یادداشت نویسنده 7فاز بر فصل دوم سریال True Detective/ کارآگاه حقیقی

شايد در ظاهر پيزولاتو روي همان خط موفقيت فصل اول گام برمي‌دارد، اما نه تنها اينجا نتوانسته ويژگي‌هاي مثبت آن را حفظ كند، بلكه مشكلات فصل قبل اينجا چندين برابر بزرگتر شده‌اند. يكي از مهمترين مشكلات فصل دوم شايد شيمي ستاره‌هايش باشد. نكته‌اي كه در جاهايي به خاطر خود بازيگران و در جاهايي به دليل خود روايت نتوانسته به كيفيت فصل يك دست پيدا كند. اين مسئله موجب شده است كه در اين فصل ايده‌ي محبوب پيزولاتو طي دو فصل يعني رفتن به سمت نوعي داستان پليسي/رفاقتي لطمه‌اي جدي بخورد. 
7فاز: مشكلي كه در ارتباط با فصل دوم كارآگاه واقعي سر برمي‌آورد، شايد ارتباطش و ناچارا مقايسه‌اش با فصل اول باشد. چرا كه اگر اين مسئله نبود و فصل دوم را به عنوان چيزي منتزع از فصل قبلش در نظر مي‌گرفتيم، مي‌توانستيم آن را در خوش‌بينانه‌ترين حالت هم سطح ديگر درام‌هاي جنايي تلويزيوني اين سال‌ها مثل "قتل ( وينا سود)" كه خود نيك پيزولاتو يكي از نويسندگانش بود به حساب آوريم. درام‌هايي كه هر ساله چند تايي ازشان مي‌آيند و مي‌روند بدون آنكه چيز خاصي به اين شكل از درام اضافه كنند. با توجه به تمام اين مسائل، اما ارتباط اين دو فصل با يكديگر كه تنها عنصر خلاقه‌ي مشتركشان نيك پيزولاتو است، موجب مي‌شود فصل دوم كارآگاه واقعي را يكي از نااميدكننده‌ترين فصل‌هاي سريالي اچ بي او به حساب آوريم. مسئله‌اي كه در كنار پيزولاتو، نقش پر رنگ كري فوكوناگا كارگردان فصل پيش و دو ستاره‌ي آن متيو مك‌كانهي و وودي هارلسون را در موفقيت فصل يك بيش از پيش موكد مي‌سازد. 
كارگرداني حساب شده و يكدست فوكوناگا در طول فصل اول و درك درستش از مكان، نقش مهمي در به تصوير كشيدن تصورات خاص پيزولاتو از فضاي گروتسك و آخرالزماني لوئيزيانا به عهده داشت. كارگرداني‌اي كه در برخي جاها از جمله پلان_سكانس شورش در اواسط سريال و سكانس عالي و ترسناك هزارتوي كاركوسا در اپيزود پاياني به اوج خود مي‌رسيد. ديگر نكته‌اي كه در جلب توجهات به سريال بي تاثير نبود همزماني نمايشش با اوج دوران محبوبيت مك‌كانهي و گرفتن جايزه‌ي اسكارش بود. مك‌كانهي كه با تكيه بر همان شكل بازي خاص خودش موفق مي‌شود كاراكتر راستين كول را به وجود آورد. يكي از جذاب‌ترين كاراكترهاي تلويزيوني با بدبيني‌اي شوپنهاوري/ نيچه‌اي و كلبي مسلكي هاردبويلدي و زباني نيشدار، كه عملا تبديل به مركز ثقل سريال مي‌شد كه سنگيني‌اش را حتي بر روي فصل دوم نيز مي‌شود احساس كرد. اما وراي همه‌ي اين ويژگي‌ها شناخت پيزولاتو از جنوب آمريكا و لوئيزيانا (به واسطه‌ي بزرگ شدنش در آن منطقه) قرار داشت. آگاهي بالاي خالق از گونه عامه پسند جنايي از جمله داستان‌هاي جنايي/وحشت قرن نوزدهمي نويسندگاني چون آمبروز بيرس و رابرت چمبرز و تاثيراتي كه از پدر معنوي سريال يعني توئين پيكز (ديويد لينچ/ مارك فراست) گرفته بود، و همراه شدنش با شناخت ويژه‌اش از آن منطقه و نظام پدرسالارانه‌ي فاسدي كه در آنجا وجود دارد، همه اين‌ها دلايلي هستند كه موجب مي‌شوند فصل اول كارآگاه واقعي وراي درام‌هاي جنايي معمول قرار گيرد. 
فصل اول با الگويي نوآري كه داستان را از زبان دو شخصيت اصلي تحت بازجويي به صورت فلاش‌بك مي‌بينيم روايت مي‌شود، در حالي كه فصل دوم تقريبا به صورت خطي اتفاق مي‌افتد. همچون توئين پيكز داستان فصل يك نيز با كشف جسد دختري در حومه شهري كوچك آغاز مي‌شود. در فصل يك، سريال از دل تحقيقات براي يافتن قاتل زنجيره‌اي داستان، هر چند خيلي محتاطانه به مضمون مورد علاقه‌ي پيزولاتو يعني وجود گند و كثافت در دل ساختارهاي قدرت از جمله كليسا و پليس مي‌پرداخت. نكته‌اي كه در فصل دوم تبديل به مضمون اصلي داستان مي‌شود و خود قدرت در سوي منفي ماجراها قرار مي‌گيرد. شهري خيالي به نام وينچي در كاليفرنيا كه به فساد مقاماتش معروف است، به واسطه‌ي قتل يكي از اصلي‌ترين گردانندگانش تعادل خود را ازدست مي‌دهد. اما در عمل پرداخت مستقيم پيزولاتو به اين مضمون، كه طي اين سال‌ها بهترين و واقعي‌ترين شكلش را در سريال نامتعارف شنود ديويد سايمون شاهد بوديم، چيزي جز تصويري كاريكاتورگونه و كليشه‌اي از شهردار و شبكه‌ي قدرت اطرافش به دست نمي‌دهد و دنياي قيرگون فصل دوم را هر چه بيشتر به سمت مصنوعي پلاستيكي سوق مي‌دهد. 
شايد در ظاهر پيزولاتو روي همان خط موفقيت فصل اول گام برمي‌دارد، اما نه تنها اينجا نتوانسته ويژگي‌هاي مثبت آن را حفظ كند، بلكه مشكلات فصل قبل اينجا چندين برابر بزرگتر شده‌اند. يكي از مهمترين مشكلات فصل دوم شايد شيمي ستاره‌هايش باشد. نكته‌اي كه در جاهايي به خاطر خود بازيگران و در جاهايي به دليل خود روايت نتوانسته به كيفيت فصل يك دست پيدا كند. اين مسئله موجب شده است كه در اين فصل ايده‌ي محبوب پيزولاتو طي دو فصل يعني رفتن به سمت نوعي داستان پليسي/رفاقتي لطمه‌اي جدي بخورد. رفاقت عميقي كه بين مارتي (وودي هارلسون) و راستين شكل مي‌گرفت، به عنوان دو كاراكتري كه جز اينكه پليس‌هاي خوبي هستند كوچكترين وجه اشتراكي نداشتند، به قدري خوب پرداخت شده بود كه در مرتبه‌اي مهمتر از پيرنگ جنايي آن قرار مي‌گرفت و باعث مي‌شد كمتر كسي به لكنت‌هاي پيرنگ توجهي كند. اما در فصل دوم پيزولاتو در هر دو موضوع، ايجاد رابطه‌اي عميق بين كاراكترهايش و پيرنگي جذاب، نمي‌تواند به چيز قابل توجهي دست پيدا كند. مسئله‌اي كه تلاش ستاره‌هايش از جمله كالين فارل، ريچل مك‌آدامز و وينس وان نيز نتوانسته كمكي به آن كند. فارل كه آشكارا سايه مك‌كانهي رويش سنگيني مي‌كند، چيز جديدي به تصوير مرد حال خراب ميامي وايس اضافه نمي‌كند. وينس وان كه اينجا قرار است جانشين كاراكتر عميق راستين كول با جملات فلسفي‌اش در فصل يك باشد، در كندن از تصوير آشنايش در كمدي‌ها اتفاق خاصي برايش نيوفتاده و مك‌آدامز هم در تلاش زيادي كه در ارائه تصويري متفاوت از نمونه زن‌هاي كارآگاه پيشين به كار مي‌برد، در قالب شخصيت كليشه‌اي دختر يكدنده و لجباز تشنه‌ي محبت، با چهره و تصوير جاافتاده‌ي كمدي رومانتيكي‌اش دست و پنجه نرم مي‌كند. كاراكترهايي كه به نظر مي‌رسد وراي كارهاي پليسي و تلاششان براي شيرفهم كردن حال‌بدي‌شان، هيچ نشاني از زندگي درشان وجود ندارد يا همانطور كه تارانتينو اخيرا به درستي اشاره كرد جوري در اطراف پرسه مي‌زنند كه انگار سنگيني تمام بار دنيا بر دوششان است. اينجا حتي از لحظات بامزه‌اي كه از خلال تبادلات كلامي بين مارتي و راستين در فصل پيش به وجود مي‌آمد نيز خبري نيست. تمام اين مسائل منجر به اين شده است كه آن عمق لازم در جمع ري (فارل)، آنتيگونه (مك‌آدامز)، وودرو (تيلور كيچ) و فرانك (وان) ‌به وجود نيايد و مرگ و نابودي آن‌ها نيز (به غير از آنتيگونه) در پايان همچون چيزي تحميلي براي تبيين دنياي سياه آن به نظر برسد. چيزي كه براي رابطه‌ي جمعي كه تصميم مي‌گيرند يك تنه در مقابل فساد همه‌گير مقامات شهر بايستند همچون سمي مهلك مي‌ماند.
به دليل همه اين چيزها و به رغم تكرار فرمول فصل اول، نتيجه در فصل دوم سريالي يكنواخت و خسته كننده شده، كاملا بر خلاف فصل پيش كه با وجود عبوس بودنش در همان اپيزود نخست تماشاگرش را مجذوب خود مي‌كرد. فصلي كه آنقدر چيزهاي خوب داشت كه دليلي باشد براي قطع اميد نكردن از سريال و چشم انتظار فصل سوم آن نشستن.
احسان ميرحسيني
نظرات
دزديدن اون خلافکارها شنبه 28 شهريور 1394 در فصل اول در يک قسمت مک ناهي همراه با يک گروه خرابکار به يک محله خلافکار حمله مي کنند ولي در بين کار اون يکي از خلافکارها را مي دزده. واقعا اون قسمت خيلي واقعي و تميز در اومده بود. چنان نفس نفس مي زد و خسته بود که آدم واقعا باور مي کرد که کل سکانس را يکجا گرفتند ! دمش گرم.
2 1
پاسخ

پوري يا شنبه 28 شهريور 1394 "شيمي ستاره‌هايش"؟؟
اين خيلي تو ادبيات ما نيست!
همون روابط عاطفي يا حداقل رومانس بين ستاره هاي فيلم.
اما شيمي؟؟
1 0
پاسخ
علي شنبه 16 آبان 1394 توبلد نيستي پوري يا جمله خيلي درست و دل نشينه.

کميل شنبه 28 شهريور 1394 خواستم نقد فصل 2رو بخونم 10 سطر اول مربوط به فصل 1 بود ديگه نخوندم.
1 0
پاسخ
خواننده مطالب يكشنبه 29 شهريور 1394 بخون، بخون که مطالب فصل دوم از سطر 11 شروع ميشه. زود وا نده عزيزم.
... يكشنبه 29 شهريور 1394 همينجوري هميشه زود وا دادي که هيچ پخي نشدي ديگه.

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز