کوئنتین تارانتینو از سگ‌های انباری می‌گوید

امپاير: خيلي عجيب بود. از وقتي 16 ساله بودم هاروي كايتل بازيگر مورد علاقه من بود. او را توي Taxi Driver و Mean Streets ديده بودم. اما نقشي براي او ننوشته بودم. مي‌دانيد چون فكر مي‌كردم اصلا بهم محل هم نمي‌گذارد.

اين مقاله اولين بار در شماره 44 در تاريخ  فوريه 1993 مجله امپاير چاپ شده است.
امپاير: براي دهه‌ها به عنوان اصيل‌ترين کار کسي مورد ستايش قرار گرفته و در ليست بهترين‌هاي عمر اسکورسيزي هم قرار دارد. البته که منظورمان فيلم Reservoir Dogs کوئنتين تارانتينو است. جِف داوسون با او و دو بازيگر فيلمش تيم راث و هاروي کايتل ديدار کرده و از آنها سوالاتي پرسيده که در زير ملاحظه مي‌کنيد:
تارانتينو همان‌طور که زيرزيرکي مي‌خندد، مي‌گويد مدونا از فيلم خوشش آمده بود و مي‌خواست که مرا ببيند. من هم از او پرسيدم که ببينم در مورد آهنگِ حق با من بود؟ چون واقعا فکر مي‌کردم که يه مفهوم ضمني بايد داشته باشه. اون‌هم گفت نه، در مورد عشقِه. در مورد دختريه که حسابي بهم ريخته و آخرش مردي که عاشقش هست رو مي‌بينه. بعد آلبوم Eroticaاش رو برام امضا کرد و نوشت : براي کوئنتين. آلبوم در مورد مزخرفات نيست. در مورد عشقه.
البته که تارانتينو داشت در مورد افتتاحيه کلاسيک فيلم با کارگرداني خيره کننده‌اش حرف مي‌زد. جايي که آقاي قهوه‌اي با بازي خود تارانتينو داره سر شام برداشت غيرعادي و عجيب غريب خودش رو از ترانه Like A Virgin مدونا براي بقيه دوستانش تعريف مي‌کنه. صحنه‌اي که به عواقب بعدي دزدي الماس‌ها کات مي‌خوره. فيلم مردانه‌اي که يادآور فيلم The Killing کوبريک يا The Asphalt Jungle هيوستون است که انگار اسکورسيزي جوان آن‌ها را ساخته؛ معني‌اش اين است که حالا تارانتينو استعداد جديد هاليوود است.
در همان اول ديدار، تارانتينو با قدبلند، پاهايي دراز و لاغر و موهاي ژوليده مطمئنا شما را به ياد مرد لحظه‌ها نمي‌اندازد. در يک بار عمومي دورهم جمع شديم و او بيشتر علاقه‌مند به کتاب تازه گينِس‌اي بود که خريده بود.
احتمالا به خاطر لمباندن E numbers هايش در دوران کودکي، تارانتينو حسابي سرزنده و شاد بود. او به شدت دوست‌داشتني است و احتمالا همين موضوع باعث شده تا مدونا، بانوي شماره يک موسيقي دنيا وقتي تارانتينو او را به عنوان regular f*** machine در فيلمنامه‌اش توصيف کرده، او را گوشمالي ندهد. در حالي‌که تند تند صحبت مي‌کرد و خيلي هم بي‌شباهت به ميکي دولِنز نبود. اشتياقش را با کلماتي مثل پسر و باحال نشان مي‌داد و مي‌گفت اين فيلم واقعا يه آتش‌افروزه. نمي‌شه بدون اينکه تماشاچي بهش واکنشي نشون بده نگاهش کرد. و واقعا هم به چيزي که خلق کرده بود افتخار مي‌کرد.
و البته بايد هم افتخار مي‌کرد. کارگردان- نويسنده 29 ساله‌اي که در اين چند سال اخير راه درازي را طي کرده.بعد از اين‌که به عنوان بازيگر دوره ديد و کارش را اشتباهي با گروه‌هاي توليد شروع کرد (اولين کارش به عنوان دستيارتوليد در ويدئوي دُلف لاندگرِن بود که البته در اصل کثافت سگ‌ها را از پارکينگ دُلف پاک مي‌کرد تا کفش‌هاي ورزشي دلف کثيف نشود.) شش سال وقتش را در مغازه اجاره فيلم در لس‌آنجلس تلف کرد تا اين‌که يک روز در نااميدي محض ايده‌ي بزرگي را آغاز کرد.
خيلي ساده است که وقتي از فيلم‌هاي دزدي خوشم مي‌آمد با خودم فکر کنم که خب يکي از آنها را بنويسم. و در اصل تارانتينو همان موقع شروع مي‌شود. ايده‌ام اين بود که فيلم در مورد خود سرقت نباشه بلکه در مورد دور هم جمع شدن بعد از اون باشه. وقتي توي مغازه اجاره فيلم کار مي‌کردم يک قفسه داشتيم که شبيه فستيوال گردشي فيلم‌ها بود که من هر هفته فيلم‌هاش رو عوض مي‌کردم. هفته فيلم ديويد کارادين يا نيک رِي يا فيلم‌هاي شلوغ پلوغ. و يکبار هم فيلم‌هاي دزدي رو گذاشتم مثل ريفيفي و تاپکاپي و رابطه‌ي توماس کراون. فيلم‌ها رو مي‌بردم خونه و نگاه مي‌کردم و همه‌اش به اين فکر مي‌کردم که عجب ژانر شسته‌رفته‌اي براي دوباره سازيه.
حالا کتاب گينس ديگه به فراموشي سپرده شد و تارانتينو شروع کرد به پروازکردن.
همين‌طور که انگار داشت با خودش حرف مي‌زد گفت چيزي که در مورد فيلم هاي دزدي وجود داره اينه که يه مکانيزم ايجاد تعليق دروني دارند. حتي فيلمي مثل Treasure Of The Four Crowns که يه فيلم ديوونه وار سه بعديه اين حس رو داره که "واي خدايا دارن بهش نزديک مي‌شن" و شما هم استرس مي‌گيريد. بنابراين فکر کردم که خب منم دلم مي‌خواد يه دونه از اينا بسازم. و گفتم چيزي مي‌نويسم درباره وقتيِ که همه‌شون فلنگ رو بستن. به خاطر اينکه متنفرم از اينکه يک‌دفعه‌اي بخاطر يه تغيير ناگهاني و کوچک، همه چي و همه کس به فنا ميره.

ايده فيلم کاملا شکل گرفته و تارانتينو به يک مغازه لوازم‌التحرير فروشي مي‌دود و خودکار و يک دفتر مي‌خرد. او به يکي از دوستانش مي‌گويد نمي‌شود با کامپيوتر يک شعر نوشت و اين‌ها وسايلي هستند که بعد از سه هفته فيلمنامه شاهکار فيلم با آن‌ها خلق شده است. با گرفتن آخرين چک باقيمانده‌اش از مجموعه The Golden Girls که او در نقش يکي از پيروان الويس ظاهر شده بوده، تارانتينو نزد لارنس بِندِرِ تهيه‌کننده مي‌رود، ايده‌اش را با او در ميان مي‌گذارد و 30هزار دلار و يک دوربين 16 ميليمتري از او مي‌گيرد و مي‌رود که فيلمش را شروع کند. او مي‌گويد قرار بود خودم آقاي صورتي باشم و او Nice Guy Eddie و يک سري ديگه از دوستان‌مون هم بقيه نقش‌ها رو بازي کنند. يک روز عصر که تارانتينو برمي‌گردد خانه‌اش، منشي تلفني‌اش را روشن مي‌کند و صداي هاروي کايتل را مي‌شنود که با لهجه بروکليني‌اش ابراز علاقه مي‌کند در پروژه کوچک او حضور داشته باشد.
تارانتينو مي‌گويد چيزي که اتفاق افتاد اين بود که لارنس داشت به يک کلاس بازيگري مي‌رفت و همسر معلمِ کلاس، هاروي را مي‌شناخت. او فيلمنامه را به هاروي مي‌دهد و اوهم سه روز بعد زنگ مي‌زند و مي‌گويد ببين روي من هم حساب کنيد. دلم مي‌خواد کمک کنم تا اين فيلم ساخته بشه. هرکاري که بتونم مي‌کنم، فقط کافيه بهم بگيد.
و پرتوهاي آينده روشن تارانتينو شروع به تابيدن مي‌کنند.
تارانتينو مي‌گويد خيلي عجيب بود. از وقتي 16 ساله بودم هاروي بازيگر مورد علاقه من بود. او را توي Taxi Driver و Mean Streets و اينها ديده بودم. اما نقشي براي او ننوشته بودم. مي‌دانيد چون فکر مي‌کردم اصلا بهم محل هم نمي‌گذارد.
هاروي کايتل اصلا به اين راحتي پاي مصاحبه و گفتگو نمي‌نشيند. حالا به خاطر بخشي از متد بازيگريش است و يا فقط يک بازي است که دوست دارد انجامش بدهد، معلوم نيست. بيشتر دلش مي‌خواهد برود خانه‌اش و با کيث و کين بازي کند و از جوانيش داستان‌هايي را برايشان تعريف کند که خب البته چيزي نيست که بشود جايي چاپش کرد. هاروي در مورد گذشته حرف نمي‌زند، هاروي در مورد آينده حرف نمي‌زند و هاروي چيزي که کارگردان بهتر بتواند بگويد را نمي‌گويد. هاروي فقط در مورد شخصيتش حرف مي‌زند و فراتر از آن هم نمي‌رود. اما همه‌ي اين‌ها را با خيره‌شدن‌هاي شديد، چين‌هايي که به پيشاني‌اش مي‌اندازد جبران مي‌کند و کلمات براي بيان عمق احساساتي که نسبت به همکارانش دارد کافي نيستند و يک سري جملات قصار هم تحويل‌تان مي‌دهد. تجزيه و تحليل متن جزء تحصيلات بازيگران است. و تمرين دورخواني شبيه يک مسافرت است. بگذاريد هر چه ممکن است پيش بيايد. که اين‌ها همه از بازيگري متد Methodاش مي‌آيند.
بعد از يک دوره حضور کوتاه در دهه 80 در فيلم‌هايي مثل Saturn 3 , The Pick-Up Artist هاروي کايتل به قاب سينما با فيلم‌هاي Bugsy, Thelma & Louise, Bad Lieutenant بازگشت. او بدون شک هنوز هم روي پرده بزرگ است و براي کارگردانان فيلم اولي بسيار مثمر ثمر است.
اما او خيلي متوضعانه اين را رد مي‌کند و مي‌گويد اتفاقي اين طور به نظر مي‌رسد. بله. اسکورسيزي، آلن رودُلف، ريدلي اسکات، پل شرِيدر و حالا هم کوئنتين تارانتينو هستند. فقط اينطوري پيش اومده. من هميشه دنبال تجربه کردن‌ام و کوئنتين هم با چيزي که بسيار محرک بود پيدايش شد.

تارانتينو هم خيلي موجز قهرمانش را توصيف مي کند هاروي اومد، دخل همه رو آورد و بعد رفت. و در اصل کاري که هاروي کرده بود اين بود که با هزينه شخصي خودش به پروژه آمد و 1.5 ميليون دلار هم روي بودجه فيلم گذاشت.
تارانتينو توضيح مي‌دهد که مسئله اين بود که وقتي کار را شروع کرديم از نظر مالي هنوز کاملا تامين نبوديم. و فکر کرديم اگر بخواهيم فقط همين طور منتظر بمانيم هيچ اتفاقي نمي‌افتد. دفترمان در لس‌آنجلس بود و هاروي گفت حتما بايد بازيگران نيويورکي رو هم امتحان کنيم. اين رو به خودمون بدهکاريم. بعد برايمان بليط هواپيما خريد، سوار هواپيمامون کرد و تو يه هتل برامون اتاق گرفت و با يکي از دوستان کارگردانش براي آخر هفته قرار تست بازيگران نيويورکي رو گذاشت.
و اين‌گونه مرحله انتخاب بازيگران شروع شد و تارانتينو از دستپخت هاروي کايتل نهايت استفاده را برد و تيم رويايي‌اش را انتخاب کرد: مايکل مدسِن (معشوقه سوزان ساراندون در Thelma ) کريس پِن ( برادر شان پِن) استيو بوشمي ( بازيگر مورد علاقه برادران کوئن) سارق واقعي بانک اِدي بانکِر، لارنس تيِرني هفتاد ساله (کهنه سرباز ديلينجر در سال 1946) و البته تيم راث بريتانيايي در نقش آقاي نارنجي.
تيم راث هم مثل دوست خوبش گري اولدمن بازي در امريکا را انتخاب کرده. اگرچه هنوز هم روي تي‌شرتش عکس گروه انگليسي Jack The Lad را دارد و روي بازويش P.E.R.I.S.H خالکوبي کرده ، مي‌گويد آمريکايي‌ها در مورد کشور خودشان فيلم مي‌سازند. حالا در هر ايالت درب و داغاني که مي‌خواهد باشد. حداقل اين کار رو مي‌کنند،چه خوب چه بد. فيلمنامه‌اي به دستتون مي‌رسه که براي بار اول انقدر سر زنده و سرحالِه که از خوندنش انرژي مي‌گيريد و مي‌فهميد چيز جديدي توش داره. واقعا نمي‌دونستم که توي کله‌اش چي مي‌گذره اما مي‌دونستم که حسابي بهش فکر کرده. و خودش را براي بازي در نقشي آماده مي‌کند که بايد مدت زمان طولاني در يک استخر خون غلت بزند. مي‌گويد خيلي چسبناک بود. يه چيز شربت مانند بود که زير نورهاي فيلمبرداري هم خشک مي‌شد. و يه وقت‌هايي واقعا به زمين مي‌چسبيديد. و بايد براي ايفاي نقشش حتما لهجه لس‌آنجلسي پيدا مي‌کرد که البته يک مربي فن بيان که هنوز هم با او هست برايش استخدام کردند.
تيم اضافه مي‌کند واقعا از فيلم راضي هستيم. يه جورايي ديوونه‌ات مي‌کنه.
چيزي که راث را  بيشتر از همه مجذوب خودش کرد، ساختار فيلمنامه تارانتينو بود. وقتي که صحنه اصلي در انباري به واسطه روشي رمان‌گونه و به وسيله بخش‌هايي که الزاما مبتني بر زمان واقعي نيستند، قطع مي‌شود و همان بخش‌ها اطلاعاتي را به بيننده مي‌دهد.
تارانتينو در اصل به اين بخش کارش حساسيت خاصي داشته که قطعا منظر حسي بيننده سنتي را بهم ريخته است.
تارانتينو مي‌گويد فکر کردم اگر فيلم‌ها از قوانين رمان بيشتر پيروي کنند احتمالا منفعت بيشتري دارد. وقتي رماني فيلم مي‌شود اولين چيزي که از بين مي‌رود ساختار است. ترتيب زماني تنها راه داستان گفتن نيست. در رمان، زمان به تناوب به عقب و جلو مي‌رود. حتي اگر داستان در ميانه رمان هم شروع شود عيبي ندارد. و در فيلم من، همه بايد خيلي زياد دوست‌داشتني مي‌بودند. مي‌شه يه رمان در مورد يک حرومزاده کامل نوشت و اين به اين معني نيست که دلتون نخواد رمان رو ادامه بديد. دوست داشتم من تصميم بگيرم که چه چيزي رو به بيننده بگم و چه وقتي، دوست دارم بگمش. فکر کنم که تعليق‌هاي خاصي هم از توش بيرون اومد. نمي‌دونم فيلم گيجتون کرده يا نه. اما مشتاق اين هستيد که بدونيد داره چه اتفاق کوفتي‌اي تو فيلم مي‌افته.
تارانتينو به ظاهر تصويري فيلمش هم خيلي حساسيت داشت. به ظاهر سگهايش. مي‌گويد بهترين عنوان براي فيلم همان بود؛ Reservoir Dogs. حالا هر کوفتي که مي‌خواهد معنا بدهد. مدلي که آن‌ها توي ماشين‌هاي سدانشان دور شهر مي‌گردند و لباس پوشيدن‌هاي اسپرتشان؛ يک‌جورهايي شبيه Blues Brothers دهه 60، به فيلم کيفيتي بدون زمان داده است. نمي‌توانيد يک کاپشن مشکي تن يکي بکنيد و انتظار داشته باشيد که باحال تر از خودش نشود. درسته که يک حرکت مُدمحوره. اما خب واقعيت داره. تمام دزدها براي خودشان يک يونيفورم دارند. حالا مي‌خواهد کاپشن‌هاي مشکي باشد يا مدل Raiders. به اين خاطر که وقتي پليس از شاهدان سوال مي‌کند آنها چه شکلي بودند بگويند از کجا بايد بدونم. يه مشت آدم با کاپشن‌هاي مشکي.
در اصل اين عدم تعلق به زماني خاص در فيلم به خوبي با ارجاعات فرهنگي دوره ادغام شده است. مثل سريال‌هاي قديمي Get Christie Love و Baretta و استفاده استادگونه تارانتينو از موزيک‌هاي قديمي در قالب برنامه‌هاي راديويي مثل K. Billy´s Super Sounds Of The 70s و صداي بي روح مجري آن، استيون رايتِ کمدين.
خودش با اشتياق مي‌گويد عاشق اينم که در فيلم‌هايم از موسيقي استفاده کنم. مي‌دونيد اپراي Ride of the Valkyries صدها ساله که وجود داره. و من مي‌تونم هرکسي رو تحريک کنم که وقتي دارند به اين قطعه گوش مي‌کنند، به Apocalypse Now فکر نکنند. وقتي موسيقي Be My Baby گروه The Ronette در فيلم Mean Streets پخش مي‌شد، ديدم که سر هاروي کايتل روي بالش متلاشي شد. در لس‌آنجلس ايستگاه‌هاي راديويي زيادي هستند که موزيک‌هاي قديمي پخش مي‌کنند و برنامه‌هايي براي آخر هفته دارند مثل آخر هفته با Motown يا Beatles. بنابراين اين ايده به ذهنم رسيد که از موزيک‌هاي دهه 70 استفاده کنم. نمي‌خواستم سراغ چيزهاي خيلي جدي مثل Led Zeppelin يا Marvin Gaye برم. دنبال يه سري موزيک سرخوش دهه 70اي بودم. اول به اين خاطر که خيلي‌ها از اين موزيک‌ها خوششان نمي‌ياد و دوم اين‌که من با اين موزيک‌ها بزرگ شده بودم. ملاحتشان، گيرايي‌شان و مدلي که مي‌توانند يک فيلم سفت و سخت و بي‌ادب رو سرپا کنند.

در اصل بعد از استفاده Singin´ In The Rain در فيلم A Clockwork Orange که به عنوان يک شکنجه روحي از آن استفاده مي‌شود ، در فيلم تارانتينو هم از موسيقي Stuck In The Middle With You کار گروه Stealer´s Wheel به صورت نامتجانسي استفاده شده است.
خود تارانتينو همان‌طور که مي‌خندد در مورد صحنه‌اي که ممکن است به نظر بعضي بي‌خودي بيايد، مي‌گويد اون صحنه بدون اون موزيک اصلا نمي‌توانست انقدر آزاردهنده باشد. به اين خاطر که صداي  گيتار را مي‌شنويد، با انگشتان‌تان با آن ضرب مي‌گيريد، از رقص مايکل مدسِن لذت مي‌بريد و يکهو بووووم. اما ديگه خيلي دير شده. شما هم شريک جرم شده‌ايد. راستش اصلا نمي‌فهمم بيخودي يعني چي. براي من خشونت يکي از خيلي چيزهاييه که مي‌توانم در فيلمم ازشون استفاده کنم. اينکه بگين از خشونت خوشم نمياد مثل اين مي‌مونه که بگيد از فيلم‌هاي اسلپ‌استيک خوشم نمياد يا از صحنه‌هاي رقص خوشم نمياد. به نظرم چيزي بيخوديه، که بد انجام شده باشه. وقتيِ که موسيقي داشته باشيد و شش تاش خوب باشه و هفت تاش بد. فکر کنم اينا فقط يه مشت آدم‌اند که مي‌نشينند دور هم و چرت و پرت مي‌گن. دلم مي‌خواد دقيقا خلاف چيزي که هاليوود داره پيش مي‌ره کار کنم. دلم مي‌خواد وقتي دارند چيزهاي خيلي بد و زشت و يا چيزهاي دلربا مي‌گن ببينيدشون. مي‌خوام وقتي دارند راه ميرن در يک لحظه شبيه يه سري احمق کودن باشند و در لحظه‌اي ديگه يه سري نابغه بااستعداد.
گونه‌هاي مختلفي از کلمه لعنت بهت توي سخنراني ايدئولوژيک آقاي صورتي با بازي استيو بوشمي در مورد اينکه نبايد به پيشخدمت‌ها انعام داد، پراکنده شده. آقاي صورتي مي‌گويد يا مسيح.بابا اين خانوم‌ها از گشنگي که نمي‌ميرن. فقط حقوقشون حداقل ممکنه. چيزي شبيه تعبير خود تارنتينو. او مي‌خندد و مي‌گويد براي سال‌ها عقيده‌ام اين بود. به خاطر اينکه وقتي خودم داشتم حداقل حقوق ممکن رو در مي‌اوردم کسي بهم انعام نمي‌داد. چون شغلم از طرف جامعه به عنوان انعام‌بگير فرض نشده بود.
تارانتينو حالا قادر است که مورد استقبال ده درصد هاليوود قرار بگيرد و فيلمنامه‌هايي را هم رد بکند. مثل کارگرداني فيلم Natural Born Killers که اليور استون ساخت و يا True Romance که توني اسکات آن را کارگرداني کرد. خودش مي‌گويد احتمالا گفتنش کمي از مد افتاده است اما من توني رو بيشتر از ريدلي دوست دارم.
شکي نيست که کوئنتين تارانتينو از دل اين همه مردانگي فيلم‌هايش را گذر مي‌دهد – در فيلم Reservoir Dogs کمترين اثري از يک زن وجود دارد- و اين واقعيت وقتي بر خودش آشکار شد که مادر عزيزش با موهاي خاکستري‌اش که خيلي هم از فيلم خوشش آمده به او گفته همه اون مردها با کاپشن‌هاي مشکي‌شون با اون موزيک وقتي کنار هم راه مي‌رن خيلي به نظر "مردانه" مي‌رسن. تارانتينو بعد از گفتن اين جمله براي مدتي ناگهان حرفش رو قطع کرد و بعد خيلي محکم روي ميز زد و گفت آره. همينه. خودشه.

اميد غيايي
نظرات
ميثم شنبه 8 آذر 1393 استاااااااااااااااااد
2 0
پاسخ

توحيد سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 عاااااااللييييييييي
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط








































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز