یادداشت پالین کیل درباره «راکی» جان. جی آویلدسن/ مرد ایده‌آل از مد افتاده

 راكي تجسم آدم‌هاي خوش قلبي است كه از مدافتاده‌اند. نمي‌دانم اين از مدافتادگي و قديمي بودن تا جه اندازه فكر شده و تا چه اندازه اتفاقي و ناشي از شخيت خود استالونه، تركيب از بازوان قدرتمند و عقايدي ساده است. اما راكي تجلي رستگاري آن مرد ايده‌آل قديمي است. مردي كه مثل صخره محكم است تا زني به آن تكيه كند. 
7فاز:
سيلوستر استالونه عضلاني و خشن، يک لحظه منزجرکننده ظاهر مي‌شود و لحظه بعد باشکوه و خاص، گاهي هم در يک آن هردو است. در «راکي» که خودش آن را نوشته و بازي مي‌کند،‌ يک جنگجوي سي ساله کلوب ورزشي است که براي يک آدم متقلب کار مي‌کند. راکي هرگز به جايي نرسيده، هيچ چيز ندارد؛ در فيلادلفيا زندگي مي‌کند و حتي نام مستعارش براي جنگ «يک استاليون ايتاليايي» هم به يک شوخي تبديل شده. 
اما قهرمان سنگين وزن جهان، آپولو کريد (کارل ويترز)، يک سياه‌پوست شوخ و باهوش مثل محمدعلي، اعلام مي‌کند که براي سال نو مي‌خواهد با يک بوکسور ناشناس بجنگد و استاليون ايتاليايي را براي اين کار انتخاب مي‌کند. قصه، قصه مرد شدن يک ولگرد بي‌چيز است؛ قصه تري مالوي که بالاخره فرصتي پيدا مي‌کند که براي خودش کسي شود. «راکي» چهل‌تکه‌اي نخ‌نما از فيلم‌هاي پيش از خود است (در بارانداز،‌ مارتي، کسي آن بالا مرا دوست دارد، با جان دو آشنا شويد ساخته کاپرا و حتي اندکي از سلام به قهرمان جنگجوي پترسون استروگس) اما با اين حال بيننده را درگير مي‌کند و المان‌هاي ساده‌لوحانه‌اش از نظر احساسي کاملا تاثيرگذارند. کارگرداني جان جي. آويلدسن به همان شيوه جدي و خشک هميشگي‌اش است. يک کارگردان بزرگ‌تر براي ساختن چنين ايده‌هاي کپک‌زده‌اي احتمالا احساس غرور مي‌کرد و تلاش مي‌کرد تا مي‌تواند آن‌ها را دور بياندازد و بقيه را هم مخفي کند و با اين کار احتمالا کل فيلم را خراب مي‌کرد. راکي فيلم بي‌شرمانه‌اي است و دقيقا به همين علت است که از يک جنبه مي‌توان گفت که از کار درآمده. آنچه فيلم را حفظ کرده، فقط و فقط معصوميت است.
استالونه ادعا کرده که فيلمنامه را در عرض سه روز و نيم نوشته و فيلمنامه‌نويسان حرفه‌اي اگر ببينند که يک مشت مزخرف بيش نيست حتما با خودشان مي‌گويند مي‌توان چنين چيزي را در عرض دو روز و نيم هم نوشت. اما آن‌ها اگر چنين چيزي بنويسند به آن اعتقاد ندارند و در نتيجه مثل راکي نمي‌توانند بيننده را به وجد آورند. معصوميتي که برگ برنده فيلم است، از خود سيلوستر استالونه سرچشمه مي‌گيرد. معصوميتي خياباني، معصوميتي که شبيه گلي است که در کنار سطل آشغال مي‌رويد. استالونه نقش مرد قوي‌هيکل بي‌چيزي را بازي مي‌کند که نمي‌خواهد آزارش به کسي برسد، آدم تنهايي که فقط لاک پشتش را دارد که بتواند برايش درد و دل کند. با اين حال به کاراکتر احساساتي ضعيفي تبديل نمي‌شود. استالونه بيشتر شبيه يک پل مک‌کارتني قوي‌هيکل و درب و داغان است. انرژي يک گاوخشمگين  دارد و مثل براندو جذبه‌اش را حس مي‌کنيد. خيلي هم خوب مي‌داند که از فيزيک کارتوني و مردانه‌اش چطور استفاده کند، پلک‌هاي نيمه‌بازش، چشمان قهوه‌اي غمگين و دهان کجش. استالونه مي‌داند که ما او را به چشم يک هالک مي‌بينيم و به نرمي و لطافت سعي مي‌کند خلاف اين را به ما نشان دهد. در صداي نافذ و بدوي‌اش، لحن شفاف، جديد و شگفت انگيزي به تمام جملاتش مي‌دهد. وقتي براي رئيسش توضيح مي‌دهد که چرا نتوانسته انگشت يک نفر را خرد کند، به شدت بامزه است، حتي وقتي با لاک‌پشتش هم حرف مي‌زند بامزه است. استالونه از وضعيت کليشه‌اي فيلم ما را دور مي‌کند و همه را شيفته خودش مي‌کند، همه منتظريم ببينيم جمله بعدي‌اش چيست. مثل بچه‌اي است که هرگز از سرگرم کردن ما دست برنمي‌دارد. 
استالونه موهبت توانايي برقراري ارتباط مستقيم با مخاطبش را دارد. راکي تجسم آدم‌هاي خوش قلبي است که از مدافتاده‌اند. نمي‌دانم اين از مدافتادگي و قديمي بودن تا جه اندازه فکر شده و تا چه اندازه اتفاقي و ناشي از شخيت خود استالونه، ترکيب از بازوان قدرتمند و عقايدي ساده است. اما راکي تجلي رستگاري آن مرد ايده‌آل قديمي است. مردي که مثل صخره محکم است تا زني به آن تکيه کند. 
استالونه تمام فيلم را دربرگرفته اما بازيگران دور و برش هم با استعدادند. کارل ويترز، يک کشف به تمام معناست. کاراکتر آپولو کريدي که او بازي مي‌کند، گرمي و حرارتي دارد که براي اين قصه‌ نيرويي حياتي است. برادر آدريانا، پاولي را برت يانگ بازي کرده که در سه سال گذشته يکي پس از ديگري در فيلم‌ها به همان اندازه تاثيرگذار و نويدبخش ظاهر شده و خبر از آن دارد که هنوز کسي همه استعدادش را کشف نکرده. 
تصاوير فيلم همه کم‌نورند چون کارکترهايش فقير و قصه در فصل زمستان است. در تمام طول فيلم متقاعد نمي‌شدم که دوربين در جاي درستي قرار گرفته. نماها به خوبي با هم ترکيب نمي‌شوند و با موسيقي رمانتيک کم‌ارزش و احمقانه‌اي همراه شده که مثل بلوک‌هاي سيماني تغزلي به سمت‌مان پرتاب مي‌شود و از صداها براي بالابردن هيجان موقع مسابقه استفاده کرده و دوربين آنقدر به مشت‌زن‌ها نزديک است که نمي‌گذارد ريتم درگيري‌شان را حس کنيم. فيلم خيلي چيزها را ناتمام مي‌گذارد مثلا ما راکي را با بچه‌هاي محله‌شان در خيابان مي‌بينيم اما هيچ وقت نمي‌فهميم که اين بچه‌ها به تمرينات او يا مسابقه‌هايش چه واکنشي نشان مي‌دهند. حتي بول ماستيفي که همه جا به دنبال راکي است هم در فيلم گم مي‌شود. احساس مي‌کنم آويلدسن آنقدر عجله داشته که فيلم را به موقع تمام کند که اصلا به خودش زحمت نداده به اين چيزها فکر کند. از شيوه ساخته شدن راکي متنفرم اما مي‌دانم که مي‌توانست از اين هم بدتر باشد. مگر آنکه کارگرداني پيدا مي‌شد که مي‌توانست از اين مصالح استفاده کند و آن را به شعر شهري سانتي‌مانتال بدل کند، نمونه مدرني از آن کاري که فرانک بورزيگي با فيلمي مثل «قصر مردان» با اسپنسر تريسي و لورتا يانگ کرده است. البته براي ما شلختگي آويلسدن بهتر از دقت و ظرافت يک کارگردان جدي است که در آن صورت «راکي» فيلمي مي‌شد مهجور مثل فيلم‌هاي تلويزيوني دهه پنجاه.
استالونه قطعا توانايي نوشتن دارد، او مي‌تواند صحنه و ديالوگ بنويسد. اما او به عنوان نويسنده در کنار شخصيت باقي مي‌ماند، و هرگز به ما چيزي فراتر از ديدگاه راکي نشان نمي‌دهد. راکي در واقع يک اثر هنري معصومانه است، اما معصوميتش چندان خوب نمي‌نشيند. آنچه استالونه را از براندو متفاوت مي‌کند، اين است که استالونه هر کاري که مي‌کند فقط يک هدف دارد: اينکه او را دوست داشته باشيم. شايد نداند که اگر دست از اين کار بردارد و نخواهد مدام به قلب همه رخته کند، چقدر مي‌تواند بازيگر فوق‌العاده‌اي باشد.
ليدا صدر
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز