چرا عصر طلایی تلویزیون اینقدر تاریک است؟

دوران جديد در تلويزيون، براي بينندگان شخصيت‌هاي اصلي مردي را به نمايش گذاشت، كه جزو طبقه كارگر، گنگسترها، آتش‌نشانان و جمهوري‌خواهان بودند. اين ايده‌ها چگونه درون بافت فرهنگي/سياسي آمريكاي اواخر دهه 1990 جاي گرفتند؟ 
اگر نگاهي به موج اول سريال‌ها بيندازيد، آن‌ها زماني به وجود آمدند كه جناح راست دست بالا را در سياست‌هاي آمريكا داشت. ما در موقعيت مضطرب‌كننده‌اي در دنيا قرار داشتيم و مسئله‌ي قدرت آمريكايي و قدرت مردانه در پيش‌روي و اهم واجبات بود. اگر آن قهرمانان را بررسي كنيد، متوجه مي‌شويد كه آن‌ها نمي‌توانند جزو مخاطبين HBO باشند. آن‌ها، آن بيننده‌ي عموما ليبرال و معمولتان نبودند. شايد دارم بيش از حد تعميم مي‌بخشم، اما فكر مي‌كنم كه در زير_متن چيزي وجود داشت. چيزي كه مايه‌ي تسلاي خاطر بود: بازشناختن اين مسئله كه هيولاهاي در ميان ما مي‌توانستند انسان هم باشند. اين توني سوپرانو/ ديك چني شما است. 
آتلانتيک/ هوپ ريس: برت مارتين همواره نويسنده‌ي مجله بوده، نه منتقد تلويزيون. اما پس از نوشتن کتاب راهنماي پشت صحنه‌اي براي سريال " سوپرانوها" ي HBO در سال 2007، اطمينان پيدا کرد که چيزي ژرف در دنياي تلويزيون در حال رخ‌دادن بوده: از اواخر دهه 1990، موجي از درام‌هاي يک‌ساعته، شروع به کنار گذاشتن قواعد سنتي تلويزيون کردند. با معرفي کاراکترهايي پيچيده و ارتقاي کيفيت‌شان_ در زمينه‌هاي توليد، نوشتن و بصري _ تا حد آثار سينمايي. در کتاب تازه‌اش،" مردان چغر"، مارتين اين دوران را " عصر طلايي سوم " تلويزيون مي‌نامد. ( به دنبال روزهاي ابتدايي در دهه 1950 و تولد درام‌هاي شبکه‌اي در دهه 1980.) 
بنا به نظر مارتين، جيمز گاندولفيني " سوپرانوزها" مردي بود که بر روي شانه‌هاي فراخش، عصر طلايي سوم به درون زندگي‌هايمان آورده شد. توني سوپرانو در صف ضد قهرمانان مرد، اولين بود_ صفي که توسط تعداد بيشتري از ضدقهرماناني که مارتين از آنان به عنوان " مردان چغر" نام مي‌برد، دنبال شد. شخصيت‌هايي چون عمر کوچيکه در سريال " The Wire"، دکستر مورگان در " دکستر"، دان دريپر " Mad Men"، والتر وايت " برکينگ بد"، ناکي تامپسون " امپراطوري بوردواک" و ديگران ... که انتظارات مخاطبان از يک کاراکتر اصلي را به چالش کشيدند. اين‌ها نقش اصلي‌هاي مرد پيچيده‌اي بودند که اعمالشان در بهترين شرايط مي‌تواند از نظر اخلاقي چند پهلو و مبهم توصيف شوند. و نه تنها بينندگان را در مسير تماشاي اين مردان قرار دادند، بلکه در واقع حمايت آن‌ها را نيز جلب کردند_ حمايت از رفتارهاي سوال‌برانگيز و همه چيزشان. 
اما مارتين شرح مي‌دهد که مرداني که اين کاراکترها را خلق کردند نيز به همان پيچيدگي خود کاراکترها مي‌باشند: ديويد چيس (سوپرانوها)، متيو وينر (Mad Men)، ديويد ميلچ (دد وود) و وينس گيليگان (برکينگ بد). مارتين به خوانندگان، بررسي‌اي درروند پس پشت اين سريال‌ها ارائه مي‌دهد، روندي هدايت شده توسط گروهي از مردان جاه‌طلب،خلاق و البته، چغر. 
واکنش به مرگ گاندولفيني گستره‌اي را شرح مي‌دهد که در آن " سوپرانوها" نقطه‌ي عطف عظيمي را در تاريخ تلويزيون رقم زد. مارتين مي‌نويسد: " تلويزيون در دهه اول هزاره جديد تبديل به امضاي فرم هنري آمريکايي شد، معادلي هم‌ارز فيلم‌هاي اسکورسيزي، آلتمن، کاپولا و سايرين براي دهه 1970 يا داستان‌هاي آپدايک، راث و ميلر براي دهه 1960. 
با مارتين درباره اينکه چگونه اين استحاله پديدار شد صحبت کردم.اينکه چطور اين سريال‌ها، جنبه‌اي انساني به کاراکترهايي بخشيدند که به لحاظ تاريخي همواره در رده‌ي کاراکترهاي منفي و بد قرار مي‌گرفتند و آيا در آينده‌اي نزديک در تلويزيون، هيچ " زنان چغري" وجود خواهد داشت؟ 
 
چه شرايطي دست در دست هم داد تا عصر طلايي سوم در تلويزيون براي ما رقم بخورد؟
چيزي که معمولا لازمه‌ي اين شکل تغيير بنيادي است، تلاقي جريان‌هاي اقتصادي، تکنولوژيکي و هنري با يکديگر مي‌باشد. و اين چيزي است که در زمان آغاز سوپرانوها وجود داشت. تلويزيون بيشتر و بيشتر در حال گسترش يافتن بود. شبکه‌هاي سراسري بزرگ در حال واگذاري بخشي از امتياز انحصاري‌شان به شبکه‌ي کابلي بودند. شبکه‌ي کابلي مثل قارچ در حال تکثير شدن بود. خود تلويزيون‌ها هم که همواره در حال ارتقا يافتن هستند. و تبديل به چيزي شده بودند که مي‌توانستيد اثري با کيفيات سينمايي در آن‌ها تماشا کنيد. جرياني از امکانات فني آغاز شده بود که اجازه‌ي تماشا در هر زماني را به شما مي‌داد. در نتيجه شبکه‌اي که به شما بگويد چه زماني چه چيزي را تماشا کنيد، رو به زايل شدن بود و مي‌توانستيد به قالب سريالي‌شده بازگرديد. بر روي ضبط‌کننده‌هاي ويدئويي ديجيتال، به محض درخواست و به همين منوال_ راه‌هاي مختلفي بود که تلويزيون قدم به زندگي‌هايمان گذاشت. اين‌ها همه پيش‌شرط‌ها بودند. چيزي که در تلويزيون از هنگام تولدش غالب بود_ اعلان کننده_ و نياز به آمار بينندگان گسترده هم ديگر مهمترين چيز نيست. زماني که اين‌ها را کنار مي‌گذاريد، دنياي عظيمي از امکانات هنري گشوده مي‌شود. 
 
در سال 2007 کتاب راهنماي پشت صحنه‌اي درباره‌ي "سوپرانوها" را براي HBOنوشتيد. چطور تجربه‌اي بود؟
آن‌ها علاقه‌مند به انجام گراميداشتي براي سريال بودند، چيزي که درخور وجهه‌ي آن باشد، زماني که ديگر واضح و مبرهن شده بود که سريال براي هميشه ماندني خواهد شد. با آن همچون کاري گزارشي مواجه شدم، با همه مصاحبه کردم و خودم را در دنياي نبوغ‌آميز شگفت‌انگيز اين اثر معرکه پيدا کردم. در رسانه‌اي که واردش شده بودند، بدون اميدي که حتي اجازه‌ي انجام چنين کاري هم داشته باشند. نکته قابل‌ملاحظه‌_ که به ديويد چيس گفتم و فکر نمي‌کنم که واقعا متوجه منظورم شد_ اين بود که حضورم در آنجا مضطربم مي‌کرد، بودن در قسمت لباس. اگر به خاطر ابن تعهد اتفاقي نبود، همه‌ي اين افرادي که در حال انجام چنين کار بزرگي بودند، اين کار را براي سريال‌هايي انجام مي‌دادند که هيچوقت حتي شايد اسمشان هم به گوشم نمي‌خورد. موفق شدم که کار گاندولفيني را تماشا کنم، که يکي از بزرگترين لذات دوران کاريم بوده است. تماشاي او که آن نقش را بازي مي‌کند، همچون تجربه‌ي تماشاي يک ويولونيست يا يک ورزشکار بزرگ در اوج حرفه‌اش مي‌باشد. ديگر اين باور را که آن‌موقع آگاه از چيزي ويژه بودم را ندارم. 
 
چگونه توني سوپرانو نشانه‌ي بارز آغاز عصر طلايي سوم در تلويزيون شد؟
به دليل ميزان عادي بودنش در حال حاضر، مي‌توانيد ببينيد که چه مقدار شرايط را تغيير داد. يادآوري اينکه چه مقدار آن‌ها در آن زمان راديکال بودند دشوار است، اما لحظات اساسي وجود دارند که کاملا اين توقع شما را دگرگون مي‌کنند. مردم همچنان درباره‌ي اوزي و هريت ( کاراکترهاي سريال " ماجراجويي‌هاي اوزي و هريت "، سيت‌کام محصول 1952) که تختشان را با هم شريک مي‌شوند صحبت مي‌کنند. يادآوري اين مسئله به عنوان چيزي راديکال در اين روزها دشوار است. اگر براي يک لحظه کاري را که توني براي گذران زندگي انجام مي‌داد را کنار بگذاريد، صرف داشتن نقش اصلي مردي که 40 سالش است و پيرتر به نظر مي‌رسد، چاق، در حال کچلي، با نفس‌هايي سنگين که با کلي زن غير از زن خودش مي‌خوابد و همان‌جوري لباس مي‌پوشد که توني سوپرانو،_ به تنهايي خود گاندولفيني به عنوان نقش اصلي_ کاملا راديکال بود. ديدن او که مردي را با دستان خالي مي‌کشد، در همان حيني که در حال بردن دخترش به سفري کالجي است، مسئله‌ي هولناکي بود( شايد در دوران پسا_دکستر و دد وود و بريکينگ بد خيلي هم مسئله‌ي بزرگي نباشد.) سوپرانوها به جنگ همه‌ي چيزهايي رفت که مردم فکر مي‌کردند راجع به تلويزيون مي‌دانند. مردم حضور قهرماني پيچيده در خانه‌هايشان را پس مي‌زنند. شايد باشند قليلي که در فيلم‌ها مجذوب آن شوند، اما شما نمي‌توانستيد قهرماني داشته باشيد که هم قاتل باشد و هم به آن اندازه پيچيده و بغرنج. ديويد چيس نقش بزرگي ايفا کرد، نوشتن سهم بسزايي داشت، اما همانطور که بيشتر و بيشتر ديديم_ ما اين شانس را داشتيم، شانسي بسيار ناراحت کننده که کار را دوباره ببينيم_ مشخص شد که اين جامعيت و کمال‌يافتگي که گاندولفيني به نقش تزريق کرد، بود که آن اتفاق را امکان‌پذير ساخت. اينکه به هر منوال، هيچ کدام از زشتي‌هاي توني را پنهان نکرد، ولي نوعي حالت محزون هم به او بخشيد. اين دليل کارايي‌اش بود و درها را براي ديگران گشود. 
 
تحت روان‌درماني بودن توني سوپرانو از جنبه‌هاي مرکزي سريال بود. هويت مخدوش شده، ايده‌ي بنيادين تعداد زيادي از سريال‌هاي ديگر هم مي‌باشد_  Mad Men، برکينگ بد و ... چگونه اين کاراکترها مفهوم متنوع‌تري از مردانگي را به نمايش مي‌گذارند؟
اين کاراکترها تحقق آرزومندي‌هاي مردانه ( و تا حدودي زنانه) مي‌باشند. در آن واحد، ما را به سوال درباره‌ي چراييش وا مي‌دارند. شکي در اين نيست که بخش بزرگي از مرداني که توني را تماشا مي‌کنند، مي‌خواهند که جاي او باشند. چيزي که ما را به فکر درباره خودمان وا مي‌دارد، بخشي از فشار عصبي ناشي از تماشاي آن نمايش است. و زناني که مي‌خواهند جاي توني باشند يا اينکه توني به نظرشان سکسي مي‌آيد، دليل خوبي داشتند براي سوال از خودشان که چرا اينگونه بايد باشد. به تازگي پايلوت برکينگ بد را دوباره تماشا کردم. با اينکه مي‌دانم سريال به کجا ختم مي‌شود، اما همچنان از والتر وايت حمايت مي‌کنم که در همان قسمت از زمين بلند شود و کنترل همه چيز را به دست بگيرد.  اين نکته نشان‌دهنده‌ي ميزان قدرتمندي فانتزي به تصرف درآوردن قدرت مردانگي مي‌باشد. اين مسئله تا حدودي، به خاطر اين است که خميرمايه اوليه به دست مرداني ساخته شده که خودشان در دل طغيان‌هاي عظيمي براي تبيين مفهوم مرد بودن زيستند. 
 
دوران جديد در تلويزيون، براي بينندگان شخصيت‌هاي اصلي مردي را به نمايش گذاشت، که جزو طبقه کارگر، گنگسترها، آتش‌نشانان و جمهوري‌خواهان بودند. اين ايده‌ها چگونه درون بافت فرهنگي/سياسي آمريکاي اواخر دهه 1990 جاي گرفتند؟ 
اگر نگاهي به موج اول سريال‌ها بيندازيد، آن‌ها زماني به وجود آمدند که جناح راست دست بالا را در سياست‌هاي آمريکا داشت. ما در موقعيت مضطرب‌کننده‌اي در دنيا قرار داشتيم و مسئله‌ي قدرت آمريکايي و قدرت مردانه در پيش‌روي و اهم واجبات بود. اگر آن قهرمانان را بررسي کنيد، متوجه مي‌شويد که آن‌ها نمي‌توانند جزو مخاطبين HBO باشند. آن‌ها، آن بيننده‌ي عموما ليبرال و معمولتان نبودند. شايد دارم بيش از حد تعميم مي‌بخشم، اما فکر مي‌کنم که در زير_متن چيزي وجود داشت. چيزي که مايه‌ي تسلاي خاطر بود: بازشناختن اين مسئله که هيولاهاي در ميان ما مي‌توانستند انسان هم باشند. اين توني سوپرانو/ ديک چني شما است. کشش/انزجار نسبت به اين مسئله در فضا موج مي‌زد. به نظرم در خور توجه است که در دوران پسا_اوباما، چيزي که در اين نمايش‌ها موجود است، چيزهايي همچون " دختران" و " اتاق خبر" است که به مخاطب خودش را نشان مي‌دهد. کاملا مطمئن نيستم که دليلش را متوجه شوم، اما اين مهم است که رسالت نمايش چيزي غير از خودشان به بينندگان، اينطور به نظر مي‌رسد که به تدريج به چيزي ديگر بسط پيدا کرد. 
 
چگونه تاکيد بر آمار بينندگان، به ايده‌هاي "brand and buzz" ( اصطلاحي در بازاريابي مبني بر به وجودآوردن همهمه حول يک محصول يا کمپاني جديد) منتقل شد، که موجب به پيش‌رانده شدن حرکت خلاقانه در تلويزيون کابلي شد؟
در موارد بسياري اين نکنه‌اي کليدي است. در چشم‌انداز شبکه کابلي که هزاران کانال وجود دارد، بدترين فرجام براي يک ايستگاه آمار پايين بينندگان نيست بلکه فراموش شدن است. براي ارزشمند بودن، مهمتر از داشتن جماعت زيادي که سريالتان را تماشا مي‌کنند، وجود افرادي است که مطلع از سريالتان باشند. اين هويت و برند است. اين نکته منجر به ايجاد اثري جذاب، ريسک‌پذير و نو مي‌شود.
 
بنابراين شبکه‌هاي سراسري نمي‌توانند واقعا با شبکه‌هاي کابلي رقابت کنند؟
آن‌ها با مجموعه تلويزيوني " Friday Night Lights" ( محصول شبکه NBC در سال 2006) که مجموعه‌اي بلندپرواز و هوشمندانه بود، تلاششان را کردند تا بسياري از کارهايي را که اين شبکه‌هاي کابلي کرده بودند انجام دهند. ولي نتوانستند مخاطب کافي براي تماشايش به دست بياورند. چرا که الزامشان به داشتن بيشترين آمار بينندگان همچنان به قوت خود باقي بود. در زمان عصر طلايي دوم، شبکه‌هاي سراسري بر اين باور بودند که بخشي از رسالتشان اين هم است که براي حفظ وجهه و شان شبکه‌شان کارهايي انجام دهند. مثلا براي ساخت نمايش‌هايي جهت حضور در جوايز امي، اما در اين ارتباط قافيه را به شبکه‌ي کابلي واگذار کردند. با همه اين احوال، طي آن دوره آن‌ها در به وجود آوردن و استمرار بخشيدن به کمدي انقلابي خيلي بهتر ظاهر شدند. 
 
چگونه است که اين سريال‌هاي تلويزيوني بيشتر شبيه فيلم‌ها هستند تا سريال‌هاي اوليه؟
قبلا گفتگويي داشتيد که پينگ‌پنگي اجرا مي‌شد، نماي يکنفره، نماي يکنفره، نماي دو نفره، نماي دو نفره. شکي نيست که نمايش‌هاي تلويزيوني درحال حاضر سينمايي به نظر مي‌رسند و افرادي که متصدي آن‌ها هستند اصرار دارند که آن‌ها همچون فيلم‌ها به نظر برسند. نماهاي زيبا و طولاني گرفته‌ايم، نماهايي که به عوض صحبت کاراکترها، واکنش آن‌ها را نيز در بر مي‌گيرد. وقتي که بريکينگ بد را تماشا مي‌کنيد، اينطور به نظر مي‌رسد که گويي بخشي از چيزهايش از دل وسترني از جان فورد بيرون آمده باشد. در عين حال، اين تشخيص هم وجود دارد که اين جايي است که کار خوب از آن بيرون مي‌آيد. افراد سينمايي را جمع مي‌کنيد_ بازيگران، کارگردانان، فيلمبرداران، تدوينگران_ کساني که پيش از اين محال بود که داشته باشيدشان. کارگزاران آن‌ها ممکن نبود که بهشان اجازه دهند در تلويزيون حضور پيدا کنند. مشخصه که اين باور در حال از بين رفتنه. 
 
 تجربه کار بر روي " مردان چغر" بدون اينکه اصلا منتقد تلويزيون باشيد، چگونه بود؟ 
دوره‌هايي بود که وقتي داشتم روي کتاب کار مي‌کردم، نياز داشتم که صداي همه‌ي منتقدان تلويزيون را ببندم، چون که بيش از حدم بود. اين رودخانه‌اي دائم در جريان است و فشار براي تماشاي همه چيز، کار را دشوار کرده بود. درياي کلماتي که هر دوشنبه صبح در اين شوهاي تلويزيوني وجود دارد، خيره‌کننده و هراسناک است. من شخصا با اندکي فاصله، کارم را بهتر انجام مي‌دهم. بايستي به نقطه‌اي مي‌رسيدم که فکر کنم اين کارم يک امتياز است تا يکجور ضعف. 
 
 نظرتان درباره وضعيت امروز نقد تلويزيون چيست؟
جاي هيچ شکي نيست که در اين نقطه، علي‌رغم پيش‌داوري‌هاي کهنه، نبايد هيچ تفاوتي در ميزان اهميت، بين نويسنده تلويزيون بودن و نويسنده سينمايي بودن باشد. موضوعات جالب توجهي وجود دارد، بيشتر از هر چيزي که تا به الان بوده. 
 
 آلن بال، خالق سريال " شش فوت زيرزمين" گفته: " قهرمانان، خيلي بيشتر مناسب فيلم‌ها هستند. من علاقه‌مند به آدم‌هاي واقعي هستم. و آدم‌هاي واقعي هم درب و داغون هستند. " آيا تلويزيون محل مناسبي براي کاراکترهاي پيچيده است؟ 
وقتي شما زمان براي تعريف داستاني 13 ساعته، 26 ساعته، 39 ساعته داريد، مجبور نيستيد که به شکلي تصنعي کارتان را به پايان برسانيد، چيزي که لازمه‌ي يک کار جدي است.  سينما طي اين 10 سال اخير، بيشتر قابل قياس با شبکه‌هاي سراسري شده است_ آن‌ها همچنان نيازمند مخاطب پرشمار هستند. به نظرم چيزي ذاتي خود تلويزيون در آن وجود دارد_ پايان باز_ که آن را متناسب با بسط پيدا کردن داستان به همان مقدار زماني که سريال مي‌تواند تداوم پيدا کند، مي‌گرداند. و اين مسئله نظرگاهي تاريک به زندگي را ضروري مي‌سازد. يکي از درون‌مايه‌هاي اصلي اين نمايش‌ها اعتياد و بازگشت دوباره به آن است. هيچ‌کس بهتر نمي‌شود. اين چيزي است که موتور داستان را مدام در حال حرکت نگه مي‌دارد. 
 
خلق اين نمايش‌ها کوششي دسته جمعي است. چه مقدار از اعتبار آن‌ها شامل سرپرست‌هايشان مي‌شود؟
فکر مي‌کنم که اين تقسيم‌بندي اندکي اشتباه باشد. مي‌توانيد باور داشته باشيد که يک سريال بدون يک سرپرست نمي‌تواند وجود داشته باشد، سرپرست‌هايي که خالق Creator/با "C" بزرگ ناميده مي‌شوند، در حالي که همچنين متوجه اين نکته هم هستيد که ديگر افراد، آن را تبديل به کاري ترکيبي مي‌کنند. اما در نهايت، حرف نهايي را سرپرست نمايش مي‌زند.با پروبال دادن به محيطي مناسب، و با دانستن اينکه چه وقتي بله بگويد چه وقتي نه و استخدام و اخراج به جاي عوامل. همه‌ي اين چيزها، بخشي از روند تشريک مساعي را تشکيل مي‌دهند، که همچنين خارج از محدوده‌ي مولف که متعلق به سرپرست و خالق است هم قرار نمي‌گيرند. حتي خودراي‌ترين سرپرست‌ها هم به شما مي‌گويند که حضور ديگر افراد در موفقيت‌شان حياتي است. و دموکرات‌ترين‌هايشان هم، مانند وينس گيليگان، مختار مطلق نهايي مي‌باشند. 
 
درباره‎‌ي زنان پشت اين سريال‌ها چه فکرمي‌کنيد؟ هم در پشت صحنه‌ها و هم روي صفحه تلويزيون.
هرگز موقعيت‌هاي فراواني که در دسترس مردان بوده، براي زنان ميسر نبوده. اما زناني هستند که نقش‌هايي اساسي در اين داستان ايفا مي‌کنند. چه کارولين اشتراوس در HBOباشد يا سوزي فيتزجرالد حال حاضر AMC، کسي که بخش اعظمي از فرايند خلق " سوپرانوها" بود. يا نويسندگان زن حاضر در همه‌ي اتاق‌هاي نويسندگان. حقيقت ساده اين است که نه تنها در پشت تمام سريال‌ها اين مردان هستند که دست بالا را دارند، بلکه سريال‌هايشان هم همگي توسط کاراکترهاي مرد تثبيت شده است. با همه‌ي اين احوال، به عنوان مثال کارملا سوپرانو کاراکتري است غني، عميق، پيچيده و متهور. اسکايلر وايت، پگي اولسون، جوان هريس و بتي دريپر همگي نقش‌هاي خارق‌العاده‌اي هستند که بازيگران زنشان عمقي ژرف به آن‌ها بخشيده‌اند. بنابراين، حتي در اين دنياي عمدتا مردانه هم، زنان همه جا حضور دارند. 
 
اما ضدقهرمانان زن کجايند؟ آيا بينندگان، زني را که همچون توني سوپرانو شخصي را با دستان خالي خفه مي‌کند، برمي‌تابند يا اينکه هنوز به آنجا نرسيده‌ايم؟
از نظر من مرزها و محدوديت‌هاي مختلفي وجود دارند ، اما به محض اينکه از آن‌ها گذر کنند، آن روز ، روز هنري مسرتبخشي خواهد بود. پيش از اينکه توني آن يارو را بکشد هم محدوديت وجود داشت. آن عمل، هر تصوري را که از تلويزيون داشتيم از بين برد. فکر مي‌کنم که با چنين رفتاري مشکل داشته باشيم، اما اين دقيقا همان‌جايي است که هنر پرشور به وجود مي‌آيد. 
 
از بين همه‌ي سريال‌هايي که درباره‌شان نوشته‌ايد، کدامشان است که شخصا برايتان برجسته‌تر است؟
گرچه من در تمام طول کتاب راجع به اين بحث کردم که اين سريال‌ها بايستي که با همديگر بررسي شوند، هرکدامشان تجربياتي کاملا متفاوت از هم هستند. همه‌شان بي اندازه جاه‌طلبانه هستند، اما جاه‌طلبانه به طرق مختلف. به نظرم هيچ آمريکايي نبايد وجود داشته باشد که سريال " The Wire " را نديده باشد. " The Wire " واجب‌التماشا است. والسلام!
احسان ميرحسيني
نظرات
amir دوشنبه 16 آذر 1394 متن خوبي بود ولي چرا عکس از جان و بازي تاج‌ و تخت گذاشتين حداقل مي‌تونستين يه عکس که همه سريالا توش هستن يا حتي اسم شبکه‌ها رو کار کنين
11 2
پاسخ
sadegh پنجشنبه 19 آذر 1394 خصوصا اينکه اسم برکينگ بد مياد و عکسي ازش نيست عجيبه...

wolf دوشنبه 16 فروردين 1395 عالي بود!
2 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز