یادداشت نویسنده 7فاز درباره 360 درجه (سام قریبیان)

360 درجه اما قرار است تريلر معمايي مظنونين هميشگي‌واري باشد با كايزرشوزه‌اي كه از بد روزگار در همان پانزده دقيقه ابتدايي فيلم هويتش براي تماشاگر فيلم‌بين هويدا و آشكار است. به همه اين‌ها دنياي بي‌منطق، ديالوگ‌هاي نامربوط و خانه‌هاي اعياني و تيپ و قيافه‌هاي عجيب و غريب و كلاه‌گيس‌هاي زشتِ بدترين فيلم‌هاي كيميايي متاخر را نيز اضافه كنيد
7فاز:
حكايت پهلوون پنبه و كلاه‌گيس‌هاي زشت 
كار كردن در زمينه‌ي تريلر به عنوان يكي از مستعمل‌ترين ژانرهاي سينمايي، آن هم در سينمايي كه به ندرت از فضاي ژانري تك‌قطبي‌اش (ملودرام اجتماعي) فاصله مي‌گيرد كار دشواري است. دشواري كه نياز به تسلطي فراوان بر قواعد آن دارد. در اين ميان 360 درجه بيش از آنكه برآمده از چنين شناختي باشد، بيشتر حاصل ذوق‌زدگي يك بيننده و علاقه‌مند به اين ژانر سينمايي به نظر مي‌رسد كه حالا تصميم گرفته فيلمي شبيه به فيلم‌هاي مورد علاقه‌اش بسازد. صرف تماشاي جدي فيلم‌هاي يك ژانر خاص لزوما به اين معنا نيست كه بتواني فيلم‌هاي خوبي هم در آن ژانر بسازي. همانطور كه هيچ تضميني وجود ندارد كه با گوش دادن هر روزه به قطعات باخ و موتزارت بتواني مثل آن‌ها هم سمفوني بسازي. 
از آنجايي كه هيچ ژانر و شكل سينمايي في‌نفسه داراي ارزشي پيشيني نيست، اينكه 360 درجه هم قرار است در دل سينمايي كه به ورطه‌ي تكرار افتاده به عنوان يك تريلر معمايي/انتقامي‌ قهرمان محور فيلمي متفاوت‌نما باشد، خود به خود ارزشي براي فيلم نمي‌آورد. سام قريبيان در نخستين فيلمش، همان مسير پراشتباه فيلمنامه "گناهكاران" (به كارگرداني فرامرز قريبيان) را پيش مي‌گيرد. هر دو فيلم در بهره‌گيري از قالب ژانري آشنا و امتحان پس‌داده در سينماي جهان و استفاده از عنصر غافلگيري در پايان‌شان با يكديگر مشترك هستند. در "گناهكاران"، تلاش براي اداي ديني به هفت و خلق كارآگاه بدعنق كلينت ايستوودي با پاياني محرمانه لس‌آنجلسي، در نهايت به غير از تصاويري صرفا زيبا و بزك‌شده، تيتراژي شبه هفتي، صحنه‌هايي روده‌بركننده (نه از جنس آن خنده‌اي كه سازندگان به دنبالش بودند) و پيرنگي بي‌كشش دستاورد ديگري در بر نداشت. 360 درجه اما قرار است تريلر معمايي مظنونين هميشگي‌واري باشد با كايزرشوزه‌اي كه از بد روزگار در همان پانزده دقيقه ابتدايي فيلم هويتش براي تماشاگر فيلم‌بين هويدا و آشكار است. به همه اين‌ها دنياي بي‌منطق، ديالوگ‌هاي نامربوط و خانه‌هاي اعياني و تيپ و قيافه‌هاي عجيب و غريب و كلاه‌گيس‌هاي زشتِ بدترين فيلم‌هاي كيميايي متاخر را نيز اضافه كنيد؛ دنياي بي‌منطق و پوكي كه در پايان قرار است به واسطه‌ي چاقويي در شكم شخصيت اصلي به رستگاري برسد كه البته نمي‌رسد.  فيلمنامه‌هاي قريبيان بزرگترين لطمه‌ها را از لحن و روند علت و معلولي سست و به تبع آن ريتم فرسايشي‌شان مي‌خورند. تلاش قريبيان در وارد كردن شوخي و لحظات بامزه دم دستي درون پيرنگ جدي‌اش، عملا با شكست مواجه مي‌شود. حفظ توازن بين لحظات جدي و شوخي فيلم مسئله‌اي است كه ايده‌هاي شوخ‌طبعانه‌ي نازل فيلمنامه‌نويس كاملا ويرانش مي‌كند. منطق دنياي فيلم به قدري سست است كه عملا كنش شخصيت‌ها در مقام نقض‌كننده حرف‌هايشان ظاهر مي‌شود. تضاد بين گفتار شخصيت‌ها و اتفاقي كه روي پرده مي‌افتد به قدري است كه گويي در حال تماشاي يكي از فيلم‌هاي تجربه‌گرايانه متاخر گدار هستيد. كارآگاه پليس فيلم (امير آقايي) مدام تكيه كلامش اين است كه از آدم‌هاي باهوش و حرفه‌اي خوشش مي‌آيد، اما خودش و ساير پليس‌هاي فيلم به قدري احمق‌اند كه نظيرشان را در بدترين فيلم‌ها و سريال‌هاي پليسي ايراني نديده‌ايد. شخصيت اصلي فيلم (ميلاد كي مرام) كه در حرف عاشق و شيداي دختر/فم‌فتال(؟) داستان است و براي پيدا كردنش زمين و زمان را به هم مي‌ريزد، حتي يك سوال درباره محل دختر از آدم‌هايي كه مدام با او در ارتباطند نمي‌پرسد. بر خلاف گفته‌ي فيلمساز تنها صفتي كه نمي‌توان به شخصيت اصلي منفعل فيلم منتسب كرد، قهرمان است. اشتباه نكنيد، اين انفعال هيچ ربطي به انفعال آيكونيك فيلم‌هاي نوآر ندارد. هر جا هم كه روايت كم مي‌آورد لقمه‌اش را با توسل به فلاش‌بك‌هايي آبكي در دهان تماشاگرش مي‌گذارد. كاش به جاي اين مقدار وسواس و زحمت در درآوردن صحنه‌هاي اكشن و كتك‌كاري و ذوق‌زدگي ناشي از تركيدن مغز آدم‌بدهاي داستان (در سكانس ماقبل آخر چند بار مخ آدم بدها به بيرون مي‌پاشد؟)، كمي به منطق صحنه‌ها توجه مي‌شد. البته در اين صورت ديگر مجالي براي به رخ كشيدن كارگرداني به وجود نمي‌آمد، چرا كه اگر پليس‌هاي فيلم كمي عقل مي‌داشتند و جاي حرف زدن با دخترشان و گريه كردن حين ماموريت !، كسي را داخل هتل مي‌گذاشتند، در اين صورت درگيري و كتك‌كاري هم شكل نمي‌گرفت. 
درست است؛ درصد قابل توجهي از فيلم‌هاي اين چند سال سينماي ايران به دنبال رسيدن به نوعي درام اجتماعي كه اصغر فرهادي در اين سينما باب كرد بودند. اما تعريف از فيلمي به صرف متفاوت بودن با جريان غالب هم به همان اندازه مي‌تواند بي‌معنا باشد. در عمل هيچ تفاوتي بين اين حجم فيلم‌هاي تقليدي فرهادي‌وار و فيلمي چون 360 درجه وجود ندارد، چرا كه در كنه وجودشان چيزي دروني كه نشاني از زندگي و تجربه زيسته داشته باشد، قابل رويت نيست. بزرگترين سوء تفاهم موجود در نگاه به ژانر همين نكته است كه ژانرها را صرفا متشكل از قواعدي از پيش موجود بدانيم و از درونيات ظريفي كه طي ساليان توسط فيلمسازان بزرگ دنيا به درون ژانرها تزريق شده غافل شويم. عارضه‌اي كه در كارهاي سام قريبيان به شدت احساس مي‌شود و تلاش‌هاي او را در زمينه ساخت فيلم در بستري كاملا متعلق به كشوري ديگر، تبديل به نمونه‌هايي تقليدي از نوع جهان سومي مي‌كند كه عملا هيچ ربطي به محلي كه در آن ساخته شده‌اند ندارند. نكته‌اي كه در فيلم‌هاي برخي ديگر از فيلمسازان اين نسل از جمله هومن سيدي نيز به چشم مي‌خورد كه فيلم آخرش "اعترافات ذهن خطرناك من"، نسخه‌ي بلند شده‌ي يكي از اپيزودهاي ميني سريال انگليسي "آينه سياه" است، با اين تفاوت كه شخصيت زن سريال در فيلم سيدي تبديل به مرد شده است. فيلم‌هايي كه به عنوان ايده‌هايي ناب و اصيل به خورد مخاطب داده مي‌شوند و به عنوان فيلم‌هاي متفاوت اين سينما هوش از سر منتقد و غير منتقد مي‌برند. از سام قريبيان به عنوان كسي كه فيلمنامه‌نويسي را در بهترين محيط‌هاي آموزشي مهد درام‌پردازي دنيا آموخته انتظار خيلي بيشتري مي‌رود تا حداقل مسير پراشتباه نسل پيشين و هم‌نسلانش را طي نكند. شايد بر خلاف جمله‌ي معروف اسكار وايلد كه شعار فيلم نيز است، تمام راز و رمز حقيقي جهان در آن چيزي نباشد كه آشكار است.
احسان ميرحسيني
نظرات
جواد پنجشنبه 23 مهر 1394 من هميشه اين نکته رو تو نقدهام که حالا تو يه گروه تلگرامي منتشر ميکنم ميگم . اونم اينکه قهرمان اوني نيست که چاقو خوب به دست بگيره البته اين هم ميتونه قهرمان باشه ولي فارغ از اين عمل تکراري و عصبي بودن و داد کشيدن . قهرمان انواع و اقسام مختلفي هم داره که دوستان فيلم ساز يه خرده بهشون توجه کنن بد نيست . مثالي که معمولا ميزنم شخصيت مارک زاکربرگ در فيلم شبکه اجتماعي هست به همون اندازه اي که از قهرمان هاي فيلم هاي تارانتينو لذت ميبرم از قهرمان شبکه اجتماعي هم لذت ميبرم . مشکل اساسي تر فيلمسازان و نويسندگان ما در برداشت اشتباهي يا ناقص از آثار کارگردانان سرشناس جهان هست مثلا نويسنده نهنگ عنبر ميگه سعي کردم از فارست گامپ اقتباس کنم و فيلمنامه رو شبيه اون بنويسم آخه عزيزم فارست گامپ به جز داشتن يه " قهرمان " احمق که شما فقط بخش احمقشو برداشتي نه قهرمانشو ويژگي هاي مهم ديگري از جمله سرنوشت و تقدير انسان و نقش انسان در اين سرنوشت . گذر زمان . زيرلايه هاي اجتماعي و سياسي هم داشت نه شعارهاي سياسي و اجتماعي . تو رو خدا يه خرده بهتر فيلم هاي آمريکايي نگاه کنيد . وحيد جليلوند بعد از کپي پيست جدايي نادر از سيمين و خلق چهارشنبه 19 ارديبهشت در مصاحبه با خبرنگار اروپايي ميگفت عاشق سينماي ران هاوارد و ايناريتو هستم اين عشق خودشو تو اين فيلم درب و داغون و کليشه اي نشون بده بايد فاتحشو خوند . اي خدا اي کاش منم پارتي داشتم ميتونستم فيلمنامه هامو فيلم بسازم . اينا تو اين سينما دارن چيکار ميکنن .
5 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز