20 سالگی مخمصه (مایکل مان)/ مایکل مان در نمایش ویژه بیستمین سالگرد فیلم،‌ از دنیرو و پاچینو می‌گوید

پس از تماشاي دو ساعت و نيم كشمكش دو نيروي قدرتمند،‌ ديدن پايان فيلم كه يكي از آن‌ها بايد بميرد،‌ كار دشواري است. احساس هولناكي در پايان فيلم به بيننده هجوم مي‌آورد. مان مي‌گويد كه مي‌دانسته كه پايان فيلم دقيقا چيست و درخشان بودن حضور هانا و مك‌كالي نتوانست اين پايان را تغيير دهد. «آنچه كه بعدها به آن رسيدم،‌ بهترين شيوه برقراري تعادل در اين رابطه بود. ناگهان فهميدم كه اين بهترين خوش شانسي نيل است كه به دست كسي كشته شود كه بيشترين شباهت و نزديكي را به او دارد و حتي دوستش دارد و او را به تمامي درك مي‌كند. 
 
مت پچز: سال‌هاي سال خيلي‌ها فکر مي‌کردند رابرت دنيرو و آل پاچينو نمي‌توانند در يک زمان زير يک سقف کنار هم قرار بگيرند. هيچ کسي نمي‌توانست اين حد از جسارت را روي پرده تصور کند. اين دو بازيگر اولين بار در «پدرخوانده2»،‌ در قالب مايکل کورلئونه چهل و اندي ساله و پدر او در جواني. مايکل مان اما اين تئوري را يک بار براي هميشه با فيلم «مخمصه» نقض کرد. پاچينو را براي افسرپليس،‌ وينسنت هانا و دنيرو را براي نقش نيل مک‌کالي، مجرمي حرفه‌اي اما ناشناس انتخاب کرد. مان در ادامه اين دو را روبه‌روي هم در مشهورترين رستوران لس‌آنجلس روبه‌روي هم نشاند تا به قصه فيلم کارآگاهي‌اش قدرتي مثال زدني ببخشد. «مخمصه» قصه دوگانگي احساسات انساني است. در آن صحنه فيلم،‌ ميان اين دو بازيگر افسانه‌اي،‌ اين مضمون به اوج مي‌رسد. مان هم که در حاشيه جشنواره فيلم تورنتو همراه با ديگران به مناسبت بيستمين سالگرد فيلمش به تماشاي «مخمصه» نشست،‌ از موفقيت خودش در ساخت فيلم شگفت‌زده بود.
مان خطاب به مخاطبان مي‌گويد: «هر بار ديدن فيلم،‌ يک تجربه متفاوت است.»  اين بار کيفيت تصوير روي پرده 80 پايي،‌ او را شگفت زده کرده. «من فقط مي‌توانستم نگاه‌شان را دنبال کنم. هيچ بازي‌اي در کار نبود. همه ما آنقدر غرق در شخصيت‌ها بوديم که فاصله‌اي در کار نبود. هم خود فيلم به عنوان يک کل ما را در خود فرو برده بود و هم تک تک شخصيت‌ها.»
170 دقيقه فيلم،‌ بازي موش و گربه بين پليس لس‌آنجلس و تيم مک‌کالي و زندگي شخصي‌ آن‌هاست که در اين ميان فدا مي‌شود. مان که خودش هم فيلمنامه را نوشته،‌ با وسواس و حوصله شخصيت‌هايش را مي‌کاود و شکل مي‌دهد. با آنکه فيلم به خاطر آن سکانس ده دقيقه‌اي تعقيب و گريز در خيابان‌هاي لس‌آنجلس شهرت دارد،‌ اما جوهره آن روابط به هم گره خورده شخصيت‌هاست. هانا اين فرصت را پيدا مي‌کند که سري به خانه‌اش بزند،‌ با همسر سومش بحث کند، شاهد باشد که دخترخوانده‌اش در غم و رنج غرق مي‌شود و دست آخر به اين نتيجه برسد که باعث و باني همه اين‌ها، جستجوي خستگي‌ناپذير و مداوم او براي رسيدن به عدالت است.
مک‌کالي هم فرصت دارد تا با  نزديک‌ترين شريک و دوستش درباره زندگي‌اش جدي حرف بزند،‌ زن کريس را به خاطر بي‌وفاييش بازخواست کند و وقتي قصد رفتن مي‌کند،‌ مي‌داند که هيچ کسي در زندگي برايش باقي نمانده. او تا ابد تنها خواهد ماند. مان با همه شخصيت‌هاي قصه‌اش همذات‌پنداري مي‌کند،‌ حتي وقتي که اسلحه در دست دارند و  از فاصله‌اي بسيار نزديک به آدم‌هاي بي‌گناه شليک مي‌کنند. اخلاقيات و جرم و جنايتکاري،‌ سيال‌اند.
مان سال‌هاي زيادي را صرف مقدمات فيلم کرد. نه ماه تمام،‌ جمعه هر هفته در ماشين يکي از افسران پليس لس‌آنجلس،‌ تام الفمانت مي‌نشست و از ساعت نه شب تا 2 صبح به تمامي تلفن‌هاي پليس جواب مي‌داد. براي خلق شخصيت و خلق و خوي مک‌کالي،‌ به زندان ايالتي فولسام مي‌رفت و با زندانيان ساعت‌ها حرف مي‌زد. به اشلي جاد کمک کرد تا با زناني ملاقات کند که چند دهه پيش وقتي شوهرانشان در زندان بودند،‌ بچه‌هايشان را به تنهايي بزرگ کرده بودند. شخصيت‌هاي «مخمصه»،‌ شخصيت نبودند. آدم‌هايي بودند که مان از دنياي واقعي بيرون کشيد و آن‌ها را به بازيگرانش، مثل دنيرو و پاچينو تزريق کرد و بعد عقب نشست تا آنطور که مي‌خواهند شخصيت‌هايشان را بسازند و روي پرده به آن‌ها جان ببخشند.
مان درباره شخصيت  چندبعدي‌ قهرمان‌هايش مي‌گويد:‌ «زندگي سرشار از چيزهايي است که وقتي از بيرون به آن مي‌نگريم متضادند اما در واقع هيچ تضادي با هم ندارد.» منبع ارجاع او براي فيلم، رمان سال 1915 فورد مدوکس فورد،‌«سرباز خوب» بود که با سوبژکتيو شدن شخصيت‌هايش کلنجار مي‌رود. وقتي تماشاگر مک‌کالي را دنبال مي‌کند و به حباب زندگي‌اش وارد مي‌شود،‌ چرايي شک و ترديدهايش را به خوبي درک مي‌کند. «نيل به ادي (ايمي برنمن) وابسته شده. ديگر از آن نقل قول جدي و سرسختِ وابسته نشدن به هيچ چيز و هيچ کس پيروي نمي‌کند و در قانع کردن ادي براي آنکه ناگهان با او از لس‌آنجلس برود،‌ موفق مي‌شود. همين جاست که او خودش را با وابستگي احساسي به ورطه آسيب‌‌پذيري  و نابودي مي‌کشاند. چيزي که 30 دقيقه پيش در فيلم،‌ ابدا امکان نداشت که برايش اتفاق بيافتد.»
فيلم‌سازان بسيار زيادي از فرم اکشن سينماي مايکل مان تاثير گرفته‌اند،‌ از کريستوفر نولان گرفته تا نيکولاس وينديگ و نيک پيزولاتو که سعي کرد در فصل دوم «کارآگاه حقيقي» به فضاي فيلم «مخمصه» نزديک شود. در فضاي آتشين ميان دنيرو و پاچينو،‌ حضور سنگين و تاثيرگذار بازيگران مکمل را نبايد از ياد برد. دوباره ديدن فيلم يادآوري مي‌کند که دانلد،‌ با بازي دنيس هايزبرت شايد تراژيک‌ترين شخصيت فيلم باشد. مک‌کالي و هانا هر دو در کارشان حرفه‌اي‌اند. سبک وسواس‌گونه مان و اعتياد او به پرس و جو و تحقيق هم به قوت فيلم افزوده است. بنا به گفته خود مان،‌ پيش از فيلمبرداري دستبرد به بانک،‌ دنيرو،‌ کيلمر و تام سيزمور به سراغ يک بانک در حال کار رفتند. با اسلحه‌هاي خالي وارد شدند و هيچ کس جز نگهبانان بانک از اين دزدي قلابي اطلاع نداشت. در نتيجه آن‌ها توانستند به شيوه‌اي از بانک دزدي کنند که فقط و فقط در دنياي داستان ممکن است.
مان مي‌گويد: «طراح رقص باله بايد ضمن طراحي حرکات قصه‌اي هم براي گفتن داشته باشد،‌ وگرنه چيزي جز زيبايي حرکات از آن به دست نمي‌آيد.» به همين دليل است که او از هر ذره تعقيب و گريز و اکشن فيلم براي بازگويي شخصيت دزدها و پليس‌هايش استفاده کرده است. تيم پشت صحنه فيلم جايي را براي تمرين تيراندازي آماده کردند و بازيگران با اسلحه‌هاي حقيقي تمرين کرده‌اند تا موقع فيلمبرداري دچار مشکل نشوند. تيم فيلمبرداري مجبور بود تمامي آخر هفته‌ها صحنه‌هاي شهر را فيلمبرداري کند چرا که ترافيک لس‌آنجلس در روزهاي عادي اجازه نمي‌داد اين اتفاق بيافتد. در روزهاي کاري هم صحنه‌هاي ديگر فيلمبرداري مي‌شد.
امروزه تصاوير گرافيک کامپيوتري،‌ فضاهاي مخصوص فيلمبرداري در استوديوها جاي لس‌آنجلس را در فيلم مان گرفته‌اند. کارگردان در جلسه پرسش و پاسخ،‌ با حالتي نوستالژيک به يادآورد که تا چه اندازه براي ساخته شدن «مخمصه» مايه گذاشته است. مي‌گويد: «ساختگي نبودن و اجراي واقعي تمام اين صحنه‌ها به جاي خود...»  - شگفت انگيزي صحنه‌ تعقيب و گريز در اتوبان‌هاي لس‌آنجلس با تصور اينکه واقعا هليکوپتري بالاي سر دنيرو در پرواز بوده- «اما من به دنبال چيزهايي بسيار جزئي در رفتار شخصيت‌ها بودم چرا که هيچ چيز جز اين نمي‌تواند خاص بودن شخصيت‌ها و هويت‌ آن‌ها را شکل دهد. تماشاگران بسيار باهوش‌تر از آني هستند که ما فکر مي‌کنيم. در واقع درک همه ما انسان‌ها بسيار شگفت انگيز است. مغز ما با سرعت عجيبي مي‌تواند حقيقت و طبيعي بودن را تشخيص دهد. پيش از آ»که به اين آگاهي رسيده باشيم،‌ در چند صدهزارم ثانيه درک ما از يک موضوع اتفاق افتاده است به همين دليل من هميشه سعي کرده‌ام از تمامي چيزهايي که در اختيار داشتم استفاده کنم تا اين تجربه را براي کساني که به تماشا مي‌نشينند،‌ عميق‌تر کنم.»
پس از تماشاي دو ساعت و نيم کشمکش دو نيروي قدرتمند،‌ ديدن پايان فيلم که يکي از آن‌ها بايد بميرد،‌ کار دشواري است. احساس هولناکي در پايان فيلم به بيننده هجوم مي‌آورد. مان مي‌گويد که مي‌دانسته که پايان فيلم دقيقا چيست و درخشان بودن حضور هانا و مک‌کالي نتوانست اين پايان را تغيير دهد. «آنچه که بعدها به آن رسيدم،‌ بهترين شيوه برقراري تعادل در اين رابطه بود. ناگهان فهميدم که اين بهترين خوش شانسي نيل است که به دست کسي کشته شود که بيشترين شباهت و نزديکي را به او دارد و حتي دوستش دارد و او را به تمامي درک مي‌کند. اين پايان ديالکتيکي است که بر اساس آن به تمامي صحنه‌هاي قبلي برگشتم و همه آن‌ها را به تناسب با آن تنظيم کردم. اين شد که آن دقيقه پاياني فيلم ساخته شد.» و اين شد که ما بيست سال ديگر هم باز درباره «مخمصه» حرف‌هايي خواهيم داشت.
ليدا صدر
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز