متن کامل: میزگرد سالانه هالیوود ریپورتر با حضور کارگردانان برجسته مرد سال 2015/ دیوید اوراسل، دنی بویل، تام هوپر و الخاندرو گونزالس ایناریتو در کنار کوئنتین تارانتینو و ریدلی اسکات درباره فیلم‌های موردعلاقه، سینمای طبقه متوسط، بازنشستگی و چیزهای دیگر می‌گویند

دني بويل 59 ساله (استيو جابز)، تام هوپر 43 ساله (دختر دانماركي)، الخاندرو جي.ايناريتو  52 ساله(از گور برگشته)، راسل 57 ساله (جوي)، اسكات 78 ساله (مريخي) و كوئنتين تارانتينو 52 ساله (هشت نفرت انگيز) در استوديو عكس لس انجلس دور يكديگر جمع شده‌اند و درباره بزرگترين عشق‌هايشان در سينما مي‌گويند.
7فاز: گروهي از کارگردانان بزرگ سينما را در يک اتاق بگذاريد و ببينيد که امکان ندارد درباره فيلم‌هاي مورد علاقه‌شان صحبت نکنند.  اما چه کسي فکرش را مي‌کرد که يک کارگردان صاحب سبک مثل ريدلي اسکات يک کمدي استراليايي و ديويد اوراسل يک کمدي قديمي بريتانيايي به نام "انتخاب هابسون" را به عنوان فيلم محبوب خود انتخاب کنند؟  اين تنها ذره‌اي از غافلگيري‌هاي اين گفتگو بود؛ دني بويل 59 ساله (استيو جابز)، تام هوپر 43 ساله (دختر دانمارکي)، الخاندرو جي.ايناريتو  52 ساله(از گور برگشته)، راسل 57 ساله (جوي)، اسکات 78 ساله (مريخي) و کوئنتين تارانتينو 52 ساله (هشت نفرت انگيز) در استوديو عکس لس انجلس دور يکديگر جمع شده‌اند و درباره بزرگترين عشق‌هايشان در سينما مي‌گويند. يک غافلگيري ديگر؟ بايد هيجان تارانتينو را براي نشستن درکنار اسکات ببينيد و ماجراي کمک استنلي کوبريک در فيلم "بليد رانر" را از زبان ريدلي اسکات بشنويد.
 
الخاندرو، تو از ساخت فيلم‌هاي مستقل به فيلم پرهزينه‌اي مثل "از گور برگشته" رسيدي. چه اتفاقي افتاد؟
ايناريتو: اتفاقات خوب زيادي افتاد، براي حرکت درست بايد واقعا بجنگيد. يادم است کلينت ايستوود زماني گفت: "تو با اسب و برف سروکار داري. برايت متاسفم." از خودم پرسيدم چطور مي‌خواهم يک اسب را فيلمبرداري کنم؟ گرفتار کابوس شده بودم. همه چيز در کوه‌ها مي‌گذشت، در لوکيشن‌هاي دورافتاده و شرايط خيلي بد. هوا مثل يک تروريست شده بود، هرچيز امکان داشت در لحظه منفجر شود. مثل اينکه بدون طناب کوه‌نوردي کنيد. زماني که قوانين فيلم را وضع کرديم ديگر نمي‌توانستيم چيزي را تغيير دهيم. زماني که از کوه بالا مي‌رويد راه برگشتي وجود ندارد. يا صعود مي‌کنيد يا مي‌ميريد.
تارانتينو: ما هم مشکلات مشابه زيادي داشتيم. يکي از چيزهايي که کمکم کرد تماشاي مستندي درباره "اينک آخرالزمان" بود و شنيدن صداي استورارو (فيلمبردار) که مي‌گفت: "به محض ورود به کار ديگر راه بازگشتي وجود ندارد." من اين را به عوامل فيلم‌ام گفتم. ما قرارست اين چيز را بسازيم و نمي‌توانيم رو به عقب حرکت کنيم. اگر سه ماه براي اين صحنه زمان لازم داشته باشيم، بايد با بارش برف هماهنگ باشيم، پس همين کار را خواهيم کرد.
 
شما هردو کارگردان فيلم‌هايي هستيد که با افزايش بودجه مواجه شدند. کوئنتين، تو از 40 ميليون دلار به 60 ميليون دلار رسيدي..
اسکات: خيلي هم بد نيست.
تارانتينو: ممنون، خودم هم اين فکر را نمي‌کردم. شصت و پنج ميلي‌متر، خيلي هم بد نيست.
ايناريتو: پدرم هميشه مي‌گفت صحبت کردن درباره پول سر ميز غذا بداشتهايي مي‌آورد. فيلم را بايد با ويژگي‌هاي خلاقانه‌اش سنجيد نه با سوددهي مالي. اين کار تاجرهاست.
 
در چنين شرايطي با استوديوها چطور کنار مي‌آييد؟
تارانتينو: آن‌ها هواي ما را دارند. همه مي‌دانند مشکلات از کجا ناشي مي‌شوند، درسته؟ اينطور نيست که ما بخواهيم کله‌شق بازي دربياوريم. آن‌ها همه مي‌دانند مشکل اصلي چيست و مي‌دانند ما براي چه تلاش مي‌کنيم. آن‌ها پروژه را در ابتداي کار مي‌بينند و حمايت‌شان را بيشتر مي‌کنند.
ايناريتو: يک فرم هنري و يک فرم تجاري وجودذ دارد. براي همين کار به شدت متناقضي است. بسيار هيجان انگيز و در عين حال چرک و کثيف. اما ما با مسئوليت پذيري به شرايط پاسخ مي‌دهيم. وقتي آن بيرون بوديم همگي مي‌دانستيم قراردادي 90 تا 95 ميليوني را پذيرفتيم، و مي‌دانستيم اين خطرناک است. اما حدس بزنيد چه شد؟ با گرمترين زمستان تاريخ کلگري (در کانادا) روبه‌رو شديم که باعث مي‌شد هوا هفت مرتبه در روز تغيير کند. به ماه فوريه رسيده بوديم و ديگر برفي باقي نمانده بود و حالا به دنبال يخ بوديم و اين واقعا سخت بود. اين باعث شد مرحله پيش توليد فشرده شود و ما زمان زيادي نداشتيم و پول بيشتري خرج کرديم. آيا اين تقصير ما بود؟ نه، ما پاسخ مناسبي به آن داديم. هيچ افراطي در کار نبود. 
اسکات: برنامه‌ريزي چيز بزرگي است. مجري طرح‌تان که بود؟ شايد لازم بود کمي گوش‌مالي‌اش بدهيد. من به استراتژي بسيار معتقد هستم چراکه تجربه زيادي با تبليغات دارم، آن‌ها را در هرجايي مي‌توان ساخت، سرو ته، در درياچه‌‌ها، زير آب، در برف. و اين چيزي است که در فيلمسازي گيرتان نمي‌آيد. اگر ديديد مشکلي از آن دوردست‌ها پيدايش مي‌شود، پيش از آنکه به شما نزديک شود بايد سرکوب‌اش کنيد.
هوپر: گاهي اوقات بزرگترين جنگ شما با زمان و پول است، کمبود منابع. با اين حال همه ما راهي پيدا مي‌کنيم که اين جنگ را نامرئي نشان دهيم. بنابراين زماين که فيلم نهايي را تماشا مي‌کنيد از حقيقت چيزهايي که کارگردان درگيرش بوده بي خبر هستيد. من فيلمنامه‌اي با 184 صحنه و 44 روز زمان فيلمبرداري در اختيار داشتم، چهار صحنه در روز. و در سيستم بريتانيا اين زمان بايد 11 ساعت پياپي در روز باشد.
 
الخاندرو، آيا فيلم پرهزينه ديگري هم خواهي ساخت؟
ايناريتو: نمي‌دانم. حالا خيلي خسته هستم. اين اولين باري بود که دو فيلم متوالي را کارگرداني مي‌کردم.  ساخت اين يکي را پيش از بردمن شروع کردم بنابراين از لحاظ فيزيکي نمي‌توانم حالا به ساخت يک فيلم ديگر فکر کنم.
 
بزرگترين چالش بطور کلي در فيلمسازي امروز چيست؟
اسکات:  مشکل اين شهر اين است که استرداد ماليات در آن وجود ندارد. ما در يک روستا هستيم، در هاليوود، و استرداد ماليات وجود ندارد.
تارانتينو: فيلم هاي امروز مشکلات فلسفي دارند. صادقانه بگويم، بايد حقيقت را بشنويد. بسياري از فيلم‌هايي را که 10 سال پيش به سينما مي‌رفتم و تماشايشان مي‌کردم، حالا مي‌توانم صبر کنم که شبکه‌هاي کابلي برسند. آن‌ها را شش يا هفت ماه بعد تماشا مي‌کنم و درواقع از آن‌ها لذت مي‌برم، اما واقعا چيز زيادي را هم از دست نخواهم داد.
ايناريتو: فيلمسازي مستقل حالا به تلويزيون منتقل شده. داستان‌هاي خوب زيادي وجود دارد و شايد بتوانيم بگوييم سينماي امروز حالا پر از فيلم‌هايي است که انگار براي تلويزيون ساخته شدند. هيچ افشاگري يا رمز و رازي وجود ندارد. من نيازمند اين رمز و راز هستم. 
اسکات: اوضاع کساد شده چراکه راه‌هاي زيادي براي فيلم ساختن بوجود آمده. شايد کارگردانان زيادي در اين عرصه حضور دارند و درنتيجه کيفيت کلي فيلم‌ها بدتر شده است.
ايناريتو: چيزي که متوجه اقتصاد جهاني است حالا در سينما هم در حال رخ دادن است. 99 درصد يک طرف و 1 درصد در طرف ديگر. حالا يا فيلم‌هاي سوپر گران وجود دارند يا فيلم‌هاي فوق‌العاده کم هزينه. فيلم‌هاي طبقه متوسط در حال محو شدن هستند.
 
آخرين فيلم شاهکاري که تماشا کرديد چه بود؟
اسکات: ديشب يک فيلم خيلي خوب تماشا کردم، با کمديني بزرگ که حالا بازيگر شده و-
تارانتينو: اوه، فيلم سارا سيلورمن (I Smile Back)؟ هنوز تماشايش نکردم اما تعريفش را شنيدم.
اسکات، بله. همه اين فيلم‌هاي پرزرق و برق با افکت‌هاي ديجيتال و همه اين مزخرفات و حالا اين فيلم... وقتي مي‌بينيد دو، سه سال پيش در چه وضعيتي بوديم احساس ناراحتي مي‌کنيد. من نسبت به کيفيت کلي فيلم‌هاي امروز نااميد شدم.
بويل: ما به تازگي از يک تجربه دردناک با استيو جابز بيرون آمديم، سعي داريم بيشتر آن را در آمريکا به نمايش بگذاريم. نتوانستيم گروه وسيعي از تماشاگران را با فيلم همراه کنيم، و اين اتفاقي است که بايد بيفتد چراکه تماشاي فيلم در سينما مثل کلوب رفتن نيست. اين تماشاگران در اصل همان آدم‌هاي معمولي بودند که در آخر يک هفته سخت به تماشاي يک فيلم مي‌رفتند و مي‌خواستند خودشان را در اختيار يک ايده يا تصوير يا مخلوق خارق‌العاده بگذارند.
تارانتينو: نکته کليدي چيزي که مي‌گويي همين است، اين مديوم کارگري است. اين اپرا نيست، تئاتر نيست. اين يکي از دلايل درخشيدن سينما در دهه 30 است. چيزي که امروز وجود ندارد.
 
تام، آيا سينما چنين مديومي است؟
اسکات: مال تو اينطور نيست، تام. تو روشنفکر هستي.
هوپر:  اميدوارم فروش دو فيلم آخرم در گيشه (نطق پادشاه، بينوايان) عليه آن از من دفاع کند. منظورم اين است که من هميشه احساس کردم براي تماشاگران فيلم مي‌سازم. واقعا آن ها را براي خودم نمي‌سازم.
اسکات: من هيچ وقت اين کار را نمي‌کنم. فقط براي خودم فيلم مي‌سازم.
ايناريتو: خب ما به يکديگر نگاه مي‌کنيم. اگر فردا روزي يک بمب اتمي نسل‌مان را نبود کند و من تنها فرد زنده باقي بمانم آيا باز هم براي خودم فيلم مي‌سازم؟ فکر نمي‌کنم. ما براي ايجاد رابطه و بيانگري ساخته شده‌ايم. فيلم هم درباره همين است: نياز به اشتراک‌گذاري.
 
بگذاريد بگوييم اين بمب اتمي کار نکند و در عوض يک کپسول زماني در اختيار بگذارند تا بتوانيد يک لحظه از يک فيلم را داخل آن بگذاريد. آن لحظه چه خواهد بود؟
بويل: اوه، هماني که در 2002: يک اوديسه فضايي ديديم؟ همان شکل کپسولي تاريخ که چيز زيادي درباره‌مان مي‌گويد.
ايناريتو: من لحظات و صحنه‌هايي را به ياد مي‌آورم که حتي هنوز هم قادر به فهم‌شان نيستم. اما نوعي افشاگري را در آن‌ها احساس کردم. مثل "استاکر" از تارکوفسکي. هربار که آن فيلم را مي‌بينم فقط از خودم مي‌پرسم "يعني چه؟"  فقط نوعي افشاگري دررابطه با تجربه‌هاي انساني احساس مي‌کنم که من را به نوعي کشف و شهود متصل مي‌کند. فکر کنم درباره يک نوع بينش منحصر بفرد باشد، نه؟ بنابراين هر نما براي روايت يک ماجرا کاربرد ندارد بلکه راهي است که مي‌گويد شما که هستيد.
اسکات: شما مي‌توانيد درباره يک خودکار فيلم بلند سينمايي بسازيد، بستگي به بينش‌تان دارد. به همين سادگي. بزرگترين لغت واحد هيمن بصيرت و جهان‌بيني است.
هوپر: آن کبريتي که در لارنس عربستان به خورشيد مي‌رسد. زماني که بچه بودم اين فيلم را در سينماي پرنس چارلز تماشا کردم، آن تنها سينماي لندن بود که اين فيلم‌هاي بزرگ را نمايش مي‌داد. و چيزي به شدت خارق‌العاده درباره آن وجود داشت، نمي‌توانيد آن را با کلمات توصيف کنيد. آن لحظه هنوز هم برايم پررمز و راز است.
اسکات: فيلم "عروسي موريل"، شش بار تماشايش کردم. بي‌نظيرست.
تارانتينو: من مي‌خواهم اين سوال را رد کنم. نمي‌دانم حرف‌هايم براي نسل‌هاي آينده يا موجودات بيگانه فايده‌اي خواهد داشت. اما احتمالا يک صحنه درخشان اکشن سينمايي را انتخاب مي‌کنم. نمي‌خواهم آن را معرفي کنم، نمي‌دانم واقعا انتخاب‌ام اين است يا نه، اما بسيار خب، انتخاب مي‌کنم؛  صحنه اوج فيلم "داستان پليسي 3" جکي چان به کارگرداني استنلي تانگ. اين صحنه‌اي است که بيگانه‌ها هم با تماشاي آن شگفت‌زده مي‌شوند. واقعا مي‌تواند درک مشخصي از سينما به شما بدهد، با همه آن حرکات و سوت‌ها و صداهايش.
بويل: صحنه اوج فيلم "شلوارهاي اشتباهي" هم همين‌طور. يکي از بهترين صحنه‌هاي اکشني  که تا به حال تماشا کردم. 
راسل: از آن زمان ساخت "سه پادشاه" استفاده کردم.  ريتم آن. با صحنه‌هاي تعقيب و گريز، مي‌خواستم آن کيفيت انفجاري را داشته باشد. خارق‌العاده بود. بارها آن را تماشا کردم.  از تماشاي فيلم لذت مي‌برم، برايم مثل موسيقي هستند. من را خوشحال مي‌کنند. باعث مي‌شوند بخواهم زنده بمانم و زندگي کنم. اخيرا يکي از فيلم‌هاي ديويد لين را تماشا کردم، "انتخاب هابسون" که يک گنج بزرگ  است و مثل پسرخاله "جوي"، هردو درباره يک زن هستند، زني که دست کم گرفته شده و بايد بيرون برود و خودش را اثبات کند. اما در هر حال هيچ منبع الهامي بزرگتر از اين وجود ندارد که يک نفر را دست کم بگيريد، اين باعث ورود فرد به جمع و جنگيدن و پيشرفت‌اش مي‌شود.
 
هيچ‌کدام از شما فکر مي‌کند که به حق‌اش نرسيده‌ يا دست کم گرفته شده‌است؟
او راسل: در همه ما يک کهنه سرباز با کلي زخم و شکستگي در بدن وجود دارد و هر چقدر در زندگي جلو مي‌روي و با مشکلات بيشتر سر و کله مي‌زني بيشتر فروتن مي‌شوي. همين‌ها باعث مي‌شود تا به يک انسان تبديل شوي و قصه‌هاي بيشتري را دوست داشته باشي. همين‌ها باعث مي‌شود تا همدردي بيشتري با انسان‌ها پيدا کني، حالا چه يک کارگري باشد که در فلزکاري کار مي‌کند چه يک خواننده.
 
آيا لحظاتي بوده که در دوران فيلم‌سازي‌تان به نااميدي رسيده باشيد؟
اسکات: وقتي «بليد رانر»  را تمام کرده بودم با يک فاجعه روبه‌رو بودم. سرمايه‌گذاران فيلم هم خيلي به من سخت مي‌گرفتند و مي‌خواستند پايان فيلم  حسي باشد. به همين دليل به استنلي کوبريک زنگ زدم و کمک خواستم. او هم يک سري راش‌هايي که براي فيلم «درخشش» با هليکوپتر گرفته بود و در فيلمش نگذاشته بود را به من داد تا استفاده کنم. پايان‌بندي «بليد رانر» با فيلم‌هايي که کوبريک گرفته ساخته شده است.
راسل: پايان رومانتيک واقعا جادو مي‌کند. و اين يکي از دلايلي است که من به سينما مي‌روم؛ براي جادو.
اسکات: تو بايد تهيه‌کننده من باشي.
راسل: کارگردانان زيادي را مي‌شناسم که بعد از تجربه شرايط سخت فيلم‌سازي به شک مي‌افتند که آيا مي‌خواهند به فيلم‌سازي ادامه دهند يا خير. پروسه ساخت فيلم به شدت سخت و چالش‌برانگيز است. اما بايد قادر باشي که در دنيايي جادويي زندگي کني و جادو کني.
 
جدا از فيلم‌سازي چه کارهايي را مي‌خواهيد انجام دهيد؟
تارانتينو: من برنامه‌اي دارم که 10 فيلم بيشتر نسازم. به همين دليل به اينکه چه کار کنم، فکر کرده‌ام.
اسکات: چرا مي‌خواهي اين کار را بکني؟
تارانتينو: مي‌خواهم در نقطه‌اي دست از کار بکشم.
اسکات: بعد از آن مي‌خواهي چکار کني؟
تارانتينو: مي‌خواهم رمان بنويسم و در تئاتر نويسندگي و کارگرداني کنم. بايد ببينم بعد از اکران «هشت نفرت‌انگيز» چه حسي خواهم داشت. دوست دارم نسخه‌اي از آن را روي صحنه تئاتر ببرم. دوست دارم اين فرصت را به بازيگران ديگري هم بدهم تا کاراکترهايي که دوستشان دارم را بازي کنند. نوشتن مقاله و کتاب سينمايي هم در برنامه کارم است اما از همه بيشتر مي‌خواهم کارگردان تئاتر شوم.
 
آيا تجربه کارگرداني تئاتر را داشته‌ايد؟
تارانتينو: نه، هيچ وقت.
 
آيا تا به حال نمايشنامه نوشته‌ايد؟
تارانتينو: نه، تو همه چيزهايي که تا به حال نوشته‌ام را مي‌داني.
 
يک جلسه فيلمنامه‌خواني براي هشت نفرت انگيز برگزار شد. چطور بود؟
تارانتينو: آن درواقع به بخش بزرگي از پروسه فکري من شکل داد. اگر با متريال آن احساس راحتي نمي‌کردم نمي‌توانستم به آساني درباره نمايش خياباني آن با پروژکتورهاي 70 ميلي متري فکر کنم.  و پروسه فيلمنامه خواني واقعا طولاني بود. شما مي‌توانيد "لعنتي‌هاي بي‌آبرو" و "جانگوي رها شده" را مثل يک قطعه ادبي بخوانيد، اما من هنوز بايد پيش از شروع فيلمبرداري با آن‌ها کلنجار بروم. اما براي هشت نفرت انگيز همه چيز درست آنجا بود. نمي‌گويم فيلم شاهکاري است، فقط مي‌گويم متريال آن را دوست دارم بنابراين به نتيجه آن هم مطمئن هستم.
راسل: من نويسندگي‌ را انتخاب مي‌کنم. من پيش از آنکه يک فيلمساز شوم نويسنده بودم. دوست داشتم داستان‌هاي خيالي بنويسم. مارد و پدر من در يک پستخانه يکديگر را ملاقات کردند، مادرم دختري ايتاليايي بود و پدرم يک مهاجر روسي از منهتن، آن‌ها در اتاق پست انتشارات سايمون و شوستر ملاقات کردند. پدرم تمام کتاب فروشي‌هاي بزرگ آمريکا را مي‌شناخت و به همه آن‌ها سر مي‌زد بنابراين کتاب‌ها برايم بسيار فريبنده بودند. من درواقع در حال ساخت يک فيلم مستند درباره دنياي نشر هستم. تمام آن به زمان چارلز ديکنز برمي‌گردد، زماني که ديکنز به ايالات متحده پا گذاشت سوار يک قطار شد، فکر مي‌کرد هوا برفي است اما آن درواقع تف‌هاي ملت بود که از پنجره‌ها بيرون مي‌ريخت، تف کردن آن زمان رواج داشت. شما بر روي يک فرش راه مي‌رفتيد که با تف سيگاري پوشيده شده بود. به هر حال، مشغول اين فيلم مستند هستم و برايم بسيار جذاب است. اما نويسندگي را دوست دارم. هميشه در حال فيلمنامه نويسي هستم. معمولا رمان‌گونه هستند. دنياهاي زيادي در آن‌ها چيده شده. فکر مي‌کنم بسياري از فيلم‌هاي بزرگ توانايي  خلق فيلم‌هاي بزرگ  ديگري را از درون‌شان دارند.
 تارانتينو: بله، منظور من هم همين بود. شما هنوز هم بايد در رمان‌هايي که فيلمنامه نشده‌اند يک کد بزرگ را بشکنيد و پيش برويد.
راسل: بله، بله، بله. رمان به شما اجازه مي‌دهد وارد داستان‌هاي ديگر شويد. مادر جنيفر لارنس در جوي عاشق سوپ اپرا است. بنابراين ما يک سوپ اپرا را از دهه 60 تا سال 2000 فيلمبرداري کرديم، با سوزان لوسي و موريس بنارد که مثل براندوي سوپ اپراهاست.
تارانتينو: اين مي‌تواند يکي از جالب‌ترين صحبت‌هاي اين ميزگرد باشد. قدرت بازيگران سوپ اپرا. اين واقعا يک ايده ناب واصيل است و صددرصد موافق آن هستم.
 
آيا جوي را براي جنيفر نوشتي؟ اين سومين همکاري شما دو نفر است.
راسل: چيز ديگري هم بود که براي او نوشته بودم. تابستان دو سال پيش. نزديک به 600 صفحه نوشتم. يک اثر خانوادگي دو بخشي که مايل به ساخت آن هستم. پس از آن جوي را نوشتم.
 
در حين ساخت فيلم‌هايتان از چه کسي بيشتر درس گرفته‌ايد؟
هوپر: يک‌بار زمان فيلم‌برداري يک سريال، هلن ميرن پيشنهادي در مورد حرکتش جلوي دوربين داد که فهميدم بازيگران بزرگ، در ذهن‌شان ميزانسن دارند. از آن لحظه به بعد ديگر هيچ‌وقت نظرم را به بازيگران تحميل نمي‌کنم.
بويل: هنگام فيلم‌برداري فيلم «استيو جابز» در زمان تمرين‌ها، مايکل فاسبندر پيشنهاد داد تا از تمرينات هم فيلم بگيريم و ديدم که اين اتفاق چقدر به کار مي‌آيد. ديگر هميشه اين کار را مي‌کنم. به نوعي بازيگر را راه مي‌اندازد.
تارانتينو: هاروي کايتل من را زير پر و بالش گرفت. يکي از نکته‌هايي که او يادم داد اين بود که وقتي بازيگران به درون کادر مي‌آيند چه کار کنم. به من ياد داد که نيازي نيست به آن‌ها همان اول بگويم چه مي‌خواهم. بايد بگذارم تا ايده‌اي که در ذهن دارد را بازگو کنند. چون ممکن است ديگر بروزش ندهد. الان 23 سال است اين نصيحت را به کار مي‌برم.
اسکات: من هيچ‌وقت تمرين نمي‌کنم اما استوري بورد دارم. همه چيز را از اول در ذهن دارم. با هاروي کايتل موافقم. نبايد به بازيگران گفت چه کنند. بايد ببيني خودشان چطور جلو مي‌روند.
 
هيچکدام‎تان حسرت يا پشيماني‌اي در دوره فيلم‌سازي خود نداريد؟
اسکات: اصلاً
بويل: در فيلم «ميليون‌ها» يک موسيقي خوب را استفاده نکردم. اين تنها حسرتي است که يادم مي‌آيد.
تارانتينو: خيلي مواقع که فيلم‌برداري طولاني مي‌شود، خسته و عصبي مي‌شوم. اين جاست که همه از من فاصله مي‌گيرند و مي‌گويند کوئنتين امروز احوال خوبي ندارد. از اين اخلاقم بدم مي‌آيد.
 
از واکنش اخيرتان نسبت به پليس پشيمان نيستيد؟
تارانتينو: خب، نه. چراکه باور دارم حقيقت را گفته‌ام. و از زبان مردمي صحبت مي‌کردم که خودشان قدرت زيادي براي بيان اين نظرات ندارند.
 
آيا خاطره بخصوصي از کار بر روي يکي از فيلم‌هاي محبوب‌تان داريد؟
فکر مي‌کنم لحظه چرخش داستان در پالپ فيکشن باشد. همين‌طور به ذهنم رسيد. اگر جان تراولتا اين کار را نمي‌کرد چطور؟ من درنهايت به يک رقاص خارق‌العاده رسيدم که مردم مشتاق تماشاي رقص او بودند. آن صحنه را تنها با حضور تماشاگران بود که درک کردم. اوه خداي من! به همراه تماشاگراني که پيش از اين تماشايش نکرده بودند. وقتي او کفش‌هايش را درآورد صداي آهسته آن‌هار ا مي‌شنيدم که مي‌گفتند "قرارست برقصد!" واقعا لحظه خوبي بود و من هنوز در اين حرفه جوان بودم. دوست‌داشتني بود.
ويسنا فولادي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


















































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز