دیوید تامسون از فیلم‌های مهم تاریخ سینما می‌گوید/ بخش اول: مقدمه

7فاز: كتاب اين‌ فيلم‌ها را ديده‌ايد؟ معرفي شخصي 1000 فيلم تاريخ سينما يكي از مهم‌ترين آثار ديويد تامسون است كه اغلب به عنوان مرجع، مورد استفاده سينمادوستان و حتي فعالان سينمايي قرار مي‌گيرد.

7فاز: اين بحث هميشه ميان اهل سينما مطرح بوده که کدام فيلم‌هاي سينما بيشتر از بقيه ارزش هنري دارند و ديدن‌شان باعث مي‌شود غناي بصري و هوش و سليقه و ذائقه مخاطب افزايش پيدا کند. بيشتر مردم براي پيدا کردن اين فيلم‌ها سراغ منتقدان و فهرست بهترين‌هاي سال، دهه، هزاره يا تاريخ سينما مي‌روند. خواندن فهرست فيلم‌ها يا کتاب‌هايي که بايد قبل از مرگ ببينيد يا بخوانيد هميشه کار جذابي است. مقايسه اينکه چند تا از اين آثار را ديده‌ايد و اولويت قرار دادن براي ديدن بقيه‌شان بازي جالبي است. بعد نوبت به مرحله بعدي مي‌رسد که اصولا کساني که اين فهرست‌ها را نوشته‌اند آدم‌هاي معتبري در حوزه سينما هستند يا نه. در ايران خط‌کشي خاصي براي کساني که در حوزه سينما مي‌نويسند وجود ندارد و درنهايت همه را به اسم منتقد مي‌خوانند. يادداشت‌نويس، ريويونويس، منتقد و گاهي حتي مترجم در همين حوزه قرار مي‌گيرند اما در جهان دسته‌بندي‌هاي مشخصي وجود دارد و قواعد و قوانيني که باعث مي‌شود معيارهاي دقيق‌تري براي ارزش‌گذاري آثار ماندگار سينما وجود داشته باشد. ديويد تامسون يکي از سرشناس‌ترين نويسندگان سينمايي معاصر است. طبق معيارهاي جهاني ديويد تامسون هم منتقد سينما و هم مورخ اين حوزه است و اعتبار در هر دو بخش به او اين قدرت را مي‌دهد که کتابي به نام اين‌ها را ديده‌ايد؟ (؟Have you seen) بنويسد و در آن هزار فيلم تاريخ سينما را معرفي کند که بنظر او ديدن‌شان واجب‌تر از بقيه است. اين منتقد و مورخ سينماي انگليسي سال‌هاست که ساکن آمريکاست و در آنجا بيش از 20 کتاب نوشته است. کتاب اين‌ فيلم‌ها را ديده‌ايد؟ معرفي شخصي 1000 فيلم تاريخ سينما يکي از مهم‌ترين آثار تامسون است که اغلب به عنوان مرجع مورد استفاده سينمادوستان و حتي فعالان سينمايي قرار مي‌گيرد. اين کتاب نه فقط به دليل جامع بودنش که به خاطر نثر ادبي ويژه تامسون موردتوجه قرار گرفته است. بنجامين شوارتز نويسنده آمريکايي ديويد تامسون را بزرگترين منتقد و مورخ زنده سينما مي‌داند که از زمان پالين کيل به بعد تنها کسي است که در نوشته‌هايش اين‌قدر هنرمندانه آثار سينمايي را مورد ستايش قرار داده است. کتاب اين فيلم‌ها را ديده‌ايد؟ تامسون يک جشن سينمايي باشکوه است براي آنهايي که عاشق سينما هستند. شما را شريک اين جشن مي‌کنيم. مقدمه مفصل تامسون بر اين کتاب فقط ورودي‌اي براي خواندن بقيه بخش‌ها نيست. در حقيقت تامسون در مقدمه فرصتي پيدا کرده که درباره انتخاب‌هاي سينمايي و اعتبار آنها حرف‌هاي جالبي بزند. اين مقدمه شايد طولاني باشد ولي مطمئن باشيد به خواندنش مي‌ارزد. نکته‌هاي جذابي که تامسون در خلال مقدمه به آن اشاره مي‌کند راهي براي بهتر ديدن و درک کردن سينماست. بعد از مقدمه سراغ نقدهاي تامسون روي هزار فيلمي مي‌رويم که براي ديدن معرفي‌شان کرده است. فيلم‌هايي که احتمالا خيلي از آنها را ديده‌ايد و حالا از زبان تامسون درباره‌شان مي‌خوانيد.
ديويد تامسون
بخش اول: مقدمه
ديويد تامسون: من يک کتاب عظيم و سترگ مي‌خواستم تا هميشه و همه جا همراهتان باشد. کتابي در يک جلد که آن را ورق بزنيد و از مجاورت اسم‌هاي خيالي و شگفت‌انگيز و افسانه‌اي کنار هم لذت ببريد (از آبوت و کاستلو بگيريد تا Zabriskie point) يا شبيه به شعري بر اساس حروف الفبا باشد که در سرتان زنگ بزند. مي‌خواستم فيلم‌هاي قديمي موردعلاقه‌تان کنار آثاري قرار بگيرند که شايد حتي اسم‌شان را هم نشنيده باشيد. مي‌خواستم احتمال اينکه همه‌چيز در اينجا و در اين کتاب ثبت شده است، سرگرم‌تان کند. البته که در حقيقت اين اتفاق نمي‌افتد و همه‌چيز به صورت پراکنده و متفرق آنجا و آن بيرون باقي مي‌ماند.
انتخاب ده فيلم برتر يکي از بازي‌هاي مشهوري است که منتقدان به آن عادت دارند. در عين حال بازي‌اي است که به افراد حساس‌تر اجازه مي‌دهد اين سوال را مطرح کنند که: آيا واقعا فقط اين ده فيلم ارزش ديده شدن را دارند؟ (اين البته يک شک سالم است که خيلي بيشتر از آن امتيازدهي‌هاي مرسوم two thumbs up (روشي که راجر ايبرت براي امتيازدهي به فيلم‌هاي خوب به کار مي‌برد و درواقع نشان مي‌داد که يک فيلم را تاييد مي‌کند - مترجم) که هر هفته دو يا سه تا شاهکار جديد را معرفي مي‌کند، به درد مي‌خورد و مفيد است. نوشتن درباره صد فيلم انتخابي يکي از فرم‌هايي است که معمولا براي نوشتن کتاب به کار مي‌رود. در حقيقت تمريني براي ذائقه است که مي‌توان از آن يک کتاب در اندازه متوسط درآورد که منبع بي ضرري براي مخاطبانش باشد. اما انتخاب يک فهرست هزارتايي در حقيقت يک رفتار در برابر تاريخ است که بنظر مي‌رسد لازمه‌اش اين باشد که انتخاب‌کننده فهرست فيلم‌هاي قديمي و جديد را در يک ترازو روبه‌روي هم قرار داده است. درست مثل اين است که Beowulf بتواند با لوليتا صحبت کند.
چطور است که انگار در فهرست هزارتايي تعداد حذفي‌ها بيشتر از آن فهرست‌هاي عجيب و غريب بوالهوسانه ده تايي است؟ چگونه يک فهرست هزارتايي از اينکه نماينده سليقه‌‌هاي متفاوت ما باشد مي‌‌گريزد و نمايي کلي از تاريخ رسانه سينما به مخاطب مي‌دهد؟ اگر قرار باشد شما يک فهرست ده تايي انتخاب کنيد قطعا نمي‌توانيد دوره سينماي صامت سوئد را هم در آن بياوريد. اما اگر داريد هزار فيلم انتخاب مي‌کنيد پس همه آن فيلم‌هاي استيلرز و ويکتور شوستروم شايسته اين هستند که دوباره مورد تحسين و ستايش قرار بگيرند. و ممکن است آنها را جزو بهترين فيلم‌هاي اوليه تاريخ سينما قرار دهيم.
از آن طرف تحت‌تاثير قرار مي‌گيريم وقتي متوجه مي‌شويم در يکي از نامه‌هاي خصوصي ايرن ماير سلزنيک نوشته شده است که در سال 1927 جماعت اهل سينماي داخل هاليوود فيلم sunrise (طلوع) را به عنوان بهترين فيلمي که تا آن زمان ديده بودند معرفي کردند که قطعا يکي از فيلم‌هاي پيشرو در تغييرات خلاقانه‌اي بود که بعدتر در سينما رخ داد. (بنيان‌گذاران آکادمي جديد در حقيقت دو نوع جايزه براي بخش بهترين فيلم ايجاد کردند: جايزه هاليوود که به فيلم Wings رسيد و جايزه هنري براي Sunrise.) درنتيجه جاي تعجب دارد که سال 1958 در بروکسل گروهي از مورخان سينما فيلم Last Laugh (آخرين خنده) مورنائو را جلوتر از طلوع انتخاب کردند. زماني را به خاطر مي‌آورم که کساني که درباره سينما مي‌نوشتند با اين نظرسنجي موافقت کردند و به آن ارجاع مي‌دادند. در حالي که امروز Last Laugh به نظر بيشتر شبيه به يک تمرين دانشگاهي است اما طلوع را هر بار که مي‌بينيد متفاوت و خطرناک است.
طلوع
اين کتاب نمي‌خواهد خيلي ساده هزار فيلمي را که من ترجيح مي‌دهم به شما پيشنهاد دهد. حالا هر چقدر هم براي خودم اعتبار و صلاحيت قائل باشم يا شما با بخشندگي‌تان به من اجازه اين کار را بدهيد. من خيلي از اين فيلم‌ها را دوست دارم و حتي عاشق بعضي‌هايشان هستم و اميدوارم موقع خواندن کتاب، اين را احساس کنيد  و به من نزديک‌تر شويد تا لذتم را با شما تقسيم کنم. اولين هدف يا آرزويي که پشت سوالم در عنوان کتاب نهفته، اين نبوده که بخواهم از شما يک متخصص در مطالعات سينمايي بسازم بلکه مي‌خواستم اوقات خوبي موقع خواندنش داشته باشيد يا زماني بهتر از آنچه تاکنون تجربه کرده‌ايد.
علاوه بر آن، اين کتاب نوشته شده تا پاسخي براي سوالي باشد که غالبا از هر کسي مي‌پرسند تا ميزان اعتبارش را در شناخت فيلم‌ها مشخص کنند: من چه فيلمي بايد ببينم؟ درنتيجه شما تا به حال اين فيلم‌ها را ديده‌ايد؟ جوابي مي‌شود به اين عدم قطعيت درباره اينکه چه فيلم‌هايي را بايد ديد.
از همان اوايل که درباره اين کتاب فکر کردم مي‌دانستم که نمي‌توانم با آن به عنوان بهترين فيلم‌هاي ديويد تامسون روبه‌رو شوم. فيلم‌هاي موردعلاقه من اينجا هستند اما يک‌نواختي و هماهنگي در نوشتن يا خواندن درباره آنها قطعا خارق‌العاده است. همان‌طور که باب گوتليب، ويراستار من موقع خواندن نسخه اول متوجه اين نکته شد و به من گفت: «انگار زير بار کلمه فوق‌العاده خفه شده‌ام و تازه به حرف B رسيده‌ام.» اشتياق و شور و شوق نشان دادن درباره يک فيلم کار آساني است و همين مي‌تواند منجر به تنبلي در نوشتن و تفکر فرمولي شود. اغلب اوقات در کتاب‌هايي مثل اين شما مي‌توانيد ساختار نقدتان را فقط با حذف تندخويانه يک اثر به مخاطب نشان دهيد. اين کار خيلي ساده‌تر و سريع‌تر از صد نقد جنجالي اتفاق مي‌افتد. (درنتيجه در اين کتاب sound of music (آواي موسيقي) را مي‌توانيد ببينيد و در کنارش دکتر ژيواگو و Ten commandments (ده فرمان)، Last Laugh و خيلي از فيلم‌هاي ديگر را مي‌توانيد همين‌جا پيدا کنيد.) کمي سخت‌گيري در نوشتن چنين چيزي نتيجه‌اش به اندازه آواز توکا در انتهاي شب خوشايند است.
درنتيجه اين کتاب درباره هزار فيلم داستاني است که از سال 1895 شروع مي‌شود و گستره‌اش هم، سينما در تمام نقاط دنياست. نشانه‌ها هم اينجا هستند. فيلم‌هايي با زمينه مشکلات اجتماعي، چند لذت گناه‌آلود (فيلم‌هاي نه چندان خوبي که از ديدن‌شان لذت مي‌بريم-مترجم)، چند سورپرايز و بالاخره هزار فيلمي که بايد ببينيد.
معبد فرهنگ فيلم جاي خيلي مرتب و منظمي نيست: شامل همه تاپ تن‌هاي هر سال مي‌شود، به علاوه تحقيقات و نظرسنجي‌ها از منتقدان و فيلمسازان مثل نظرسنجي معروفي که سايت اند ساوند هر ده سال برگزار مي‌کند و از سال 1962 تا به امروز هميشه هم همشهري کين به عنوان بهترين فيلم تاريخ سينما انتخاب مي‌شود (البته در آخرين نظرسنجي همشهري کين صدرنشيني را بالاخره به سرگيجه هيچکاک واگذار کرد-مترجم). نکته جالب اينجاست که در اولين نظرسنجي که سال 1952 صورت گرفت همشهري کين جايي در فهرست نداشت. اين معبد جايي است که در آن همه فکر مي‌کنند و مي‌دانند و انتظار دارند که براي نظراتشان تقدير هم بشوند. خداوند اين همه را حفظ کند اما ببينيد که اين آراي همه چقدر بي‌ثبات است و لغزش دارد. براي مثال من براي نشريه گاردين لندن مطلب مي‌نوشتم. روزنامه‌اي بود که بيشتر سال‌هاي عمرم آن را مي‌خواندم و هم خودش و هم خوانندگانش را خيلي دوست داشتم. اما همين چند سال پيش، در سال 2007 روزنامه تصميم گرفت نظرسنجي‌اي به راه بياندازد که در آن خوانندگان راي بدهند و بهترين فيلم خارجي‌زباني را که تا آن سال ساخته شده بود، انتخاب کنند. سينما پاراديزو برنده شد.(همان‌طور که در نظرسنجي قبلي در سال 1993 هم به عنوان بهترين فيلم خارجي‌زبان خوانندگان گاردين انتخاب شده بود.) قطعا ترديدي نداريم که اين اشتباه فيلم نيست يا کساني که آن را ساخته‌اند. و به مقدار خيلي کمي هم به اين قضيه مربوط مي‌شود که اين فيلم بلندمرتبه و دوست‌داشتني است يا نه. اما مسئله اينجاست که سينما پاراديزو در اين نظرسنجي از فيلم‌هايي مانند M ،L’Atalante، فرزندان بهشت، Belle de Jour (بل دوژور)، L’Eclisse (کسوف)، La Ronde(چرخ و فلک)، Ugetso Monogatari، The Travelling Players، Pierrot le fou، داستان توکيو، قاعده بازي و Pather Panchali جلو زد فقط به اين دليل روشن که بيشتر کساني که در حوزه انتخابي گاردين قرار داشتند سينما پاراديزو را به نسبت اين فيلم‌ها بيشتر ديده بودند. اگر شما خيلي اهل مطالعه نباشيد، خب گلدفينگر ايان فلمينگ مي‌تواند بهترين کتابي شود که در عمرتان خوانده‌ايد.
پيرو خله
و همان‌طور که ما مجبوريم زودتر يا ديرتر ياد بگيريم، هيچ شمارش‌گري براي دموکراسي يا اطلاعات عمومي وجود ندارد. تاريخ قبل از هر چيز، اتفاقي است که افتاده و تاريخ‌دانان اشتباهات وحشتناکي را که در اصل آرزوي آدم‌هاست براي اينکه کاش چيزهاي ديگري اتفاق مي‌افتادند، خوب مي‌شناسند. (اين آرزوها مي‌توانند حتي هوشمندانه‌تر، قابل احترام‌تر يا بامزه‌تر از چيزهايي باشند که واقعا اتفاق افتاده‌اند.) پس نتيجه نظرسنجي گاردين در سال 2007 و 1993 غيرقابل اجتناب است. حتي اگر بيشتر نويسندگان و منتقدان فيلم آن روزنامه، انگشتان‌شان را به حالت صليب درآورند و قسم بخورند و از نظريات خودشان دفاع کنند.
براي جمع‌آوري کتابي مانند اين، شما خودتان را در تاريخ بهترين‌ها غرق مي‌کنيد. اما در مطالعات سينمايي، بهترين، معاني متفاوتي دارد که گاهي زمين تا آسمان با هم فرق مي‌کنند. يکي از آنها در رابطه با عدد و رقم‌هاست: در حقيقت چالش‌اش با ميزان موفقيت فيلم در گيشه است و اينکه کدام فيلم‌ها در گيشه بهتر عمل کرده‌اند. و از زمان Birth of a Nation (تولد يک ملت) تا تايتانيک، آثار موفق در گيشه ادعا کرده‌اند که با سليقه ما جور بوده‌اند و به همين دليل هم ماندگار شده‌اند. ظاهر آنها گواهي بر بي‌گناهي يا محکوميت ماست. يکي ديگر از ميزان‌هاي اندازه‌گيري، عقيده شخصي است. صحبت عمومي درباره فيلم در حوزه اظهارنظر شخصي که باعث مي‌شود هنر در فيلم‌ها باقي بماند. در نتيجه من يک نظرسنجي در بروکسل در سال 1958 را کشف کردم که در يکي از آن فستيوال‌هايي صورت گرفته بود که از آن زمان تا امروز همچنان در حال برگزاري هستند. در آن فستيوال از 117 تاريخدان و منتقد خواسته شده بود که به دوازده فيلم برتر تاريخ سينما راي دهند. نتيجه به شرح زير بود:
Battleship Potemkin(رزمناو پوتمکين) ساخته سرگئي آيزنشتاين 100 امتياز، The Gold rush ساخته چارلي چاپلين و bicycle thieves (دزد دوچرخه) ساخته ويتوريو دسيکا 85، la passion de Jeanne d’arc(مصائب ژاندارک) ساخته کارل تئودور دراير 78، la grande illusion(توهم بزرگ) ساخته ژان رنوار 72، Greed ساخته اريک فون اشتروهايم 71،  Intolerance ساخته دي.دبليو.گريفيث 61، (مادر) ساخته وي.آي.پودوفکين 54، (همشهري کين) ساخته اورسن ولز 50، Earth(زمين) ساخته الکساندر داوژنکو 47، Last Laugh ساخته اف.دبليو. مورنائو 45 و the cabinet of Dr.Caligari(کتابخانه دکتر کاليگاري) ساخته رابرت وينه 43 امتياز.
قبل از هر چيز بايد بگويم هيچ شکي در اين نيست که اين يک نظرسنجي صادقانه از افراد مطلع بوده است. در اين نظرسنجي معلوم مي‌شود که نه فيلم از ميان 13 فيلم در سال 1958 از ميان آثار دوره صامت سينما انتخاب شده‌اند. آيا واقعا در سال 1958 معتقد بوده‌اند که بهترين آثار تاريخ سينما 30 سال پيش‌تر از آن زمان ساخته شده است؟ يک نتيجه‌گيري جالب توجه ديگر هم وجود دارد که مي‌توان آن را با استانداردهاي امروز سنجيد. به نظر مي‌رسد آنها از بسياري از آثار سينمايي دهه 50 که امروز روي ما تاثير زيادي گذاشته‌اند غافل مانده‌اند. براي نمونه مي‌شود به اين آثار اشاره کرد: the searchers(جويندگان) جان فورد، the river يا the golden coach از ژان رنوار، diary of a country priest و a man escaped از روبر برسون، madame de… يا Lola Montes آثار ماکس افولس، Ugetso و Sansho the Bailiff(سانشوي مباشر) از کنجي ميزوگوچي، (هفت سامورايي) و living آکيرا کوروساوا، in a lonely place(در مکاني دورافتاده) نيکلاس ري، les enfents terrible ژان پير ملويل، (اروپا 51) روبرتو روسليني، (سانست بلوار) بيلي وايلدر، (مرد سوم) کارول ريد و (آواز در باران) جين کلي و استنلي دانن. به علاوه اين نظرسنجي زودتر از آن صورت گرفته بود که بتوان درباره تاثير Wild Strawberries(توت فرنگي‌هاي وحشي)، touch of Evil(نشاني از شر)، Vertigo(سرگيجه) و فيلم‌هاي ديگري که آن زمان موج نو خوانده مي‌شدند نتيجه‌گيري کرد.(اگر چه نشاني از شر در بخشي از جشنواره بروکسل به نمايش درآمد و جايزه‌اي هم برد.)
نشاني از شر
برخي از مشاهده‌کنندگان نظرسنجي سال 1958 کشف کردند که نظرسنجي بروکسل تا چه اندازه از تاريخ عقب مانده است. اما در آن روزها اعتقاد راسخ و ايمان قوي وجود داشت مبني بر اينکه چاپلين، گريفيث و آيزنشتاين صخره‌هاي محکمي بودند که بقيه فيلم‌ها روي پايه آنها بنا مي‌شد. و متوجه اين قضيه باشيد که چطور تعداد کمي از فيلم‌هايي که در اين ليست حضور دارند مربوط به جريان اصلي سينما هستند يا فيلم‌هايي که ساختار متعارف و معمولي داشتند. تنها فيلم‌هاي هاليوودي اين فهرست (intolerance، greed و همشهري کين) بخاطر اينکه خلاف جريان گيشه و انتظارات مخاطب عام ساخته شده بودند، شهرت داشتند. و همه‌شان هم در گيشه شکست خورده بودند. در مورد بقيه فيلم‌ها هم بايد گفت تعداد زيادي از آنها محصولات کشورها يا سيستم‌هاي توليدي بودند که به ابراز احساسات فردي سازنده‌شان کمک مي‌کردند. اين واقعيت باعث حذف تعدادي زيادي از فيلم‌هاي جريان اصلي شد که حالا به نظر فردي و مهم مي‌آيند. کارهاي لوبيچ، هاکس و کيتون و فيلم‌هاي نوآر، فيلم‌هاي موزيکال و کمدي‌هاي اسکروبال از آن دسته هستند.
اما سال 1958 خيلي بيشتر از آنچه همه درک مي‌کردند و قدر مي‌دانستند به اوج گرفتن سينما کمک کرد. يک سال بعد از آن، در جشنواره کن، ما مي‌توانستيم فيلم‌هاي نسل جوان فيلمسازان فرانسوي را ببينيم که پيش از اين منتقد سينما بودند (گدار، تروفو، ريوت، رومر و شابرول) اين نويسندگان با سعي و کوشش تئوري مولف را براي هاليوود ساختند و درباره سينما و ويژگي‌هاي چند نفر از کارگرداناني که به آنها اشاره شد (و تا آن زمان ناديده گرفته مي‌شدند) شروع به اظهارنظر علني کردند. اما در اواخر دهه 50 همچنان معبد منتقدان فيلم درهايش براي چنين ديدگاه‌هايي بسته بود. سايت اند ساوند معتبرترين مجله به زبان انگليسي از مطالب تند و تيزي که در کايه دو سينما نوشته مي‌شد وحشت مي‌کرد و همزمان باعث سرگرمي‌اش مي‌شد. و مجله‌هاي فيلم، جشنواره‌ها و آرشيوها بر فرهنگ سينما سلطه داشتند و حکومت مي‌کردند. هنوز چيزي مثل آکادمي فيلم وجود نداشت.(به جايش آکادمي اسکار را داشتيم.) کتاب‌هاي کمي درباره فيلم نوشته شده بود. به سختي مي‌شد گفت چيزي به اسم تاريخ سينما هم هست. و راه و روش‌هاي ديدن فيلم‌ها هم محدود بود. چيزي به اسم ويديو وجود نداشت. ديدن فيلم‌هاي قديمي کار مشکلي بود مگر اينکه در آرشيوهاي سينمايي يا موزه‌ها يا انجمن‌هاي سينمايي دنبال آنها مي‌گشتيم. نظرسنجي بروکسل هم صداي همان انجمن‌هاي سينمايي و راي دهندگاني بود که در دهه‌هاي 20 و 30 دوران جواني‌شان را گذرانده بودند. اينکه همشهري کين در آن نظرسنجي سال 1952 سايت اند ساوند حتي اسمش هم نيامد شايد بخاطر شکست در پخش‌اش بود که باعث شد فيلم ولز از دايره خارج شود. پيدا کردن و ديدن فيلم آن زمان کار سختي بود.
در يک مقابله به مثل با نظرسنجي بروکسل، نويسندگان کايه دو سينما دسامبر سال 1958، دوازده فيلم برتر خودشان را اعلام کردند. آنها اول به دوازده کارگردان برتر راي دادند و بعد بهترين فيلم‌هاي آن کارگردانان را انتخاب کردند. نتيجه اين شد که انتخاب‌هاي کايه دو سينما در يک ديد کلي خودنمايانه بنظر مي‌رسيد اما جالب‌تر از ليستي بود که در بروکسل تهيه شد: طلوع، قاعده بازي، journey to Italy (سفر به ايتاليا) روبرتو روسليني، تولد يک ملت، confidential report از ولز، Ordet دراير، Ugetso Monogatari، آتالانت، The Wedding March(مارش عروسي) اشتروهايم، under Capricorn هيچکاک و موسيو وردو چاپلين.
اين مسئله جواني خيلي اهميت دارد و در ذهن من چيز کوچکي نيست. سال 1958 من هفده ساله بودم و مي‌توانستم خودم فيلم‌ها را کشف کنم. هميشه افراد جوان فيلم‌ها را مي‌سازند و براي ديدن آنها به سينما مي‌روند اما در دهه 40 مي‌شود گفت که اين امر کمتر ملموس بود شايد به اين دليل که وقتي سينما تبديل به يک ورزش همگاني شد، جوانان آن زمان سني نداشتند. اما در اواخر دهه 50 و نه فقط در پاريس، گروهي از جوانان پر شر و شور آماده ايستادند تا سينما را دوباره تعريف کنند. شما مي‌توانستيد در سرتاسر دنيا آنها را پيدا کنيد. افراد جواني که به نظر کاملا مصمم بودند تا فيلم خودشان را بسازند. اين افراد تبديل به اولين موج بزرگ دانشجويان سينما شدند و جوي ايجاد شد که فيلم ديدن را وارد محيط دانشگاهي کرد و سينما بخشي از دانش و اطلاعات عمومي شد و نه چيز بي‌اهميتي که فقط خوره‌هاي فيلم به دنبالش بودند بلکه به آن به عنوان آگاهي‌اي که عموم افراد تحصيل‌کرده بايد داشته باشند، نگاه کردند. حالا ديگر جامعه از سبک و نگرش فيلم‌هاي هيچکاک، ولز و رنوار مطلع بود.
آن تماشاگران سينما پاداش خودشان را دريافت کردند: نه فقط فيلم‌هاي موج نوي فرانسه که نسل بعدي در ايتاليا (آنتونيوني، فليني و برتولوچي)، در آلمان (فاسبيندر، هرتزوگ و وندرس) و تازه چيزي از سينماي اسکانديناوي، هند، ژاپن، آمريکاي لاتين و حتي فيلم‌هاي آمريکايي نمي‌گوييم. فکر مي‌کنم حالا ديگر روشن است که هاليوود در انتهاي دهه 50 و 60 توسط استانداردهاي خودش دچار رکود شد، درنتيجه در انتهاي دهه 60 دانشجويان سينما به جلو هل داده شدند تا اولين فيلم‌هاي خودشان را بسازند. فرانسيس کوپولا و مارتين اسکورسيزي، جرج لوکاس و استيون اسپيلبرگ، پيشروان آن نسل بودند و کمک کردند به هاليوود تا اوايل دهه 70 به دوران نقره‌اي خودش دست پيدا کند يعني از همان تاريخ ساخت باني و کلايد تا راننده تاکسي.
راننده تاکسي
يکي از راه‌هاي دنبال کردن اين تغييرات آن است که نگاهي به فيلم‌هايي بياندازيم که در نظرسنجي‌هاي سال‌هاي 1952، 1962 و 1972 نشريه سايت اند ساوند به عنوان ده فيلم برتر انتخاب شدند. اين نتايج را دوست داشته باشيد يا نه، تغييرات سينما از يک جريان شورانگيز به موضوعي براي مطالعه و بازتاب يافتن است. تاريکي‌اي که راهش را به کتابخانه‌ها پيدا کرد.
چيزي که بيشتر از همه در مورد اين فهرست‌ها تکان‌دهنده است نبود چاپلين، دسيکا، کلر و کارنه يا حفظ مصائب ژاندارک دراير و رسيدن برگمان، آنتونيوني و ميزوگوچي در اين نظرسنجي‌ها نيست بلکه نکته شگفت‌انگيز حاکميت فيلم‌هاي غيرانگليسي زبان يا فيلم‌هاي هنري است. ولز سال 1972 دو فيلم در ميان ده فيلم دارد (و چرا که نه؟) در حالي که هر دوي اين فيلم‌ها تا آن زمان هنوز ضد توليدات مرسوم هاليوود بودند. اين نکته را هم بايد اضافه کنيم که در تيم برنده‌ها در سال 1972 مي‌توانيد ارتباطي بين فيلم‌هاي آن سال‌ها مانند هيروشيما عشق من، پيرو خله، سرگيجه، Mouchette، جويندگان، و 2001: يک اوديسه فضايي پيدا کنيد. متوجه اين موضوع هم باشيد که هر فيلمي چه جزو ده فيلم برتر باشد و چه جزو رقبايشان، در يک نگاه کاملا جدي و رسمي و موقر بودند البته به جز the General(ژنرال).
کمدي‌هاي ناطق ما جاذبه غيرقابل انکاري دارند: trouble in paradise (دردسر در بهشت)، my man Godfrey (مرد من گادفري)، bringing up baby (بزرگ کردن بيبي)، his girl Friday (منشي همه کاره او)، the lady Eve (بانو ايو)، the shop around the corner (مغازه‌اي گوشه خيابان)، the Philadelphia story (داستان فيلادلفيا)، midnight (نيمه شب)، Twenieth century (قرن بيستم)،  to be or not to be (بودن يا نبودن). (همين الان يک فهرست ده تايي از بهترين فيلم‌هايي که براي سرگرمي ساخته شده‌اند) و البته در فهرست‌ها به آنها اشاره‌اي نشده است. در حالي که يکي از اصول کتابي که مي‌خوانيد اين است که هاليوود وقتي کمدي‌هايش را مي‌ساخته، گنجينه‌اي از سرگرم‌کننده‌ترين (و جدي‌ترين) فيلم‌ها را در خودش جاي داده است. اين حقيقتي است که آکادمي (همان يکي که مجسمه اسکار جايزه مي‌دهد) هم به اندازه نظرسنجي سايت اند ساوند با آن مشکل دارد.
منشي همه کاره او
وقتي از من خواسته شد اين کتاب را بنويسم (به عنوان کتابي که قرار بود همراه فرهنگ ديکشنري فيلم که اولين بار در سال 1975 چاپ شد عرضه شود)، متعجب بودم که آيا انقدر احمق هستم که بخواهم يک بار ديگر پروژه‌اي با احتمالا نزديک به نيم ميليون کلمه قبول کنم يا نه. نوشتن ديکشنري مرا در موقعيتي قرار داده بود که خودم را نگهبان فيلم‌ها فرض کنم. و به نوعي درگير وجوه ديگري هم شدم: ديکشنري درباره اين بحث مي‌کرد که هاکس خيلي مهم است و بونوئل و رنوار و ميزوگوچي و افولس. و اين سوال را مطرح مي‌کرد که واقعا اين همه هياهو بر سر چاپلين و گريفيث و آيزنشتاين و رنه کلر(شکوهي که محو شده بود) و ديگران بر سر چيست؟
امروز ديگر اگر بگوييد کري گرانت جذاب‌ترين و مسحورکننده‌ترين بازيگر تاريخ سينماست، به چشم يک احمق به شما نگاه نمي‌کنند اما در سال 1975 اين هنوز يک رويا بود.
درنتيجه اگر شما فکر مي‌کرديد در مورد موضوعي محق هستيد نبايد به ذهن‌تان فضا بدهيد که تغيير پيدا کند، به خصوص وقتي سن‌تان بالاتر مي‌رود و در نظرات‌تان راسخ‌تر مي‌شويد. ولي اين کتابي بود که بايد خودش را با اين مراحل زشت منطبق مي‌کرد. و راستش متعجبم نمي‌کرد اگر فقط هر فيلمي از کارگردانان محبوبم را شامل مي‌شد. اما همان‌طور که شروع کردم به نوشتن پيش‌نويس فهرست‌ها (و از توصيه‌هاي ديگران هم استفاده کردم) چيزهاي زيادي مرا تکان دادند. کمترين‌شان اين بود که ممکن است چاپلين و آيزنشتاين نياز به مقداري بازيابي داشته باشند. آن چرخ‌هاي مد به راهشان ادامه مي‌دادند. هنوز هم فکر مي‌کنم کيتون بامزه‌تر و غمگين‌تر از چاپلين است اما از لحاظ تاريخي چاپلين بر قله بلندتري ايستاده.
متعجبم که چقدر شمايل و ملت‌هاي متفاوت مي‌توانند تغيير کنند و شروع کردم به بازيابي ريويوها روي تعداد زيادي از فيلم‌هاي قديمي. همان‌طور که من روي ديکشنري کار مي‌کردم، دستيارم به سينماها مي‌رفت بخصوص به سالن نشنال فيلم در لندن. البته تلويزيون هم بعضي از فيلم‌ها را نشان مي‌داد اما ويدئو هنوز گسترده نشده بود و ديدن بعضي از فيلم‌هاي مشخص کار سختي بود. اما موقع نوشتن اين يکي کتاب، در سانفرانسيسکو زندگي مي‌کردم و نه تنها به آرشيو فيلم‌هاي خودم و فيلم‌هاي دوستانم دسترسي داشتم که منبع le video (واقع در خيابان نهم) هم در اختيارم بود. يکي از شگفت‌انگيزترين مغازه‌هاي آمريکا. جايي که فيلم‌هاي نادري در آن مي‌توانيد پيدا کنيد.
همه اين‌ها البته به آن معني است که من ديگر کمتر به سينما مي‌روم. فيلم‌هاي کمتري هستند که آنها را در تاريکي واقعي سالن سينما و روي پرده‌هاي بزرگ مي‌بينم. فيلم‌هاي ويديويي را در خانه‌ام مي‌بينم و سعي مي‌کنم خودم را با اين تقليل و وضعيت تطبيق بدهم. هيچ راهي به عقب وجود ندارد و شايد مطالعات فيلم وارد مرحله‌اي شده است که در آن از سالن‌هاي سينما صرفنظر مي‌کنيم. اما بگذاريد بگويم که مثلا فيلم Testament of Dr.Mabuse روي ويديو چيز ديگري است و وقتي آن را روي پرده بزرگ سينما مي‌بينيد تبديل به چيزي کاملا متفاوت مي‌شود. من براي اين فقدان سوگواري مي‌کنم اما مي‌دانم که همه چيز در اين صنعت و در طرز عمل فيلم‌ها به سمت مطالعه روي پرده کوچک مي‌رود. در اين شرايط است که آدم‌هاي معقول تز دکتراي‌شان را درباره يک فيلم به خصوص مي‌نويسند بدون اينکه هيچ‌وقت آن را روي پرده بزرگ ديده باشند. و اگر نوشته آنها کمي خشک است، يا کمي فاقد چيزي است که من آن را به عنوان تاثير جادويي سينما به ياد مي‌آورم، خب بايد به خودم بگويم دکترا يک دستاورد حرفه‌اي علمي است. آيا ممکن است که در نهايت راه سينماها به موزه‌ها ختم شود؟ درست به همان روشي که ما امروز روزنامه‌هاي قديمي را مي‌خوانيم؟ بايد يادمان باشد که مفهوم محتواي روزنامه فقط مربوط به مقوله اخبار نيست بلکه روزانه بودن اين کاغذها، حسي که وقتي در دست داريد به شما منتقل مي‌کنند، بويشان، و رويايشان در باز کردن درهاي دنياي کثيف همگي شامل اين مفهوم مي‌شوند.
مرا در سنت لوييس ملاقات کن
فيلم‌ها هميشه فرزند زمانه‌شان هستند. آنها هيچ‌وقت دوباره همان معني را نمي‌دهند که در روز افتتاحيه‌شان مي‌دادند. درنتيجه مهم است که همشهري کين نگاهي مضطرب و انديشناک به موفقيت آمريکايي مي‌اندازد آن هم در زماني که بيشتر آمريکايي‌ها تصور مي‌کردند يک قدرت ماورايي براي نجات‌شان مي‌آيد. آن تلاش نياز به مثبت‌انديشي دارد. (تنها فيلم‌ساز/ منتقد آمريکايي که در آن سال‌ها از اين تفکر به دور بود، پرستون استرجس است.) مورد مشابه ديگر بربادرفته است که يکي از دلايل موفقيت آن در سال 1939 اين است که آمريکا را براي يک تعارض و مبارزه جديد آماده مي‌کند. در meet me in St.Louis (مرا در سنت لوييس ملاقات کن) محصول 1944 يک دروغ مصلحتي به مردم دور از خانه گفته مي‌شود: اين خانواده جذاب اسميت خانه‌شان را به مقصد نيويورک ترک نمي‌کنند. آنها در خانه‌شان مي‌مانند: درست همين‌جا در سنت لوييس.
روحي که اين فيلم‌ها را مي‌سازد مي‌خواهد آنها در زمان اکنون موفق باشند و نه جايي در آينده عجيب و غريب خيالي. هيچ‌کس حاضر نيست خيلي به 50 سال آينده فکر کند. يا اينکه آيا اين فيلم‌ها سال‌ها بعد از اينکه سازندگان‌شان مرده‌اند هنوز هم ديده مي‌شوند يا نه. با اين وجود ادبيات و فرهنگ‌هاي هنري اين سوال را مطرح مي‌کنند که چطور ديکنز، جويس، اليوت و فاکنر مي‌توانند لباس دوران جديد را به تن کنند و با تغييرات همگام شوند. شگفت‌انگيز است وقتي مي‌بينيم چيزهايي که 400 سال قبل نوشته شده‌اند هنوز خوانده مي‌شوند يا به هر حال خواندني هستند. آيا فيلم‌ها هم همين‌قدر دوام مي‌آورند يا زودتر از بين مي‌روند؟ شايد بهترين‌هاي نسل جوان ما هنوز بتوانند ببينند يا حس کنند که همشهري کين به همان اندازه خوب يا ارزشمند يا سرگرم‌کننده است که نوول گتسبي بزرگ، يا خانه‌هاي فرانک لويد رايت (معمار و طراح داخلي در دهه 40-مترجم) يا پنجره‌هاي ادوارد هاپر (نقاس رئاليست آمريکايي-مترجم) يا آهنگ potato head Blues لويي آرمسترانگ.
اما وقتي مي‌گويم که فيلم‌ها مختص زمانه خودشان هستند، بايد با اين هم موافقت کنم که آنها در زمان ما هم سهيم مي‌شوند. يک بازي با متخصصان و خبرگان فيلم انجام مي‌دادم و از آنها مي‌خواستم که فقط فيلم‌هاي رسمي موردتاييدشان را نام نبرند بلکه از فيلم‌هايي بگويند که بيشتر دوست‌شان دارند درست مثل اينکه بخواهيد عروسک موردعلاقه‌تان را انتخاب کنيد. احتمالات اين بودند؛ فيلم‌هايي بيشتر دوست داشتني هستند که بين سن 10 تا 15 سالگي ديده شده‌اند. درنتيجه اينکه خيلي از اين فيلم‌ها مناسب بچه‌ها هستند را غيرممکن ندانيد. گاهي اوقات بدون هيچ دليل و منطقي فيلم‌هاي دوره جواني‌مان هنوز براي‌مان جذاب هستند و من فکر مي‌کنم اين کتاب جالبي است براي اينکه چطور آدم‌هاي اهل فيلم (آنهايي که در جدال براي بزرگ شدن هستند) به خصوص در دام اين سانتي‌مانتاليسم و احساس‌گرايي مي‌افتند. زمان نوجواني من بين سال‌هاي 1945 تا 1960 بود و فيلم‌هاي موردعلاقه‌ام ترکيبي از آثار آمريکايي و فرانسوي بودند که بعدها هر دويشان در آن طعم دلپذير جديد، موج نو (NOUVELLE VAGUE) هم حضور داشتند. اگر شما مي‌خواهيد نموداري از فيلم‌هايي که در اين کتاب معرفي مي‌شوند بکشيد، يک نقطه اوج بزرگ براي دهه‌هاي 30، 40 و 50 وجود دارد. من سعي کرده‌ام متعادلش کنم اما براي اين وضعيت عذرخواهي هم نمي‌کنم. چون شايد دليل همه اين‌ها فقط اين باشد که من آنقدر خوش شانس بوده‌ام که زمان کودکي و جواني‌ام در آن سال‌ها گذشته است. پس
همان‌طورکه گفتم من خيلي از اين فيلم‌ها را دوباره ديدم. فيلم‌هايي که از آخرين بار ديدن‌شان چند دهه مي‌گذشت. نتيجه کار همان‌طور که احتمالا انتظارش را داريد، درهم و برهم شده بود. اما وقتي فيلمي مرا ياد مفهومش در يک برهه تاريخي مي‌انداخت، باعث مي‌شد تشويق بشوم و شجاعت اين را پيدا کنم که بگويم معتقدم حتما در اين فيلم‌ها سنت و قاعده‌اي وجود داشته که هنوز هم در آنها ديده مي‌شود. و اينجاست که مي‌شود گفت گذشته باعث پرمايه شدن و قدرت آينده شده است. آيا هنوز هم وضع به همان منوال است؟ فيلم‌ها ديگر چيزي که قبلا بوده‌اند، نيستند. تعداد کمتري از ما حالا به ديدن آنها مي‌روند. جواناني که به اين کتاب مراجعه مي‌کنند بايد همچنان محدوديت‌هايي را تحمل کنند که در بازار فيلم وجود دارد: فيلم‌هاي صامت، سياه و سفيد و خيلي از آثار هوشمندانه ناطق، مفهوم اخلاقيات و غيره. فيلم‌هاي کمي هستند که باعث مي‌شوند در تمام مدت طول فيلم حسي از شگفتي داشته باشيد و اين چيزي است که در آثاري که بين 1920 تا 1950 ساخته شده‌اند، وجود دارد. حال و هوايي که هر کسي در آن دوران به دنيا آمده باشد، نمي‌تواند فراموش‌اش کند. در حالي که خيلي از فيلم‌هايي که اين روزها ساخته مي‌شوند بي‌رحمانه و پر زرق و برق هستند. داستان، کاراکتر و زيبايي ذاتي اين مديوم، کم‌کم دارد قرباني و نابود مي‌شود. و خب چه چيزي به جز چيزهاي نوظهور نااميدکننده باقي مي‌ماند؟ خب جوابش اينجاست: زندگي ديگران، قول‌هاي شرقي، جايي براي پيرمردها نيست، شما: زنده‌ها...شما: زنده‌ها؟ به خاطر خدا اين ديگر چه فيلمي است؟ مي‌توانم صدايتان را بشنوم که چنين سوالي مي‌کنيد. فقط برايتان بگويم تا اينجا يکي از بهترين فيلم‌هاي قرن است.
البته به اين فيلم‌هاي آخر در اين کتاب به اندازه آثاري از دهه‌هاي 30 و 40 پرداخته نشده است. بسياري از فيلم‌هاي جديد آثاري هستند که سعي دارند توجه بچه‌هايي را که پاي بازي‌هاي جنگي و پلي‌استيشن‌ها نشسته‌اند، جلب کند. ما آماده جذب شدن توسط سرگرمي‌هاي سطحي هستيم که لذت بردن از سرگرمي‌هاي عميق‌تر را براي ما سخت مي‌کنند. (درست مثل کمدي‌هايي که من کمي قبل‌تر فهرست کردم.) اين کتاب احتمالا کمي نوستالژيک از آب درآمده است بدون آنکه دست خودم باشد. يک جور اداي احترام به دوره‌اي که ديگر به آن برنمي‌گرديم. اما اگر پرستون استرجس در کلوب‌هاي ويديويي هنوز هم طرفدار داشته باشد، که دارد، به سر کسي که فيلم بانو ايو را به شما پيشنهاد مي‌دهد چه مي‌آيد؟
تاريخ سينما اين روزها بيشتر يا کمتر از 100 سال دارد. بسياري از گمانه‌زني‌ها درباره کيفيت به نظر مضحک و خنده‌آور مي‌آيد. براي مثال من در اين کتاب فضاي زيادي را به صحبت درباره جوايز آکادمي اختصاص داده‌ام. بخشي از آن به اين دليل است که متوجه شده‌ام مخاطبان کتاب به اين مسئله اهميت مي‌دهند. اما بخش مهم‌ترش به اين خاطر است که بسياري از تصميمات اسکار ما را نسبت به قضاوت‌هاي گذري هوشيار مي‌کند. جايزه بهترين فيلم در دوران خودش به دور دنيا در هشتاد روز، خانم مينيور، قرارداد شرافتمندانه، بزرگترين نمايش روي زمين، دوران مهرورزي، رانندگي براي خانم ديزي، پاتون، رقصنده با گرگ‌ها، شجاع‌دل و تصادف رسيد.
بايد بگويم که نظر آکادمي اغلب اوقات به نظر من همان‌قدر غلط مي‌رسد که از جهت ديگري درست هم هست. و همين به ما مي‌گويد که چطور سيستم تجاري صنعت سينما تلاش مي‌کند تا براي خودش يک نقشه کيفي طرح کند که البته کاملا درک نمي‌شود.
آکادمي چهره مدرني دارد که با آرشيو فوق‌العاده‌اش و کتابخانه تحقيقاتي‌اش شناخته مي‌شود. آن را به عنوان يک موزه بزرگ سينمايي در لس‌آنجلس در نظر مي‌گيرند. اما آکادمي همچنان اصرار دارد جوايزش را به فيلم‌هايي بدهد که بسيار شبيه آنها ساخته مي‌شود. و اين باعث گمراهي و اشتباه در مسير سينماي آمريکا مي‌شود. در تاريخ پرافتخارش، آکادمي نشان داده که به يک اصلاحات اساسي نياز دارد.
هيچ‌کدام از آن برنده‌ها در اين کتاب نيستند. که البته به اين معني نيست که درخشش در اسکار لزوما از افتخار واقعي يک فيلم جداست. اسکار قرار است به فيلم‌هاي آمريکايي کمک کند هر چند به گمان من بيشتر اوقات آنها را به بيراهه مي‌برد. درنتيجه به نظر هيچ‌کس از جمله آن چيزي که قضاوت تاريخي گفته مي‌شود، اعتماد نکنيد. تولد يک ملت باعث به راه افتادن تجارت سينما شد  و بسياري از مبدعان بصري داستان‌گويي را گرد هم جمع کرد. اما با آن به عنوان يک ننگ برخورد شد. شب شکارچي (the night of the hunter) در افتتاحيه‌اش يک شکست بزرگ بود اما امروز در گنجينه سينما به عنوان يکي از شاهکارهاي سينماي آمريکا شناخته مي‌شود. براي همه اين تغييراتي که رخ داده است يک چيز ضروري است: شما بايد آنها را نگاه کنيد، ببينيد، فکر کنيد و تصميم بگيريد. اميدوارم در اين کتاب فيلم‌هايي باشند که شما تا امروز چيزي از آنها نشنيده‌ايد. آماده اين باشيد که با خواندن بعضي از چيزهايي که برايتان آماده کرده‌ام شوکه شويد. اما سعي کنيد چيزهايي را که پيشنهاد مي‌دهم ببينيد.
اورسن ولز
در نظرسنجي سال 2002 سايت اند ساوند 145 منتقد ده فيلم برتر تاريخ سينما را انتخاب کردند. همشهري کين براي چندمين بار اول شد اما فقط 5 راي با سرگيجه فاصله داشت. و بعد قاعده بازي و دو قسمت اول پدر خوانده (که امروز به عنوان يک فيلم شناخته مي‌شوند که از نقطه نظر هنري طبيعي است ولي در حقيقت انکار يک واقعيت تجاري است)، داستان توکيوي اوزو (که بايد به آن براي ورودش به ده تايي‌هاي برتر تاريخ سينما خوشامد گفت و اين را به فال نيک گرفت)، 2001، رزمناو پوتمکين، طلوع، هشت و نيم، و آواز در باران. براي هاليوود نتيجه خيلي خوبي است. شش فيلم از سينماي آمريکا اگر چه 2001 در لندن ساخته شده و محصول استنلي کوبريک هم هست در حالي که طلوع در روياي آمريکايي بيننده اتفاق مي‌افتد. چرا که نه؟ يک روز بايد ببينيم و ياد بگيريم که همه فيلم‌ها در يک جغرافيا اتفاق مي‌افتند: روي پرده سينما يا در روياهايمان.  
اما وقتي به جلو نگاه مي‌کنم حداقل يک چيز هست که احساساتم را برانگيخته مي‌کند: سال 1936 اورسن ولز، مکبث (voodoo Macbeth) را در هارلم روي صحنه برد. آن زمان اينکه روزي فيلمي مانند همشهري کين ساخته مي‌شود غيرقابل تصور بنظر مي‌رسيد. موقعي که آن نمايش را روي صحنه برد فقط 21 سال داشت. ما امروز به خاطر بچه‌هاي درخشان‌مان مشهور هستيم (يا اين فقط تصور کودکانه‌مان است؟) اما مدت زمان طولاني گذشته از وقتي که با نابغه‌اي 25 ساله مانند اورسن ولز ملاقات کرديم.

صوفيا نصرالهي
نظرات
آوا سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 مرسي. عالي بود
0 1
پاسخ

مريم چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 خيلي خوب بود؛ ارزش چندبار خوندن داره... از ترجمه پيداست که متن راحتي نبوده ؛ خسته نباشي
1 2
پاسخ

دانشجو يكشنبه 19 مرداد 1393 متن خيلي خوبي بود؛ترجمه هم خوبه.بجز درمورد اسمهاي فيلمها که آشفتگي عجيبي در به کار بردن اسمِ اصلي و اسم فارسيِ فيلمها ديده ميشه که هم مايه? تعجبه و هم تمرکز خواننده رو بهم ميريزه.ضمناً نوع نگارش (املاي کلمات) و نشانه گذاري هم افتضاحه! نصف متن هم که بولد شده که اغلب غير ضروريه و به خاطر زياد بودنش کارکردش رو از دست ميده.مسئولين رسيدگي کنن!
2 2
پاسخ

فرزانه سه شنبه 23 تير 1394 خيلي ممنون استفاده کرديم :)
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط





























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز