراسر فيلم وجود دارد.
کليد اصلي همين بود. من هم مجذوب چنين چيزي شدم. به شکلي که قهقهه ميزدم و تمام مدت شگفتزده بودم. اما چيزي که به عنوان نوعي احساس شوخ طبعي در اين جا وجود دارد مثل سپري براي کاراکتر اصلي است تا بر ترس غلبه کند و کارآمد باشد. در همين نقطه شجاعت پيدايش ميشود. اگر شما خالي از ترس باشيد به يک آدم کاملا خل وضع شباهت داريد، مگر نه؟ اما اگر نگران و برحذر باشيد و با اين حال وارد عمل شويد؛ اين يعني شجاعت.
 
مت ديمون زمان بسيار زيادي را در فيلم در تنهايي به سر ميکند. آيا سبک فيلمسازي شما زماني که تنها يک بازيگر در صحنه داريد متفاوت است؟
بله، چراکه من به همراه بازيگرانام تمرکز ميکنم و نه بر آنها. ميدانيد هرچه باشد اين يک نوع همکاري است. اين کاري است که من در انجام آن تلاش ميکنم و اگر گروهي از بازيگران را در اختيار داشته باشم آن وقت نقش عمو ريد را بازي ميکنم و همه آنها را بسوي هدفي که در نظر دارم و هدفي که خودشان مايل به رسيدن به آن هستند هدايت ميکنم. گاهي اوقات من شکست ميخورم و گاهي اوقات آنها. بيشتر مواقع اوضاع خوب است. سعي ميکنم آن را به پروسه‌اي سرگرم کننده تبديل کنم. فکر کنم آنها هم چنين چيزي را دوست داشته باشند. اگر همه چيز واضح و روشن باشد آنها استقبال خواهند کرد. حتي اگر درام هم باشد آنها را به فعاليت واميدارد. چنين چيزي به آنها آزادي انجام کار مطلوبشان را ميدهد. وظيفه من اين است که دستور پرواز را صادر کنم و سپس به قضاوت بنشينم که اوجگيري تا چه ارتفاعي مجاز است و تا چه اندازه ناکافي. اينجاست که اوضاع کمي پيچيده ميشود.
 
آيا اين رويکرد در طي سالها تغيير کرده؟ بازي گرفتن از مت با تکيه بر خود او چه اندازه با کسي مثل سيگورني ويور در پايان "بيگانه" متفاوت بود؟
خب، مورد سيگورني در پايان "بيگانه" يک همکاري کامل بود چراکه من در همه فيلمهايم يک متصدي بودم. آن روزها يک دوربين فيلمبرداري وجود داشت و من در همه فيلمها، در "بيگانه"و "دوئل‌بازها" همان رويکرد را داشتم. در 17 دقيقه پاياني "بيگانه" هيچ ديالوگي وجود ندارد: ويور تنها کار خودش را انجام ميدهد. او کاملا جذاب و ترسان به نظر ميرسد. من براي به تصوير کشيدن چنين چيزي با يک دوربين در دستانم وارد عمل شدم و تمام مسير را نزديک به او طي کردم. در همان حين ميتوانستم زمان وقوع اتفاقات با او صحبت کنم. او از چنين چيزي خوشش مي‌آمد. البته بلندگوهايي هم در راهرو نصب شده بودند. من هميشه در زمان کار موسيقي پخش ميکنم. بازيگرها عاشق اين هستند که زمانهاي خالي از ديالوگ، موسيقي داشته باشند. اين به شکل بامزه‌اي به يک رقص تبديل ميشود و به شدت کمککننده است، چراکه بخشي از وظيفه کارگردان اين است، او بايد به شکلي صحنه نمايش را بچيند که موجب راحتي و امنيت بازيگرانش شود. آنها از همان فضايي که شما اطرافشان بوجود آوردهايد چيزهاي مورد نيازشان را دريافت ميکنند.
 
بنابراين در رابطه با مت چه کرديد؟
ما درباره علت اصلي نبود ترس بسيار صحبت کرديم. بايد بگويم که ترس وجود دارد، هرجايي ميتواند باشد. جايي ميتوانيد با يک وحشت واقعي روبهرو شويد. اما از دل آن وحشت، شوخ طبعي پديدار ميشود، شما تلاش ميکنيد که ترس را به عقب برانيد و سپس با تفاوتهاي محدوديتي کنار مي‌آييد. همه چيز مبني بر درک مستقيم است. موضوع را از جهات مختلف بررسي ميکنيد و سپس هرکس به دنبال کار خودش ميرود. در اينجا به مرحله مشق نوشتن ميرسيم. او به يک سو ميرود و من هم به دنبال کار خودم. صبح روز بعد همه چيز تعريف شده و ما بر سر اتفاقات متفاوت به توافق ميرسيم. زماني که در مکاني به اندازه کوچک هستيد همه چيز سرراست است. ما هميشه به اجراهاي تمريني بازميگشتيم. معمولا زماني که به يک سبک خاص برسم 15 يا 16 تا برداشت ميگيرم و سپس به اجراهاي تمريني نگاه ميکنم و گاهي اوقات حسرت ميخورم که اي کاش يکي از آنها را فيلمبرداري کرده بودم. با اين روش کارتان سريعتر پيش ميرود. ما اين فيلم را در 72 روز ساختيم.
 
مدتي پيش نام "بيگانه"  را در عنوان فيلمي آورديد که فکر ميکرديم قرارست "پرومتيئوس 2" باشد. قطعا اينطور نيست. شما وارد مسير ديگري شديد...
خب، از جهاتي اين فيلم را ميتوان  "پرومتيئوس 2" دانست. دقيقا با همان داستان روبه رو هستيم، داستان از همانجايي شروع ميشود که فيلم قبلي در آنجا به اتمام رسيد.سالها پيش من درباره موضوع اصلي بيگانه 2 فکر ميکردم. جيم (کامرون) هنوز آن را نساخته بود. چند ايده در ذهن داشتم. هميشه به اين فکر ميکردم که چرا چنين موجودي بايد خلق شود؟ به دست چه کسي و به چه هدفي؟ سيارهاي که در آن زندگي ميکرد –و من به سوي تاريک ماه نگاه ميکردم- ميتوانست بهشت نام داشته باشد. بهشت لغت بسيار شومي است... بهشت گمشده، ميلتون، داستان بسيار تاريکي است. بنابراين قسمت اول پرومتيئوس حول چنين ايده‌اي ميچرخد. خوش قيافه ترين مرد هميشه شيطانيترين است. آن يکي که کمتر خوش قيافه است درواقع کمي خسته کننده به نظر مي آيد، شما ميدانيد که آدم خوبهاي بيحاشيه هميشه خسته کنندهاند. ما ميخواهيم با چنين چيزي وارد مرحله بعدي شويم. پرومتيئوس ما را نسبتا از زمين جدا کرد تا به جايي برسيم که من ميخواهم. آن مکان با بازگشت به اولين "بيگانه" در دسترسمان قرار ميگيرد.
 
چنين چيزي را در رابطه با برخي فيلمهاي ديگرتان هم ادعا کرديد. آيا ايده اصلي همين است؟
خب، اگر فيلم بعدي وجود داشته باشد، فکر کنم يک يا دو فيلم ديگر پيش از آنکه توضيح دهم چرا سفينه در آن مکان فرود آمد و سيگورني ويور چگونه به آنجا رسيد وجود داشته باشد. من حتي در اين يکي ارتباطهايي هم با ريپلي پيدا کردهام. درباره آنها حرفي نميزنم.
 
بسياري از مردم با ظاهرشدن نام بيگانه در عنوان فيلم به اين فکر افتاده‌اند که چنين چيزي براي فيلم نيل بلومکمپ چه معنايي دارد؟
من کار تهيه کنندگي آن را برعهده دارم. ابتدا اين فيلم اکران خواهد شد و سپس آن يکي. و در اين يکي رابطه بيشتري با ريپلي وجود دارد. بيشتر يک دنباله است. من از پاياني که در گذشته شاهد آن بوديم وارد ميشوم و به سوالات بزرگي پاسخ ميدهم، توضيح ميدهم که چه کسي و با چه هدفي و چرا دست به چنين کاري زد و البته به سوالات بسيار اساسيتري هم پاسخ خواهم داد. من به شدت تحت تاثير "2001: يک اوديسه فضايي" استنلي کوبريک بودم، زماني که فضانوردي را تماشا ميکنم که حالا در اتاق خواب يک هتل است. با اين تفاوت که او حالا بسيار پير شده. او مثل يک قناري در قفسي طلاکاري شده است. او را براي انجام تحقيقات بيشتر نگه داشته اند. براي چه؟ شايد براي اينکه بيگانه يا قدرت برتر يا شمايل خداگونه بخواهد خودش را نشان دهد و اين قناري را از پا درآورد. چنين چيزي قطعا اوقات بدي را برايتان ميسازد. هميشه فکر ميکردم که اين ايده جالبي است. استنلي هميشه دلش ميخواست اين بيگانه را در اختيار داشته باشد و نتوانست به طراحي خودش از آن برسد. او هيچگاه نميتوانست با بيگانه من کارش را پيش ببرد، چراکه بيگانه من در عين اعجاب انگيز بودن بسيار برهم زننده است. بيگانه او طعنه آميزتر از آب درميآمد. اما آخرين چيزي که او ميخواست زماني براي انجام وظايف پدري بود، متوجه هستيد. او نميتوانست از يخ خشک و اسلوموشن و اين چيزها استفاده کند. بنابراين متوجه وضع نامساعد او بودم. خوش شانسي من اين بود که درحال ساخت يک فيلم هارور بودم. و به دنبال تفاوتي بسيار عظيم و شرارتي مرگ بار بودم.
 
در گذشته گفته بوديد که آن شرارت عظيم و مرگبار شايد ديگر در فيلمي به کارگرداني شما حضور نداشته باشد و انجام دوباره آن برايتان خسته کننده خواهد بود.
نه، اين اتفاق بايد بيفتد. ساخته شدن آن را خواهيم ديد و اينکه به دست چه کسي ساخته مي شود. نکته جالب درباره آن همين است.
 
بسياري مشتاق اند که بدانند آيا ديويد -آقاي فسبندر- ميتواند بدن تازه اي داشته باشد، او در حال حاضر يک کله سرهم بندي شده است.
 بهتر از آن خواهد شد، بايد صبر کنيد. ايده فوق العاده اي پشت آن وجود دارد. مايکل تا انتهاي ماه فوريه يا مارس در دسترس قرار خواهد گرفت. آن زمان شروع ميکنم.
 
و البته شما در قدم بعدي تهيه کننده "بليد رانر 2" هم خواهيد بود.
بله، دو سال طول کشيد تا فيلمنامه لعنتي آن را تکميل کردم . همپتون فنچر (فيلمنامه نويس بليد رانر اصلي) واقعا نميخواست آن را انجام دهد. اما من با او تماس گرفتم و او را به لندن آوردم و دو هفته را به گفتگو گذرانديم و به ايده اي بزرگ سر و شکل داديم. نميتوانم درباره آن حرفي بزنم چراکه اساس داستان درواقع همين ايده است. داشتن اين ايده بزرگ بسيارمهم است؛ کوهي عظيم در ميان توده‌اي از صخره‌ها. زماني که به آن برسيد وارد مرحله بسط دادن‌اش ميشويد. همپتون هنوز هم در مسيرخودش پيش ميرود. همه چيز در دست اوست. او انجامش داد و بازسازي همه چيز به همراه او واقعا کار لذتبخشي بود. ما به يک دنباله رسيديم و سپس به همراه يک فيلمنامه نويس خوب ديگر، مايکل گرين آن را صيقل داديم. پس از آن هرکس به دنبال کار خودش رفت!
 
و شما دني ويلنو را انتخاب کرديد. حدس ميزنم تنها به دنبال کارگرداني که بتواند تاثيري ريدلي اسکات گونه بر فيلم بگذارد نبوديد.
 نه، منظورم اين است که من ميخواستم اين فيلم را بسازم اما وقت آن را ندارم. فکر ميکنم به شکل خنده داري بيشتر مجذوب دنباله پرومتيئوس با حضور مايکل فسبندر باشم، اما فيلمنامهنويسي آن کار جذابي بود. حداقل آن بخش از کار مربوط به من است. فکر ميکنم فيلم او بايد نسخه تکامل يافته کار من باشد. کاري که من انجام دادم به راحتي قابليت دنباله سازي را ندارد.
 
با "بيگانه" و "بليد رانر" ملاقاتي دوباره خواهيد داشت. آيا اين برگي جديد در کارنامه حرفه‌اي شما و نوعي حرکت به گذشته است؟ آيا چيز ديگري وجود دارد که با نگاه به آن بخواهيد بيشتر درباره‌اش بدانيد؟
يک فيلمنامه وسترن وجود دارد که متعلق به فرد ديگري است و او قصد فروش اش را ندارد. اين يکي ميتواند همان 
پروژه مد نظرم باشد. براي چيزي حدود 10 سال دنبال آن بودم. اگر هرچه زودتر آن را نفروشند ديگر هيچگاه شاهد ساخته شدن فيلمش نخواهند بود.
 
منظورتان "نصف‌النهار خون" که نيست؟
نه، کار اقتباس آن را به همراه بيل موناهان انجام دادم. خواندن کتاب آن بسيار لذتبخش بود و کورمک (مککارتي) فيلمنامه‌اي بر اساس آن ساخت و فيلمي به نام "مشاور" را ساختيم که به آن افتخار ميکنم. عاشق آن فيلم هستم، ديالوگها و داستان خارقالعاده‌اند. "نصف‌النهار خون" هم اقتباسي خيلي خيلي خوب از بيل است، اما داستاني وحشيانه و خونين دارد. ميترسم که بازاري براي آن وجود نداشته باشد. به شکل نفرين شده‌اي خشن است. ميدانيد که نويسنده در چنين حالتي ميتواند بگويد "من اين کتاب را نوشتم. بابت آن از کسي عذرخواهي نميکنم و خشونت آن را شرح نخواهم داد." نميتوان درباره آن طرح سوال کرد و حق با نويسنده است. شما از لحاظ سياسي نميتوانيد چنين خشونتي را تصحيح کنيد. همين است که ميبينيد، داستان اين کتاب در آمريکاي قرن نوزدهم ميگذرد و بر اساس اتفاقاتي واقعي است. بنابراين خودتان بايد تصميم بگيريد که ميخواهيد چنين چيزي را ببينيد يا نه. من هم در اين باره مطمئن نيستم. شايد خشونت غيرقابل توجيه کمي پس‌زننده باشد، درست نيست؟
 
پس انتخاب شما به چه شکل است؟ پروژه هاي زيادي را در پيش داريد، قدم بعديتان را چگونه مشخص ميکنيد؟
 همه چيز مربوط به نويسندگي آنهاست. من در حال حاضر 6 پروژه در دست دارم که کار فيلمنامه نويسي آنها مدتهاست تکميل شده. درباره يکي از آنها بخصوص کنجکاو و مشتاق هستم. چيز خارق العاده اي است و داستان آن کاملا در زمان حال ميگذرد. سعي دارم ميان اين پروژه هاي بزرگ کارهاي کوچکي هم انجام دهم.
ليدا صدر
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز