پشت پرده ساخته شدن «قصه عشق» از زبان رابرت ایوانز؛ تهیه كننده فیلم

در بهار 1969 «قصه عشق» روي دستم مانده بود و قطعا برگ برنده‌ به حساب نمي‌آمد. بلودورن حق داشت. اين ديگر چه تجارت مزخرفي بود كه ما اسيرش شده بوديم؟ هر هشت بازيگري كه براي نقش اول مرد «قصه عشق» انتخاب كرده بودم، آن را رد كرده و به سراغ فيلم‌هاي ديگري رفته بودند. با آنكه امتياز من از اين هشت ضربه، سفر شده بود، آن‌‌ها هم دست كمي از من نداشتند. درست مثل لري پيرس، حداقل نصف‌شان فيلم‌هايي بازي كردند كه حتي پخش هم نشد. در صورتي كه هر كدام‌شان كه نقش را مي‌پذيرفت قطعا با بازي در اين "آشغال"، پول پارو مي‌كرد. راستي، اين را هم بگويم كه فيلم نامزد هفت جايزه اسكار از جمله بازيگر زن و مرد نقش اول شد.
7فاز:
«قصه عشق»؛ آشغالي كه هيچ كس آن را نمي‌خواست
الي مك‌گرا ستاره سينما، كه با فيلم «قصه عشق» سوپراستار شد، به پتانسيل اين داستان عاشقانه اميدوار شده بود. اريك سگال،‌ نويسنده رمان،‌ آن زمان در دانشگاه هاروارد تدريس مي‌كرد و قصه عاشقانه به نوعي اتوبيوگرافيك‌اش در كيف دستي‌اش خاك مي‌خورد. هيچ كس آن را نمي‌خواست. لري پيرس كه آن زمان مشغول ساختن «كلوب ورزشي» بود به شدت به يك فيلم تجاري نياز داشت. همين شد كه قبول كرد "اين آشغال" را بسازد. بعد از يك ماه به دفتر من آمد سرش را تكان داد و گفت: « ايوانز من نمي‌توانم. هر كاري مي‌كنم به نظرم سر و تهش يك مزخرف تمام عيار است. حاضرم بروم سريال‌هاي روز-پخش براي تلويزيون بسازم ولي اين فيلم را ادامه ندهم. حداقل كسي در تلويزيون من را نمي‌شناسد. نكند براي الي مك‌گرا خوابي ديده‌اي، فقط به همين خاطر داري فيلم را مي‌سازي، نه؟»
با خودم گفتم: «تا به حال به اين موضوع فكر نكرده بودم اما شايد هم او راست مي‌گويد.»
همان شب فيلمنامه را براي جيف، ديويس و بلودورن فرستادم و به آن‌ها گفتم كه لري پيرس از كارگرداني فيلم كنار كشيده. ديويس علاقه‌اي به خواندن فيلمنامه نداشت اما جيف خيلي مشتاق بود. در عرض چهل و هشت ساعت چارلي و استنلي هر دو اقرار كردند كه نه تنها فيلمنامه را دوست داشته‌اند بلكه اندكي هم اشك‌شان را درآورده- كه خب كار راحتي هم نيست.
به هر كدام‌شان جدا جدا گفتم: «اگر اشك تو را درآورده، اين همان فيلمي است كه مي‌خواهم روي پرده ببينم.» بعد از پيرس،‌ توني هاوارد به بازي آمد. او سال قبل براي «شير در زمستان» هر چه جايزه بود درو كرده بود،‌ از جايزه منتقدان فيلم نيويورك تا جايزه كارگردانان. در آن زمان او تنها كارگرداني در تاريخ اسكار بود كه جايزه آكادمي را پس از دريافت جايزه منتخب منتقدان نگرفته بود. «قصه عشق»،‌ كشف الي مك‌گرا، به دست او سپرده شد. بعد از چند هفته همكاري با اريك سگال براي بازنويسي فيلمنامه، او هم راهش را كشيد و رفت. به اينجا كه رسيد؛ «قصه عشق» در پارامونت ديگر قصه عشق و عاشقي نبود.
دستوري كه از طبقه چهل و سوم برج نيويورك رسيد ساده و روشن بود: «كار را ادامه بده. اما اگر بودجه فيلم به اندازه پول يك دقيقه مكالمه تلفني از 2 ميليون دلار بيشتر شد، بساط عشق و عاشقي را جمع كن.» جيف با آنكه هنوز سي‌ سالش نشده بود، چشمانش در ديدن رقم بالاي برگه بودجه فيلم‌ مثل عقاب كار مي‌كرد. «ايوانز بيشتر از 2 ميليون، از جيب خودت بايد خرج كني.»
در بهار 1969 «قصه عشق» روي دستم مانده بود و قطعا برگ برنده‌ به حساب نمي‌آمد. بلودورن حق داشت. اين ديگر چه تجارت مزخرفي بود كه ما اسيرش شده بوديم؟ هر هشت بازيگري كه براي نقش اول مرد «قصه عشق» انتخاب كرده بودم، آن را رد كرده و به سراغ فيلم‌هاي ديگري رفته بودند. با آنكه امتياز من از اين هشت ضربه، سفر شده بود، آن‌‌ها هم دست كمي از من نداشتند. درست مثل لري پيرس، حداقل نصف‌شان فيلم‌هايي بازي كردند كه حتي پخش هم نشد. در صورتي كه هر كدام‌شان كه نقش را مي‌پذيرفت قطعا با بازي در اين "آشغال"، پول پارو مي‌كرد. راستي، اين را هم بگويم كه فيلم نامزد هفت جايزه اسكار از جمله بازيگر زن و مرد نقش اول شد.
در  جدول برنامه رسمي پارامونت «قصه عشق» يكي از پانزده فيلمي بود كه در مرحله پيش توليد قرار داشت. اما در جدول برنامه‌هاي مخفي ايوانز، «قصه عشق» فيلمي بود كه هيچ كس آن را نخواسته بود، اما من مطمئن بودم كه روي پرده سينما خواهد رفت. فكري به سرم زده بود كه براي بازيگر مرد فيلم،‌ پيشنهادي بدهم كه وسوسه‌برانگيز باشد. مي‌خواستم يك بازيگر جوان پيدا كنم و او را از همان ابتدا در سود فيلم شريك كنم. چيزي كه هرگز به او پيشنهاد نشده. طمعش به كار مي‌افتد و وسوسه مي‌شود كه او هم مثل بازيگران حرفه‌اي دستمزد افزايشي داشته باشد. حتي اگر فكر كند كه فيلمنامه آشغال است باز هم آن ده درصد شراكت در فيلم او را پاي لوكيشن خواهد برد. مايكل داگلاس، مايكل يورك، مايلك سارازين، جو وويت، بيو و جف بريجز،‌ پيتر فوندا، كيت كارادين؛ به همه‌شان پيشنهاد ده درصدي داده شد. هشت ضربه و هيچ امتياز. همه‌شان پيشنهاد وسوسه‌برانگيزم را رد كردند.
اما يك معجزه اتفاق افتاد. آرتور هيلر با بي‌ميلي رضايت داده بود كه «فرشته من با صورتي كثيف» را كارگرداني كند. مدير برنامه‌هايش، فيل گرش او را ترغيب كرد كه «قصه عشق» را به عنوان يك ميان پروژه قبول كند و در فاصله دو فيلم «بيرون از شهر» و «سوئيت پلازا» دو فيلم ديگر پارامونت، اين را هم كارگرداني كند. اين اولين طعمه من بود و امكان نداشت بگذارم از چنگم برود. به او گفتم: «آرتور ما سوئيت پلازا را به تاخير مي‌اندازيم تا به كارهايت برسي.». هيچ كارگرداني در شهر به اندازه هيلر پركار نبود. اگر روزش را سر صحنه نمي‌گذراند حالش خوب نبود. متاسفانه هيلر هرگز به اندازه كه لياقتش را داشت،‌ ديده نشد. اين ميان پروژه او را ميليونر كرد. به چنگ آوردن هيلر مثل گرفتن امضاي جان وين، كليت ايستوود،‌ باب ردفورد و پل نيومن براي يك وسترن بود. اما خوشحالي من چندان طولاني نشد.
الي مك‌گرا شماره تلفن من را گرفت و وحشتناك عصباني بود. «چطور جرات كرديد بدون مشورت با من با كارگرداني قرارداد ببنديد كه حتي اسمش را نشنيده‌ام. اين فيلم مال من است. من دارم با حقوق يك برده اين فيلم را بازي مي‌كنم. از ادب و احترام چيزي نشنيده‌ايد؟» و تلفن را قطع كرد. داد زدم و به منشي گفتم كه شماره بن بنجامين را بگيرد. بن مدير برنامه‌هاي الي بود. مردي بسيار جنتلمن كه آبي روي آتش عصبانيت من ريخت. تا نيمه‌هاي شب ماجرا به اينجا ختم شد كه خانم مك‌گرا جمعه صبح زود سوار هواپيما مي‌شود و عصر جمعه مي‌آيد تا سكانس‌هاي فيلمبرداري شده «بيرون شهر» را ببيند. به بن گفتم: «اين كارگردان براي جك لمون و سندي دنيس هم به اندازه كافي خوب است. ترجيح مي‌دهم كل پروژه را كنسل كنم. چرا بايد كاگرداني كه يك دو جين فيلم عالي ساخته براي يك ستاره پرمدعا تست بدهد.» اما بن خواهش كرد كه اجازه بدهم او به اينجا برسد بعد تصميم بگيرم.
پس از ملاقات اوليه من و الي مك‌گرا در لابي هتل، او براي ديدن فيلم آرتور هيلر به خانه من آمد و در روز سومي كه در خانه من اقامت داشت، به من گفت: «ايوانز اگر فكر مي‌كني هيلر براي اين فيلم خوب است من حرفي ندارم، لازم نيست فيلم‌هايش را ببينم. چه كسي قرار است نقش اوليور را بازي كند؟»
اينجا ديگر بايد خبر را به او مي‌دادم: «هر كسي كه تو دوست داري، نقش را رد كرده، همه كساني كه كمي دوست‌شان داري هم نقش را رد كرده‌اند، حتي بازيگراني كه تقريبا دوست‌شان هم نداري فيلمنامه را رد كرده‌اند.»
كار را آغاز كرديم حتي با اينكه در لس‌آنجلس نتوانستيم كسي را پيدا كنيم كه بخواهد نقش اول مرد فيلم را قبول كند. تنها يك  گزينه براي‌مان باقي مانده بود، ‌تست گرفتن. كريستوفر والكن، ديويد بيرني،كن هاوارد و هر كسي كه فكرش را بكنيد، به اميد اينكه در كنار الي مك‌گرا بتوانند زوج فيلم را بسازند. تامي تاننبام، مدير برنامه،‌ يكي از دوستان من سعي كرد قانعم كند كه از رايان اونيل هم تست بگيرم اما من گفتم كه وقت تلف كردن است. اما او خواهش كرد و گفت كه ايوانز اين لطف را در حق من بكن.
چه كسي بود كه بهترين تست را داد؟ رايان اونيل. آرتور هيلر گفت با چه كسي كار نمي‌كند؟ رايان اونيل.
هيلر گفت: «رايان بالاخره اين يك فيلمنامه است. درست است كه دارم آن را براي پر كردن وقتم بين دو فيلم انجام مي‌دهم اما بالاخره قرار است اين فيلم را بسازيم. هم من و هم الي مك‌گرا بعد از اين فيلم دو پروژه خوب داريم. با اينكه كار كردن با مك‌گرا لطف خودش را دارد اما كار كردن با اونيل خودكشي است. او تازه يك سريال آبكي تلويزيوني را تمام كرده. البته ما هم كه قرار نيست انجيل بسازيم، يك فيلم عاشقانه است اما هر چه كه هست بعد از آن سريال فاجعه خواهد شد. با آن ديالوگ‌هاي سگال، انگار همان سريال را در بوستون ساخته‌ايم.»
«آرتور، اين پسر بهترين تست را داده.» هيلر گفت: «خب كه چي؟ بيا با كريس والكن كار كنيم. او كه بازيگر معتبري است.»
گفتم:‌ «مشكل اينجاست كه بازيگر معتبري است،‌ چه دوستش داشته باشي و چه نداشته باشي، اونيل به درد كار ما مي‌خورد.»
هيلر هم در جوابم گفت: «اونيل را چه دوست داشته باشي و چه نداشته باشي، من با او كار نمي‌كنم.»
«چه دوست داشته باشي و چه دوست نداشته باشي، آرتور، اونيل در اين فيلم هست.»
حالا ديگر توپ در زمين آرتور بود. اگر او را اخراج نمي‌كردم مجبور بود خودش كناره‌گيري كند و  در اين صورت قرارداد را باطل كرده بود و پولي نصيبش نمي‌شد. من كه فيل گرش را خوب مي‌شناختم، حاضر شدم اين خطر را بكنم. مي‌دانستم كه او هيلر را قانع مي‌كند كه در اين پروژه بماند.
صبح جمعه 24 اكتبر 1969 من و الي مك‌گرا سوار مرسدس دو در شديم و رفتيم تا در ريورسايد با هم ازدواج كنيم. در ليموزيني پشت سرمان هم شاهدان عقدمان همراهي مان مي‌كردند. مي‌خواستم همه چيز بي‌سر و صدا باشد. به همين دليل از مدير رسانه‌اي پارامونت خواهش كردم هيچ عكاس و خبرنگاري و حتي دوستي از اين ماجرا بويي نبرد. در نتيجه با يك قاضي دو دلاري در پالم اسپرينگز با سه شاهد ازدواج كرديم. 
«عشق يعني هرگز نگويي متاسفم.»
دوربين چند ثانيه كلوزآپ صورت الي را مي‌گرفت و آتور هيلر داد مي‌زد: كات! الي اين بار شمرده‌تر بگو،‌ عجله نكن. برداشت دو.
او بارها و بارها اين صحنه را بازي كرد، برداشت پشت برداشت و هر بار اشك‌هايش واقعي‌تر از قبل مي‌شدند. هر بار بازي‌اش قابل قبول‌تر مي‌شد. تا جايي كه هيلر گفت: «كات. همين است. الي كارت عالي بود. اشكم را درآوردي.»
اريك سگال يك ماه بيشتر وقت صرف نوشتن رمان نكرده بود اما پيدا كردن يك ناشر براي رمانش بسيار وقت‌گيرتر شد. در نهايت جين يانگ، ويراستار نشر هارپر و رو، پذيرفت كه آن را براي ولنتاين در 6000 نسخه چاپ كند. من از هارپر درخواست كردم كه در ازاي 25000 دلار پيش قسط، 25000 كپي از كتاب چاپ كند. رمان نه تنها در امريكا كه در سراسر دنيا يك رمان پرفروش شد. در بالاترين رتبه فهرست‌هاي پرفروش قرار گرفت و تا پايان دهه 70 جايگاهش را حفظ كرد. وقتي فيلم در كريسمس اكران شد، رمان 131 صفحه‌اي اريك سگال همچنان رمان شماره يك امريكا بود. اتفاقي كه قبل و بعد از آن در تاريخ هاليوود تكرار نشد.
......
برگرداني از فصل سي و چهارم كتاب «بچه توي كار فيلم مي‌مونه»
ليدا صدر
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز