یادداشت نویسنده 7فاز درباره ستایش شده‌ترین فیلم سال 94 سینمای ایران؛ «در دنیای تو ساعت چند است؟» صفی یزدانیان

با يك قصه‌ي عشق شخصي و اگزوتيك طرفيم. با اين حال، "در دنياي تو ساعت چند است؟" نه فقط روايتي شاعرانه و فُرمال از اين قصه‌ي عشق خُل‌خُلانه و غريب كه پيش از هر چيز، تلاشي است قابل احترام براي ساختن يك عاشقانه‌ي پاريسي در جغرافياي فرهنگي كاملاً متفاوت. 
7فاز: گيله‌گل ابتهاج، زن ميانسال ساکن فرانسه، پس از بيست سال دوري از خانه‌ي پدري، ظاهراً بدون هدفي مشخص (و نه حتي براي سوگواري مادري که 5 سال پيش از دست داده و به مراسم‌اش هم نيامده) براي مدتي نامعلوم بازگشته به شهر و خانه‌ي کودکي‌اش؛ آنهم زماني که ديگر خانواده‌اي در آن برايش نمانده و قرار نيست کسي آنجا چشم‌به‌راه او باشد. با اين حال، گلي بي‌خبر است از حضور غريبه‌اي که همه‌ي اين سال‌ها در خانه منتظر او بوده و حالا هم کاملاً ناگهاني و غافلگيرکننده به استقبالش آمده؛ غريبه‌اي که نه‌تنها مقصد او که حتي رازهاي زندگي‌اش را هم مي‌داند؛ غريبه‌اي آشنا. 
فرهاد هم‌کلاسي دبستان گلي بوده؛ دوستِ دوستِ گلي در دانشکده؛ فرهادِ دانشگاه که حتي دانشجو هم نبود و هيچ‌وقت کسي متوجه حضور او نمي‌شد؛ حتي در گوشه‌ي عکس‌هاي دسته‌جمعي آن دوران. فرهاد همه‌ي عمرش را در حاشيه سر کرده و حواس‌اش از همه‌جا پرت بوده و به گلي جمع. شغل او هم حتي در حاشيه است: قابساز، نه نقاش يا عکاس. تنها چيزي که در تمام اين سال‌ها به زندگي خالي و حاشيه‌نشيني او معني مي‌داده، احساسي ديرپا و عميق است که آرام آرام تمام هويت او را در بر گرفته؛ عشقي افسانه‌ي به گلي ابتهاج که حتي فرهاد را نمي‌شناسد. عشقي که فرهاد بي آن هيچ نيست و حالا پس از اينهمه سال، برايش چيزي فراتر از يک احساس، که بزرگترين دستاويز زندگي و تمام معنيِ بودن اوست. او در اين بازي شخصي و ديوانه‌وار، تا آنجا پيش رفته که در غياب معشوق، اسباب عاشقي‌اش را برده و پهن کرده در خانه‌ي پدريِ گلي و راه يافته به خلوت مادر او، حوا خانم، و همدم پيرزن شده در سال‌هاي آخر تنهايي. فرهاد هر چه از خودش يادش مي‌آيد، گلي هم در آن است. در واقع، همه‌ي زندگي او روياي يک عشق مطلقاً يکطرفه بوده و ديگر هيچ؛ و حالا بالاخره روز موعود ديدار فرا رسيده و او بايد با واقعيت روياي ساليان‌اش روبرو شود. اين‌گونه است که داستان اولين فيلم بلند صفي يزدانيانِ منتقد، در مقام کارگردان و نويسنده، شکل مي‌گيرد. 
با همين مقدمه هم مي‌شود فهميد که با يک قصه‌ي عشق شخصي و اگزوتيک طرفيم. با اين حال، "در دنياي تو ساعت چند است؟" نه فقط روايتي شاعرانه و فُرمال از اين قصه‌ي عشق خُل‌خُلانه و غريب که پيش از هر چيز، تلاشي است قابل احترام براي ساختن يک عاشقانه‌ي پاريسي در جغرافياي فرهنگي کاملاً متفاوت. صفي يزدانيان در هيأت نويسنده و کارگردان، با همکاري خانواده‌ي مصفا-حاتمي و به مدد نقش پررنگ کريستف رضاعي آهنگساز، تمام سعي خود را کرده تا براي عناصر معمول اين‌گونه از فيلم‌ها، ما به ازاي اينجايي، در دل يکي از خُرده‌فرهنگ‌هاي ايراني پيدا کند و چه انتخابي بهتر از فرهنگ شهريِ خانواده‌هاي قديمي و اصيل گيلاني و خود شهر رشت؟ کوچه پس کوچه‌هاي کهنه و خيس رشت و انزلي، اگرچه زرق و برق پاريس را ندارند، اما مي‌توانند محمل خوبي باشند براي روايت کم‌گو، آرام، شاعرانه و مملو از موسيقي بيست سال خاطره‌بازي با رويايي ظاهراً دست‌نيافتني.
علي‌رغم همه‌ي ارزش‌هاي سينمايي فيلم، به خصوص تجربه‌ي درآمده‌ي فيلمنامه‌ي غيرخطي‌اش، بايد گفت که اين فيلم، بيشتر، فيلمِ حس و حال است، نه کاراکتر و نه حتي قصه. عشقبازي ميان‌سالانه با رُمَنس و خاطره و موسيقي است در جهاني بي زمان با استفاده از جذابيت‌هاي توريستي مکان. بازي لذت‌بخشي است با مفاهيم فضا و مکان. خوراکي است با ملات موسيقي و نوستالژي و ادبيات و نقاشي که با تاپينگ فرانسوي تزئين و اندکي چاشني گيلکي به آن افزوده شده و اتفاقاً به ترکيب جالب و به اندازه‌اي هم رسيده که نه تنها دل را نمي‌زند، حتي لذيذ هم هست. در اصل، گير دادن به جزئيات داستاني فيلم و نق زدن به ظرايف شبيه‌نمايي رشت و پاريس، آدرس اشتباه دادن است. فيلم حتي از لحاظ منطق روايي هم گاف بزرگي ندارد و برخلاف اکثر روايت‌هاي تصويري اين سال‌هاي سينماي ما که سعي کرده‌اند از امکانات فيلمنامه‌ي غيرخطي استفاده کنند، به سلامت از اين مهلکه‌ي پرخطر بيرون مي‌آيد. تجربه‌ي شنيداري و بصري آن هم لذت‌بخش است و کاملاً در خدمت گونه، اتمسفر و لحن فيلم. حتي زوج حالا ديگر کهنه شده‌ي مصفا-حاتمي هم جلوه‌ي تر و تازه تري در اين فيلم دارند، به خصوص مصفا که نقش‌اش را به دور از هيجانات کليشه‌اي رمانتيک و در قالبي ملموس و باورپذير مي‌نشاند و شکل مي‌دهد. و صد البته بايد به حضور کوتاه اما غافلگيرکننده و گرم و دريغ‌انگيز زهرا حاتمي هم اشاره کنيم که پس از سالها در برابر دوربين قرار گرفته و جوري ديالوگ مي‌گويد که شبيه هيچ بازيگر ديگري نيست.
ساختن يک فيلم عاشقانه‌ي پاريسي در ايران، شايد در وهله‌ي اول و در حد ايده، ماجراجويي جذاب اما نشدني و بيهوده‌اي به نظر برسد که انجام به شکلي قابل قبول، تقريباً غيرممکن است. با اين حال، صفي يزدانيان و تيم همراه‌اش از پس اين کار برآمده‌اند و اين در سينمايي که ژانر غالب‌اش، "کمدي ناخواسته" است، اتفاق بزرگي محسوب مي‌شود. اين فيلم، شايد با آنچه که در بهترين حالت مي‌توانست باشد، فاصله دارد اما خوبيِ کار اينجاست که در انتها، مي‌شود گفت که با همه‌ي اين حرف‌ها، به ساختن‌اش "مي‌ارزيد".
هومان فرزاد يگانه
نظرات
amir چهارشنبه 25 آذر 1394 ‌ديگه لازم شد که بينمش ممنون آقاي يگانه بررسي خوبي بود
4 0
پاسخ

صوفيا چهارشنبه 25 آذر 1394 موافقم
3 0
پاسخ

مهدي پنجشنبه 26 آذر 1394 بسيار خسته کننده و کند. براي اولبن بار تو سينما داشت خوابم مي برد !
0 2
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط






























































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز